زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

ایران خانه من است ، وطن من است ، جان و دل و

 هستی من ، آنجاست .

جورج بوش انسانها را تو خلق نکردی و این اجازه را

نداری جانشان را بگیری .

من جنگ نمی خواهم .

من جنگ نمی خواهم .

آدرس پتیشن در وبلاک من در غربت

http://meinexile.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

روزی که از مدرسه گریختم

 

می خواستم حکایت جدید بنویسم که یاد سخنان سید عظیم الشان جنت مکان نبوی افتادم که می گوید  ما مشتی  بچه لوس و ننر وبلاکی هستیم . مگر بخیلیم اوقه ده ر دئسین او قه ده ردن ده چوخ ( آنقدر بگویدد بیشتر از آنقدر ) .  ما ضرب المثلی داریم که دانیشماق باشارمییانا دئدیلر دانیش ، دئیدی گامیش ( به کسی که حرف زدن بلد نبود گفتند حرف بزن گفت گاو ) . راستش را بخواهید در این دنیای مجازی دوستان زیادی پیدا کرده ام و این نعمت بزرگیست . از دخترخانم 9 ساله و آقا پسر 12 ساله عزیز و محترم تا اساتید و بزرگواران عزیز و محترم . دختر خانمها و آقا پسرهای نوجوان و جوان که مرا به کلبه زیبای مجازیشان دعوت کرده وازمن با اشعار و نامه های عاشقانه که به محبوبشان نوشته اند ، پذیرائی می کنند . درد دلهایشان را می خوانم و احساس و حرف دلشان را می فهمم و با زبان خودشان با اشعار زیبا جواب محبتشان را می نویسم . به قول مینو خانم صابری شاید آنها برای اظهار درد عشق و نگرانیهای دیگرشان محرم دلی جز این دنیای زیبای ما نیافته و اینجا لب به سخن می گشایند .شاید  مادربزرگ و مادر و برادر آنها نیز مثل اقوام نزدیک من دختر را با پیراهن سفید می سنجند . چه بسا اگر در دوران جوانی من نیز این دنیای قشنگ وجود داشت من نیز می نوشتم و در بخش نظرها جواب می گرفتم . شاید چشم و گوشم باز می شد و مطالب مفید زیادی می آموختم  . گاهی ترانه قشنگ مرحوم ویگن را با تمام وجود زیر لب زمزمه می کنم و آرزو می کنم که میخوام بیست ساله باشم ،  میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم . دوستان من نیز پتیشن ها را با نام مستعار یا نام اصلی خودم امضا کردم وقتی دستم به جائی بند نیست و کاری از دستم بر نمی آید امضا کردن پتیشن در جای خود قدم بزرگی است . البته این نظر شخصی خودم در مورد خودم است حداقل دلم آرام می گیرد که من نیز فریاد زدم که این خلیج ، همیشه فارس است . و .... برای همین هم تامل نکردم و خواستم خاطره ای را برایتان تعریف کنم .بگذارید سید اعظم نبوی فکر کند ذرت پرتاب می کنم .   یک روز تلخ از هشت سالگیم را برایتان می نویسم . روزی که شاید خانم معلم و خانم ناظم من مدتهاست که وجدانشان با به یادآوریش می سوزد و می لرزد . در آن دوران که هیچ کودکی جرات اظهار وجود در مقابل آنها را نداشت دستهای کوچکم به روی خانم معلم بلند شد و آنها دو نفری به جان دختربچه ای افتادند که هیچ چاره ای بجز تحمل شکنجه نداشت و ناگاه زیر ضربات خط کش و سیلی آنها فریادش بلند شد . پیشیگی دارا قیسناسان قاییدیب اوزووی جیرماقلار ( اگر به گربه زیاد فشار بیاری برمی گردد و رویت را چنگ می زند ) و اما حکایت روزی که از مدرسه گریختم را بخوانید .

 

کلاس دوم ابتدائی بودم . این بار خانه مان در دیکباشی و نزدیک مسگر بازاری بود . باز خانه دو طبقه ای اجاره کرده بودیم که طبقه اول مال ما و طبقه دوم متعلق به میر اسماعیل عمو بود . خانواده ما شامل  پدر و مادر و مادربزرگ و خواهر و برادرهایم و پسرعموی بزرگم میر یوسف که او را به تقلید از فرزندان دیگرعمو ، داداش صدا می کردم . داداش مهربان و آرام و صمیمی بود . هیچوقت دست روی ما کوچکترها بلند نمی کرد . او در خانه ما درس می خواند . گاهی به من دیکته می گفت و در مقابل غلطی که داشتم خودش با خط خوانا می نوشت و به من یاد می داد تا درست بنویسم . مدرسه ام دبستان فرهنگ بود . این مدرسه خانه کهنه و قدیمی در یکی از کوچه پس کوچه های راسته کوچه بود . کلاسها اتاقهای تو در تو بودند . آن موقع تنبیه با خط کش مد روز معلمها بود و جمله اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و اسخنوانش مال من ) بیعت مدرن مادران با خانم معلمها بود . در واقع می توان اجازه نامه شکنجه نیز نامید . بیشتر معلمها هم باورشان می شد که گوشت ما متعلق به آنهاست . اولش را نوشتم تا آخرش بدانید که چگونه درس می خواندیم .

 

روزی از روزها  طبق معمول هر روز دفتر مشقم را باز کردم و دستهایم را مثل بقیه بچه ها روی زانویم گذاشتم و نشستم . نگو که در این مشقم غلط زیادی دارم و دوست فضولم هم چشم بر دفترم دوخته است . معلم عادت داشت برای هر غلط یک خط کش به دستمان بزند. وقتی به من رسید دوست بغل دستی انگشت بالا برد که خانم معلم اجازه شهربانو غلط زیاد دارد و موجب شد توجه معلم به مشقم جلب شود و او که به سرعت مشقها را قلم می کشید مشقم را به دقت اصلاح کرد . مرا جلو تخته سیاه کشانید و گفت : بچه ها می دانید با کسی که مشق را غلط بنویسد چه می کنم ؟ نفسها در سینه حبس شد و آنگاه خط کش را از روی میزش برداشت و گفت : دستهایت را باز کن . دستهایم را باز کردم  دو ضربه اولی قابل تحمل بود . اما ضربات بعدی آتش به جگرم زد  کف دستهایم سرخ شد و عقب کشیدم . اما دل خانم معلم خنک نشده بود فریاد کشید که دستهایت را باز کن و من دوباره کف دستهایم را باز کردم و در عالم کودکیم نتوانستم تحمل کنم و با گریه فریاد کشیدم : خانم معلم بسه دیگه . وای خدای من ، خانم معلم دیوانه شد که به جای معذرت خواهی و غلط کردم گفتن می گوئی بسه ؟ و بر شدت ضرباتش افزود و من که دستهایم را زیر بغلم پنهان کرده بودم ضربات خط کش بر سر و صورتم فرود آمد . اما نمیدانم چه شد وقتی به خودم آمدم که دارم با دستهای کوچکم بر سینه خانم معلم مشت می کوبم و گریه کنان می گویم : بسه دیگه ، بسه دیگه . لحظاتی هم نگذشت که سرو کله خانم ناظم ، آن هم  از کجا پیدا شد نمیدانم . در حالی که با یک دستش مچ دستم را گرفته بود و با دست دیگرش بر صورتم سیلی می کوبید و مرا کشان کشان به دفتر می برد . دفتری که انبار کوچکی داشت و می گفتند بچه شلوغ را آنجا می اندازند تا عقربها و رتیلها نیشش بزنند . قورخودان آز قالدی آغیزیم اییلسین ( کم مادنده بود از ترس دهانم کج شود ) گویا دست خانم ناظم را گاز گرفته و از چنگش خودم را رها کرده بودم و داشتم در خیابان به طرف خانه می دویدم . خود را جلو در خانه رساندم و ایستادم . حالا چه کنم اگر به خانه بروم مادرم تنبیه ام می کند و اگر به مدرسه برگردم عقربها و رتیلها در انتظارم هستند . همانجا ایستادم . دور و بر خانه مان مغازه بود . بقال پرسید : دختر جان چرا به این زودی به خانه برگشتی ؟ دستت که به در خانه می رسد در را بزن و برو خانه تان  . جواب ندادم . شاید او هم میدانست چرا آنجا ایستاده ام . طولی نکشید که مبصر کلاس با ننه مدرسه از دور نمایان شدند . وحشت سراپای وجودم را پر کرد . در خانه را به صدا درآوردم و تا مادرم در را باز کرد ، فریاد کنان که خانم معلم می خواهد مرا بکشد من دیگر به مدرسه نمی روم  ، داخل اتاق دویدم . ننه مدرسه و مبصر هم سر رسیدند و ماجرای مشق مرا به مادرم تعریف کردند . مادرم به من حمله ور شد تا بزند مادربزرگم  به فریادم رسید و مرا نجات داد . داداش هم خانه بود . گویا بیمار بود و از دبیرستان اجازه گرفته بود . به عبارت دیگر خدا او را به خانه فرستاده بود تا به داد من برسد . فوری لباسهایش را پوشید و گفت : بیا با هم به مدرسه برویم . گفتم : داداش نرو اونجا خانم معلم تو را هم می زند . گفت : نه مرا نمی زند ببین قد من از قد خانم معلمتان بلند تر است زورش به من نمی رسد . در حالی که دست داداش را محکم گرفته بودم به مدرسه رفتیم . خانم معلم از من شکایت کرد و گفت : مشقهایش را غلط نوشته و هنوز تنبیه اش نکرده پا به فرار گذاشت . داداش جواب داد : سیزین آندیزی اینانیم یا تویوغون له له یین ؟ ( قسم شما را باور کنم یا پر مرغه را ؟ ) جای انگشتتان هنوز بر صورتش باقیست . کف دستهایش به رنگ لبوست . معلم متوجه شد که توسکو به رکدیر ( دود غلیظ است ، منظور داداش خشمگین است ) نگفت که بچه روی من دست بلند کرد و یک باره ورق برگشت و مدیر مدرسه که زری خانم نام داشت گفت : تو دختر خوبی هستی درسهایت را خوب بخوان . ببین ما اینجا انبار وحشتناکی برای تنبیه بچه های بد داریم . اما تو بچه خوبی هستی . اگر روزی خدای نکرده خوب درس نخوانی ترا هم به انبار می فرستند . .... داداش نیز پیش خانم معلم و زری خانم از من قول گرفت که مشقهایم را درست  بنویسم و درسم را خوب بخوانم و خانم معلم را ناراحت نکنم و به من قول داد که وقتی به خانه برگشتم به مادرم اجازه ندهد تا مرا تنبیه کند . سپس رو به حضار در دفتر ( خانم ناظم و خانم مدیر و زری خانم ) کرد و گفت : شهربانوی ما قول می دهد خوب درس بخواند و مشقهایش را با دقت بنویسد و من کیشی قیزی آختاریرام بواوشاغین اوستونه ال قاوزییا ( و من مردزاده  می خواهم که روی این بچه دست بلند کند . ) از امروز هم گوشت و هم استخوان این بچه متعلق به من است هرگاه خطائی دیدید به من بنویسید . خودم پیگیری و مجازاتش می کنم . من آن روز معنی جملات داداشم را نفهمیدم . داشت می رفت که گریه کنان دستش را گرفتم و به دبنالش راه افتادم . اما او دلداریم داد که کسی کتکم نخواهد زد .  بعد از رفتن داداش از مدرسه توی دفتر کمی نصیحتم کردند و بعد خانم معلم مرا با خودش به کلاس برد . اما نه جرات کردم به داداش و نه به مادر و نه کسی دیگر تعریف کنم که آن روز چگونه شکنجه شدم چون خیال می کردم این حق مسلم خانم معلم و خانم ناظم ماست که ما را چنین تنبیه  کنند .

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

غم نامه بم

برادر صدام یزید کافر

به بهانه ۱۷ دی و کشف حجاب

خسرو گلسرخی

روزی که از مدرسه گریختم

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥

 

 

یلدابازی و خاطره بازی

 

صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم .

 

  یک  کلاس اول بودم تازه از ماکو به تبریز کوچ کرده بودیم . خانه مان توی دربند طویل و دراز و پیچ در پیچ اصفهانلیلار تبریز بود . ته دربند خانه ای دو طبقه اجاره کرده بودیم طبقه اول مال ما بود و طبقه دوم مال میراسماعیل عمو . میراسماعیل عمو پدر مهناز و پسرعموی پدرم بود . او معلم موسیقی بود و شبهای بخصوص  مثل شب یلدا و چهارشنبه سوری و غیره برای اینکه خانواده احساس غربت وتنهائی نکند ویولونش را از قابش درمی آورد و آهنگهای یاللی و آذری می زد من و مهناز هم می رقصیدیم . مادربزرگم قربان صدقه مان می رفت و شاید تشویق او بود که بعدها من و مهناز توانستیم به خوبی مردان آذری پای بر زمین بکوبیم و آذری اصیل برقصیم و اکنون پس از گذشت سالها گوئی آن رقص و پایکوبیها خواب بودند .

 

  دو کلاس دوم بودم یک سالی میشد که به تبریز کوچ کرده بودیم . دوست نداشتم به خانه دائیم مهمانی بریم چون زن دائیم تبریزی بود و از ما خوشش نمی آمد . من و مهناز دلمان نمی خواست در مهمانی خانه دائی شرکت کنیم . چون تا وارد خانه شان می شدیم بچه های دائی کف می زدند و می گفتند هی هی کتدیلر گئنه بیزه گلدیلر ( هو هو دهاتیها ، بازم خانه ما آمدند . ) زن دائی هم لبخند بی مزه ای می زد و رو به بچه هاش می گفت : بده آدم به مهمان این حرفو نمی زنه . اما مهناز که باهوش بود یواشکی توی گوشم می گفت که دروغ میگه خودش به بچه هاش یاد میده و گرنه وقتی چپ نگاهشون می کنه همه شون میشینند سر جاشون . خلاصه من و مهناز دل پری از این هو کردن داشتیم . و روزی که کتاب فارسی و کیف نوشت افزار و دفتر مشق دختر دائی گوشه اتاق افتاده بود با نقشه و کلک و زحمت فراوان توانستیم به مشق شب دختر دائی قلم بکشیم . حالا بعد از آمدن ما در آن خانه به خاطر این مشقها چه اتفاقی افتاد خدا می داند .

 

  سه کلاس سوم بودم ماه رمضان بود و من نه سالم شده بودم  و باید روزه می گرفتم و نماز می خواندم و برادر گردن کلفت چهارده ساله ام جلو چشمم زولبیا می خورد . روزی رفتم بقال دم کوچه و زولبیا خریدم . الله دان گیزلین دئییل سیزدن نه گیزلین ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) نشستم و خوردم از شانس بد یک دفعه دیدم که کلاغ خبرچین مادرم روی شاخه گلابی نشسته و تماشایم می کند . فوری به زیرزمین رفتم و از نایلون بزرگ صابون ، یک تکه صابون آوردم و کنار حوض گذاشتم و از او خواستم که رازم را به مادرم نگوید و آن نالوطی نمک به حرام خدا نشناس هم صابون را برداشت و پرید و هم به مادرم خبر داد .

 

چهار کلاس چهارم بودم . خانم معلم با یک دسته ده تائی پیک دانش آموز وارد کلاس شد و خواست آنها را به بچه ها بفروشد . دید که چگونه دلم برای این پیک پرپر می زند یکی هم به من داد و گفت فردا دو ریال می آوری . پیک را که به خانه بردم فریاد مادرم بلند شد که من ترا به مدرسه می فرستم درس بخوانی یا پیک ؟ شاید هم حق داشت به جز من و خواهر و برادرها دختر عمه و پسر عمو و دائی کوچک هم از ماکو آمده و خانه ما بودند و می خواستند در تبریز دیپلم بگیرند . با حقوق معلمی و این همه نان خور حتمن دو ریال زیاد بود تازه هر پنج شنبه هم پنج ریال از هر دانش آموز جهت حق الزحمه بابا و ننه مدرسه جمع آوری می کردند . فردای آن روز پیک را به مدرسه بردم و به خانم معلم پس دادم . اما او آن را دوباره به من برگردانید تا دزدکی و دور از چشم مادرم بخوانم و دوباره به او پس بدهم .

 

پنج کلاس پنجم بودم . زنگ انشا قرار بود انشاهایمان را بخوانیم . طبق معمول هر سال . این بار فصل پائیز را تعریف کنید . خانم معلم یکی را پای تخته سیاه صدا کرد و او انشایش را خواند بعد از تابستان فصل پائیز آغاز می شود . فصل پائیز سه ماه دارد مهر آبان آذر و .... اما من این چنین انشائی را دوست نداشتم . می خواستم حرف دلم را بنویسم . بعد از او مرا صدا کرد و من چنین شروع کردم : من فصل پائیز را دوست ندارم چون در پائیز باران زیاد می بارد و من با یک دستم چتر را می گیرم و با دست دیگرم هم کیف مدرسه و هم چادرم را می گیرم . ته چادرم خیس و گلی می شود و وقتی جمع و جورش می کنم به شلوار و جورابم هم می خورد و شلوار و جورابم هم خیس و گلی می شود و قتی به خانه می روم مادرم دعوایم می کند و . . داشتم ادامه می دادم که فریاد خانم معلم بلند شد که ای خل احمق تنبل این چرت و پرتها چیست که نوشته ای ؟ بعد هم خط کش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد به طرفم آمد و گفت : دستهایت را باز کن . دستهایم را باز کردم به کف دستهایم خط کش زد و من گریه کردم و دلش خنک نشد به بچه ها گفت : به این تنبل بی شعور،  تنبل بکشید و آنها هم یک صدا داد کشیدند : تنبل تنبل تنبل

 

شش کلاس ششم بودم که صمد بهرنگی را شناختم . کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سپس یک هلو و هزار هلو و بقیه را یک به یک خواندم . در خواندن کتابهای قصه و پیک معمولن مهناز شریک جرم من بود . دلمان می خواست ماهی سیاه کوچولو را هم بخوانیم اما نایاب بود و صمد تازه در آب ارس غرق شده بود . خوب نمی دانستیم چی به چیست و غیبتش را هم می کردیم که تو که شنا بلد نبودی توی آب چه کار داشتی ؟ خلاصه نوروز آن سال به سفر رفتیم و جائی که مهمان بودیم ماهی سیاه کوچولو را که برایش از روزنامه جلد گرفته بودند پیدا کردم و خواندم خیلی هم خوشم آمد . اما می بایست این کتاب را به مهناز هم می دادم تا بخواند . حالا چه کار باید می کردم . معلم بی انصاف هم یک عالمه مشق عید گفته و هنوز به نصف مشقها نرسیده  بودم که یک دفعه شیطان جنی رفت توی جلدم و گفت توی دفتر مشق و به جای مشق ماهی سیاه کوچولو را بنویس هیچ نمی شود نترس اگر معلم بفهمد نهایتش دو تا خط کش میخوری و برایت سر صف تنبل می کشند . ارزشش را دارد که این قصه را به مهناز ببری . حرف شیطان جنی را گوش کردم و ماهی سیاه کوچولو را به جای مشق نوشتم و بعد از تمام شدن قصه بقیه مشق را ادامه دادم . چهارده فروردین که خانم معلم گفت : مشقهای عیدتان را بگذارید روی میز میخواهم قلم بکشم از ترس داشتم زهره چاک می شدم معلم مشقها را تند و تند قلم می کشید و بالاخره مشق مرا نیز قلم کشید و آخر سر هم آنهائی را که ناقص نوشته بودند نکوهش کرد و گفت : بچه ها مرتب بودن را از شهربانو یاد بگیرید که در سفر نیز مرتب و خط کشی شده و زیبا مشق نوشته است . بعد به امر ایشان بچه ها برایم آفرین کشیدند : آفرین آفرین آفرین . اما خانم معلم هیچوقت ندانست که آن صفحات خط کشی شده و مرتب و خوانا نوشته شده همان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود .

 

هفت تازه وارد کلاس هفتم شده بودم یکی از دخترعموهای پدرم بانوئی بسیار شیک پوش و ثروتمند و مدرن بود . قد بلند و زیباروی بود وقتی راه میرفت مثل طاووس خرامان و طناز قدم برمی داشت . هنگامی که حرف میزد از چه جملات قلمبه سلمبه استفاده می کرد . می بایست برای پیدا کردن معنی بعضی از لغاتش به لغتنامه مراجعه می کردم و به علت اینکه برای حل مشکل مردم هر کمکی که از دستش برمی آمد مضایقه نمی کرد محبوب مردم بود . بعصی وقتها هم سیگاری از کیفش در می آورد و با فیس و افاده فراوان و آرام شروع به کشیدن می کرد . روزی خواستم از او تقلید کنم . مثل او زیبا و طناز و شیک پوش نبودم . سوادم هم که به یک صدم سوادش نمی رسید . مثل او ثروتمند نبودم . فقط در این میان مانده بود تقلید سیگار کشیدن از او . مادرم برای روضه ماهانه اش سیگار اشنو ویژه می خرید . پیر زنان بعد از روضه سیگار می کشیدند و بعد از رفتن آنها مادرم سیگارها را دوباره داخل کمد می گذاشت . روزی که کسی خانه نبود یکی از اشنو ویژه ها را برداشته روشن کردم و شروع به کشیدن کردم . خیلی خوب پیش می رفتم اما نمیدانم چطور شد که دود به گلویم رفت و در این لحظه پدر و مادرم که بیرون بودند با کلید در را باز کردند و وارد حیاط شدند هم دود سیگار و هم سررسیدن پدر و مادرم موجب شد که دست و پایم را گم کنم و اگر پدرم به دادم نمی رسید داشتم خفه می شدم .

 

هشت من ایمان دارم که دل به دل راه دارد . چون ما یک دبیر زیست شناسی داشتیم که از من بدش می آمد درست مثل من که از او بدم می آمد . تا درس را بلد نمی شدم به سیمین بهبهانی و فروغ و نادرپور و خلاصه هر چه شاعر و نویسنده بود ، بد و بیراه می گفت . که دختری که فکر و ذکرش پیش شعر و شاعری باشد می شود چون تو تنبل و خل و چل . همیشه هم با گچ رنگی کار می کرد اگر چه از او بدم می آمد اما الحق والانصاف خیلی زخمت می کشید . روزی مرا پای تخته سیاه صدا کرد و بقیه اش را هم که خودتان حدس بزنید . این بار گفت : تو باید دختر شهریار می شدی . نمی توانستم این کنایه اش را تحمل کنم . از قضای روزگار آن روز شانس یار من بود چون بعد از زنگ یادش رفت کت شیک و قشنگش را بردارد و فرصت به دست من افتاد . قاشقی را که همراه غذایم به مدرسه می بردم از کیفم در آوردم و با احتیاط هر چه تمامتر ریزه های گچ رنگی را داخل قاشق و با سلیقه فراوان توی جیبهای خانم ریختم . عوضین بدل آدیندا اوغلو وار ( عوض پسری به اسم بدل دارد ) آخ که دلم خنک شد .  مبصر و یکی دو نفر از دخترها دیدند و کمکم نیز کردند و شدیم شریک جرم .

 

نه پسر همسایه شیک پوش و خوش قد و بالای مجرد همسایه دبیر شیمی ما بود . چقدر هم عاشق دلخسته داشت . دخترها برای بردن دلش هر چه از دستشان می آمد انجام می دادند و او بی خیال از همه شان بود . می دانستم سوگلی دارد و چشمش یکی را گرفته که دانش آموز هم نیست . به دخترها گفتم اما آنها فکر کردند من هم شیفته این آدم هستم و از روی حسادت چنین می گویم . آخر دخترعموهایش را می شناختم . این بی انصاف هر وقت می دانست خانه مان مهمان است و یا من در عروسی هستم روز بعدش به درس صدایم می کرد . روزی از روزها یکی از دخترها را به درس صدا کرد و او به سوالهای آقا معلم جواب غلط داد . این بار سومش بود که درس بلد نبود به همین سبب آقا معلم با خشم فراوان گفت : میدانی اگر پسر بودی چه کارت می کردم ؟ من به آهستکی گفتم : با این انگشت می زدم به چشمت . بیچاره مهری که بغل دستم نشسته بود به نحوه گویشم که سعی داشتم پرویزصیاد را تقلید کنم خنده اش گرفت . مبصر که نزدیک ما بود عصبانی شد و آهسته پرسید برای چی می خندید ؟ این بار مهری جمله مرا تقلید کرد . او نیز خنده اش گرفت و بدین طریق یک دفعه آقا معلم متوجه شد که نظم کلاس به هم خورده و همه کاسه کوزه ها سر مهری شکست . هر چه به آقا معلم گفتم جمله  من موجب خنده بچه ها شده باور نکرد که نکرد . نفهمید که من به خاطر همسایه بودن سر کلاسش شلوغی نمی کنم . اما بین خودمان باشد خیلی ناراحت مهری شدم .

 

ده حدود پنج سال پیش مرا برای کار به خانه سالمندان فرستادند . سر پرستار زنی آلمانی و بلند قد و بد خلق بود از همه خواسته بود که داخل دفتر سیگار نکشند .  اما کسی رعایت نمی کرد . من از بوی سیگار بدم می آمد و هر وقت برای رفع خستگی و نوشیدن چای وارد دفتر می شدم اولین کارم این بود که زیرسیگاری را به سرعت خالی می کردم تا بوی سیگار اذیتم نکند . روزی وارد دفتر شدم و دیدم سرپرستار هم نشسته تا مرا دید از جای بلند شد و گفت :  من نیم ساعتم تمام شده بشین و راحت باش و رفت . غافل از اینکه من متوجه شدم توی دفتر سیگار کشیده است . اؤزو خورما یئییر خالقا دئییر خورما یئمه ( خودش خرما میخورد و به دیگران می گوید خرما نخورید . ) من هم به خیال اینکه ته سیگار زیرسیگاری سرد است و این خانم توی دفتر سیگار نمی کشد زیرسیگاری را داخل سطل آشغال پلاستیکی خالی کردم و نشستم .  بقیه همکاران هم آمدند هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بوی دود بلند شد و از شانس بد من سرپرستار نیز وارد دفتر شد . سطل داشت آتش می گرفت و فریاد سرپرستار بلند بود که کدام احمقی سیگار کشیده و ته سیگار داغ را داخل سطل انداخته ؟ غافل از آنکه آن احمق یکی من و دیگری خودش بود . دست بلند کردم که خود را معرفی کنم که یکی از پرستارها دستم را گرفت و پایین آورد و آن دیگری انگشت خود را به طرف لبش برد ، که ساکت باشم . سر پرستار با غرولند فراوان آتش را خاموش کرد و به حضار پرخاش کرد که بار آخرتان باشد اینجا سیگار می کشید .

 

...

 

خوب قرار بر این است که من نیز اسم پنج نفر را بنویسم . اما من دو مطلب را نوشته ام و اسم ده نفر را می نویسم . اما نمی توانم انتخاب کنم . دلم میخواهد همه دوستان در این بازی شرکت کنند .  گلین بانو ، خسرو ، مینو ، نازخاتون ، موسی ، سپیده ، شهلا شرف ، علیرضا ،  خاتونک ، مهربانو و بقیه دوستان به شرکت در این بازی دعوتتان می کنم .

 

ببینید دلم برای گل نرگس این دنیای مجازی تنگ شده . نی لبک اینترنت ما ، تو کجائی ؟ صعود برهنه بلاگ اسپات ، غیبتت طولانی شد . گفتی با دست پر برمی گردی من دست خالیتو هم بیشتر دوست دارم . بیا و در بازی شرکت کن .

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :