زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در اين روزگار

جامه رنگين نمی پوشی به کام

باده رنگين نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می بايد تهی ست

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فريدون مشيری

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

روزی روزگاری به اندازه ای درمانده و دلسرد شده بودم که مرگ را آرزو کرده و آنرا نوعی استقلال می دانستم . با خود می گفتم : قبر مکانی امن است که دست هیچ آدمیزاده ای بدان نمیرسد و کسی نمیتواند در آن خانه کوچک ابدی زور بگوید ویا کفنی را که در آن پیچیده شده ام از من گرفته و مال من است بگوید . نکر و منکر هم اگر برای سوال و جواب به سراغم آید خواهش کوچولوئی از او میکنم و میخواهم که روح خسته و رنجورم را چند روزی به حال خودم بگذارد ، تا در این کلبه کوچک یک نفری ام با خیالی راحت استراحت کنم . او هم که کافر نیست فرستاده خداست وخواهشم را می پذیرد .  گاهی وقتها هم به خودم قوت قلب میدادم و می گفتم نه نمیخواهم بمیرم . اگر عزرائیل به سراغم بیاید از او میخواهم صبر کند و اجازه دهد یکی دو سال نوروز را بدون  جور و ستم جشن بگیرم . حتما که میپذیرد . اکنون که دومین نوروز را جشن می گیرم میخواهم فریاد بزنم زندگی همراه با آزادی ( هر اندازه هم که کم باشد ) چقدر زیباست و غمی ندارم  اگر مرگ به سراغم بیاید .

***

آرزو ائیله دیغیم شئ لره اولدوم نائیل    ایندی راحت وئریره م جانی گل آل عزرائیل

                                                          ( نام شاعر:میرزا علی معجز شبستری )

( به آرزوهائی که داشتم رسیدم ،حالا راحت جان میدهم بیا و بگیر عزرائیل )

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

وقتی ميخواهم در مورد زن شوی بنويسم ، قلم لای انگشتانم خون می گريد ، انگشتانم به هنگام چرخاندن قلم می لرزند ، جگرم می سوزد و لبانم به فغان باز می شوند . همينقدر بنويسم که برايش به عنوان هديه عروسی اين چند سطر شعر مانند را نوشته و ارسال کردم .

برگ سبزی هديه بر زن شوی

تو ای زن شوی

نسوزانم جگر زين بيش

که غارت کرده ای عمرم ، دل و دينم تو غارتگر

**

نپنداری که اين مرغی که بر روی سرت بنشست

همان مرغ سعادت هست

که مدتهاست او مرده

**

تو استهزا من کردی

که من پيرم ؟

که من زالم ؟

که آيی دست من گيری ؟

و دل سوزانی از بهرم ؟

زهی باطل خيالی !

نميدانی

که پيری ام به از برنائی توست ؟

**

با توام زن شوی

نپنداری که بر زيبائيت

مرا رشکيست بر دل

که من زيباترين بودم

و دلدارم جوان بوده

تو با پيری خرف خوش باش

**

نپنداری که اين ماتمسرا ، تاريک منزل

بهشتی برتوخواهد بود

که بدبختی و خفت در کمين توست

**

من اينک

از خفت رها گشتم

و اين پير خرف را

با همه خوبی و زشتيش

همچون برگ سبزی تحفه درويش

تقديم تو کردم

مبارک باشدت بردار

( دهم مهر ماه ۱۳۸۳- شهربانو  )

ميگويند زمان معالج هر درديست .زمانی گذشت اما اين زخم هنوز تازه و دردناک است .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤

بچه بودم که یکی از خاله هایم دیپلم دانشسرا دریافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هدیه خرید .مادربزرگم را میگوئید قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند . آن زمانها میگفتند حقوق زن نباید قاطی مخارج زندگی بشود . استفاده از درآمد زن حرام است . خلاصه روزی که در خانه ما مجلس روضه خوانی بود و ملا آمد و روی صندلی نشست و هنوز بسم الله اش را تمام نکرده بود که صبر مادربزرگم تمام شد و با صدای بلند گفت : حاج آقا دخترم با حقوق اولش برایم چادرنماز خریده است . ملا بلافاصله گفت نماز خواندن با چادری که با پول زن کارمند خریداری شده باشد باطل است . مادربزرگم گفت : حاج آقا والله دختر من از آن دخترها نیست سرش را پایین می اندازد و به مدرسه میرود بعد از زنگ هم بلافاصله به خانه برمیگردد . ملا که متوجه اشتیاق مادربزرگم شده بود و گویا نمیخواست توی ذوقش بزند ، پرسید باچادر سرکار میرود ؟ مادربزرگم با آب و تاب تعریف کرد که بله رویش را از نامحرم می پوشاند اصلا یک تار مویش هم دیده نمیشود و ... ملا گفت : در این صورت نماز خواندن با این چادر صحیح است و برای تربیت کنندگان چنین دختری دعا کرد . مادربزرگم با خوشحالی چادر را داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت . او داخل سجاده اش چادر و مقنعه و جوراب مخصوص نماز داشت و همیشه بعد از شستن آنها عطر کوچک مشهد که بوی تند گل سرخ داشت میزد . اما به آن چادر هرگز عطر نزد و در مقابل کنجکاوی اطرافیان گفت بوی این چادر را خیلی دوست دارم بوی اؤز الیم اؤز باشیم ( میتوان استقلال معنی کرد ) میدهد . به نظر من ملاها تا بیست و چند سال پیش حق داشتند پول زن را حرام بدانند .حتما میدانستند در جامعه ای که مردان حاکم مطلق زن هستند اگر مسئولیت تامین مخارج خانه به عهده زن باشد چه اتفاقی می افتد . یقینا آقای شوهر مرا به بیگاری وامیداشت . یکطرفه و مغرضانه نمی نویسم بلکه از روی تجربه ای که به قیمت غارت شدن همه زندگیم کسب کردم مینویسم .حدود شش سال پیش از طرف اداره کار به هردوی ما نامه ای رسید که خود را به فلان خانه سالمندان معرفی کنیم که نیازمند کارگر هستند . سر ساعت مقرر در اتاق رئیس بخش حاضر شدیم و آقای شوهر شروع به آه و زاری و التماس کرد که دکتر است و اگر فرصت داشته باشد میتواند در امتحان برابرسازی شرکت کند و شغل لایق خودش را پیدا کندو ... رئیس بخش نگاهی به من انداخت و دید که مثل بع بعی ایستاده ام و حرفی نمیزنم و سکوت را علامت رضا دانست و کار را به من داد . قرار داد یک ساله امضا شد و به خانه برگشتیم . آقای شوهر اظهار کرد که ایشان مقام والائی هستند و کار کارگری در شان ایشان نیست و موجب افت شخصیت برای مقام والایشان میشود .من شدم کارگر و ایشان ( گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچک چیخارتدی ) گل بود به سبزه نیست آراسته شد . بی پرواتر شد و هرچه دلش خواست کرد .

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤

از امروز به جمع وبلاک نویسان پیوستم . نوزوز را به همه هموطنانم تبریک عرض کرده و برای مردم دنیا آرزوی صلح و دوستی میکنم . مطلب اول وبلاکم را با شعر زیبای مولانا آغاز میکنم .

بهار آمد بهار آمد ، بهار خوش عذار آمد

خوش و سر سبز شد عالم ، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان ، که سوسن ده زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر ، که پر نقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسد ، که چون بودی درین غربت

همی گوید خوشم زیرا ، خوشیها زان دیار آمد

سمن با سرو میگوید ، که مستانه همی رقصی

به گوشش سرو میگوید که یار بردبار آمد

همی زد چشمک آن نرگس ، به سوی گل که خندانی

بلی گفتا که خندانم ، که یارم در کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل شه

که هم برگی که سر برزد ، چو تیغ آبدار آمد

شقایق زیب گلشن شد ، حقایق جمله روشن شد

گل رعنا ازین شادی ، همه تن در نثار آمد

فراوان شد درین مجلس ، ریاحین و گل و نرگس

از آنجا بود هرباری ، شکوفه صدهزار آمد

زشمس الدین تبریزی ، رسد باده به نوروزی

که هر قطره از آن جرعه ، چو در شاهوار آمد

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :