زن متولد ماکو


+ به بهانه 22 بهمن

یادش به خیرجوان و تازه کار بودیم. اوایل انقلاب بود. یکی از دوستانمان زرین، بجز هنر معلمی ، کارگردان و سناریو نویس ماهری بود. طراح و نقاش خوش ذوقی بود. از هر انگشتش هنری می بارید. آقای شوهرش را حاج آقا جان صدا می کرد. او و حاج آقا جانش همدیگر را خیلی دوست داشتند. تنها چیزی که زرین را آزرده خاطر می کرد ، خودخواهی و سختگیری بیش از حد مرد بود. مرد از طراحی و نقاشی او خوشش نمی آمد واجازه نقاشی نمی داد. بهانه اش این بود که آنچه که لازم است خدا آفریده و نیازی نیست یکی با ترسیم اش صفحات کاغذ را حرام کند. عجیب است . زرین با وجود همه صبر و علاقه اش گاهی از دست حاج آقاجان اش بسیار خشمگین می شد. می گفت :« ایستیرم باش آلام گئدم ، ایستر بر بیابان اولسون ، ایستر داغ داش اولسون / می خواهم بگذارم و بروم ، خواه بر بیابان باشد ، خواه کوه و دشت.»

حاج آقا جانش به او اجازه دریافت گذرنامه نداده بود. زیرا فکر می کرد که اگر زنش گذرنامه داشته باشد ، روزی به سرش می زند و می رود و برنمی گردد. زن دوست داشت گذرنامه داشته باشد و تعطیلات همراه پدر و برادرو .. و به زیارت اماکن مقدس برود. اما مرد می ترسید که رفتن همان و برنگشتن همان باشد. جان دئمه یین نه دی یاندیریب یاخماغین نه دی / جان گفتن ات کجا و سوزاندن و خاکستر کردنت کجا؟

اوایل بهمن بود که زرین پارچه ای سفید به قد و قامت دیوار کلاس شان آورد و گفت : « می خواهم برای 22 بهمن با بچه های کلاسم نمایشی راه بیاندازم و احتیاج به دکور دارم . بازی داخل جنگل است و شخصیت های قصه ام حیوانات جنگلی هستند. باید یک طرف دیوار جنگلی پر از گل و سبزه و درخت باشد. این پارچه باید نقش جنگل را بازی کند. »

اولش فکر کردیم می خواهد روی پارچه نقش گل و گیاه بکشد و از ما می خواهد نقاشی کنیم. این که کاری ندارد. ازدوران مدرسه آموخته ایم یک خط راست قهوه ای بکشیم و یک دایره سبز هم سرش بکشیم و چند لکه قرمز هم روی رنگ سبز بزنیم و بشود یک درخت درست و حسابی و خانم معلم یک هیجده و بیستی بدهد و خلاص شویم.

نه خیر نه از مداد رنگی خبری بود و نه از آبرنگ و غیره. زرین جان ما یک عالمه پارچه رنگارنگ داخل نایلون های بزرگ آورده بود. دست اش پارچه قهموه ای رنگ عریض و درازی بود. این پارچه باید تنه درخت تنومندی باشد. تنه درخت را دوخت و ما نیز سر فرصت با پارچه های سبز و قرمز برای این تنه ی درخت برگ و میوه و دور تا دور درخت رودخانه و چمن و حیوانات ریز و درشت که از پارچه درآورده بود دوختیم. پارچه شد دیواری پر از گل و درخت. یک طرف دیوار کلاس اش را صحنه تئاتر کرد. صحنه را به جای مستطیل به شکل ذوزنقه طراحی کرد. گفت :« صحنه تئاتر باید ذوزنقه ای باشد تا تماشاگرهر جا که نشسته است صحنه را کامل ببیند. »

یک روز قبل از تعطیل رسمی ، صحنه تئاتر زرین خانم آماده شد و بچه های کلاس مان به نوبت برای دیدن تئاتر و نمایش به کلاس زرین خانم رفتند و تماشاگر داستان گرگ و گوسفند و بره هایش شدند .

*

برادر بی قراره

برادر نوجونه

برادر شعله واره

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتشفشونه

*

قسم به اسم آزادی

به لحظه ای که جان دادیم

قسم به فریاد آخر

به اشک لرزان مادر

*

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

*

نویسنده : شهربانو ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ اعتصاب اتوبوس ها در ولایت ما

فکر کنم سال گذشته بود. صبح زود مسافر عزیزم ، چمدانش را بست و آماده برگشتن به شهر خود و خداحافظی شد. نمی توانستم از او دل بکنم. آمدن میهمان خوشایند و دلنشین و رفتنش دلگیر و بعد از رفتنش سکوت خانه دلتنگ کننده است. آماده شدم و به بهانه کمک به حمل چمدانش همراهی اش کردم . در ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و به طرف راه آهن حرکت کردیم. خاطرات اتوبوس وطن در دلمان زنده شد. گفت :« صدای شاگرد راننده ، یادش به خیر. اگر بود داد می زد . قونقا باشی ؟ ائنن یوخ ؟ آ ا شوفئر گئت ( قونقا باشی ؟ کسی پیاده نمی شه ؟ آقای راننده برو .) یک زمانی شاگرد راننده آن عقب می ایستاد و بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد. بیشتر وقتها هم راننده دست تنها بود و از مسافر خواهش می کرد که بلیط ها را جمع کند. اما اینجا راننده کاری به بلیط ندارد. کنترل کننده ها یک دفعه مثل مور و ملخ می ریزند داخل اتوبوس و بلیط ها را کنترل می کنند هر کسی هم نداشته باشد جریمه می شود.آنجا بخش زنانه و مردانه اتوبوس جداست و اینجا مختلط. اما بین خودمان باشد در ولایت ما بخش زنانه و مردانه جدا باشد بهتر است. آخه آنجا بخصوص وقتی اتوبوس شلوغ است مزاحمت آقایان هم خیلی زیاد است. اینجا کسی مزاحم دیگری نمی شود. نمی دانی حالا چقدر بد شده دو قدم که راه می روی صد تا متلک می شنوی.

گفتم :« یادت هست یک زمانی صندوق گذاشتند و از مردم خواستند بلیط هایشان را داخل صندوق بیاندازند. دیدی چی شد ؟ از صندوقها به جای بلیط تکه کاغذهای کاهی زرد درآمد. بیچاره راننده عصبانی شد و گفت نمی فهمم اینها اگر مسلمان نبودند چه می کردند. هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام ( هر جا مسلمان می بینم می ترسم می ترسم .)

اتوبوس در مقصد پیاده مان کرد و گفت :« از ساعت هشت صبح اعتصاب در ولایتمان شروع می شود . هر جا می خواهید بروید عجله کنید که سر ساعت هشت هیچ وسیله نقلیه عمومی حرکت نخواهد کرد. با عجله خودمان را به ایستگاه رساندیم و مسافرم سوار قطار شد و خداحافظی کرد و قطار حرکت کرد. او بلیط قطار را یک روز قبل تهیه کرده بود و مطمئن بود که در صورت اعتصاب قطار بلیط هم فروخته نمی شود.

بعد از رفتن مسافرم به ایستگاه برگشتم. خبری از اتوبوس و قطار خیابانی نبود. شهر آرام و کم رفت و آمد شده بود. ایستگاه تاکسی هم خالی از تاکسی بود. ناچار پیاده به طرف خانه حرکت کردم . سر هر ایستگاه تاکسی دو سه دقیقه ای می ایستادم بلکه یکی پیدایش شود. از قرار معلوم تاکسی ها هم رزرو شده بودند. شماره تاکسی تلفنی را هم در دفترچه تلفنم یادداشت نکرده بودم. قدم زنان راه طولانی را طی کردم و به خانه رسیدم.

*

دیروز سر کلاس ژیمناستیک مربی گفت :« فردا در ولایت ما و چند ولایت دیگر اعتصاب است. اتوبوس و قطار بیست و چهار ساعت کار نخواهند کرد. فردا را تعطیل می کنیم. کارکنان اعتراض دارند. حرفی برای گفتن دارند می خواهند توجه دست اندرکاران را به مشکلاتشان جلب کنند. فردا خیابانها و کوچه ها آرام و کم رفت و آمد خواهد بود.»

کلاس تعطیل شد و همه سوار اتوبوس شدیم و به خانه مان برگشتیم. هر کدام از ما توی دلمان تعریف و تحلیلی از اعتصاب و اعتراض داشتیم. طبق تعریف دوستان که از کشورهای مختلف هستند . در بعضی ولایات مکمل لغت اعتراض یا اعتصاب ، باتوم و بازداشت و اغتشاشگر و ضد فلان و ضد بهمان است.

*

هاردا مسلمان گؤرو ره م قورخورام قورخورام - نام شعر زیبائی است از علی اکبر صابر

*

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ این فیلم

دیشب داشتم فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح و به اصطلاح عهد بوق بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. در صحنه دیگری دو مرد گردن کلفت پسر بچه را گرفته و بازویش را محکم نگاه داشته و می خواستند دستش را قطع کنند که داوین جانسون به دادش رسید. حالم خراب شد. نگذاشتند طفلک بچه حرفش را بزند و بگوید که دزدی نکرده است. اصلن به فرض که یک تکه زهرمار را برداشته است مگر قطع دست بجز ناقص شدن آدمیزاد ، فایده دیگری هم دارد ؟ یعنی چنین تنبیهی کار ساز است؟ این دنیا عجب وحشی است . از قدیم و ندیم گرفته تا عهد تمدن و قرن بیست و چندمش.
*
ترانه « آخه من واست می مردم » را امشب از رادیو زمانه شنیدم. جواد رجب اف همراه مرحوم هایده به ترکی آذربایجانی خیلی زیبا اجرا کرده است.

این ترانه را در یوتیوب اینجا می توانید گوش کنید.
متن ترانه در اینجا

 

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ ما و عطیه خانم

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم . صاحب صدا بعد از سلام و بدون وقفه گفت :« پارسال دوست امسال آشنا ، حالا دیگه تا ما رو می بینی کتاب دستت می گیری که یعنی ندیدمت.»

بجز عطیه خانم تلخ زبان چه کسی می توانست باشد. لابد سر رسیده بود که صبح آرامم را خراب کند. قرار بود سر هر ایستگاهی دوستی سوار شودو از آن گذشته هیچ هم حوصله پیاده شدن نداشتم. جواب سلامش را دادم و گفتم که متوجه ایشان نشدم و دوباره سرم را با ورق زدن مجله گرم کردم.

گفت :« چند وقتی است که حالی از ما نمی پرسی . چی شده ؟ آتیوا ائششک دئمیشیک یا ایتیوی قودوخ ؟ / به اسبت خر گفتیم یا به سگت کره خر ؟ »

گفتم :« زمستان است و هوا سرد و برفی و کسل کننده، روزها کوتاه و فرصت کم است . آدم وقت نمی کند.»

حوصله نداشتم که بگویم آخر کی من به تو زنگ می زنم یا به خانه تان می آیم که این هم بار دوم باشد و به خودت اجازه گلایه بدهی ؟ گلایه اش تمام شدنی نبود . مرا یاد یکی انداخت که هر چی می گفتی بابام جان ببخش که باب میلت نبود و فرصت نشد و الی آخر ، حرف حساب سرش نمی شد و غرو لندش را تمام نمی کرد. ایستگاههای بعدی هاله و اورزولا و صالیحا و انار خاتون نیز سوار شدند. دلم یک کمی باز شد. به امید این که آنها موجب شوند که عطیه خانم یک کمی کوتاه بیاید . چند دقیقه ای به سلام و احوالپرسی گذشت و یک دفعه گفت :« عروسم سه چهار روزی است که به مونیخ رفته . مادرش بیماره . رفته بهش سر بزنه. توی خونه نه برنج و نه نان و نه چای و نه یک قاشق نمک هست. دروغ بگم دو تا چشمم کور. »

اورزولا گفت :« اینها که مهم نیست . پولون جیبینده هوشون باشیندا ( پولت تو جیبت و عقلت تو سرت .) خودت برو و خرید کن .»

گفت :« من خرید خانه بکنم عروس چه غلطی بکنه . زن و شوهر هر دو کار می کنند و حقوق کافی دارند. زن یه کاره ، تا چند روز مرخصی می گیره شوهر و بچه هاشو هم ورمی داره و می پره خونه مامانش و با هم می روند سویس .هم پسرم را ازم بگیره و هم مجبورم کنه که حقوق آوس هیلفه ام رو خرج خانه بکنم ؟ »

هاله گفت :« وقتی با هم زندگی می کنید که نباید حرف من و تو باشه . این که نمیشه تو آخر عمری پولهاتو جمع کنی و بروی گوهردشت خانه بخری و خرجت رو سر پسر و عروست بیاندازی که بچه هاشون درس می خوانند و یک عالمه مخارج ریز و درشت دارند. یا هر سال دو سه بار ایران بروی و هر وقت آنها سفر می کنند های و هوار بیاندازی.»

گفت :« عجب حرفی می زنی ها ! من که پول و خانه گوهردشت را با خودم آن دنیا نخواهم برد که برای آینده آنها جمع می کنم. »

گفتم : « به جای این که بعد از مرگت اموالت را تقسیم و نوش جان کنند و بر سنگ قبرت هم ... حالا به بهانه هدیه و کمک بده خوشحالشان کن.»

گفت :« ندارم به پیر به پیامبر ندارم . حالا توی خانه یک قاشق برنج نیست که یک کاسه آش بپزم و شکم صاحب مرده ام را سیر کنم . حالا یک ده یورو داری به من بدی ؟ »

از آنجائی که او را می شناسم و هر از گاهی ده یورو ، پنج یورو ، حداقل هفتاد هشتاد سنتی می گیرد و پس نمی دهد ، گفتم :« می بخشی پول خرد ندارم.»

گفت :« مشکل من هم همینجاست . من هم پول خرد ندارم. فکر نکنید که فقیرم و محتاج ده یوروی شما. الان هزار یورو توی کیفم هست . لازمش دارم نمی تونم بهش دست بزنم. می دونم که شماها پولتون کم هست. اما ده یورو که چیزی نیست یک هفته دیگه بهتون پس می دهم. خدا همچین عروسی را به زمین گرمش بزنه.الهی آمین. »

گفتم : « خدا به چنین عروسی صبر عاجل عطا فرماید الهی آمین.»

ایستگاه بعدی هر سه مان بی اختیار و بی معطلی پیاده شدیم. انار خاتون نیز پشت سرمان مات و حیرت زده پیاده شد.

اورزولا گفت :« من عطیه را نمی فهمم . می تونه یک آپارتمان اجاره کنه و جدا از عروس و پسرش زندگی کنه. آدم تنها باشه مستقل و راحت هست. آن وقت حقوق آوس هیلفه اش را هم خرج کنه دلش نمی سوزه. خوب خونه خودشه و اؤز الی اؤز باشی ( خودش هست و خونه خودش) حالا زمانه خیلی فرق کرده. دوران مادرشوهر سالاری خیلی وقته که گذشته.تنها زندگی کردن برای خودش هم راحت تر و بی دردسرتر هست. »

در نیمه راه پیاده شدن و منتظر اتوبوس بعدی شدن و یک ربع ساعت دیر پیش پینار رفتن و تحمل سرمای زمستان ، به تحمل شنیدن بعضی صداها می ارزد.

به خانه پینار رسیدیم. عمل جراحی شده و حالش یک کمی بهتر از هفته گذشته بود. مادرش با چائی و کیک پنیر از ما پذیرائی کرد. کیک شیرین و نرم توی دهانم تبدیل به سنگ شد. نمی توانستم قورتش بدهم. هاله پرسید :« مثل اینکه گلویت گیر کرده؟ »

گفتم :« اگر راستی راستی یخچال عطیه خانم خالی باشه ؟ اگر راستی راستی یک قاشق برنج و یک تکه نان سر سفره اش نباشه چی؟»

گفت :« راستشو بخواهی من هم حالم خوش نیست.»

صالیحا حرف ما را قطع کرد و گفت:« سؤزوز بالنان شکرنن ( حرفتان را با عسل و شکر قطع می کنم ) دیروز خانه شان بودم. رفته بودم دامن عروس را پس بدهم . عطیه خانم از من ده یورو خواست داشت پچ و پچ می کرد که عروس متوجه شد و در یخچال رو باز کرد و نشانم داد. یک قابلمه پر غذا پخته بود. تازه تمام طبقات یخچال پر از مواد غذائی خام و حاضری بود. عروس بیچاره از رفتار زن خیلی ناراحت شد. هر روز که می گذرد عطیه خانم پرحرف تر و مسخره تر می شود. گناهش نیست بعضی ها پیری شان این طوری می شود دیگر. فقط حرفهایش را جدی حساب نکنید. »

ما می گوئیم گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی ، بیرده بیر چیچک چیخارتدی. / گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

جوانی به اشکال مختلف می گذرد . خدا هنگام پیری به داد بنی آدم برسد.

*

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ طفلک زنبور

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد
داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»
الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ هذیان نامه

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

 

 

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سر کلاس ژیمناستیک

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»

گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»

صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»

همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.

ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

 

نویسنده : شهربانو ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



zeitoon پرشین بلاگرز ليست وبلاگهای به روز شده موج سبز پایگاه اینترنتی امدادگران ایران  www.emdadgar.com
click here to join forough
با فروغ هم‌راه شويد