زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥

با احترام به روح خسرو گلسرخی و دیگر شهدای دلاور حکایت امروز را آغاز می کنم .

 

آن زمانها که هنوز جوان و کم تجربه بودم در شهرستان کوچکی زندگی می کردیم . این شهرستان بیشتر به دهکده بزرگ شبیه بود تا به شهرستان . جای تعجب هم ندارد . خیلی از شهرستانهای ما شبیه به روستا و یا بدتر از آن هستند . مثلن در همین شهرستان مردم می دانستند که آب لوله کشی برای آشامیدن مناسب نیست و آب آشامیدنی را از چشمه می آوردند . بیچاره شهریها به خیال این که آب لوله کشی واقعن تصفیه شده و تمیز است از همان آب برای آشامیدن استفاده می کنند .

حیاط خانه اجاره ای ما بزرگ و برای کاشت سبزی و گل آفتابگردان و ذرت بسیار مناسب بود و جای کافی داشت اما داخل خانه دو اتاقه و بدون آب گرم و آسایش لازم بود . روزی به زن  صاحبخانه بؤیوک خانم ( یعنی خانم بزرگ ) گفتم : چه می شد اگر آب گرم و حمام و یک اتاق اضافی هم بنا می کردید ؟ خنده ای کرد و گفت : خانم ماشالله که جوانی صحت بدنیوه نه گلیب ؟ ( سلامتی بدنت چه شده ؟ ) حمام چند قدمی ماست روزهای تعطیل می روی حمام حاجی ماحمیت . آبش همیشه داغ است . جووان ازه نلیکین کی توکولمویوب ( جوانیت که نریخته ) توی آشپزخانه با آب لوله کشی رخت و ظرفت را می شوئی دیگر چه می خواهی ؟ برای شستن رخت و ظرف دم رودخانه که نمی روی . دیدم که نخیر بدهکار هم شدم . ناچار حرفش را تایید کردم .

حیاط خانه بؤیوک خانم  بزرگ و طویله گاوو گوسفندانش در گوشه راست حیاط بود . گاو شیردهی داشت و هفته ای دو روز برایمان شیر تازه می آورد . خواهرش خیردا خانم ( یعنی خانم کوچک ) نیز همسایه سمت چپ ما بود که از حیاط خانه اش صداهای  مختلف ازجیک جیک جوجه گرفته تا اردک و بوقلمون و غاز و گاهی اوقات نیز صدای غورغور قورباغه به گوش می رسید .بیشتر از هر حیوانی از غازها می ترسیدم وقتی وارد حیاط می شدی غازها گردنشان را دراز کرده و با صدای بم خفیفشان به طرفت حمله می کردند و تا صدای خیرداخانم را نمی شنیدند دست بردار نبودند .

چند خانه آن طرفتر مردی با دو زن و یک مادر و یک عالمه بچه زندگی می کرد .او اهل سنندج بود و چند سال پیش استخدام و به این شهرستان منتقل شده بود .  دو دختر هم سن و سال این مرد به نامهای  پری و زری شاگردان من بودند . پری بسیار باهوش و زری برخلاف خواهرش بسیار کم هوش و گیج بود . روزی از پری خواستم که به من بعضی از کلمات کردی را یاد بدهد . با لهجه شیرینش پرسید : شما در عوضش به من چه می دهید ؟ پرسیدم : چه می خواهی ؟ جواب داد : هر چه من به شما یاد می دهم ، شما نیز معادل ترکی آذربایجانیش را برایم بنویسید . معامله جالبی بود  و از او خیلی چیزها یاد گرفتم . اما زری حرف نمی زد و فقط نگاه می کرد . بعد از توضیح درس وقتی همان مطلب را از او می پرسیدم با تعجب نگاهم می کرد . گوئی برای اولین بار است که این مطلب را می شنود . خیلی راحت جواب می داد که : خانم معلم من هنوز هیچ چیز نفهمیدم . روزی از کم هوشی و بی دقتی او به تنگ آمدم و مادرش را به مدرسه خواستم . روز بعد به جای مادرش مادربزرگ به مدرسه آمد . او اظهار کرد که چون پسرش خیلی قلبی قه ره ( سیاه دل ، منطور متعصب و باغیرت ) است اجازه نمی دهد زنان جوانش از خانه بیرون بروند . هر جا خودش می رود آنها را هم می برد . خوب دوستان کنجکاو بودم که بدانم چطوری این مرد توانسته تقریبن همزمان دو زن جوان و هم سن که هیچکدام مشکل نازائی یانداشتن نوزاد پسر ندارند ، بگیرد ؟   خیلی خلاصه توضیح داد که پسرش بعد از ازدواج با مادر پری دلش خواسته با مادر زری نیز ازدواج کند و دختر را به او دادند . پرسیدم به همین سادگی ؟ جواب داد : نه به این سادگی بلکه از این هم ساده تر .  نمی خواستم بپذیرم یعنی چه ؟ که زن با نگاه به چهره عبوس من ادامه داد : دلت خوشه معلم ، توی این دنیا برای مرد کار نشد ندارد . اختیار هر کاری را دارند تو هنوز جوانی و این چیزها سرت نمی شود . بیرآزجا دؤز سنین ده باشین رحلت داشینا ده یه ر ( یک کمی صبر کن سر تو هم به سنگ رحلت می خورد ) از او در مورد مشکل زری پرسیدم . گفت : هر دو زن حامله بودند  . یکی از روزهای سرد زمستانی بود  دو هوو حرفشان شد و جروبحثشان به دعوا کشید . پسرم که متوجه شد هر دو را به سختی کتک زد و بعد با طناب هر دو را به درخت سیب وسط حیاط بست . بیچاره ها شب تا صبح در آن سرمای سخت گرسنه و تشنه و بیخواب رنج کشیدند .  به پسرم گفتم : خدا را خوش نمی آید این زنها حامله اند به خاطر بچه ها ببخششان . اما او عصبانی شد و سرم داد کشید که اگر تنبیه نشوند نمی توانم فردا پس فردا کنترلشان کنم . دارم ادبشان می کنم . صبح  به من اجازه داد بعد از رفتنش طناب را باز کرده آزادشان کنم . صبح زود بدن بی رمق هر دو را کشان کشان به خانه آوردم . امیدی به زنده ماندنشان نداشتم . آخر مرد حسابی این چه نوع تنبیه است ؟ هر دو به سختی سرما خوردند و بیمار شدند . مقاومت پری داخل شکم مادر بیشتر از زری بود .  زری مکافات عمل پدر سنگدلش را می کشد .  از آن وقت دیگر دو هوو با هم حرفشان نشد دعوا نکردند و پسرم فکر کرد خوب ادبشان کرده است . اما غافل از اینکه این دو زن آن شب فهمیدند که دشمن اصلی شان کیست .

چند روز بعد  زری اول صبح تا وارد کلاس شدم ، در حالی که انگشت خود را به علامت اجازه بالا گرفته بود به میزم نزدیک شد و سیب زردی را روی میزم گذاشت و آهسته گفت : خانم معلم این مال شماست .

این بهره همان درختی است که زری را ناقص کرد . چگونه می توانستم بخورم ؟ داخل کیفم گذاشته با خود به خانه بردم وبالای  تاقچه گذاشتم .
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

 

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . سال 1357 بود . دارا و سارا و موسی و سامان ، بچه های گلشن و علی پاسبان  بودند . علی پاسبان همانطور که از اسمش پیداست فقط پاسبان بود . کشیک می داد ، دزد می گرفت و ... غیر از این کار دیگری از دستش برنمی آمد .

 

22 بهمن بود . آدمهائی دور هم جمع شده  و دسته بزرگی تشکیل دادند . سپس به سراغ پاسبانها رفتند . گرفتند و لختشان کردند و بیرحمانه کشتند . آذرشهر رکورد قتل عام پاسبانها را آنهم به نوع وحشتناک ، به خود اختصاص داد .

 

علی پاسبان قصه ما نیز به دست یکی ازاین دسته های بزرگ در یکی از شهرها  گرفتار آمد . گرفتندش و بدون محاکمه به دارش آویختند . هنوزهم نمی دانیم جرمش چه بود ؟

 

ائششه یه گوجو چاتمادی ، پالانینی تاپدادی ( زورش به خر نرسید ، پالونشو کتک زد . )

 

گلشن می گفت : انقلاب مثل مرغ غول آسائیست که فرزندان خود را مثل دانه برمی چیند .

 

دارا از سارا گلوله ای آتشین هدیه گرفت و همان لحظه جان داد و دارا به وجود خود افتخار کرد .

 

موسی لو رفت و به دار آویخته شد و دارا دوباره بر رشادت خود افتخار کرد .

 

سامان نیز لو رفت .  دارا قبل از اینکه بار سوم به وجود خود افتخار کند ، در راه عقیده خود کشته و با جاه و جلال دفن شد .

 

گلشن تنها بازمانده خانواده اش ، سامان را در خانه پدربزرگ مخفی و خود به عزای عزیزان از دست رفته اش نشست . اما نتوانست گریه کند چون بکی مردار شده و نباید برایش گریست و دیگری به بهشت رفته و نیازی به گریه ندارد .

 

اینچنین بود که گلشن با هزار مصیبت با فرزند خود راهی دیار غربت شد . سامان نوجوان در دیار غربت همراه مادر زندگی جدید خود را شروع کرد . حالا برای خود مردیست و شغلی و زندگی و آسایشی دارد . فکر می کردم حالا دیگر این مادر و پسر قویماغ ایچینده اوزورلر ( توی کاچی شنا می کنند ، منظور رفاه بسیار است ) سه سال پیش سامان ما با دختری از ایران ازدواج کرد . طفلک چقدر خوشحال بود زنی ایرانی و فرزندانی ایرانی خواهد داشت . زن جوان آمد و بعد از یک سال هم مادر شد . حالا دیگر هم زبان یاد گرفته  و هم به علت وجود فرزند ایاغی به رکیمیشدی ( جایش محکم شده بود )

 

گلشن گاهی اوقات تلفن می زد و به دیدنم می آمد . اگرچه زنی شکسته و داغدیده و مصیبت کشیده  است ، اما خوش صحبت و مهربان است . یک هفته پیش ساعت 9 شب به من زنگ زد صدایش گرفته بود گوئی به زحمت می توانست جلوی گریه اش را بگیرد . می خواست پیشم بیاید . فهمیدم که دردی دارد و گرنه این وقت شب هوس آمدن به خانه من که با شهر آنها حدود دو ساعت فاصله دارد  نمی کرد . منتظرش شدم . پس از دو ساعت و اندی بالاخره آمد . تا در را به رویش باز کردم گریه مجال سلام و احوالپرسی را به او نداد . با هم شامی خوردیم و چائی نوشیدیم و درد دل کردیم و گریستیم . داشتم برایش رختخواب آماده می کردم که تلفن زنگ زد . سامان بود با صدائی درمانده و ناتوان سفارش مادرش را کرد آنامی سنه ، سنی الله ها ( مادرم را به تو و تو را به خدا می سپارم ) و پشت سر او برادر گلشن زنگ زد و از خواهرش خواست که پیش آنها برود و با آنها زندگی کند . درخواست برادر را پذیرفت . چاره ای جز این نداشت . آدمی که پیر می شود نیاز به کمک و مواظبت دارد .

 

حتمن حدس زدید که موضوع از چه قرار است . رعنا عروس گلشن خانم بعد از تولد اولین فرزند و باز کردن جای پا عذر این زن را خواسته . چون او مزاحم ایشان است .

 

یک روز بعد رعنا زنگ زد . به او اشاره کردم که کار خوبی نکرده . می توانست نزدیک خودشان برای او آپارتمان کوچکی اجاره کرده و با مهر و دوستی برایش زندگی جدید و مستقلی فراهم کند . اینگونه راندن پیرزن مصیبت دیده ، آن هم از خانه خودش ، انسانی نیست . راستش را بخواهید از نوع جوابی که داد خوشم نیامد حرف حسابش این بود که  : من استقلالم را دوست دارم . از روزی که حامله شدم هر چی به این زن می گویم از خانه من برو بیرون ، نمیرود . زود زود بیمار می شود و میرود اتاق خودش و می خوابد . کارش شده دوا خوردن . وقتی بیمار می شود  حالم از او به هم می خورد . من استقلال و آزادیم را خیلی دوست دارم . به او گفته بودم که استقلال از همه چیز مهم تر است .  

 

مادر و پسر را تهدید کرده بود که یا این زن از این خانه برود و یا طلاق می گیرم و چون اینجا آلمان است بچه را هم از شما می گیرم . بیچاره سامان و بیچاره مادرش .

 

دوستان اختلاف سنی و عقیده  بین عروس و مادرشوهر ، پدر و پسر را قبول دارم و خودم اکنون آپارتمان کوچک و وسایل ارزان قیمت خانه ام را به آپارتمان شیک و مبلمان  پسرم ترجیح می دهم . دوست دارم تنها زندگی کنم . اما گلشن در شرایطی نیست که تنها بماند .

 

رعنا وبلاک مرا می شناسد و میخواند و می داند که هدف از نوشتن این پستم نکوهش شدید  اعمال و رفتار زشت و ناپسند او با گلشن است . می تواند در پیامگیر وبلاکم هزار فحش بدهد . اما فراموش نکند در مورد بدی که در حق مادرشوهرش کرد و به چشم خود شاهد ماجرا بودم کم نوشتم .

 

و سرانجام حالم را به هم زد این نوع استقلال .

 

***

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

 

مادربزرگم از مال دنیا ، تنها سجاده ای برای نماز داشت . داخل سجاده اش چادرنماز و جوراب و مقنعه مخصوص نماز و عطر گل محمدی مشهدی و از همه مهمتر تسبیحی داشت که بیشتر اوقات دستش بود و ذکر می گفت و صلوات می فرستاد . آهسته و آرام نماز می خواند و بعد از نماز در حالی که چهارزانو می نشست دستهایش را بالا می برد و دعا می کرد . دعا را خیلی دوست داشت تنها زن مذهبی آن زمان بود که وجود مار و عقرب و آتش داخل جهنم را باور نداشت و می گفت : مگر خدا کباب پز است که آتش روشن کند و آدمها را بسوزاند . آدمخوار هم نیست که هوس کباب کوبیده و برگ از گوشت انسان کند . زن حامله هم نیست که ویار دل و جگر داشته باشد . می پرسیدم : اگر خدا چنین نیست چرا ملاها همه اش در روضه هایشان از ش صحبت می کنند و مردم را می ترسانند  ؟ جواب می داد : خوب جان من قورخولو باش ساغ قالار  ( سری که بترسد سلامت می ماند ) بعضیها احتیاج به ترس دارند . فکرش را بکن اگر پدربزرگت از خدا نترسد چه بر سر من می آورد ؟

طفلک مادربزرگم حق داشت . آن زمانها که در خانه ها حمام نبود و برای شستشو و حمام کردن به گرمابه نخست می رفتیم حق آب ده ریال بود و کانادرای سه ریال و حق کیسه کش هم سه ریال بود . پدربزرگم درست شانزده ریال به او می داد که هزینه حمام کند . روزی گفت : بیست ریال بده باقیمانده اش را برمی گردانم . آخر مرد حسابی یولدا بیرینین قاتیغین جالاسام نه  اولار ؟ ( اگر در راه ماست کسی را به زمین بریزم ، منظور اگر خرجم کمی اضافی باشد ) که پدربزرگ حرفش را ناتمام گذاشت و گفت : هنگام راه رفتن مواظب باش به کسی برخورد نکنی و ماستش را به زمین نریزی . شاید فکر کنید که پدربزرگم خسیس بود نه او فقط برای مادربزرگم خسیس بود . او فکر می کرد این مرد است که شکم زن را سیر می کند . اگر روزی شوهر بالای سر زنش نباشد ،زن از گرسنگی می میرد . روزی گفتم : نمیتوانم این حرف شما را قبول کنم . چون شوهر رحیمه باجی کارگر حمام نخست سالها پیش درگذشته بود و او داشت با کارگری در حمام هزینه زندگی خود و بچه هایش را تامین می کرد . گفت : ما مردها به زنان خانه و زندگی راحت میدهیم و نیازی به کارگری ندارند و در خانه خودشان خانمی می کنند . گفتم : سیز اولماسایدیز آروادلار تویوغو توکلو توکلو  ییه جاغیدیلار ؟ ( اگر شماها نبودید زنها مرغ را پرنکنده  می خوردند ؟ ) اگر از اول کار دست از سر زنان برمی داشتید و می گذاشتید آنها هم پا به پای شما وارد جامعه شوند به یقین که رحیمه باجی هم برای خودش شغلی داشت و مجبور نمی شد در حمام به خاطر دو ریال کیسه کشی کند .  تازه داشتم با او جر و بحث می کردم که یکدفه فریاد کشید که : آخماغین بیری آخماق ( یک احمق ، احمق ، این یک دشنام است که خیلی بی ادبانه نیست ) رو حرف پدربزرگت حرف میزنی ؟ یکی از دنده های زن کم است و نمی تواند روی پاهای خودش بایستد . اگر دختر نبودی زیر مشت و لگد له ات می کردم . مادربزرگم اشاره ای به من کرد که خاموش بمانم . سکوت کردم اما دلم برای پسرها سوخت . آخر این روزها هم از طفلکی پسرها پیامهائی درمورد تنبیه دریافت می کنم . اگر در مدارس ما را با خطکش تنبیه می کردند ، آنها را با شلنگ می زدند و اگر مادرمان ما را با سیلی تنبیه می کرد آنها طعمه مشت و لگد پدرهایشان می شدند . خوب چه می شود کرد . گردش دوران این چنین بود . 

دوستان داشتم درمورد دعای مادربزرگم می نوشتم سر از رفتار پدربزرگم درآوردم . چه کنم این هم یکی از نقاط ضعف نوشته های من است . چه می شود کرد . خلاصه مادربزرگم بعد از تمام شدن نمازش چهار زانو می نشست و دستهایش را به دعا بلند می کرد و چنین می خواند :

خدایا هیچ بیماری را راهی بیمارستان و محتاج پرستاران و دارو و درمان نکن .

خدایا به همه بیماران شفا عطا فرما ، به بیماران ما نیز

خدایا گرسنگان و تشنگان را سیر و سیراب فرما ، گرسنگان و تشنگان ما را نیز

خدایا مشکل مالی همه را حل کن ، مشکل مالی ما را نیز

خدادرد همه را درمان کن ، درد ما را نیز

خدایا هیچ بنده ای را با گرسنگی و فقر امتحان نکن  ، ما را نیز

خدایا هیچ پدر و مادری را سوگوار فرزندش نکن .

دعاهایش طولانی و گاهی برای من خسته کننده بودند . می پرسیدم چرا این همه دعا می خوانی ؟ جواب می داد : آخر دخترم در دلم میخواهد به همه کمک کنم اما زنم و دست بسته و عقلم به جائی قد نمی دهد و بجز دعا کاری از دستم برنمی آید . دعا می کنم که بلکه خدا را خوش بیاید و روزی روزگاری اجابت کند .

دوست جوانم فرانک ( ائل قیزی ) برایم پیامی فرستاده و از حال عباس لسانی برایم نوشته است . دیدم کاری از دست من بنده عاجز و ناتوان خدا ساخته نیست . به یاد مادربزرگم افتادم و با خود گفتم من نیز روش او را پیش بگیرم از هیچ چیز که بهتر است . پس به سبک مادربزرگم دعا می کنم :

خدایا ، خداوندا ترا قسم به عزت و جلال حسین شهید ، ترا قسم به بندگان عزیز ، ترا قسم به  موسی بن جعفر دربند، ترا قسم به امام رضای غریب، ترا قسم به دل سوخته پدران و مادران داغدار ، ترا قسم به خون خسرو گلسرخی ، ترا قسم به ارس آغشته به خون صمد بهرنگی ، اسرا و زندانیان به ناحق به بند کشیده را آزاد کن . احمد باطبی ، عباس لسانی و ... و ... و ... را از بند رها کن .

فرانک عزیز ( ائل قیزی ) مرا ببخش که بیش از این کاری از دستم ساخته نیست .

...

صادق اهری عزیز : برای شفای بیماران دعا می کنم . خدایا هیچ بنده ای را محتاج دوا و درمان نکن .

 http://1ahari.blogfa.com/

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥

 

باز اولین روز درس بود . وارد کلاس شدم . بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم نوبت به بچه ها رسید . دختری چشم عسلی و تپل با پوستی روشن و زیبا و با لبخند جلو آمد و با گچ آبی رنگ اسمش را روی تخته نوشت ( تئللی ) خودش را چنین معرفی کرد که فرزند فلان بزاز است و چند سال پیش پس از وفات پدربزرگش از روستا به شهر کوچ کرده اند . خواهرش در روستا متولد شده و خود او در تبریز متولد شده است و چون خوش قدم بوده بعد از تولدش کار و بار پدر رونق گرفته و وضع مالی شان خیلی خوب شده است . سپس  با شیطنت مخصوص به خودش سر جایش نشست . نفر بعدی جلوی تخته آمد و نوشت تلخون و بعد یک جمله گفت : اسم من تلخون خواهر تئللی . سرش را پائین انداخت و هر چی من پرسیدم تئللی از آن سوی کلاس جواب داد . اعصابم داغون شد . آخر دختر جان من از تلخون سوال می پرسم چرا شما جواب میدهید . بچه هائی که سال گذشته همکلاسی این دو بودند به صدا درآمدند که خانم معلم تلخون خیلی خجالتی است و خواهرش به جای او حرف می زند . اما موضوع اصلی این نبود . معلمین سابق می توانستند مشکل خجالتی بودن او را حل کنند . معلم سال گذشته نیز خجالتی بودن این دختر را تایید کرد .

چند روزی گذشت و بالاخره مادر این دو خواهر قدم رنجه فرموده و به مدرسه آمد . حال دختر خجالتی را پرسیدم و متوجه شدم که این دختر خجالتی نیست بلکه مشکل روحی و نارسائی عقلی دارد . از مادرش خواستم که بچه را به مدرسه استثنائی ببرد . گفت : خانم جان چه می گوئید این دختر است و اگر مردم بدانند عقلش کم است بدبخت می شود . حداقل اینجا دوساله می شود و به کلاس بالاتر می رود می گوئیم خوب درس نمی خواند ترو خدا آبروی بچه ام را نبرید . توی روستای ما خواستگار فراوان دارد چون مردم فکر می کنند گرچه شهری شده ایم اما این دختر ادب و خجالتی بودن و کم حرفی خودش را حفظ کرده است . سال دیگه که دبستان رو تمام کنه به همون ده شوهرش میدهیم .اگر شما امسال ملاحظه اش را بکنید سال دیگه می فرستیم خونه بخت . پرسیدم مگر این بچه چند سالش است ؟ جواب داد سنش مهم نیست خانم جان هر کلاس را دو سال خوانده و بالا آمده اگر امسال هم مردود شود ، از مدرسه اخراجش می کنند .  ترو خدا بگذار امسال کلاس شما ینشیند و سال دیگرهم سپری شود ، به یکی از خواستگارهاش در روستا جواب مثبت میدهیم و به سلامتی به خانه بخت می فرستیم  . اصلن میدونید شهر جای زندگی این بچه نیست و ...  خشکم زد و فقط تماشایش کردم . عجب حرفی و حکایتی و نظری  . گیج شده بودم . پی فرصتی می گشتم که معلم سال قبل این بچه را تنها گیر بیاندازم و در این مورد با او صحبت و مشورت کنم هر چه باشد او بانوی کهن سال و باتجربه ای بود که می توانست کمکم کند . بالاخره پس از چند روزی که مربی پرورشی به کلاس او رفت من نیز از مربی بهداشت خواهش کردم که به کلاسم برود . روزی آفتابی بود و از همکارم خواهش کردم که به حیاط برویم و با هم قدم بزنیم . البته که همان لحظات اول متوجه شده بود که با او سخنی نهان دارم . با هم در حیاط قدم زنان حرف زدیم .او مشکل تلخون را می دانست . آداب و رسوم و اخلاق و خصوصیات ما مردم را بهتر از من می شناخت . اگرچه من خود یکی از قربانیان بسیار تلخ  این آداب و سنن بودم که شاید روزی سرگذشتم را به صورت کتاب نوشته و چاپ کنم و آنگاه بدانید که چه ها کشیدم از این زندگی و چگونه از پشت سر خنجر خوردم از کسی که دوستش داشتم و روی او حساب می کردم . او گفت : این دختر کلاس من که آمد مردودی سال قبل بود و اگر قبول نمی شد از مدرسه اخراج می شد . در جامعه ای زندگی می کنیم که پسرها هنگام ازدواج به دنبال دختری می گردند که عقل کل باشد ، نجیب باشد ، بی عیب و نقص باشد ، باکره باشد . گرچه خودشان خیلی از این شرایط ایده آل را ندارند . وقتی مشکل این دختر با قبول شدن حل می شود ، وقتی مدرسه آبروی عقلانیش را حفظ می کند ، وقتی مدرسه پناهگاه اوست ، چرا این پناهگاه را از او دریغ بداریم ؟ این بچه با این خصوصیات اخلاقی مورد پسند در روستاهاست روزی به روستا برمی گردد و برای خودش صاحب خانه و شوهر و زندگی می شود . عقل و هوش درست و حسابی ندارد . اما تنور آتش زدن و نان پختن و گاو دوشیدن را خوب بلد است . این کاررا تابستانها که به روستا می رود برای مادربزرگش انجام می دهد . امسال نیز قبول شدن و نشدنش به نظر تو بستگی دارد . اذیتش نکن . کمکش کن که  دیکته و فارسی اش افت نداشته باشد . هیچوقت هم پیشنهاد نکن از او تست هوش به عمل بیاید و یا به مراکز روانی و ... منتقل شود .   موجب بدبختی بچه می شود . مخصوصن که یکی از هم ولایتی های اینها در این مدرسه درس می خواند . خودت هم با وجدانت جروبحث نکن . قبول شدن این بچه برایت گناه نیست . از درصد قبولی هم نترس . خدا انصاف بدهد به کسی که معلم نمونه و صد در صد قبولی را طرح ریزی کرد . ببین ما خودمان تلاش می کنیم دخترمان شاگرد ممتاز شود و اگر هم نشد پیش این و آن از هوش و زرنگی و ... شان حرف می زنیم . مادر این بچه هم حق دارد که عیب دخترش را تا حدی بپوشاند . در جامعه ای زندگی می کنیم که دخترها به حد کافی مشکل دارند .

از پیشکسوتی نظر خواسته بودم و تا حدودی وجدانم آسوده شده بود . پیشنهادش را پذیرفتم و خجالتی بودن را سرپوش مشکل روانیش کردم . تا آن جائی که از دستم برمی آمد کمکش کردم . یک سال گذشت وپائیز سال بعد تلخون نیز همراه خواهر با هوش خود به کلاس بالاتر رفت . مادر خوشحال به مدرسه آمد و از من تشکر کرد و با معلم جدید دخترش حرف زد . روزهای اول به خیر گذشت و یکی از روزها زنگ تفریح دوستمان با خشمی فراوان وارد دفتر شد و پرخاش کنان که بعضی از معلمین سودجو دختری خل و چل را قبول کرده و به کلاس بالاتر برده اند . سپس رو به من کرد وبه شوخی سوال کرد که در قبال قبولی این بچه دیوانه چه مقدار هدیه روز معلم گرفته ام ؟ این دیگر غیرقابل تحمل بود . تا خواستم لب به سخن بگشایم همکار پیش کسوت به سخن آمد که اگر قرارمی بود کسی هدیه روز معلم دریافت کند قبل از او من بودم . اما دوست من لطفن مواظب حرف زدنت باش و دل شکنی نکن . و .... اما دوست ما رضایت دهنده نبود که این بچه که خودتان می دانید امسال مردود خواهد شد چرا به کلاس من فرستاده اید ؟ نییه به یاغلی الیزی منیم باشیما چکمیسیز ( چرا دست پر چربتان را بر سر من کشیده اید ؟ ) این بچه آخر سال یه درصد قبولی من لطمه خواهد زد . خواهش دوستان مورد قبول این دوست نیود او پافشاری می کرد که عقل این بچه ناقص است و باید به مدرسه استثنائی برود . سرانجام نیز حرف خود را بر کرسی نشاند . سرزنشهای مدام او سر کلاس صبر تلخون را لبریز کرد و موجب پرخاش و فریاد و فغان دختر شد و او پیروزمندانه به مادر دختر زنگ زد که فرزند شما دیوانه است و مشکل روانی دارد و بیائید و ببریدش . به سرعت به کلاسش رفتم و تلخون را از کلاس بیرون آوردم . دلداریش دادم و گریه اش آرام شد . یک ریز می گفت :  من میگم  بلد نیستم ، او می گوید تو عقلت کم است . خلاصه وقتی که مادر به مدرسه آمد که دیر شده بود و قازانی دینقیلدامیشدی ( دیگ تلخون به صدا درآمده بود منظور بچه های دیگر متوجه مشکل او شده بودند . ) مادر در حالی که گریه و نفرین می کرد می گفت : می توانستی خودم را یواش به مدرسه دعوت کنی و دست دخترم را در دستم بگذاری ببرم چرا دیگر رسوایمان کردی ؟ و دوست ما جواب می داد : رسوایتان نکرده ام خوبی بچه تان را می خواهم او بیمار روانی است پیش روانپزشک ببرید . اصلن شما دهاتیها حرف حساب سرتان نمی شود اگر به زبان خوش ازت می خواستم گوش نمی کردی که  و ... مادر تلخون خوب می دانست که اگر به ماندن دخترش در مدرسه پافشاری کند همکار ما او را راهی مدرسه استثنائی یا تست هوش کرده و خل بودنش را ثابت خواهد کرد تا عذر موجهی برای افت درصد قبولی اش داشته باشد ، دخترش را با خود به خانه برد . چه بگویم که سخن به روستا رسید و هم ولایتی هایش خبر بردند که تلخون دیوانه شده و زده به سرش . اما بازهم بنازم  صفای آن روزگاران روستائیان را که فرزندشان را با آغوش باز پذیرفتند و حال و هوای شهر را برایش مناسب ندیدند و به روستایشان بردند تا بعد از بهبود حالش با نوه عمه مادربزرگش ازدواج کند و صاحب خانه و زندگی شود .

یک سال تحصیلی گذشت و تلخون به خانه بخت رفت . اما در نظر روستائیان دوست همکار ما به بدخلقی و نانجیبی شهرت یافت نه تؤکه سه ن آشیوا ، چیخار اؤز قاشیغیوا ( هر چی توی آشت بریزی ، توی قاشق خودت هم می آید . ) زیرا آنها که دیوانه بودن این دختر را از زبان معلم شنیده و او را باعث و بانی اخراج تلخون از مدرسه می دانستند برایم تعریف کردند که این نوعروس چقدر نجیب و با سلیقه است . چقدر خوب وصله می زند و گاو می دوشد و ماست و کره می گیرد . و من آن روز فکر کردم که در حق این دختر خوبی کردم . حداقل موجب شده بودم لقب دیوانه بودنش خنثی شود . من چنین کردم تا نظر شما عزیزان چه باشد .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :