زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

 

( قصه ناتمام ، گلین بانو ) مرا به دوران کودکی برد . حدود دوازده ، سال داشتم . من و مهناز و دو دختر دائیم با هم دوست بودیم . دختر بچه ای به نام سنبل هم دوست دیگر ما بود . سنبل تقریبن هم سن و سال ما بود . خانواده خاله ام او را از ده آورده بودند تا کمک خاله و مادرشوهرش باشد و به علت سن کمش وظیفه اش فقط نگهداری بچه کوچولو بود تا خاله و مادرشوهرش با خیال راحت به کارهایشان برسند . سنبل از خانواده فقیری بود و در قبال خوراک و پوشاک و دستمزد اندکی که پدرش هر ماه از خانواده خاله ام می گرفت ، کار می کرد . هر گاه خانواده ها دور هم جمع می شدند ، اومن و مهناز و دو دختر دائیم را دور خودش جمع می کرد و در گوشه ای برایمان قصه می گفت . از همان قصه های مادربزرگم . او در قصه گوئی مهارت خاصی داشت . صدا و ادای هر یک از قهرمانان قصه را به خوبی در می آورد  . اگر امکان تحصیل برایش فراهم می شد یقینن هنرمندی معروف می شد .

روزی از روزها دختردائی بزرگم از من پرسید : بکارت چیست ؟ گفتم : نمیدانم . این حرف را از کجا درآورده ای ؟ گفت : از مجله جوانان . مامانم داشت مجله جوانان میخواند ، من هم آنجا دیدم . پرسیدم : خوردنی است ؟ گفت : نه پسری داشت پاره اش می کرد و خودش هم مثل اینکه پرده بود . مامانم به اتاق برگشت و نتوانستم بقیه اش را بخوانم . بعد از مامانم پرسیدم جواب داد که زیاد حرف نزن . چقدر پررو شده ای تو. دخترها این حرفها را نمی زنند ( ای عجب آنچه که می بایست دخترها همه چیز را درموردش بدانند ) می خواستیم از مادرمان بپرسیم که دختر دائی کوچکم گفت : کار خطرناکی است نگوئید تا تنبیه نشویم . خلاصه در این کلمه بکارت که خودش هم پاره شدنی و انگار پرده بود مانده بودیم . روزی فرارسید که باز خانواده ها دور هم جمع شدند و ما دختربچه ها جلسه کودکانه مان را تشکیل دادیم . باز سنبل رشته سخن را به دست گرفت و این چنین گفت : در روستای ما به بکارت ( قیزلیق ) می گویند . این قیزلیق چیز بسیار مهمی است که هر دختری که به خانه شوهر می رود با خودش همراه می برد و اگر دختری قیزلیق را با خودش به خانه شوهر نبرد شب عروسی خانواده داماد او را سوار الاغ می کنند و روی سرش گونی یا چوال می اندازند اول توی کوچه ها می گردانند و بعد به خانه پدرش می فرستند . پرسیدم : بعد از آن چه می شود ؟ گفت : مادر بزرگم تعریف می کرد که قدیمها چنین دختری را پدر یا برادرش می کشت . حالا که ژاندارمها همه جا هستند و نمی توانند بکشند ، تا آخرعمرش درخانه می ماند و بیرون نمی آیدو آنها همیشه دعای مرگ این دختر را دارند  . ( حبس ابد با اعمال شاقه در خانه ) پرسیدم : خوب می توانستند اجازه بدهند برود و از خانه پدرش بیاورد حتما یادش رفته و نیاورده . مهناز پرسید : جنس ای قیزلیق از چی بود ؟ گویا سنبل در این مورد بیشتر می دانست تازه می خواست درموردش توضیح دهد که صدای خنده و مسخره بلند زن دائی کوچکم که متاسفانه معلم نیز بود توجه همه را به خود جلب کرد . او که متوجه کنجکاوی ما شده و بعضی از کلمات ما را شنیده بود با سرو صدایش مادران ما را با خبر کرد که دختران شما ، ( یومورتادان چیخمامیش جوک جوک ائدیرلر) هنوز از تخم در نیامده جیک جیک سرداده اند .  به جای قصه گقتن حرفهائی از شوهر و ...می زنند . چشمتان روز بد نبیند که ما هر چهار دخترجلو چشم زن دائی فضول و اطرافیان هم تنبیه شدیم و هم اجازه حرف زدن و دوستی از ما سلب شد ، چون در نظر مادرانمان بچه های بی تربیتی بودیم و باید این گونه ادب می شدیم . سنبل بیچاره کتک نخورد اما سرزنش شنید و اخطار داده شد که اگر بار دیگر دور و بر دخترها بپلکد به پدرش تحویل داده خواهد شد و او که در سایه این خانواده شکمی سیر و لباسی گرم داشت و به پدرش نیز کمک می شد دیگر نزد ما نیامد و قصه های ناتمامش را مادربزرگم برایم ادامه داد .

حدود یکی دو ماه از این ماجرا گذشت روزی که باز فامیل دورهم جمع شده بودند مهناز به من نزدیک شد و گفت : بالاخره راز بکارت را کشف کردم . به دختر دائی ها هم اشاره کردیم که خبر مهمی داریم . مادر مهناز که توجهش کاملا به ما بود یک دفعه گفت : با در گوشی حرف زدنتان مغز ما را نخورید بروید آن یکی اتاق سر و صدایتان ناراحتم می کند . این لغو تحریم آشکار ما بود . با خوشحالی به اتاقی خلوت رفتیم و مهناز گفت : سه روز پیش یواشکی از معلمم پرسیدم و او از من خواست سر جایم بنشینم ، بعد خودش با صدای بلند در مورد بکارت حرف زد و همه چیز را گفت .آن روز مهناز درسی را که از معلمش یاد گرفته بود به ما نیز توضیح داد .

بعدها متوجه شدیم که همین معلم با مادر مهناز تماس گرفته وبه وسیله او به مادرانمان پیام فرستاده بود که :

وظیفه ای را که برعهده داشتید به انجام نرساندید ، حداقل مزاحم آموزش غیرمستقیم من نباشید .

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥

این حکایت را به روح پاک و رنج کشیده بانوئی که به جرم زائیدن سه دختر پشت سرهم ، دردادگاه خصوصی زندگی زناشوئی محاکمه و محکوم شد تقدیم می کنم .

 

سیزده ساله بودم که به خانه بخت رفتم . صادق جوانی بود که تازه از خدمت سربازی برگشته و شروع به کار کرده بود . محل کارش شهرستانی کوچک در نزدیکی ماکو بود . خانه ای کوچک اجاره کرده بود . زندگی آرامی داشتیم و احساس خوشبختی می کردیم . عصرها که از سر کار برمی گشت غذایش را گرم می کردم می خورد و چائی تازه دمش را می نوشید و خستگیش را درمی کرد و می گقت : صنم جان برو دایره ات را بیاور و برایم بزن . دایره ام را که از خانه پدری آورده بودم می زدم و برایش یاللی میخواندم و می رقصیدم ( رقص و آواز محلی ماکو )

کؤبنه یی یاشیل اوغلان ، تئللو ( پسری که پیراهنت سبز رنگه )

عجب یاراشیر اوغلان ، تئللو  ( این پیراهن عجب بهت میاد )

قاپیمیزدا دولانما ، تئللو          ( دم در خونه مون نگرد )

آنام ساواشیر اوغلان ، تئللو    ( مادرم عصبانی میشه پسر )

....

قیزیل گولو دره للر ، تئللو         ( گل محمدی را می چینند )

مخمر اوسته سره للر ، تئللو       ( روی پارچه مخملی پهن می کنند )

خئیری اولسون او قیز کی ، تئللو ( خوش به حال دختری که )

سه ودیغینه وئره للر ، تئللو        ( به پسر دلخواهش شوهر می دهند )

و او ادامه می داد که :

قیزیل گولو درمیشه م ، تئللو    ( گل محمدی را چیده ام )

مخمر اوسته سه رمیشم تئللو    ( روی پارچه مخمل پهن کرده ام )

گؤزل قیزلار ایچینده ، تئللو     ( در بین دختران زیبا )

سن گؤزلی سئچمیشم ، تئللو    ( تو دختر زیبا را پسندیده ام )

با هم می خواندیم و می رقصیدیم . همدم و مونس هم در روزهای خوش و ناخوش زندگی بودیم . تا زمانی که فرزند اولم به دنیا بیاید دردی نداشتیم . فرزند اولم دختر بود . اخم پدرشوهر مرا به وحشت انداخت . فرزند دوم نیز دختر بود . روزی از روزهای سرد و برفی پدر شوهر میهمان ما بود . برایش قلیان آوردم و صادق هیزم آورد و داخل بخاری ( اودون سوباسی ) گذاشت . پدر شوهر به حرف آمد و گفت میدانی با زنی که همه اش دختر می زاید چه باید کرد ؟ هر دو سکوت کردیم . گوئی دل هردومان لرزید ادامه این جمله را میدانستیم ، با این همه او ادامه داد : زنی که دم بریده باشد باید همانند این هیزم خرد کرده داخل سوبا بیاندازی تا لااقل بسوزد و گرمایش مفید باشد . بعد از رفتنش من و صادق باز ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم . نگاههای ما حرف میزد از هم پاشیدن این زندگی را خبر می داد هر دو آرزو می کردیم که فرزند سوم پسر باشد . با این آرزو در انتظار فرزند سوم بودیم که او نیز دختر شد .

زندگی ما رنگ و روی خود را باخت . پدرش می گفت دیگرعمری ازمن باقی نمانده و نمیخواهم در حسرت نوه پسر بمیرم . پسر دوام بخش نسل مرد است . سرانجام مادر و مادر شوهرم را مامور کردند  که رضایت ما را برای آمدن زنی دیگربه خانه مان  جلب کنند . این دو زن تجربه دیده هردو می گفتند : خودت را بد نکن اینها مودبانه از تو اجازه می خواهند .پدر شوهر برای محکم کاری  زنی بیوه را که پسری هم زائیده وشوهرش یکی دو سال پیش  درگذشته انتخاب کرده است و کار تمام است . می گفتم صادق مرا دوست دارد راضی نمی شود . اما مادرشوهربه من فهمانید که پسرش نیز بی میل نیست وگرنه مقاومت می کرد و به این زودی چنین تصمیمی گرفته نمی شد و تا  تولد فرزند چهارم و پنجم صبر می کردند .خیلی ها تا تولد دختر پنجم صبر کرده اند .  اولش باور نکردم اما وقتی شب زمزمه های صادق را شنیدم فهمیدم که دارم  خانه خراب می شوم .

صادق آن شب گفت : تو همیشه سوگلی و عزیز دل منی . میخواهم کنیزی داشته باشی که کارهایت را انجام دهد ، بچه هایت را نگه دارد . تو سرور و رئیس خانه ای و او کنیزت . نالیدم ، خواهش و التماس کردم که من کنیز نمیخواهم ، کارهایم را خودم انجام می دهم ، اما گوشی شنوا وجود نداشت و بالاخره در مقابل پافشاری صادق سرم را به علامت رضایت اجباری پایین انداختم . چون مادرم روز قبلش گفت : باز هم صادق که میخواهد دلت را به دست بیاورد . مردها وقتی می خواهند زن دیگری صیغه یا عقد کنند از زنانشان که اجازه نمی گیرند .اصلا زن چه کاره است که بخواهند با او مشورت کنند ؟  این حرفهای مادرم به دلم امید می داد و با خودم می گفتم : صادق من با بقیه مردها فرق دارد .صادق من عدالت را رعایت می کند ، صادق من مرا فراموش نمیکند ، بازهم برایش دایره خواهم زد .

بالاخره بیوه زنی به نام فریده بعنوان همسر دوم صادق به خانه آمد .چقدر دلم گرفت انگار زیر پاهایم خالی شده است . در گوشه ای از اتاق به دیواری تکیه داده و نشستم ، اما انگار دیواری در این خانه نبود ، انگار جائی برای تکیه دادن باقی نمانده بود .  روزها و ماهها سپری شد و من هنوز هم صنم جان صادق بودم . فریده حامله بود و من آشفته . بالاخره فرزند اول، پسر به دنیا آمد و فریده عزیز گرامی پدرشوهرشد . آنچه که دلم را لرزاند صادق بود . من دیگر صنم جانش نبودم بلکه فقط صنم بودم . پس از تولد پسر دوم و سوم ، من دیگر صنم هم نبودم .یکی بودم در آن خانه که فقط جواب سلامش داده می شد . مدت زمانی گذشت و وجود من در آن خانه کم رنگ و کم رنگتر و کم رنگترین و سرانجام بیرنگ شد . اکثر اوقات من در کنار فرزندان فریده و سه دخترم به پرستاری و نگهداری از بچه ها می گذشت من دیگر صنم نبودم بلکه فاطمه افسانه سنگ صبور بودم  و به طور کلی از خاطر صادق پاک شده بودم حتی مرا نمی دید . دیگر جواب سلامم را هم نمیداد و فریده رئیس خانه بود .  دختر بزرگم درسش را تمام کرد و استخدام شد و به بهانه اینکه دختر است و نمی تواند تنها در شهرستان زندگی کند مرا از آن خانه بیرون آورد ، از همان خانه ای که با آمدن اولین نوزاد پسر از من گرفته شد . ازهمان خانه ای که در طول سالها کار و خدمتم فقط صاحب یاخدانی ( صندوقی که آن زمانها به عنوان کمد لباس و وسایل شخصی استفاده می شد )شده  بود م که به خانه دخترم بردم . دختر وسطی ازدواج کرد و دختر کوچکترم به بهانه ادامه تحصیل در دانشگاه پیش دائیش رفت . پس از دو سال دختر بزرگم  ازدواج کرد و داماد مرا نیز مانند مادرش با آغوش باز پذیرفت . دامادم گرچه مهربان و بامعرفت بود ، گرچه مودب و جوانمرد بود ، اما همیشه دلم در اضطراب بود اگر او جوابم می کرد به کجا پناه می بردم ؟ در طول عمرم همیشه خود را روح سرگردانی می دانستم که برای یافتن مکانی برای آرامش بین زمین و هوا معلق است .. وقتی فرزندان فریده ازدواج می کرند و او مرا نیز همراه میهمانان به خانه ای که حداقل می بایستی با او شریک بودم  دعوت می کرد ، چقدر دلم می گرفت .  بیشتر وقتها خودم را به بیماری می زدم و در خانه می ماندم و این فرزندان فریده بودند که به دنبالم می آمدند و نمی خواستند زنی را که دایه دوران کودکیشان بود فراموش کنند و مرا با پافشاری و محبت  فراوان به عروسیشان می بردند . نمیدانید چه سخت است در خانه خود میهمان بودن .

سالها گذشت . روزی دامادم هوس کرد که با زنش به مکه برود . او هیچ وقت مسافرت بدون خانواده را دوست نداشت . میخواست من و مادرش را نیز همراه ببرد . ازآن همه محبت او شرمسار بودم . گفتم : شما بروید من پیش بچه ها می مانم . فورا گفت : من از بهانه خوشم نمی آید شما سالهاست که پیش نوه هایتان ماندید و ما با خیال راحت سرکارمان رفتیم . این حق شما هم هست تا مسافرتکنید  . سپس گوشی را برداشت و به صادق زنگ زد و از او خواست امشب را به دیدنشان بیاید و صادق آمد . داماد سر صحبت را باز کرد و گفت : میخواهیم دو مادر را با خودمان به مکه ببریم به پاس زحماتی که کشیده اند . صادق در جواب سوال کرد : کدام زحمت ؟ مگر پسر زائیده اند ؟ ( این کنایه آشکارش به من بود ) داماد گفت : مگر زائیدن دختر چه مشکلی دارد ؟ پسرو دخترهر دو نعمتهای خدا هستند این حرفها مال دوران حاهلیت است . از این گذشته ،  دعوتتان نکردم که کنایه بزنید بلکه میخواستم با هم به محضر برویم و برای مادر اجازه خروج از کشور و صدور گذرنامه بدهید . برگشت و گفت : به چه کسی ؟ چه غلطهای زیادی ؟ مگر زن ابتر هم لایق مکه رفتن است ؟

نمیدانم چه شد ، نمیدانم چه حالی به من دست داد به مصداق ضرب المثل پیشیگی چوخ قیسناسان قئییدیب جیرماخلار ( اگر گربه را زیاد در تنگنا قرار دهی برمی گردد وبا چنگ حمله می کند ) یک دفعه از جا جهیدم و یقه اش را گرفتم : تو کی هستی که میخواهی به من اجازه بدهی ؟ تو دیگر کیستی که به من امر و نهی می کنی ؟ به تو چه که لایق مکه ام یا نه کی از تو خواست که اجازه بدهی خودم با پای پیاده از مرز می گذرم . مگر تو شوهرم بودی که اختیارم را هم داشته باشی ؟ .حالا دیگردر مقابل چشمان حیرت زده و متعجب اطرافیان ، با دست چپم یقه اش را گرفته بودم و با دست راستم به صورتش سیلی میزدم و می گفتم :  اصلن میخواهم آنجا بروم برای خودم صادق بخرم می روم  صادق گم شده ام را پیدا کنم ، برای صادقم دایره بزنم و یاللی بخوانم .

در حالی که داماد و دخترم آرام مرا کنار می کشیدند داشتم می خواندم ، یاللی می خواندم اما این بار یاللی من حکایت از آتش درونم داشت نه شادی دوران جوانی :

فلکین داد الیندن      ( داد از دست فلک )

اولمادیم شاد الیندن  ( نشدم شاد ز دست فلک )

یامان یئرده ییخیلدیم ( در جای بدی به زمین خوردم )

دوتمادی یاد الیمدن  ( کسی دستم را نگرفت )

...

فلکین قهری منه            ( قهر این فلک بر من )

گلمدی رحمی منه           ( رحم نکرد فلک بر من )

دولدوردو غم پیاله سین   ( پیمانه غم را پر کرد )    

ایچیرتدی زهری منه     ( زهرش را نوشانید بر من )

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . من بودم و آقای شوهر بود و مادر کنترل از راه دورش بود . یکی دیگر هم بود ، او مادرم بود ، مادری که هم نبود و هم بود . نبود زیرا به جرم حاضرجوابیش ، جوابش کرده بودیم ، نبود زیرا تحمل آن همه رنج فرزندش را نداشت و فریاد برمی آورد که : خدانشناسها نمی خواهید طلاقش بدهید ( اؤلمه ک اگر اؤلمه کدیر ، بو نه جان وئرمه کدیر ) مرگ یک بار و شیون هم یک بار .  بفرستید خانه ام چرا می کشیدش ؟ نبود زیرا وجودش در خانه ای که نداشتم  ممنوع بود . و اما بود زیرا که هر روز اول صبح سر کوچه به انتظارم کشیک می کشید و وقتی مرا می دید لبخندی به رضایت بر لبانش می نشست که خدا را شکر فرزندش هنوززنده است . بود زیرا هر شب برادر کوچکم را دم در خانه مان می فرستاد که ببیند سروصدائی از خانه نمی آید و وقتی می شنید که چراغها خاموش است و همه اهل خانه خوابیده اند او نیز با خیال راحت می خوابید که خدا را شکر دخترش هنوززیر مشت لگد نمرده و زنده است . بود زیرا شبها دیروقت که می شد زنگ در خانه و تلفن زهره چاکش می کرد و فشار خونش بالا می رفت و از ته دل ناله می کرد که : خدای من دختر را کشتند وگر نه این وقت شب این کیست که زنگ می زند ؟

روزی از همان روزهای تیره خدا میهمان مادرشوهر بودیم . بوی قورمه سبزی همه جا پیچیده بود . سفره چیده شد و همه سر سفره رفتیم . هنوز قاشق اول را به دهانم نبرده بودم که مادر شوهر جان یک قاشق پر خورش را روی برنجم ریخت و گفت : قربان چشمانت بروم تو خسته ای چرا کم کشیدی ؟ گفتم کافیست به اندازه ای که سیر شوم کشیده ام . اما او خورش را توی بشقابم ریخته بود . اگر چه بوی خوب قورمه سبزی آدم را مست می کرد اما من مزه اش را نپسندیدم . گوئی سبزیهایش را خوب نشسته بودند و ریگ زیر دندانم آزارم میداد  . حرفی نزدم زیرا که همه با اشتها میخوردند . هیچ کس اعتنائی به موضوع نداشت .  فکر کردم مثل لباس تازه پادشاه همه میدانند و صدایشان در نمی آید  به ناچار من نیز صدایم را درنیاوردم اما غذا را که در دهانم می گذاشتم سعی می کردم نجویده قورتش بدهم . تا تمام شدن غذای بشقابم چه آزاری کشیدم . شب هنگام خواب  باز هم محبت خانم گل کرد و قربان صدقه ام رفت و اصرار کرد که دوش بگیرم و حمام را به خاطر من گرم کرده است . بعد از دوش هم یک لیوان شربت آلبالو برایم آورد مزه اش طوری دیگر بود مثل این که در ظرف حلبی زنگ زده نگهداری شده است و یا خیلی کهنه و مانده است . نمیتوانم درست شرح دهم که چه مزه ای داشت . خواستم صبر کنم و یواشکی دورش بریزم اما او رضایت دهنده نبود و سر صحبت از این در و آن در باز کرد و من مجبور شدم  آرام آرام شربت را بنوشم . هنگام بازگشتمان به من سرمه هدیه داد که سفارشی است و از مکه آورده اند .

دو سه روزی از این ماجرا گذشت . ساعت یازده بود داشتیم برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . یکی از دوستان که عروس آن خانواده بود پس از سلام و احوالپرسی شروع به قاه قاه خندیدن کرد و پرسید : خوشمزه بود ؟ خوردی و نوشیدی ؟ گفتم : چی خوشمزه بود ؟ گفت : قورمه سبزی و شربت . گفتم : زنگ زدی که این سوال را بپرسی ؟ می بخشی دیرم شده . حرفم را قطع کرد و باز با خنده گفت : زیادمزاحم نمی شوم فقط میخواهم بدانم چه مزه ای داشت . گفتم : ترو خدا سربه سرم نگذار دیرم شده . میشه عصر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : نه نمیشه من تا عصر نمیتونم صبر کنم . توی شربت یه ذره خون گرگ بود که بعد از خوردن شوهرت ترو به چشم حیوان وحشی ببینه و ازت بدش بیاد ، توی قورمه سبزی هم خاک مرده بودکه بعد از خوردن در نظر شوهر مثل مرده به شکل یوست و استخوان دیده شوی و ازت بدش بیاد ، تو چطور متوجه نشدی دختر ؟ من که بیشتر نگران دیر کردنم بودم گفتم دیرم شده بعد صحبت می کنیم . گفت : حرفی نمانده فقط خواستم حواست را جمع کنی  سرمه هم جادو جنبل شده  به چشمت نکش بیانداز توی توالت تا اثر جادو باطل شود . دیگر زیاد مزاحمت نمیشم نمیخوام ناراحتت کنم برو سر کارت . خداحافظی کرده  با عجله از خانه بیرون رفتیم .  وقتی به مدرسه رسیدم دستهایم به شدت می لرزید . یکی از همکاران با دیدنم فوری پرسید : باز چه بلائی سرت آورده اند ؟ بغض گلویم را گرفت و گفتم : گرگ خورده ام ، خاک مرده خورده ام ، سرمه ام جادو شده . مگر این زن خدا ندارد ؟ گفت : می بینی که ندارد . و پرسید سرمه کو ؟ گفتم هنوز توی کیفم است بازش نکرده ام . کیفم را باز کرد سرمه را درآورد و توی توالت انداخت و پرسید : حالا خیالت راحت شد ؟  خیالم راحت نشده بود  کنترل اعصابم را به کلی از دست داده بودم . گفت : مگر بچه ای دختر ؟ مگر خرافاتی هستی که این حرفها از کوره به درت کنه ؟  گفتم : من نه بچه ام نه خرافاتی اما فکرش را بکن یکی به قبرستان رفته قبرکهنه ای را کنده خاک کثیفی را از میان استخوانهای پوسیده برداشته و در غذای من ریخته ، خون حیوان مردار است و او خون حیوان کثیفی مثل گرگ را به خورد من داده است . چشم یکی از اعضای حساس بدن است خدا می داند داخل سرمه چه ریخته بود خوب شد که به چشمم نکشیدم . فکر میکنم تمام اعضای بدنم مردار است . اگر به پسرش بگویم خون راه می افتد که به مادر شریف من تهمت می زنی . گفت اگر نگرانی برویم آزمایش خون . اما دو سه روز از این ماجرا گذشته نگران نباش . یقینا هیچ نشده است . ببین بچه ها نگرانت هستند برو کلاست و با آنها سرگرم شو  حتما ما هم خدائی داریم . سر کلاس که رفتم بچه ها رنگ و روی پریده ام را دیدند و پرسیدند : خانم معلم چی شده ؟  گفتم : مهم نیست بچه ها فشار خونم پایین آمده بود . نگران نباشید . یکی میگقت : خانم معلم بدنتون ضعیف شده مامانمون لقمه خرما برامون گرفته میخواهید بدم بخورید حالتون جا میاد ، دیگری میگفت : خانم معلم ما تو کیفمون سیب داریم میخواهید یه تیکه به شما بدهیم ؟ و سومی می گفت : خانم معلم بریم از دفتر براتون آسپرین بیاریم ؟ و دیگری ......

دلم میخواست این دخترکان کوچولوی مهربانم را در آغوش بگیرم و سرم را روی شانه های کوچولویشان بگذارم و های های بگریم و بگویم من سوختم و مادرو خواهرم  را نیز به درد خود سوزاندم . من نتوانستم راه خوشبختی را بیابم ای کاش شما بتوانید  .

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

به عنوان زنی که بیشترین ستم و شکنجه و ضربه را از سوی مرد دیده ام و یکی از قربانیان این نابرابری اخلاقی و قانونی و شرعی هستم ، به خود این اجازه را می دهم که در مورد هفت شین اظهار نظر کنم .

مگر ما مخالف قانونی یک طرفه که همه حقوق انسانی را به مرد داده نیستیم ؟ مگر ما ادعای برابری با مرد را نداریم ؟ چطور شد که در قانونی که وضع می کنیم مرد را کاملا کنار می گذاریم ؟ در این هفت شین حق را از مرد گرفته به زن می دهیم . ( تاجی علی نین باشیندان گؤتوروب ، ولی نین باشینا قویوروخ ) تاج را از سر علی برداشته بر سر ولی می گذاریم . و این راه چاره نیست . تازه اگر به احتمال ضعیف این هفت شین مورد نظر به مجلس راه باقت ، چه کسی برای تصویبش تلاش خواهد کرد ؟ زنی که با رای ما زنان به مجلس راه یافته و برای خودشیرین به زنان توصیه می کند که حسادت را کنار بگذارند و اجازه بدهند شوهرشان زن دوم اختیار کند تا مشکل جامعه حل شود ؟؟؟

چرا به جای اندیشیدن به هفت شین به موضوع مهمتری نمی اندیشیم که آن شروع تربیت زن و مرد آینده از دوران کودکی است ؟ چرا وقتی بچه هایمان دعوایشان می شود دختر را وادار به سکوت می کنیم ؟ چرا وظایف پسرمان را گوشزد نمی کنیم ؟ دختری که از دوران کودکی پسر را برتر از خودش می داند ، پسری که خود را یک سروگردن بالاتر از دختر می پندارد ، چگونه می تواند زن یا شوهر ایده آل باشد ؟ پسری که از مادرش آموخته ( آروادیوا مینیک وئرمه ) نگذار زنت سوارت شود چگونه می تواند شوهر ایده آلی باشد ؟ یکی نیست بپرسد مرد حسابی مگر اسبی که کسی بخواهد سوارت شود ؟

تا زمانی که به فرزندانمان نیاموزیم که دختر و پسر هردو انسانند و برابر، هر دو حق زندگی و برخورداری از آزادی یکسان را دارند ، تا زمانی که جوانها به حقوق یکدیگر احترام نگذارند و تا زمانی که مادرشوهر جادو را باور دارد هفت شین که نه هفتادشین نیز دردی را درمان نمی کند و این هفت شین نقش انتقال استبداد را بازی می کند نه بیشتر .

من بست سال تمام در محل کارم با مادران و دخترانشان ( که از طبقه متوسط و پایین جامعه بودند و اکثر مردم ما را این طبقه تشکیل می دهند ) سروکار داشتم . در غم آنها همراهشان گریستم و در شادیشان همراه با آنها شاد شدم و در این مدت بیشتر اوقات نقش زن را در ستم بر زن پررنگتر دیدم . فکری به حال اکثریت بکنیم .

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥

بچه که بودم ، دختر خوب و باادب و سربه زيری بودم . توسط مادربزرگ و مادر و ... ادب را خوب ياد گرفته بودم . آموخته بودم که با صدای بلند نخندم ، جواب سربالا ندهم ، چشم بگويم و مهمتر از همه اين که ( نه ) کلمه بسيار بدی است و دخترهای باتربيت اين کلمه را بر زبان نمی آورند . اگر هم روزی به خانه بخت رفتم بايد موضوع مهم ( دختر با لباس سفيد به خانه شوهر می رود و با کفن سفيد بيرون می آيد . ) را آويزه گوشم کرده بودم . هنگام دعوا با برادرهايم حق با آنها بود و من کوتاه می آمدم . باز هم خدا رحمت کند بر اموات پدر عزيز و نازنينم را که اجازه نمی داد آنها روی من دست بلند کنند و می گفت : دخترها مخلوق زيبا و ظريف خدا هستند و اگر در خانه ای دختری کتک بخورد فرشته های خدا قهر می کنند و به آن خانه سر نمی زنند و در تمام طول عمرم حتی به شوخی زدنش را هم نديدم . اما مادرم عقيده ای ديگر داشت و می گفت ( الله آروادی ووردی کی آرواد يارتدی ) خدا مارا زده که زن آفريده وگرنه ما هم مرد خلق می شديم . اما خودش دست بزنی داشت .

زنان فاميل و همسايه مرا خيلی دوست داشتند و می گفتند : ماشاالله چه دختر خوب و باادب وخجالتی ، کاش ما هم چنين دختری داشتيم ( مه له سه ، اتی يئييلر ) منظور مثل گوسفند مظلوم بودن است . و همراه با به به و چه چه و ماشاالله انگشتشان را به تخته می کوبيدند که چشم نخورم و خدای نکرده زبانم برای دفاع از خودم باز نشود . از مادرم می خواستند اسپند دود کند . مادرم نيز با افتخار فراوان اسپند دود می کرد و دور من می گردانيد که مبادا دختر کر و کور و لالش چشم بخورد . زن همسايه می گفت : حيف که بچه ای و اختلاف سن تو و پسرم خيلی زياد است و گرنه ترا عروس خودم می کردم . داشتن عروسی مثل تو آرزوی هر مادرشوهريست . ( نميدانم چرا مادر شوهر ما ندانست قدر ما را ؟ )

يکی از نزديکان ما که مخالف چنين تربيتی بود می گفت : دوران خجالتی بودن دختر سپری شده است . دختری که در آينده وارد جامعه خواهد شد بايد زبان باز کند و حرفش را بزند . بايد کمی جرات داشته باشد . بايد زندگی کردن در جامعه را ياد بگيرد . اين دختر خيلی مظلوم است مثل گوسفندی که در گوشه حياط به درخت بسته شده است . در جامعه گرگ زياد است و ( قويونون ياخجی سی قوردا يئتيره ر ) گوسفند فربه نصيب گرگ می شود . منظورش از گوسفند به درخت بسته شده ، گوسفندی بود که برای قربانی کردن به خانه آورده و در گوشه ای از حياط به درخت بسته بودند و آن روز اجلش رسيده بود . همان روز قصاب با شاگردش آمد گوسفند را گرفت و بر زمين کوبيد و شاگردش دستها و پاهای زبان بسته را محکم گرفت و او سر حيوان بيچاره را گوش تا گوش بريد . طفلک زبان بسته لرزيد و لرزيد و سرانجام از حرکت ايستاد . توی دلم  گفتم چرا راحتش نمی گذاريد لااقل به حال خودش بميرد سرش را که بريده ايد ؟ دست و پا زدن زبان بسته دلم را لرزاند به اين فکر بودم اگر آدم در زندگيش به بن بست برسد کارش به کجا خواهد کشيد ؟

بزرگ که شدم ، به خانه بخت که رفتم :

منی بير قورد دالادی ( گرگی مرا دريد )

قانيمی دا يالادی ( خونم را هم ليسيد )

دئدی به صاحاب سيزام ( فکر کرد که بی کسم )

اوستومه داش قالادی ( لاشه ام را با سنگ پوشانيد )

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

اعتراضش از نظر بزرگترها قابل قبول نبود و می گفتند : زن و حاضر جوابی ؟ زن و مقاومت در مقابل مردش ؟ مگر خانه شوهر خانه خاله جان است که هر کاری دلت خواست بکنی و هر حرفی دلت خواست بزنی ؟ او جواب می داد : خانه شوهر خانه خاله جان نیست خانه مشترک ماست ، ما شریک زندگی هستیم نه ارباب و رعیت . همانگونه که من اجازه بی ادبی و فحاشی ندارم ، او هم چنین اجازه ای ندارد . همانگونه که من اجازه دست بلند کردن به او ندارم او نیز اجازه دست بلند کردن به من را ندارد . و پاسخ می شنید : مردی گفته اند و زنی گفته اند ترا چه به این حرفهای گنده تر از دهانت ، برو سرت را بیانداز پایین و زندگیت را بکن . او که ترا می زند البته کار خوبی نمی کند . اما تو هم بی تقصیر نیستی ، اشتباه می کنی ، حرفش را گوش نمی کنی ، گاهی وقتها وظایفت را درست انجام نمی دهی . و او باز جواب می داد : او هم بیشتر وقتها اشتباه می کند و وظایفش را فراموش می کند ، مگر من می زنمش ؟ بزرگترها انگشت به لب می گزیدند گه چه دختر پرروئی کتک زدنش باقی مانده بود .

این چنین بود که مثل آب خوردن طلاقش دادند . گردن بند طلایش ، ظروف نقره اش ، قالی کرمانش و... را با خود به خانه پدرش باز گرداند و نیمه تنش و گوشه جگرش را در خانه شوهر جاگذاشت . طبق حکم دادگاه هفته ای یک روز اجازه دیدار فرزندانش را داشت . اما موفق به دیدارشان نشد . روزی همراه بزرگترها به کلانتری مراجعه کرد . مرد در جواب تلفن رئیس کلانتری مودبانه اظهار داشت که راهش دور است و نمیتواند هر هفته مرخصی بگیرد و اما قول می دهد سه ماه تابستان بچه ها را پیش مادرشان بفرستد . در ضمن اگر زنش پشیمان شده و ( باشی رحلت داشینا ده یدی ) به شرطی که معذرت بخواهد و قول بدهد که زن خوب و حرف شنوئی باشد ، حاضر است دوباره زندگی را با او از سر بگیرد . عذر مرد و پیشنهادش مورد پسند رئیس کلانتری و بزرگترها شد . به نظر آنها این فرصت مناسبی برای آشتی دادن و پیوند دوباره آنها بود . اما مهناز نپذیرفت و اظهار کرد گناهی مرتکب نشده که عذری بخواهد و شرطی بپذیرد و باز مورد نکوهش بزرگترها قرار گرفت و مجبور شد تا تابستان حوصله کند . اما کو تا تابستان ( ائششه ییم اؤلمه یونجا بیتینجه ن ، یونجام سارالما توربا تیکینجه ن ) بزک نمیر بهار میاد کمپوزه با خیار میاد . روزها به کندی سپری شد و تابستان فرارسید . و مرد زیر قولش زد و پیامی فرستاد که : اگر زن خوب و مادر شایسته ای بودی خانه و زندگی وبچه ها را رها نمی کردی .

ناامید نشد و سعی کرد کاری پیدا کند تا بتواند خود روی پاهای خود بایستد و حضانت فرزندانش را طلب کند . اما با دیدن چند مورد جو نامطلوب در حق زنان بیوه ، خانه نشینی را ترجیح داد . دوری از فرزندانش از یک سو و سرزنش و سرکوفت و تحقیر نزدیکان و دوستان و جامعه از سوئی دیگر او را از پای انداخت . توانائی پاهایش کم و کمتر و سرانجام فلج شد . گفتند که پزشک معالجش می گوید بیماری او روحی است نه جسمی . سعی کنید به او روحیه و قوت قلب بدهید تا بتواند دوباره سر پا بایستد .

دلداری و تسلی و قوت قلب اطرافین خود زخمی بود جداگانه : خودت کردی ، ( اؤزو ییخیلان آغلاماز ) خود کرده را چاره نیست . ما گفتیم تحمل کن و حرفمان را گوش نکردی . میدانستی که بچه هایت را از آغوشت می گیرند . اگر کمی کوتاه می آمدی حالا تو هم برای خودت خانه و زندگی داشتی و اینقدر بدبخت نمی شدی . حالا ترو خدا خودت را ناراحت نکن . سرنوشتت این بود . چه می توان کرد . شاید قسمتت این بود و ...

بچه ها کمی بزرگ شدند و توانستند مداد و کاغذ به دست بگیرند برایشان نامه نوشت درخواست کوچکش این بود که دستخط آنها را ببیند حتی اگر جمله ای کوتاه باشد . می خواست برایش تلفن کنند تا صدایشان را بشنود . اما نامه ها هرگز به دست بچه ها نرسید .

نوجوان که شدند دلشان برای دیدن مادر پر نمی کشید . می گفتند : زنی که فرزندانش را فدای غرور خود کند شایسته مادری نیست . اما با گذشت زمانی کوتاه متوجه واقعیت تلخ آنچه که بر مادر گذشت شدند . فهمیدند که ( آغاج آجیدیر ، جان شیرین )  ضربه چوب و چماق تلخ است و جان شیرین و میزان تحمل انسانها متفاوت .

اینک شوق دیدار فرزندان به پاهای مادری رنج کشیده و ناتوان قدرت بخشیده تا پنج شنبه ها با قدمهای آهسته از خانه بیرون بیاید و دم کوچه به انتظار دیدار فرزندانش بایستد . مادری که می گوید : هفته یک روز است و آن روز پنج شنبه است .

                                  ***

                                  دوری از فرزند

بر من شده عرصه جهان همچو قفس

در دیده نمانده نور و در سینه نفس

رنجی که من از دوری فرزند کشم

یعقوب از آن درد خبر دارد و بس

...

مادر که ز طفل خویشتن محجور است

یعقوب وش ار کور شود معذور است

چون من که تعلقم ز اسباب جهان

بر یک پسر است و آنهم از من دور است

...

نام شاعر : عالم تاج قایم مقامی (‌ژاله )

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

رفتم به کنار رود

سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و نالید و شکست

زنده یاد فریدون مشیری  

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥

بچه که بودیم دو دوست بودیم ، مثل دو خواهر ، اما نه ، فراتر از دو خواهر ، مانند یک روح در دوجسم . باهم بازی می کردیم ، باهم می خندیدیم و می گریستیم . با هم آذری می رقصیدیم و پای بر زمین می کوبیدیم . باهم می خوردیم و می خوابیدیم . باهم می خواندیم و می نوشتیم . باهم رجز می خواندیم و شعارهای گنده تر از دهانمان می دادیم . هردو در یک شب طوفانی به خانه بخت رفتیم . راهمان جدا شد و سرنوشتمان یکی . او زیر ضربات مشت و لگد صبور نبود و سوخت ، من زیر ضربات مشت و لگد صبور بودم و سوختم . او با فریاد اعتراضش سوخت ، من با سکوتم . مقاومت او در مقابل جور و ستم خانه خرابش کرد، صبر و سکوت من در مقابل جور و ستم . او در حسرت دیدار فرزندانش سوخت و من در کنار فرزندانم . او بی وفا و گستاخ لقب گرفت و من پخمه و دست و پا چلفتی . او به دور از فرزندانش به بیماری روحی و جسمی مبتلا شد ، من در کنار فرزندانم . او جور روزگار کشید و من جور همسر . چندی پیش ما دو دوست همدیگر را در مجلس عروسی دیدیم هر دومان همچون کشتی طوفان دیده ویران ، پیر و شکسته و گرد سالها غم بر رخمان نشسته بود .دیگر آذری نرقصیدیم ، زیرا نه در پاهای او توان پای کوبیدن مانده بود نه در قلب من . اکنون دو جوان برومند او گاهگاهی به دیدار مادر رنج کشیده شان می شتابند و دو جوان برومند من در کنارم بر زخمهای کهنه دلم مرحم می گذارند .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥

از عزيزانی که لطف کرده و پيام نوشته اند و پاک شده پوزش می طلبم مشکلی در وبلاکم به وجود آمده بود که برطرف شد .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥

در جای جای مشروطه رد پای زنی مشهور به زینب پاشا دیده می شود که سردسته زنان شرکت کننده در نهضت تحریم توتون و تنباکو بوده و در گشودن انبارهای محتکران تبریز در زمان قحطی نان پیشگام بوده است .

در میان این مبارزان ، زنی هم نام شیرزن کربلا با الهام از حسین بن علی وقتی قحطی و ظلم و استبداد شهر را فرا می گیرد بی محابا و شجاعانه به گروه خود دستور مبارزه و مقاومت می دهد . او نه تنها سنتهای فئودال را می شکند بلکه به بسیاری از زنان و مردان ثابت می کند که حق طلبی و حضور زن در اجتماع هیچ منافاتی با حجاب و دین ندارد چرا که آن زمان زینب پاشا گوشه های چادرش را به کمر بسته و چارقدش را بر چهره می کشد و مسلح به پا می خیزد .

زینب پاشا این زن غیور آذربایجانی برخلاف دیگر زنان که عرف و سنت غلط باعث خانه نشین شدنشان بود ، در حدود سال ۱۲۷۰ مهر سکوت را از لب برمی دارد ، زنجیر سنن و قوانین فئودالی را پاره می کند و برای نخستین بار با چهل نفر از زنان قهرمان از تبریز علیه ظلم و استبداد به جنگ مسلحانه دست می زند . در دورانی که زن دست و پا بسته و مقید به سنت بود و به عنوان ضعیفه و ناقص العقل جز انجام امور خانگی کاری نداشت ، تاریخ شاهد بسیار زنانی بود که پا به پا و حتی گاهی جلوتر از مردان می کوشیدند . آن زمان که تاریخ در کشورها مذکر بود و جز اندرونی جائی برای زن نبود گروهی اناث ، مردان را چون کوه پشتیبانی کرده و در اجرای احکام اسلام و عملی کردن قتوای مجتهدان آنان را حمایت و یاری می کردند .

زینب پاشا وقتی در شرایط حاکم بر جامعه آذربایجان ، قحطی و گرسنگی و احتکار محتکران را می بیند به زنان محل که از کودکی به وی احترام قائل بودند و اعتقاد به عزمش داشتند چنین بانگ برمی آورد که اگر می خواهید بچه هایتان گرسنه نباشند از خانه هایتان بیرون بیایید چوب به دست بگیرید و بازارها را ببندید که بزرگترین درد ما احتکار است و چوبها را بر سر محتکران بشکنید . حامی ما اتحاد ما و روستائیان هستند .

زینب پاشا که به بی بی شاه زینب ، زینب باجی ، ده باشی زینب معروف بوده و در آن سالها در هنگام قحطی نان که غلات را احتکار می کردند و با قیمت گران به مردم می فروختند ، در کار کشف انبارهای غلات مالکان و گشودن آنها و تقسیم گندم و جوی احتکار شده بین خانواده های تنگ دست فعال بوده است .وی در اواخر عمر خود به سفر عتبات عالیات می رود . او تشنه آزادگی و زنی معتقد که تنها کلامش این بود (بنگر چه زیبا سخنی است از حسین بن علی : در این دنیا اگر هم دین ندارید لااقل آزاده باشید . ) کمتر در تاریخ از وی سخن به میان آمده است .

این سخن پایان کلام دکتر شکوهی از دنیای قلب بزرگ و عزم راسخ بزرگ زنی بود که کمتر در تاریخ از وی سخن به میان آمده است .

منبع : سایت شبستان shabestan.ir

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥

زمین سبز ،

هوا سبز و سبزینه پوش است و مست

درختان لباس عروسی به تن کرده ، کوبند دست

به آواز مرغابیان مهاجر که آن دورترها

زیر این گنبدین سقف بی دار بست

دل آسوده ، آرام و بی دغدغه ،

باله رقصند مست

و آوازه خوان :

که ای خسته ، دل خسته برخیز

زمستان گذشت

که ای خسته پر بسته برخیز

که ایانم مستان رسید

احمد سیف  

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥

گفته بودی : زندگی بر تو جهنم می شود ، آفتاب از خانه ات کم می شود ، تيره بختی بر تو حاکم می شود ، کلبه ات ويرانه بی من می شود . کاش می بودی و می ديدی خانه ام بی تو چراغان شد .

سفره هفت سين را چيديم . سماق و سير و سرکه ، ميوه و شيرينی و آجيل ، ماهی و گل و ... اما سين مان در سفره مان کم بود . صلح و صفا و صميميت و صداقت را بدان افزودم . هفت سينمان کامل شد . جای حافظ شيراز خالی بود ، او هم آمد و فالم را گرفت .

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش

که به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد

آن پريشانی شبهای فراق و غم دل

همه در سايه گيسوی نگار آخر شد

ساقيا عمر دراز و قدحت پر می باد

که به سعی توام اندوه خمار آخر شد

شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

باورم نيست ز بد عهدی ايام هنوز

قصه غصه که در دولت يار آخر شد

صبح اميد که بد معتکف پرده غيب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

گرچه آشفتگی حال من از زلف تو بود

حل اين عقده هم از زلف نگار آخر شد

در شمار ار چه نياورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :