زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥


دوز - چؤرک دوستونون قیمتی یوخدور
دوز - چؤرک ایتیرن دوسلاردا چوخدو
دئییرلر کئچمیشده بیر چوبان وارمیش
سوروسون یاماج دا هئی اوتارارمیش
بیرگون سفره آچیب طعام ائدیردی
بیر قوجا بو زامان یوللا گئدیردی
چاغیریب قوجانی اؤزونه ساری
منیم له گل گینن طعام ائت باری
قوجا یاخینلاشیب سلام ائیه دی
چوبانلا بیرلیکده طعام ائیله دی
چوبان سوال ائتدی قوجایا کی سن
بیر سریله آتاسان کیم سن نه چی سن
قوجا دئدی نه گیزله دیم سندن
بیل کی عزیز بالام عزرائیم من
چوبان دئدی نه دئییم داها
سنی آند وئریرم بؤیوک آللاها
قویما اوره ییمده آرزو کامیمی
نه واخت آلاجاقسان منیم جانیمی
عزرائیل سؤیله دی یالوارما ناحاق
هئچ ده ممکن دئییل بو سیرری آچماق
چوبان گئنه اوز توتار آق فله یه
سنی آند وئریرم بو دوز- چؤره یه
قویما اوره ییمده آرزو کامیمی
نه واخت آلاجاقسان منیم جانیمی
دوز- چؤرک سؤزونو ائشیدن زامان
عزرائیل بیر آن دا سوستالدی همان
دئدی کی چوبانا آی کئچر ایل کئچر
قیش دونر یازا
سنی نیشاننالار بیر گؤزل قیزا
توی اولاجاق سنه گلین گله جک
اونونلا طالعین بیرآن گوله جک
گلین اوتاغینا سن گیرن زامان
اورداجا جانینی آلارام همان
چوبان چوخ قیزاردی بوزاردی پؤرتدو
حئیرت دن الیله اوزونو اؤرتدو
بیرآن دا گؤزونو یوموب آچینجا
گؤردو هئچ کیم ده یوخ غئیب اولوب قوجا
بیر نئچه واخت اؤتوب کئچدی دا بوننان
بو سؤزلر چوبانین چیخدی یادیننان
دوسلاری چوبانی چوخ دانلادیلار
قونشودا بیر قیزا نیشانلادیلار
موسیقی چالیندی مجلیس قورولدو
چالیب اوینادیلار هامی یورولدو
چوبان سون قویار یار فراقینا
بو دم قدم قویدو یار اوتاغینا
قاپینی آچاراق ایچری گیردی
ناگهان بو زامان یئره سریلدی
عزرائیل چوبانین کؤکسونه یئندی
چوبان هیددتیندن گؤز یاشی تؤکدو
دئدی عزرائیله انصاف ائیله سن
یئتمه دیم یاریمین وصالینا من
بیر آمان وئر آرزوما چاتیم
سنین الینده دیر منیم نجاتیم
بیر گئجه قووشوم نازلی یاریما
منی حسرت قویما گل نیگاریما
عزرائیل سؤله دی یالوارما ناحاق
سنین بو سؤزلرین گرک سیز سؤزلر
منیم ده یولومو چوخلاری گؤزلر
چوبان گئنه اوز توتار آق فله یه
سنی آند وئریرم او دوز – چؤره یه
منیم له کسدیین او دوز – چؤه یه
بیرجه گون آمان وئر آرزوما چاتیم
سنین الینده دیر منیم نجاتیم
دوز – چؤرک سؤزونو ائشیدن زامان

عزرائیل دیزینی وورار یئره
الینی قالدیردی آچیب گؤیله ره

دئدی خداوندا بو آدام نان من
دوز – چؤرک یئمیشم اؤزون بیلیرسن
دینله یه بیلمیرم آه فغانینی
نئجه بس من آلیم اونون جانینی
بو زمان خدادان بیر ندا گلدی
عزرائیل دوراراق همان دیکلدی
دئدی کی چوبانا آی آللاه سنین بیل
عؤمرونو آرتیردی هم ده یئتمیش ایل
چوبان سئوگیسینه یئتیشدی همان
خوشبخت حیات سوردو یاریلا باهم
کاشکی هامی عزرائیل کیمی
بیلسین دوز – چؤره یین قدرینی

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥

نق نقو در بلاک اسپات
فلانی فلان فلان شده

*

سرنوشت وبلاکهای کلاسیک ایرانی
در این آدرس 

 
کاری از اسدالله علی محمدی خواندنشان خالی از لطف نیست.
*
آرامگاه زنان رقصنده
*
سایت قایاقیزی

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥

دنبای آن روزهای ما 
gayagizi.com/

*
روزه داران عزیز التماس دعا

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥
روز معلم بر معلمین عزیز مبارک
*
کارگران عزیز روزتان مبارک . دلتان شاد تن تان سلامت
*

http://gayagizi.com/blog/

*
سایت جدید قایاقیزی
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤

کوکب خانم یک عالمه بچه داشت. در بین آن همه دختر و پسر و عروس و داماد ، دیدن نوه های بزرگتر از بچه هایش برایم جالب بود. کوچکترین بچه کوکب خانم ، کبری نام داشت . کبری سیزده ساله و به تازگی نامزد شده بود. بیشتر وقت او پشت دار قالی می گذشت. این بار داشت خالچا می بافت. خالچا که ما به آن کناره می گوئیم به عرض یک متر و طول سه یا چهار متر بافته می شود. آن زمان که فرش و پشتی و بالش و متکا مد بود و هنوز مبل و تجملات برای خودش جا باز نکرده بود ، کناره هم برای خودش خریدار داشت. مردم فرش را داخل اتاق پهن می کردند و کناره یا خالچا را جای خالی آن پهن کرده ، رویش را با پتو و متکا و بالش و پشتی تزئین می کردند. کبری این خالچا را می بافت تا کنار جهیزیه اش به خانه شوهرش ببرد. نامزد او کارگر کارخانه کوره پزی بود ، ماهی یک بار به روستا می آمد. برای کبری ماتیک و جوراب شیشه ای و پیراهن آستین کوتاه می آورد. گاهی کنار دار قالی اش می نشستم و با هم صحبت می کردیم. حرفهای دختری با آن سن و سال برایم تعجب آور بود. بی پروا و بدون خجالت در مورد مسائل نامزدی و زنانه حرف می زد. تعجب می کردم. هر سنی بحث و سخن خاصی را طلب می کند. حرف زدن در مورد چنین مسائلی برای یک دختر سیزده ساله خیلی زود به نظر می رسید.

دوستم می گفت : این طبیعی است. این دختر سیزده ساله نامزد دارد. از آن گذشته موضوع دختر مدرسه ای بیشتر در درس و امتحان و رقابت بین فلانی که کنکور قبول شده و بهمانی که از او جلو زده ، است . وقتی به هم می رسند در مورد سوالاتی که امکان دارد بدر امتحان یاید صحبت می کنند . تلاش می کنند تا برای رسیدن به هدف از تمامی امکانات استفاده کنند. سعی این دختر بچه هم داشتن زندگی زناشوئی موفق است و چه بسا از نوعروسان هم ولایتی و هم سن و سالش کمک بگیرد. او نمی تواند تفاوت زن و دختر را از هم تشخیص بدهد. شاید هم فکر می کند ما بیشتر می دانیم سر صحبت را باز می کند تا چیزی از ما یاد بگیرد. فکر این دختر هم پیش هم سن و سالان خودش است که شاید زودتر از او به خانه شوهر رفته و زندگی مشترک را شروع کرده اند. می بینی با چه علاقه ای خالچایش را می بافد تا به آخر پائیز و شب عروسی آماده و تمامش کند؟
کنارش می نشستم و به دستهایش که مرتب و پشت سر هم نخ ها را گره می زنند و می برند نگاه می کردم. به یقین که این کار اول و دوم او نیست . این انگشتان ماهر باید چند قالی را بافته و تمام کرده باشند. حدسم درست بود. در این خانواده پر جمعیت هر یک از اعضا وظیفه ای بر عهده داشتند. تابستانها دو پسر بزرگتر به شهر رفته و کار می کردند . فرقی نمی کرد. کارخانه کوره پزی باشد یا عملگی. بچه های قد و نیم قد شکم دارند و شکم نان می خواهد و چند تا مرغ و خروس و یک راس گاو شکم این همه جمعیت را سیر نمی کند.
روزی گفت : همه اش کار ، کار و کار و غم نان و شکم . من دوست ندارم این قدر کار کنم . تابستان و اوایل پاییز آماده کردن رشته و بلغور وکشک و کره و پنبرو بادام و گردو ونخود و عدس و سیب زمینی و پیاز، پاییز و زمستان قالی و خالچا . چقدر باید کار کنم ؟ دوست دارم به شهر کوچ کنیم و من هم مثل شهری ها برای خودم خانمی شوم. موهایم را شانه کنم و ماتیک بزنم و آبگوشت را بار کنم و از زندگی لذت ببرم.
گفتم :  هر جا که بروی کار هم با تو است . دخترو پسر شهری به مدرسه می روند و درس می خوانند و سرانجام کار پیدا می کنند و برای سیر کردن شکم کار و تلاش می کنند. تو دیگر چرا خودت و هنرت را دست کم می گیری . تو بافنده ماهر قالی و خالچا هستی . می توانی کم ببافی و خسته نشوی .
گفت :  وقتی نیازمندی ، دستها احتیاج به حرکت سریع دارند و چشمها دقت زیاد می طلبند و تا به خود بجنبی شب شده است و تا می خواهی از جای برخیزی متوجه می شوی که کمر و پاها و گردن به فرمانت نیستند. گوئی که تمام اعضای بدنت ، به قسمتهای مختلف دار قالی تبدیل شده اند . گوئی تو نیستی و همه وجودت دار قالیست. بر جایت خشک شده ای. یک لقمه نان برای این شکم صاحب مرده چقدر گران تمام می شود.
آنگاه با خود اشعاری را زمزمه می کرد که من فقط چند مصراعی را به خاطر دارم. شاید روزی اشعار کبری را کامل کنم.
خالچا سنی قورتارینجا
شیرین جانیمدان دویموشام
اللریم سهلی دی کی من
بیر جوت گؤزومی قویموشام

*
قالیچه تا تمام کردنت
از جان شیرینم سیر شده ام
دستهایم به جای خود
یک جفت چشمهایم را هم در راهت گذاشته ام

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤

خواهران مگدالن  
خواهران مگدالن... ( خواهران بی رحم )خواهران مگدالن ، نام فیلمی است به کارگردانی پیتر مولان که در سال 2002  منتشر شد.  این فیلم وقایع سال 1960 در ایرلند و زندگی سه زن جوان را شرح می دهد که از خانه رانده و به این صومعه فرستاده شده اند. در نظر والدینشان آنها گناهکارند و باید رستگار شوند. این خانه در واقع برده سرائی است که به سود صاحب خانه می چرخد.
دخترها در این خانه به سختی کار می کنند . شستن و خشک کردن رخت و لباس و تنبیه با ترکه و کوتاه کردن گیسو. آنها اجازه حرف زدن و تفریح و سرگرمی ندارند . فقط کار و دگر هیچ . میز غذای مفصل خواهران و غذای بخور و نمیر زنان گناهکار.
ادامه مطلب در سایت قایاقیزی
http://gayagizi.com/ 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤

پاییز از راه رسید و گل های پاییزی به بازار آمدند.

سایت قایاقیزی 

http://gayagizi.com/blog/
مطالب قدیمی تر »
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :