زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

چند روز پیش که اینجا هوا خوب بود ، به بهانه خرید نان از خانه بیرون آمدم . خیابان آرام بود . از کنار رودخانه که می گذشتم زنان و مردانی را دیدم که برای استفاده از هوای خوب و آفتابی ، روی چمنها زیراندازی انداخته و نشسته اند . بعضی ها بلوزشان را درآورده و جلو آفتاب دراز کشیده بودند که خورشید به بدنشان انرژی دهد . امسال زمستان سردی را پشت سرگذاشتیم وحالا از یکی دو هفته پیش  گرمای هوا شروع شده است  . از بس که بیشتر وقتها هوا بارانیست ، تا مردم خورشید خانم را می بینند دست و پایشان را گم می کنند .

این رودخانه از وسط شهرمان جاریست وشهرداری  با درختکاری و ایجاد برکه و استخر مصنوعی گردشگاهی زیبا برای شهروندان به وجود آورده است ( جای شهردار تبریز خالی که درختهای چای کنار را کند و رودخانه خدا را به خیابان تبدیل کرد و هنگام بارش باران طفلکی اب باران جائی برای سرازیر شدن نیافت و در خیابان آبرسان به پیاده روی پرداخت . ) کنار رودخانه پارکیست که برکه های متعدد کوچک و بزرگ مصنوعی ساخته شده است . داخل این برکه ها پر از نیلوفر آبی است . قدم زنان که می رفتم چشمم به پرنده ای با نوک بلند و باریک و تیره رنگ افتاد که از لابلای نیلوفرها بیرون می آمد و ساقه خیلی کوتاهی را پیدا کرده و به منقار می گرفت و بازلابلای نیلوفرها می رفت . او این کار را مکرر انجام می داد. به فکرم رسید که دارد لانه می سازد دلم می خواست جلوتر بروم و لانه را که به طور یقین نیمه کاره است ببینم . جلوتر رفتم و خم شدم تا داخل نیلوفرها را ببینم پایم لیز خورد و کم مانده بود با سر داخل برکه بیفتم و سراپا خیس آب گل آلوده و سبز شوم . سریع بر خودم مسلط و ازآنجا دور شدم . کم مانده بود که کنجکاوی کار دستم بدهد . حالا بین راه احوال خودم را مجسم می کردم که اگر داخل برکه می افتادم با سر و روی خیس و گل آلوده چگونه می توانستم خود را به خانه برسانم . به طور یقین در نظر عابران خیلی خنده دار می شدم . هم خجالت می کشیدم و هم خنده ام می گرفت . در این حال و هوابودم و قدم زنان می رفتم که صدائی از پشت سرم توجه ام را به خود جلب کرد . مرد جوانی پشت سرم می گفت : آهای شهربانوی نامرد خدانشناس بی انصاف بی مروت ... کجا می روی بایست ببینم . در مرحله اول فکر کردم توی این دنیا یک شهربانو نیست که ، به احتمال قوی مخاطب ایشان من نیستم و به راهم ادامه دادم . صدا نزدیکتر شد و مطمئن شدم که مخاطب این صدا من هستم ، چون او ادامه داد : آهای زن متولد ماکو با تو هستم . دلی شئیطان دئییر آپار قایانین باشیندان چیرپ یئره قارپیز کیمین داغیلسین ( شیطونه میگه ببر از آن بالای کوه قایا  پرتش کن پائین مثل هندوانه داغون بشه ) به عقب برگشتم . این مرد جوان آرش بود .

با او سالها پیش در کلاس زبان آشنا شده بودم . آن زمانها پسری بسیار جوان و شوخ و زنده دل بود . برای ادامه تحصیل به آلمان آمده بود . روزهای شنبه و یکشنبه سرگرمی او دیسکو و رقص و آبجو بود . صبح دوشنبه نامرتب و داغون و بدون انجام دادن تکالیف سر کلاس حاضر می شد . کنار من می نشست و برای اینکه بتواند دفتر مرا گرفته و کپی کند ، بلبل می شد که مادربزرگ و ( عمه و دختر عمو و ... ) سلام مخصوص دارند و می گویند :  بالا سنی گؤروم نئینیم نئجه ائلییم دئمییه سه ن ( الهی که چه کنم و چه نکنم نگوئی ، این نوعی دعاست ) لغات و گرامری که شبهای قبل توضیح فارسی شان را نوشته بودم برداشته و کپی می کرد و پس میداد . هرگاه  اعتراض می کردم که به خودت زحمت بده و یاد بگیر ، بدون اعتنا کپی می کرد و دفترم را روی میز میگذاشت و می گفت : الله هئچ مسلمانی نانجیبه محتاج ائله مه سین ( خدا هیچ مسلمانی را محتاج نانجیب نکند ) بگیر نخواستم . ما را باش از چه کسی کمک می خواهیم .  بگیر دفترت را گؤزووه گیرسین ( به چشمت فرو رود ، این هم نوعی نفرین است ) .  سه شنبه ها مرا نمی شناخت و می رفت پیش روسها می نشست و از آنجا با صدای بلند می گفت : سن کیم ، من کیم ( منظور ترا نمی شناسم ) . چهارشنبه ها یادش می آمد که من معلمی دلسوز و فداکار هستم و بعد از انجام تکالیف خودم ، آنها را بار دیگر برایش می نویسم که دوشنبه بیاید و بدون زحمت کپی کردن از من تحویل بگیرد . البته می گفت :  سر من منت نگذار، اگر دوبار ینویسی برای خودت تمرین می شود و بهتر یاد می گیری . اما من هیچ وقت این کار را برایش انجام ندادم . روی هم رفته جوان خوبی بود . اولین سال زندگیمان در غربتستان بود و در میان همکلاسی های روس و فرانسوی و اسپانیولی و فیلیپینی و ... تنها همزبان من بود .

آن روز بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : آرش عزیز این چه نوع برخورد است ؟ مرد حسابی وسط خیابان بدون ملاحظه اطراف دادو بیداد راه انداختی . خجالت نمی کشی ؟ تو زن گرفتی و سر عقل نیامدی ؟

جواب داد : زنم ؟ عقلی را هم که داشتم از من گرفت . اونون آدینی آدلارا قویوم ( منظور بمیرد و اسمش را به بچه دیگری بگذارم ، نوعی نفرین است ) . مرا ترک کرد و به شهری دیگر رفت . گفتم : خوب اخلاق تو قابل تحمل نیست لابد شوخی های بی مزه و بی جایت با دیسکو و آبجوی شبانه ات ،  فراریش داده است . گفت : نه همکلاسی قدیمی درد دلم را نشنیده قضاوت نکن .  قلم بدست گرفتی از دردها می نویسی حکایت مرا نیز بنویس . مگر مردها بدبختی  ندارند ؟ بنویس ، شاید بنده خدائی همدردی کند . بلکه دختری و زنی عبرت بگیرد . از او خواستم درد دل کند تا بنویسم . و حالا درد او را از زبان خودش می نویسم :

آرزوی پدر و مادرم این بود که دانش آموزی ممتاز شوم و از رشته پزشکی دانشگاه سراسری با نمره ای عالی قبول شوم . برایم معلم خصوصی گرفتند و دیپلم گرفتم و پشت کنکوری شدم . بالاخره تصمیم گرفتند که به آلمان بیایم . قاچاقچی قول داد که از طریق ترکیه دو روزه مرا به  آلمان برساند . یکی از روزهای چهارشنبه  همراه قاچاقچی و با گذرنامه خودم به ترکیه رفتیم . او مرا به پانسیونی در شهر استانبول برد و گفت روز دوشنبه می آیم و ترا سوار هواپیما می کنم . خدا هیچ بنده ای را به تور قاچاقچی نیاندازد . روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه از نظرها پنهان می شد ، سه شنبه از پدرم پول پانسیون را دریافت می کرد و به من پولی ناچیز میداد و قول می داد دوشنبه این هفته مرا سوار هواپیما خواهد کرد . این انتظار و بلاتکلیفی در استانبول چهارده ماه طول کشید و بعد از رسیدن به آلمان و هزار مکافات  نتوانستم به دانشگاه راه یابم و چون دیگر نمی توانستم دست خالی به ایران برگردم در خانه سالمندان کار پیدا کرده و مشغول شدم . .( اینجا تا دلتان بخواهد خانه سالمندان است . )

چند سال پیش به خودم گفتم به مسافرت ایران بروم و با دختری ایرانی ازدواج کنم و با خودم به اینجا بیاورم . دختری از خانواده مناسب خودمان که آشنا نیز بود پسندیدم و ازدواج کردیم . دو سال اول که به کلاس رفت و زبان یاد گرفت و مشغول به کار شد مشکل زیادی نداشتیم . خدا را شکر که بچه دار نشدیم و او می گفت برای بچه دار شدن هنوز زود است  . روز به روز اخلاقش عوض می شد و زمزمه می کرد که اینجا کشور آزادی است و من می توانم در شهری دیگر کار بهتری پیدا کنم و آنجا بروم  و بر سر این موضوع بیشتر جروبحث می کردیم . اگر قرار بود زن و شوهر هر کدام در شهرهائی و جدا از هم زندگی کنند چرا ازدواج می کنند . اول فکر کردم که ائو سؤز سوز ، گور عذاب سیز اولماز ( خانه بدون بگو مگو و گور بدون عذاب نمی شود ) اما با گذشت زمانی کم فهمیدم که او با هدف زندگی مشترک با من ازدواج نکرده بلکه برای رسیدن و زندگی کردن در آلمان شکارم کرده است . گوئی دنیا روی سرم خراب شد . به این می گویند  رسیدن به هدف به قیمت پایمال کردن انسانیت . او این دو سال را صبر کرده تا حقوق بگیرد و خود ویزای مستقل داشته باشد و سپس به طلاق اقدام کند . روزی که  خسته از سرکار برمی گشتم دیدم که وسایلش را جمع کرده و آماده سفر شده است و چه راحت و بدون عذاب وجدان گفت که از فردا در شهری دیگر به کار مشغول خواهد شد و خانه هم اجاره کرده و اگر دلم نخواست ، طلاقش دهم . او سرم کلاه گذاشت و رفت  . دل و دماغی برای شوخی کردن نداشتم تو را که دیدم به یاد خاطرات خوب دوران کلاس افتادم که هر چه اذیتت کردم به خاطرغریب بودنم حرفی نزدی . وقتی دیدمت احساس کردم که می توانم با تو درد دل کنم  و بگویم تا بنویسی  شاید دل سوخته ام آرام بگیرد .

بنویس به دوستانت بنویس ، من بدی که نکردم زن ایرانی را به خارجی ترجیح دادم ، خیال کردم دختر ایرانی باوفاست و پایبند زندگیست . اگر قبل از ازدواج هدفش را به من می گفت برای آمدنش از راههای مختلف اقدام می کردم برای او که مهم نبود با چه کسی ازدواج کند. می توانستیم اینجا مردی را پیدا کنیم که در قبال پول حاضر به ازدواج شود و پس از گرفتن ویزای دائمی طلاق بگیرد . چرا با دل من و با سادگی من بازی کرد؟

این مرد دل و غرور شکسته دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد . این بایاتیها را هم با کمی تغییر برایم خواند که می نویسم .

...

بیر گؤزل یاری سئودیم    یاری زیبا را پسندیدم

یولوندا جانیم سردیم        جانم را سر راهش پهن کردم

دئدیم به قیزیل گولدو       فکر کردم گل محمدیست

تیکانیدی بیلمه دیم          خار بود و نمی دانستم

...

کؤینه گیم وار دارایدان       پیراهنی از جنس دارای دارم

دویموشام دونیالاردان        سیر شده ام از همه دنیا

داهی سئوگی سئومه ره م    دیگر یاری نمی پسندم

من بیوفا قیزلاردان            از بین دختران بی وفا

...

دوستان عزیز این حکایت را به درخواست آرش و فقط با تعویض نامش نوشتم . راستش را بخواهید نمی دانم چگونه تمامش کنم . به این می گویند رسیدن به هدف به قیمت شکستن دل و غرور انسانی که نیت درستی داشته است . متاسفانه چنین رذالتی چه از طرف زن و چه از طرف مرد موجب شده که دولت آلمان شرایط آوردن همسررا مشکل تر کند و آنهائی که به راستی و با هدف واقعی زندگی مشترک ، پیمان زناشوئی می بندند  با مشکل مواجه شوند .

فقط می توانم خواهش کنم از دختران و پسران جوان که با احساسات مردم بازی نکنند . تا نظر شما خواننده عزیز این حکایت چه باشد و چگونه بخواهید این حکایت را جمع بندی و نتیجه گیری کنید .  

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
  1.  

آن قدیمها ده خواهر و برادر بودیم و دورو بر مادرمان می پلکیدیم . آبجی فرزند بزرگتر خانواده بود . او عروس عمویم بود . آبجی من سه تا دختر بچه قد و نیم قد داشت روزی از روزها بیمار شد و روز به روز حالش بدتر شد و به رختخواب افتاد . پسر عمو را سراغ دکتر ندیم فرستادند .او تنها پزشک ماکو بود و ضمن اینکه مردی بداخلاق و رک گو بود ، محبوب خاص و عام بود . دکتر ندیم آمد و آبجی را معاینه کرد وفریاد کشید و گفت : چرا حالا سراغ من آمدید ؟ مگر به شماها هزار بار نگفتم وقتی بیمار می شوید  اول وقت بیائید ؟ گفتند که فکر می کردیم سرما خوردگی معمولی است . دکتر ندیم ، کیفش را باز کرد . از آن کیف قهوه ای رنگش همیشه می ترسیدم چون داخلش آمپول بود . چراغ کوچک و قوطی آمپول را از داخلش درآورد ، سپس آب و کبریت خواست . در قوطی استوانه ای شکلش را باز کرد . تکه های جدا شده آمپول داخل قوطی بود . رویش آب ریخت و قوطی فلزی را با پنس گرفته روی آتش گذاشت . پس از چند دقیقه آب جوشید و او با احتیاط تمام تکه ها را به هم وصل کرده و به آبجی آمپول تزریق کرد و پس از پایان کارش در حالی که بساطش را جمع می کرد گفت : این آمپول موقتی بود . از دست من کاری ساخته نیست . بیمار را هر چه سریعتر به تبریز یا ارومیه برسانید . در مقابل التماس پدر و عمویم که خودت کاری کن و نجاتش بده ، مرد فریاد برآورد که اینجا امکان معالجه او نیست . آنچه که گفتم انجام دهید او دارد می میرد . شب هنگام بود و دوبرادر سراسیمه سراغ راننده مینی بوس که ( قاپدی قاشدی ) می گفتیم رفتند . راننده در شهر نبود و تا آمدن او صبح شد و تا بخواهند آماده برای این سفر شوند ظهر فرارسیده بود و وقتی برای آبجی نمانده بود و درحالی که در آغوش پدرم از خانه بیرون می بردند جان داد .

آن زمانها جوانها زیاد نمی مردند و مرگشان نه تنها برای فامیلشان که در نظر همه فاجعه بود . ماکو و دهات نزدیکش همراه با خانواده داغدیده ما خون گریستند . نوحه و بایاتیهای مادرم جگر سنگ را نیز به آتش می کشید .

 صغیر خيردا بالالارین قویوب     بچه های کوچکت را گذاشته

عزیز بالام نییه  گئتدین ؟   فرزند عزیزم چرا رفتی ؟

نه تئز سئوگیلیندن دویدون  چه زود از یارت خسته شدی

گلین بالام نییه گئتدین ؟     فرزند نوعروسم چرا رفتی ؟

...

حئییف دئییل او گؤزلرین  حیف آن چشمهایت نیست

اوستونه توپراق تؤکوله ؟ که رویش خاک ریخته شود ؟

او گول جمالین یئرینه      به جای آن جمال زیبایت

باشیما توپراق تؤکوله     کاش بر سر من خاک ریخته شود

...

بالا سنین نه واخدیندیر          فرزندم چه وقتی از سن توبود

منی آتیب هارا گئتدین ؟         رهایم کردی و کجا رفتی ؟

آخیر سنه نئیله میشدیم ؟         آخر چه بدی به تو کرده بودم ؟

مندن کوسوب هارا گئتدین ؟    قهر کردی ، کجا رفتی ؟

...

دسمالین آغ ساخلارام      دستمالت را سفید نگاه می دارم

یووارام آغ ساخلارام      می شویم و سفید نگاه می دارم

بیرداها بیزه گلسن         اگر یک بار دیگر به خانه مان بیائی

سنی قوناخ ساخلارام      ترا میهمانم می کنم

...

آبجی رفت و بچه های قد و نیم قدش ماندند . خانه مان نزدیک بود و آنها هر روز پیش ما بودند و عصرها برای خواب به خانه خودشان می رفتند . هر شب پس از رفتن آنها مادرم خون می گریست . در این میان من با بچه ها انس گرفتم مرا از همه بشتر دوست داشتند . با آنها بازی می کردم و سرگرمشان می کردم . به همدیگر عادت کرده بودیم . اگر این دور و زمانها بود می گفتند که سن و سالم به آنها نزدیک و همبازی آنها هستم . اما عمو و ریش سفیدان فکری دیگر داشتند . آنها مرا به جانشینی آبجی جوانمرگم انتخاب کرده بودند . پدرم سخت مخالف این موضوع بود و فکر می کرد در مرگ دخترش عمو مقصر است . او می بایست قبل از وخیم شدن حال عروسش دکتر ندیم را خبر می کرد و عمو قسم می خورد که تقصیری ندارد . سرانجام بزرگان بر پدر پیروز شدند و من عروس دوم عمو شدم . از این عروس بودن به اندازه پیراهن گلدار پولک و زر دوزی شده  و سرخاب و سفیداب اطلاع داشتم و پسر عموئی که همیشه مهربان بود و فاصله سنی اش با من زیاد بود . وقتی گفتند که عروس عمو می شوی خوشحال شدم . در خانه عمو زندگی خواهم کرد و همیشه پیش بچه ها خواهم ماند و دیگر مادرم گریه نخواهد کرد .

پس از گذشتن چند روزی عمه ها و خاله ها و دختر عموهایم به خانه مان آمدند و گفتند جیران جان حالا وقتش رسیده که به خانه خودت بروی . مادرم داشت گریه می کرد و آنها دلداریش می دادند بعد از چند دقیقه ای سر و کله شاباجی بند انداز پیدا شد . او هر ماه یکبار به خانه ما می آمد و مادرم همسایه ها را خبر می کرد همه دور هم جمع می شدند و شاباجی ابروهایشان را برمی داشت . مادرم توی نعلبکی یک کمی رنگ که به آن ( قاش ) می گفتند می ریخت و با آب قاطی می کرد هر زنی پس از بند انداختن از آن قاش بر ابروهایش می مالید  وقتی همه تمام می شدند و رنگ خوب می گرفت ابروهایشان را می شستند و رنگ خوش قاش نمایان می شد . شاباجی را به خاطر آوردن شادی و محبت و صمیمیت بین زنان خیلی دوست داشتم . آن روز هم با دیدنش خوشحال شدم و فکر کردم که مادرم هم خوشحال می شود وازشدت غم و رنجش می کاهد ، اما مادرم با دیدنش دوباره شیون کرد . گوئی که آبجی تازه مرده است و بدنبالش زنان به نوحه خوانی پرداختند و بایاتیهای جگر سوز مادرم دوباره شروع شد .

...

بالامی آلدین فلک         فرزندم را از من گرفتی فلک   

باغریمی یاخدین فلک    جگرم را سوزاندی فلک

بیرده نه ایستییرسن ؟    دیگر چه می خواهی  

دای ندی دردین فلک ؟   دیگر دردت چیست فلک ؟   

...

آغلا گؤزلریم آغلا    گریه کن چشمم گریه کن

یاش آغلاما قان آغلا  اشک نریز خون گریه کن

همی اؤله ن بالاما    هم به فرزند مرده ام

همی قالانا آغلا       هم به فرزند مانده ام گریه کن

...

عزیزییه م گولمه نه م    عزیزم نمی خندم

قان آغلارام گولمه نه م    گریه می کنم نمی خندم

بوردا تویدو ، یا یاسدی    اینجا عروسی است یا عزا

فرقی یوخدور گولمه نه م   برایم فرقی نمی کند نمی خندم

...

باز این بار شاباجی فریاد برآرودو گفت :  اینجا  چه خبر است آمده ام عروس بزک کنم . کمی آرام باشید . بگذارید این بچه با یمن خوش برود سر زندگیش .  اؤله نده ن کی اؤلونمز (با مرده که نمی شود مرد .)  مادرم گفت : کدام یمن ؟  من اؤلموشم قویلویانیم یوخدور ( من مرده ام کسی نیست دفنم کند. )

شاباجی همانطور که روی تشک میهمان نشسته و بر متکا تکیه داده بود رو به من کرد و گفت : جیران بالا پاشو برایم متکا بیاور . برایش متکا آوردم و جلوی پایش گذاشت و از من خواست دراز بکشم و سرم را روی متکا بگذارم و آنگاه از داخل کیف پارچه ای اش چاقوی کوچ کارش را که دور دسته اش پارچه نازکی کشیده بود در آورد و یک سر نخ بند اندازیش را به گردنش و سر دیگر را به انگشتانش پیچید و به جان صورتم افتاد و شروع به کندن موهای صورتم کرد . چه دردی داشت . اما ماها خجالت می کشیدیم پیش بزرگترها اظهار درد کنیم . از شدت درد اشک از چشمانم سرازیر می شد و او اعتراض می کرد که خودت را چند لحظه نگهدار . فکر می کنی خانه شوهر رفتن به این آسانیست . گفتم : خیلی درد دارد . خندید و گفت : خانه شوهر دردهای بیشتر از این دارد . می خواست ادامه بدهد که مادرم سخنش را برید و گفت : روی بچه را باز نکن و او که به من نزدیک بود صدای آهسته و تاسف بارش را می شنیدم که می گفت : خودتان می دانید که بچه است و با دست خودتان به آتشش می کشید .

بعد از تمام شدن کار شاباجی ، لباسی ساده ولی تازه به من پوشاندند و همراه خاله ها و عمه ها و دختر عمو ها راهی خانه بختم کردند . بدرقه راه من گریه های جگر خراش مادرم و رنگ پریده پدرم که به دیوار تکیه داده بود که به زمین نخورد ، بود .

عمو و زن عمویم از من استقبال گرمی کردند عمویم از اینکه به جمعشان پیوسته ام خوشحال بود . اما چشمان هردوشان قرمز بود گوئی قبل از رسیدن ما شیون کرده بودند و حالا نوبت خوش آمد گوئی بود . بعد از شام عمو به اتاق خودش رفت و شاباجی مرا به اتاق حجله برد . راستش حرفهائی سربسته می گفت من خوب توجه نمی کردم و چیز زیادی نفهمیدم . فکرم پیش اتاق پسرعمو بود که از امشب باید اینجا می خوابیدم و تعجبم از اینکه من خودم می توانستم رختخوابها را بیاندازم . هنوز وقت خواب نشده این رختخواب وسط اتاق چرا پهن است . بی انصافها چیزی هم نگفتند . این شاباجی بی تربیت هم که چرت و پرت می گوید .

خلاصه شاباجی رفت و پسرعمو آمد این خیلی خوب بود اما من ترجیح می دادم پیش بچه ها بخوابم . پیش پسر عمو خجالت می کشیدم دراز بکشم . پس از گذشتن دقایقی دیدم که پسرعمو بی تربیتی می کند . لحظه ها که می گذشت بیشتر عصبانی می شدم .بی ادبی هم حدی دارد ،  یعنی چه ؟ یک دفعه سراسیمه از جایم بلند شده و از اتاق بیرون پریدم وبا جیغ و داد عمویم را صدا کردم . بیچاره سراسیمه از اتاق بیرون آمد و پرسید : جیران  جان چی شده . در حالی که رنگم پریده بود گفتم : پسرعمو بی تربیت شده ، کارهای بد بد می کند . هم صدای خنده زنان را شنیدم و هم لبخند عمو را که با صدای بلند به پسر عمو می گفت : پسر دخترعمویت را اذیت نکن . بیچاره پسرعمو چقدر خجالت کشید و چند روزی به چشم عمو دیده نشد . اما من دست بردار نبودم و در حالی که دست عمو را به سختی گرفته بودم گفتم : پیش شما می خوابم . تا عمو بخواهد جوابم را بدهد ، زن عمو دستم را گرفت و گفت باشه بیا جاتو کنار خودم می اندازم . اگر پسرعموت هم بخواد اذیتت بکنه گوششو می کشم . او در حالی که رختخوابم را آماده می کرد به عمویم غر میزد که من گقتم این بچه است چه وقت شوهر کردنش است . حداقل بگذارید دست راست و چپش را بفهمد بعد . حرفم را گوش نکردی این بچه هم قد نوه های ماست . آخه خدا رو خوش میاد .

با گذشت زمان و با راهنمائیهای خاله ها فهمیدم که این  پسرعمو ، شوهر آبجی من که خیلی همدیگر را دوست می داشتند ، همسر من است و من جای خواهرم را گرفته ام . تازه فهمیده بودم که به خانه عمو آمدن و عروس عمو شدن و زن پسرعمو شدن و بدتر از همه جای خواهرجوانمرگ را گرفتن کار آسانی نیست . شوهرم را به عنوان پسرعمو و شوهرخواهرم دوست داشتم و برقراری روابط زناشوئی برایم بسیار مشکل بود .

برای بچه های خواهرم دوست و خاله و مادر مهربانی شدم و خودم چهار بچه به دنیا آوردم که بزرگترش دخترم بتول و بقیه پسر بودند . حالا هفت بچه داشتم که همه زندگیم را فدای آنها کرده بودم . با اینکه آنها بچه های آبجی جوانمرگ من و جگرگوشه هایم بودند اما باز از طعنه ها و زخم زبانها در امان نبودم سه دختر خواهرم را با ناز بزرگ کردم ، سه پسر خودم عزیز و دردانه پسرعمو و عمویم بودند و در این میان از بتول غفلت کردم . او را فراموش کرده بودم . حتی اسمش را نیز به زبان نمی آوردم که خواهرزاده هایم فکر نکنند او را بیشتر از آنها دوست دارم . بتولم را در گوشه ای از زندگیم جاگذاشته بودم و به قول خودش رهایش کرده بودم . هیچ کدام نمی دانستیم در دل او چه غوغائیست .

در حالی که داخل کیف مدرسه شش بچه خوردنی می گذاشتم بتولم بی صدا و بدون هیچ گونه اعتراضی نان و پنیر خود را برمیداشت و توی کیفش می گذاشت بعضی وقتها از او می پرسیدم صبحانه ات را گذاشتی ؟ و او زمزمه می کرد : به تو چه ؟ و من متاسفانه برای تنبیه هم که شده این حاضرجوابیش را نمی شنیدم . روزی در مورد روز مادر می خواست انشا بنویسد . خواهر بزرگش نگاهی به دفترش انداخت و با خنده گفت : بتول تو که چیزی ننوشته ای نکنه بلد نیستی انشای به این آسانی را بنویسی ؟ گفت : بلدم ، خیلی حرفها برای نوشتن دارم .دارم می نویسم و روزی تمامش خواهم کرد . روزی که برای عروسی برادرکوچکم آماده می شدیم از من کفش سفید خواست . گفتم : دختر جان پول که چاپ نمی کنیم . حرفم را ناتمام گذاشت و گقت : اگر پول چاپ نمی کنی چرا زائیدی ؟  و من حتی دلداریش ندادم . جمله ای برای به دست آوردن دلش نگفتم . فکر می کردم او موقعیت مرا درک می کند . باور نمی کردم فرزند خودم آنکه خودم زائیدمش روزی از من چنین دلگیر و بیزار باشد . سه دختر خواهرم را سر وسامان دادم و به خانه بخت فرستادم تازه وقت پیدا کرده بودم به دختر خودم برسم که روزی به خانه آمد و گفت که با مردی آشنا و دوست شده است و می خواهد با او ازدواج کند . با تحقیقی که کردیم فهمیدیم که این جوان مناسب ما نیست . با هم به اندازه زمین تا آسمان فاصله داریم . گفتم : چنین اجازه ای به تو نمی دهم . جواب داد : اگر میخواهی امر کنی ، برو سراغ بچه آبجی هات . گفتم تو هم جگر گوشه منی ، رنج تو را نمی خواهم . جواب داد : سنین آندینا اینانیم ، یا تویوغون له له یینه ( قسم ترا باور کنم یا دم خروسو ) این حرفها را بچه آبجی هات باور می کنند . گفتم : نمی توانم درد کشیدن تو را ببینم . گفت : مگر تا به حال جسم درد کشیده ام را دیدی تا روح درد کشیده ام را هم ببینی ؟  

او تصمیم اشتباه خودش را گرفته بود . تهدید و نصیحت و سرزنش تاثیری نداشت . می گفت : همه  ما را کنار هم دیده اند و می دانند نامزدیم . به خیلی ها هم گفته ام ازدواج کرده ایم . اگر با او ازدواج نکنم مردم چه می گویند . تازه هرچقدر هم بد باشد از تو مهربانتر است . گفتم : نه او نمیتواند مهربانتر از من باشد . تو جگر گوشه منی . تو را با تمام وجودم دوست دارم . گوئی سالها برای شنیدن این جمله از دهان من انتظار کشیده بود . با تعجب نگاهم کرد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدائی لرزان گفت : راست می گوئی ؟ این جمله را برای اولین بار از دهان دوست پسرم شنیدم . این جمله از زبان او بیشتر به دلم نشست تا تو . دیر گفتی مادر ، خیلی دیر .

برخلاف خواسته ما با او ازدواج کرد . خود را داخل گردبادی سهمگین انداخت . اجازه ترحم و دلسوزی هم به کسی نداد و گفت : من بیدی نیستم که با هر گردبادی بلرزم . او در مقابل تمامی مشکلات ایستادگی کرد و گلیم خود را از آب بیرون کشید .

او همیشه مرا مسبب همه رنجها و مشکلات خودش می دانست . و دل خوشی از من نداشت .فکر می کرم به خاطر سهل انگاری که در حقش کردم مرا نخواهد بخشید ، فکر می کردم هنوز مرا مسبب بدبختی و رنخ خودش می داند . امسال روزتولد من زنگ زد . این اولین تولدم  بود که صدایش را می شنیدم و انتظار داشتم حرفی بزند گله ای بکند . خودم پیش قدم شدم و گفتم : دخترم هر چه می خواهی بگو ، فحشم بده ، ناسزا بگو در مقابل سهل انگاریم هرچی دلت می خواهد بگو . بگو باز هم بگو که مرا نخواهی بخشید . حق هم داری .

و او چه آرام و پر مهر گفت : زنگ زدم تا بر دستانت بوسه زنم . زنگ زدم تا بر دل رنج کشیده ات بوسه زنم . زنگ زدم تا بازوانم را دور گردنت حلقه کنم و بر گونه هایت که رد اشکهای جگرسوزت هنوزباقیست  بوسه زنم .

 

 

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

 

یاد آن روزها به خیر آن زمانها که هنوز هوای آلوده شهری به روستاها نرسیده بود ، در روستائی دورافتاده  معلم بودم . صاحبخانه ام دو عروس و هفت بچه قد و نیم قد داشت یکی از نوه ها هم سن عمه اش بود و برایم دعوا و کتک کاری عمه و برادرزاده بامزه بود مخصوصن وقتی که برادرزاده به عمه اش زور می گفت . من هم دو تا عمه داشتم اما تقریبا هم سن مادرم بودند . عمه بزرگم هر وقت به خانه مان می آمد برایم شکر پنیر می آورد . شکر پنیر،  شیرینی سفید بیضی شکل و اندازه اش کوچکتر از بند انگشت است که پدرم با آن چائی  می خورد . وقتی خودم از بقال می خریدم مزه شکر پنیر عمه را نمی داد . عمه کوچکم هر وقت به خانه مان می آمد سربه سرم می گذاشت و چادر مشکی مادرم را برمیداشت و به سرش می انداخت و به رسم تبریزیها میگفت : شهربانو خواستگار آمده ام برایم چائی بیاور ببینم ترا برای پسربزرگم می پسندم یانه . من روی زمین می نشستم و پاهایم را دراز می کردم و پاشنه هایم را به زمین می کوبیدم و با دادوبیداد و گریه مادرم را صدا می کردم که بیا عمه حرفهای بدبد به من می زند بیا و توی دهانش فلفل بریز . مادرم هم با خنده می گفت :  الان فلفل می آورم  . او پیش پدرم از این شوخیها نمی کرد. اگر چه فاصله سنی پسرعمه ها با من زیاد بود ، باز پدرم سخت عصبانی می شد که از بچگی روی فرزندانمان اسم نگذاریم اینها که بزرگ شدند هر کدام به دنبال سرنوشت خودشان می روند . نمی فهمم چرا به عقلم نرسید به جای شکایت به مادرم به پدرم شکایت کنم .

پنجره اتاقم رو به رودخانه باز می شد و من از پشت همین پنجره عروسها و دختران جوان را می دیدم که صحبت کنان سرگرم شست و شوی لباس ، ظروف و ... هستند . آنها چه راحت و آرام کارشان را انجام میدادند . گوئی اضطراب و ترس و نگرانی از آینده به این روستا نیامده بود . در سرمای زمستان شستن آن همه ظرف و لباس به نظرم خیلی سخت بود . گاهی اوقات یخ روی رودخانه را می شکستند و از آب رودخانه استفاده می کردند . دل من  از داخل اتاق گرمم با دیدن دستها و نوک بینی سرخ عروسهای جوان از سرما می لرزید ، اما آنها می گفتند یخ روی آب رودخانه جلوی سردی  آب را می گیرد . یکی از عروسهای صاحبخانه ام ، خانم زر نام داشت . او بسیار زیبا بود . گوئی خداوند هنگامی که حوصله و وقت زیادی داشت او را خلق و سپس قلم موی نقاشی اش را برای آراستن چهره زیبایش به دست گرفته بود . او نیازی به سرخاب و سفیداب و وسمه و سرمه نداشت . مشهدی قنبر همسر او مردی خوش نام و مورد احترام مردم بود . بیشتر مردم دوستش داشتند . خانم زر بیشتر در خانه بود به مرغها و خروسها می رسید . اول صبح در لانه را باز می کرد و غازها به ردیف بیرون آمده از خانه خارج می شدند و عصر دوباره باز می گشتند . بدون اینکه نیازی به چوپان و راهنما داشته باشند . شیرگاو را می دوشید و پنیر و کره و ماست تهیه میکرد و هنگام  کار بایاتیهای قشنگی را با آهنگهای زیبا زمزمه می کرد . در بین بایاتیها ترانه ای به نام سئید آوا ( سعید آباد نام یکی از روستاهای نزدیک تبریز ) می خواند .

روزی از همان روزها که از مدرسه بازمی گشتم ، ناخواسته شنونده حرفهای زنان جوانی که کنار رودخانه نشسته و مشغول شستشو بودند شدم . آنها می گفتند دیشب جن ها آمده بودند و می خواستند به ده حمله کنند . اگر مشهدی قنبر و جوانهای ده نبودند نمیدانیم چه بر سرمان می آمد . من همشیه از جن می ترسم ،  یعنی چه ، هر جا که می روم باید اینها هم دنبالم بیایند ؟ به اتاقم که رسیدم ، هوا داشت تاریک می شد . فانوس و چراغ گردسوز را روشن کردم . هوا که تاریکتر می شد بر وحشتم نیز افزوده می شد . از جایم که بلند می شدم سایه ام به دنبالم راه می افتاد و با نور و چگونگی قرارگرفتن روشنائی فانوس و گردسوز بزرگ و کوچک می شد . هوا کاملا تاریک شده بود وحالا من از سایه خودم نیز وحشت داشتم . دیگر صبرم تمام شد و از اتاق زدم بیرون و سراسیمه خود را به اتاق نشیمن صاحبخانه رساندم . آنها همگی دور کرسی نشسته بودند و من بدون مقدمه گفتم : از جن ها می ترسم . مشهدی قنبر با تعجب پرسید : خانم معلم شما هم ؟ جواب دادم : پس چی ؟ مگر وقتی جن حمله می کند شغل آدم را می پرسد ؟ قاه قاه خندید و گفت : باورم نمیشود شما هم خرافاتی باشید .دیشب گرگها به ده نزدیک شده بودند ما هم با بیل و کلنگ و. ..فراریشان دادیم . زوزه گرگها و سروصدای ما موجب شده بعضی ها بترسند و حرفهائی بزنند که شما شنیدید . و بعد رو به زنش کرد و گفت : خانم زر پاشوبرو امشب را پیش خانم معلم بخواب .

شب صحبت من و خانم زر گل کرد . از این در و آن در حرف زدیم تا به ترانه ها و بایاتی های او رسیدیم . از او پرسیدم : ترانه سئیدآوا را از کجا یاد گرفته ای ؟ این روستا با روستای شما خیلی فاصله دارد . او اول از من قول گرفت که بعد از شنیدن خاطراتش آن را جائی بازگو نکنم چون اگر به گوش شوهرش برسد خون به راه می افتد . و من قول دادم و او چنین حکایت کرد:

سالها پیش که من نوجوان بودم سپاهی دانش به ده مان آمد پسری جوان بود . اوایل از لباسش خیلی خوشم می آمد بعدها وقتی با من روبرو می شد نگاهی به من می انداخت و دلم می لرزید . احساس می کردم دوستش دارم . عصرها که با دخترها سر چشمه برای آوردن آب آشامیدنی می رفتیم جلو راهم سبز می شد . چند روز که گذشت دیگر دوست نداشتم با دخترها سرچشمه بروم به بهانه های مختلف بعد از برگشتن آنها کوزه را برداشته و راهی چشمه می شدم و تازه جرات پیدا کرده بودیم که با هم حرف بزنیم اهالی او را آقا سپاهی صدا می کردند و من اسمش را که جبار بود از خودش شنیدم .او می گفت که ابا و اجدادشان  سعید آبادی هستند  و ترانه سئیدآوا را هم از ضبط صوت باتری دارش که با خودش می آورد و بعضی وقتها بازش می کرد شنیده بودم . حدود بیست و چهار روز از این ماجرا گذشت . روزی باز کوزه را به دست گرفته می خواستم راهی چشمه شوم که مادرم جلویم سبز شد و با خشم پرسید : کجا ؟ گفتم : میروم آب بیاورم . او چادرش را دور گردنش بست و با خشم کوزه را از دستم گرفت و گفت : لازم نکرده خودم میروم . پدر سوخته ، آمده چراغ دلمان را روشن کند ، یا خانه خرابمان کند . فهمیدم که به راز عشق ما پی برده . او رفت و بعد از ساعتی با کوزه پر آب بازگشت و صدایم کرد و هشدار داد که اگر باز با  آن پسر ملاقات کنم این بار با پدر و عموهایم طرفم و این تهدیدی آشکار بود .

من مطمئن بودم که آقا سپاهی شیردل است و از این تهدیدها نمی ترسد . امروز که گذشت ، فردا حتمن سر قرار حاضر می شود . فردای آن روز و سر ساعت مقرر کوزه را برداشته از خانه بیرون رفتم و سر قرار قبلی و همیشگی مان منتظر شدم و او نیامد یک ساعت گذشت و او باز نیامد . نا امید و دل شکسته به خانه برگشتم . مادرم گوئی که انتظارم را می کشید از من آب خواست . اما من کوزه را خالی برگردانده بودم و او خوب می دانست که برای آوردن آب نرفته بودم . نگاهی به من انداخت و اشکهایم را که از ترس او جرات سرازیر شدن را نداشتند در چشمانم دید وپرسید : دلت می خواهد گریه کنی؟ بغض گلویم ترکید و او مرا به اتاق خودش برد و پرسید : سر قرار نیومد ؟ همانطور که آرام می گریستم سرم را پائین انداخته و حرفی نزدم . دوباره ادامه داد : پسر عاقلی است که حرفم را شنید . اگر این ماجرا ادامه پیدا می کرد و اسمتان بر سر زبانها می افتاد هم پسرجوان زیر پاهای پدر و عموهایت کشته می شد هم تو بدبخت می شدی و هم پدر یا عمویت راهی زندان می شد . یعنی مصیبت گریبان گیر دو طایفه می شد . آرام گفتم : از کجا می دانید پدر و عمو ها مخالفت می کردند ؟ گفت : اولن آنها هیچ وقت حاضر نمی شوند دختر به غربت بدهند . دومن اصلن فرض کنیم حرف تو درست ، چگونه می توانستی عروس مورد پسند این خانواده شوی ؟ روز اولی که آقا سپاهی با پدر و مادرش اینجا آمدند یادت هست ؟ به خودم گفتم که هم کار کرده و خسته اند و هم از راه رسیده اند یک استکان شیر داغ می چسبد . برایشان شیر داغ و تازه بردم ، مادر آقا سپاهی شیر پاستوریزه کهنه و کم رنگ شهری اش را به شیر داغ و تازه من ترجیح داد و رودر روی من گفت : واخسئی این شیر از کجا معلوم که تمیز باشد نخورید مریض می شوید . او حتی احترام زحمت مرا نگاه نداشت و روبروی من دلم را شکست . دلت می خواهد عروس اینها بشوی تا به شیر تازه و نان داغ من و دستهای پینه بسته پدرت بخندند ؟ می خواهی عروس اینها شوی تا گویش و لهجه تو را وسیله خنده و دلخوشی خودشان قرار دهند و تحقیرت کنند  ؟ می خواهی بعد از چند سال بچه هایت را از آغوشت بگیرند و دست خالی به خانه ام بفرستند ؟ چه بسا که بچه هایت نیز تحت تاپیر تربیت آنها بعد از بزرگ شدن از دیدن تو خجالت بکشند . غذائی که که آنها می خورند ما نمی شناسیم . لباسی را که ما می پوشیم ، آنها نمی پسندند . لباس آنها در نظر ما جلف و ناپسند است .  گفتم : آقا سپاهی که مثل آنها نیست . وقتی برایش لقمه نان و کره تازه گرفتی چقدر خوشش آمد و ازت تشکر کرد . وقتی به خانه شان رفتم همه چیز را یاد می گیرم . گفت : ما انسانها همه محتاج محبتیم او نیز بشر است و از خانواده اش دور است و شاید بار اولش است که خانه اش را ترک کرده برای همین هم از غذای من به عنوان مادر خوشش می آید اما هیچ وقت تعصب مادرش را به من و تو نمیدهد . گیرم که تو رفتی و آداب و رسوم آنها را یاد گرفتی و مثل آنها شدی با اقوامت چه خواهی کرد ؟ میتوانی روزی به عمو یا دائی یا حتی پدرت بگوئی به خانه ات نیایند چون همسر و پدر و مادرش خجالت می کشند شما را به فامیلشان معرفی کنند ؟ وقتی دهاتی بودنت مورد آزار روحی ات بشود آنوقت پشیمان خواهی شد . چند روزی تحمل دلتنگی بهتر از بدیختی همیشگی است . اگر واقعا حرفهای مرا فهمیدی دیگر برای آب آوردن سر چشمه نرو . برادرت را می فرستم . روز بعد مادرم منتظر بود تا کوزه را بردارم و به چشمه بروم اما من به سراغ کوزه نرفتم و تصمیم گرفتم این سودای باطل را فراموش کنم . چند ماه بعد شوهرم دادند و آقا سپاهی را هم دعوت کردند اما او نیامد و بیماری را بهانه قرار داد . از آقا سپاهی برای من فقط این ترانه به یادگار مونده توی ضبط صوتش بود اولها با سوز دل می خواندم . اما حالا برای من فقط یک ترانه است بعضی وقتها هم بایاتی هایش را عوض می کنم . از او پرسیدم : حالا در مورد حرفهای مادرت چی فکر می کنی ؟

گفت : فکر می کنم حق با مادرم بود . میدانی من و مشهدی قنبر خیلی به هم می آییم . ما زبان همدیگر را خوب می فهمیم . شوربائی که برایش می پزم و به مزرعه می برم با اشتیاق می خورد . لباسهایش را که وصله می زنم می پسندد . من زن مردی هستم که در نظر مردم اهالی ده آدم مهمی است . مردم روی حرفهای او حساب می کنند .

گفتم حالا که خودت را خوشبخت احساس می کنی به میمنت این خوشبختی همین سئید آوا را برایم بخوان تا بنویسم و او این ترانه را برایم خواند که قسمتهائی از آن را اینجا می نویسم :

...

سئیدآوا جاده سی            ( از جاده سعیدآباد )

گلیر یاریمین سه سی       ( صدای یارم میاد )

اؤلدوره جه ک  منی        ( مرا می کشد آخر )

نامرد یارین غصه سی     ( غصه یار نامرد )

...

سئیدآوا یولونداسان         ( در راه سعیدآبادی )

آی کیمی پاریلداسان       ( همانند ماه می درخشی )

یاتدیم یوخومدا گؤردوم   ( خوابیدم و به خواب دیدم )

بو گئجه یانیمداسان        ( امشب کنار منی )

...

سئیدآوا سرین دیر        ( سعید آباد خنک است )

بو گله ن یار منیم دیر    ( یاری که می آید مال من است )  

آیریلما مندن آی یار      ( از من جدا نشو ای یار )

اینان قلبیم سنیندیر        ( باور کن که قلبم مال توست )  

...

سئیدآوا اوزاقدیر          ( راه سعیدآباد دور است )

اوغلان آنام اویاقدیر     ( پسر مادرم بیدار است )

سن سیزدؤزه بیلمیره م  ( دوری تو را نمی توانم تحمل کنم )

گئتمه قاییت آماندیر      ( مبادا بروی برگرد )

 

 

 

 

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

یکی از بعد از ظهرهای گرم تابستانی بود . راضیه زنگ زد و گفت حیاط را جارو کرده و گلیم پهن کرده ام آقا پرویز هم از بناب خیار آورده بیا بشینیم تو حیاط هم خیار بخوریم و هم در مورد موضوعی باهم حرف بزنیم . گفتم که می آیم . خیارهای بناب بزرگ ( تقریبن سه چهار برابر خیار معمولی ) و خوش طعم هستند .و در هوای گرم تابستان با نان و پنیر لذت خاصی دارند . دختر پنج ساله ام را آماده کردم و از خانه بیرون آمدیم می خواستم در را قفل کنم که یکی صدایم کرد : خانم ببخشید دختر خوب خانه دار و باسلیقه و خوشگل سراغ دارید ؟ به طرف صدا برگشتم . چهار خانم چادر مشکی پوش روبرویم ایستاده بودند . اینها خواستگار بودند . در تبریز هنوز هم معمول است که مادر و خاله و عمه و خواهر و ... چادر مشکی سرشان می اندازند و کوچه به کوچه دنبال دختر می گردند وقتی دختری را پسندیدند وعده می گیرند و باداماد برای دیدن دختر خانم می آیند . بلافاصله دست دخترم را گرفتم و با خنده گفتم : این هم دختر، هم خوشگل هست هم خانه دار سفره را که پهن می کنم فورن دستمال و نمکدان و نان را سر سفره می آورد . خندید و گفت : نه خواهر دختر شما تو خونه مونده و پیردختر شده . ما جوانترش را می خواهیم . خانه صاحبخانه مان را نشان دادم . او دختر دم بخت داشت و مثل من از این نوع خواستگارها خوشش نمی آمد و به ما هم سپرده بود به کسی آدرسشان را نگوئیم . اما من آنروز شوخی ام گرفته بود در حالی که  در خانه مان را قفل می کردم آنها زنگ صاحبخانه را به صدا درآوردند و تا بخواهم دور شوم خانم در را باز کرده بود . مثل اینکه فهمیده بود کار کار من است چون داد زد شهربانو کجا فرار می کنی مگه برنگردی ، بخدا می کشمت لامذهب . اما من به سرعت دور شدم .

چادرم بر سرم و دست دخترم در دستم بود . موهای دخترم بلند شده و تا شانه اش ریخته بود خانمی که با چادر مشکی صورتش را محکم گرفته بود و فقط دو تا چشمهاش دیده می شدند از روبرو می آمد به من که نزدیک شد گفت : خانم جان قربانت بروم سر این بچه  روسری بیانداز . گفتم : خودتان که می گوئید بچه . حرفم را قطع کرد و گفت : مرد که بچه و بزرگ و جوان نمی شناسد موهایش را که ببیند هوس می کند و .. جواب دادم : ای بر پدر مردی لعنت که به یک بچه .... لا اله الا الله . گفت : این حرف را نزن مرد است بالاخره نمی تواند جلو هوس خود را بگیرد .شما مواظب دخترت باش . خوب چه می توانستم بگویم . چشم را گفته و براهم ادامه دادم باز چند قدمی برفته بودم که از دور گروهی بانوی چادرمشکی پوش نمایان شدند و با شعار مرگ بر فلان کس و مرگ بر بهمان کس داشتند به من نزدیک می شدند . این خانهما بعد از ظهرها بیکار بودند و از قرار معلوم باز در خانه ای مجلس عزاداری بود و آنها برای خواندن فاتحه می رفتند . به مادر و خواهر و ... داغدیده  می آموختند که نباید گریه کنید و خوشحال باشید ، او به بهشت رفته ، گریه و نوحه کفر است و بخندید تا دشمن خوشحال نشود . کسی هم نمی گفت عزیز من دست از سر مردم بردارید و بگذارید در سوگ عزیزان از دست داده شان نوحه سر دهند و گریه کنند . به یکی می گوئید مردار شده گریه نکن ، به دیگری می گوئید به بهشت رفته گریه نکن . دست از سر این مصیبت دیده ها بردارید . خلاصه ، اوزون سؤزون قیسساسی ( مطلب را خلاصه کنم ) به من کمی نزدیک شده بودند ، یکی از خانمها چشمش به پاهای من افتاد و چپ نگاهم کرد و یک دفعه صدای مرگ بر بدحجاب بلند شد و یکی جلو آمد و گفت : این جورابها چیست که پوشیده ای ، خجالت نمی کشی ؟ به سگ هم چنین جورابی بپوشانی زیبا می شود و مردان و... و گناهش به گردن توست . ته دلم گفتم ای بر پدر مردی لعنت که مواظب نفس خود نیست . اگر بگویم نترسیدم اصلن باور نکنید . البته که ترسیدم خیلی هم ترسیدم . و گفتم : خوب فکر کردم چادرم رویش را می پوشاند و جورابم دیده نمی شود . گفت : دیگر از این فکرها نکن . البته که نمی کنم من و این فکرها ؟؟؟ خان آزیدی آواجیقدا ، بیری ده گلدی باخجاجیقدان ( منظور توی محله ما خان کم بود یکی هم از محله دیگر آمد ) از سوی مردها متلک و ناسزا و امر و نهی به قدر کافی می شنویم .

به قول زنده یاد احمد شاملو : روزگار غریبی ست نازنین .

از کوچه تنگ و باریک و طولانی و متلک زنان عزیز جان سالم به در برده  وارد خیابان شده بودم خیابانی که تازه احداث شده بود و تقریبا اول خیابان مسجدی نمایان بود . این مسجد مانع اتمام احداث بود . یکی میگفت : خراب کردن مسجد گناه است باید این اینجا بماند و دیگری می گفت : در این خیابان سه تا مسجد بزرگ داریم و برداشتن این مسجد اشکالی ندارد ( بالاخره اگر اشتباه نکنم  آقای عبدالعلی زاده با هزار زحمت توانست اجازه تخریب این مسجد را گرفته و موجب اتمام کار خیابان شود ) . خوب حالا نوبت مردها و پسرهای لات و بیکار بود . سر بازار دست فروشها قدم زنان اجناس خود را تبلیغ می کردن و گاهی به آدم نزدیکتر می شدند و در گوشی کوپن دارم نفت ، برنج ، قند و غیره و بعضی متلکهای چندش آور می گفتند . هرقدر جلوتر می رفتم متلکها رکیکتر می شد و با اینکه پیاده روی را دوست داشتم مجبور به رفتن با تاکسی شدم . با دخترم در صندلی عقب تاکسی که مردی نیز نشسته بود نشستیم . صدای مرد را می شنیدم که حرف می زد اول به خودم گفتم طفلک اعصابش خراب است و با خودش حرف می زند . اما صدای دخترم من و راننده را متوجه خودش کرد . دخترم که نزدیک او نشسته بود یک دفعه با صدای بلند گفت : ای وای شما چرا حرفهای بدبد میزنید . به مامانتون میگم فلفل به دهنتون بماله . تازه دوزاری من افتاده بود . مرد پررو هرهر خندید و موجب عصبانیت راننده شد وتاکسی را نگه داشت و گفت پدرسوخته و ... از همان در پیاده شو و برو گم شو تا نزدمت . مرده پیاده شد و راننده بدون یک کلام حرف و سوار کردن مسافر ما را به مقصد رسانید .   

به خانه راضیه رسیده بودم . گوئی از هفت خوان رستم گذشته ام . اگر مرحوم رستم و اسفندیار زنده بودند به طور یقین امتیاز هفت خوانشان را به ما زنان میدادند که از چنگ مزاحمین خیابانی جان سالم بدر می بریم . دلم می خواست با راضیه بشینم گل بگویم و گل بشنوم . اما انگار آن روز بخت با من یار نبود . اصلا این بخت لعنتی کی یار من بود که آن روز هم باشد . راضیه گفت : این دختره بی چشم و رو رامی بینی ؟  پرسیدم کدام دختر؟ گفت : شب بو ، دختر آقاناظم را می گویم . ( آقا ناظم یکی از اقوام بود چون ناظم مدرسه ای بود و بد اخلاق هم بود و هم اسم آقا پرویز بود همان آقا ناظم خطابش می کردیم ) از آن سن و سالش خجالت نمی کشد دختره پررو به شاهین من نامه عاشقانه نوشته . گفتم : آخه این دختر هنوز بچه است و چهارده سالشه . تو همون عالم رویا و بحران بلوغ این کار را کرده .می توانی یواشکی صدایش کنی و نامه را به خودش برگردانی و نصیحتش کنی که دیگر از این کارها نکند .  ناراحت شد و گفت : چی داری می گی چه بحران بلوغی ،  دخترها به خاطر شاهین من خودشان را هلاک می کنند . برای شاهین من سرودست می شکنند . میدونی چیکار کردم ؟ نامه را توی پاکت گذاشتم آدرس آقا ناظم را روی پاکت نوشتم خودم هم یک یادداشت براش نوشتم که مواظب دختر ... باش تا از این غلطها نکند . یکه خوردم و بلافاصله گفتم : نه تو این کار را نمی کنی . حتمن نامه را به مادرش فرستادی .  دیوانه که نشدی . گفت :  نه چرا به مادرش ، اون زنه تربیتش نمی کرد و بهش تذکر می داد باز روز نو روزی از نو ، برای محکم کاری به پدرش فرستادم و حساب مادر و دختر بی چشم و رو را رسیدم . گفتم : پس برای شب بو فاتحه و یاسین بخوان . زن بی انصاف دختر بدبخت را به شکنجه فرستادی دست قصاب سپردی . می خواستم حرفم را بزنم که شاهین سررسید . او پسر شیک پوشی بود که برای نشستن بر دل دخترها از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد و مادرش هم به ناز شست پسرش افتخار می کرد . خلاصه برای دلربائی از دختران به هر شکل و رنگی درمی آمد .  ( طبق معمول که ما به دوستان و فامیل دور خاله یا عمو می گوییم ) بعد از سلام و احوالپرسی گفت : خاله جان دختر کش شدم . منو چه جوری می بینی ؟ گفتم : مثل تخم مرغ چهارشنبه سوری . مادرش با قاه قاه خنده گفت : قربونت برم خاله شوخی می کنه البته که دختر کش شدی . آره داشتم می گفتم آقا ناظم هم زنگ زد و ازم معذرت خواست و قول داد که دیگر تکرار نشود و....

چند روزی گذشت . یکی از روزها خانه آقا ناظم بودیم . دخترک بیچاره چای آورد و گوشه ای نشست . قبلن مادرش به من گفته بود که شب بو توسط پدرش به سختی تنبیه شده و لازم به پرسیدن نبود . اما باز آقا ناظم سر صحبت  را باز کرد وبرمنبر سخنرانی نشست و در باب تعلیم و تربیت چنین سخن راند :  من در امر تعلیم و تربیت به بچه خودم نیز رحم نمی کنم . سیم ضبط صوت را باز کردم و به جانش افتادم . قویون کیمی مه له تدیم (منظور مثل گوسفند به التماسش انداختم ) . گفتم : بار اولش بود دوره بحرانی بلوغش است . فکر می کنم نصیحت و تذکر، آن هم توسط مادرش ، کافی بود . عصبانی شد و گفت :  این بلوغ چه بهانه ای است که به زبان شماها افتاده ؟ قرار نیست که بچه هایمان هرغلطی دلشان خواست بکنند و بعد گناه را به گردن بلوغ بیاندازند . دختر خطاکار باید تنبیه شود قیزینی دؤیمویه ن دیزینی دؤیه ر ( کسی که دخترش را نزند خودش را می زند ، منظور پشیمان می شود ، یا برای تربیت دختر کتک لازم است ) . گفتم : تو باید به عنوان مامور شکنجه در زندانها و یا اخته کردن گاو در چراگاهها استخدام می شدی ، چرا معلم شدی ؟  با شوخی جواب داد : کتک از بهشت آمده ابن سینا و فلان کس و بهمان کس هم این را تایید می کنند ، تو که از تعلیم و تربیت چیزی نمی دانی ،  اصلن خاک توی سر کسی که تو را معلم کرده .  دیگری گفت : خاک توی سر این مادرکه شب بو را لوس کرده و او جرات  نوشتن چنین نامه ای  را به خود داده . از هر دهانی آوازی بلند شد و هر کسی خاک را توی سر دیگری می ریخت و من گیج و مبهوت فقط تماشا می کردم . راستی خاک توی سر چه کسی ؟

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

به بهانه روز کارگر

 

خانه پدریمان ، خانه ای قدیمی و بزرگ در یکی از کوچه پس کوچه های این شهر بزرگ بود .خانه سه طبقه ای که حیاط و زیر زمین بزرگی داشت که مادرم آشپزخانه اش کرده بود . در وسط این آشپزخانه بزرگ ما حوض مستطیل شکلی بود . سقف حوض آینه بندی بود و با شیشه های رنگی کوچک با اشکال مختلف تزئین شده بود . دیوارها آجری و گچ بری بودند جای باصفائی بود خانه خاله هم دو اتاقه و دیوار به دیوار خانه ما بود . می گفتند این خانه زمانی متعلق به یکی از خان ها بوده و خانه خاله هم متعلق به آشپز و کارکنان خان بوده است . ماهی دوبار اول صبح  مادر و خاله ام ملافه ها و رخت چرکها را کنار حوض می ریختند و چراغهای بزرگ آشپزی را که به آنها ( گور گور موتور ) می گفتند و با نفت کار می کرد روشن می کردند و دو دیگ بزرگ آب را رویش می گذاشتند و منتظر ترلان می ماندند . روی اجاق نفتی هم یک قابلمه تقریبن بزرگ آبگوشت بار می گذاشتند که غذای آسانی بود هم وقت کمی می گرفت و هم برای ناهار غذای آماده ای بود . مادرم شعله اجاق را کم می کرد تا غذا آرام و به میل خودش بپزد. حالا هم که امکانات پخت پز آسانتر شده است چراغش را کنار نگذاشته و می گوید غذائی که با عجله پخته شود ویتامینش می پرد و برکتش کم می شود و شکم را سیر نمی کند . در این میان من و خواهرم ( هر وقت که مدرسه تعطیل بود ) مواظب آبگوشت بودیم که بعد از پختن گوشت و نخود ، سیب زمینی ها را به آن اضافه کنیم . چائی دم کنیم و موقع رفع خستگیشان از آنها  با نان و پنیر و خرما پذیرائی کنیم . بعضی وقتها که سبزی تازه به بازار می آمد سبزی خوردن هم پاک می کردیم و ترلان سبزیها را با دستهایش پاک می کرد و نشسته می خورد روزی خواهرم گفت :  نشسته نخورید میکروب دارد . گفت : چرا من این میکروبها را نمیبینم ؟ خواهرم گفت : به چشم دیده نمیشوند . و او جواب داد : موجوداتی که جرات به چشم دیده شدن را ندارند چگونه می توانند از زیر دندانهای من جان سالم بدر برند و بیمارم کنند ؟ مادرم در بحثهای غیرعلمی و من درآوردی ترلان دخالت می کرد و به شوخی میگفت : از نان شبم می برم و بچه ها را به مدرسه می فرستم تا چیز یاد بگیرند با این چرندیاتت زحمتم را به هدر نده  و او با قاه قاه خنده اش  به بحثش خاتمه می داد .

ترلان زنی جوان و مادر پنج فرزند قد و نیم قد بود . او ماهی دو بار به خانه مان می آمد و همراه با مادر و خاله ام لباس می شست . کاملن بی سواد و روستائی بود . اما زنی مهربان و خوش صحبت بود .برایمان قصه ها و حکایتهای شیرینی تعریف می کرد خودش هم زنی خرافی بود روزی در مورد جن ها حرف می زد که به دهشان حمله کرده بودند و بین صحبتهایش گفت که مثلن این حمام شما ، جن ها حمام را دوست دارند و شبها توی حمامهای خلوت می خوابند . یادم می آید تا مدتی نتوانستم روز روشن هم تنهائی به زیرزمین بروم .

چشم راست ترلان بینائی خود را از دست داده بود . گوئی لکه ابر قرمزی روی مردمک و قسمتی از سفیدی چشمش را گرفته بود و مانع دید او می شد . روزی مادرم پرسید : ترلان باجی چه بلائی بر سر چشم راستت آمده است ؟

ترلان چنین تعریف کرد : شوهرم دست بزنی داشت . توی روستای ما کتک خوردن زن امری طبیعی است ( نه که توی شهر خیلی غیر طبیعی و باورنکردنیست  ؟؟؟)  چند سال پیش که هنوز توی ده بودیم یکی از روزها شوهرم مرا به سختی میزد من هم جانم خیلی درد گرفته بود فحشش دادم و او لگدی بر سرم زد که به چشمم اصابت کرد . من حرفش را بریدم و پرسیدم : مگراسب  بود ؟ خواهرم بلافاصله جواب داد : نه خر بود . مادرم عصبانی شد : مگر به شما نگفتم جلوی حرف بزرگترها نپرید ؟ فورا ساکت شدیم و او ادامه داد : از شدت ضربه بیهوش شده بودم . وقتی به خودم آمدم که توی رختخوابم و فامیل دورم جمع شده اند و دعا می کنند که هیچ چیزیم نشده و خدا را شکر که زنده ام اما چشمم را بسته بودند . گویا سپاه بهداشت پانسمان کرده و سفارش کرده بود به شهر ببرند . اما خوب کور شدن که مهم نبود زنده بودم .

خاله ام پرسید : یک چشمت را که از دست دادی پدرت چیزی به شوهرت نگفت ؟

گفت : حرفی گفت یا نگفت نمیدانم . اما وقتی از بالای سرم بلند می شد که برود ، با خشم نگاهم کرد و گفت که  منیم قیزیم قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا  ( دختر من کلاه قرمز نیست که از سری برداشته بر سری دیگر گذاشته شود . منظور طلاق گرفته با مردی دیگر ازدواج کند ) مواظب رفتارت باش . و رفت . چند روزی هم روی خوش به من نشان نداد . وقتی مردها رفتند زنها شروع به نصیحتم کردند که مرد است و باید اطاعتش کرد . آنها ولی نعمت ما هستند . دلداریم دادند که ، ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی ( می شود چنین معنی کرد چوب شوهر گل است و نباید از کتک خوردن به دست مرد گله مند بود ) . بجز این دلداریها کاری از دستشان برنمی آمد . بعد که به شهر کوچ کردیم باز هم مرا می زد . یکی از همسایه ها یادم داد که به کلانتری شکایت کنم . شکایت کردم و بازداشتش کردن و عذرخواهی کرد و رضایت دادم . اما او اخلاقش را ترک نکرد ( ایت ایتلیغین ترگیتسه ، سومسونمه غین ترگیتمه ز )

ترلان ما وقت ناهار که می شد غذائی که می آوردیم از گلویش پائین نمی رفت مگر اینکه قابلمه کوچکش را پر کنیم و سهم بچه هایش را نیز به خانه اش ببرد . او از شوهر گلایه داشت نفرینش می کرد اما هیچ وقت از روزگار و زن بودنش شکوه سر نمی داد و هرگز نشنیدیم که آرزوی مرد بودن در سرش باشد . روزی خواهرم گفت : اگر مرد بودی بهتر می شد و او در جواب خواهرم با آهنگ مشهدی عباد این چنین خواند :

من ، من ، نه قدر آرواد دا اولسام ده گه ره م ، من کیشییه بالالاریمی ساتمارام مین قیزیلا ، بالالاریم یئمه سه ال وورمارام ، من چؤره یه ( من ، من هر قدر هم زن باشم به هزار مرد می ارزم ، بچه هایم را به هزار طلا نمی فروشم ، اگر بچه هایم نخورند ، دست به نان نمی زنم )

روزی از روزها که باز نوبت رختشوئی بود ترلان با خنده و خوشحالی گفت : شوهرم زن گرفته است .خیلی خوشحالم اوقات بیکاریش پیش اونه .  مادرم  با تعجب و افسوس گفت : حالا چرا خوشحالی ؟ زن گرفتن مرد خوشحالی دارد ؟ خاله ام پرسید  : از اینکه به زن جدیدش توجه زیادی می کنه حسودیت نمیشه ؟  و او جواب داد : چه حسادتی خانم جان ، برود گم شود . اصلن دوستش ندارم که حسادت هم بکنم . تازه هفته پیش که اومد رخت و لباسشو دادم دستش و گفتم دیگه خونه من نیا هر وقت هم خواستی بیا بریم محضر و طلاق بگیریم . با پرروئی ادعا می کرد که منو دوست داره . آخه آدم یکی رو دوست داشته باشه رو اون یک کس دیگری رو میاره ؟

حالا احساس او را درک می کنم . میدانید ، مرد ( شوهر )  پاره دل زن است ، معشوق و دلدار زن است ، تکیه گاه او در روزهای خوب و بد زندگیست . دوستش دارد و جورش را تحمل می کند . اما وقتی این جور و ستم از حد گذشت ، احساس حسادت که من ( در حد معقولش )  زیبایش می دانم  نسبت به مردش از بین می رود و پدر شوهر مرحومم می گفت : وای از آن روزی که احساس حسادت زن نسبت به مردش ازبین برود . وای به آن روزی که زن باور کند شوهرش مورد اعتماد او نیست . این مرحله پایان خط زندگی زناشوئیست .

بعد از رفتن شوهر از زندگی ترلان و کار و فعالیت فراوان او موجب پیشرفتش شد . در مدت زمان کوتاهی دیگر برای آمدن ترلان باید قبلن از او وقت می گرفتیم او بی سواد بود و همسایه ها در دفتر کوچکش تاریخی را که باید به خانه شان برای رخت شوئی میرفت یادداشت می کردند و دخترش برایش میخواند .

به مناسبت روز کارگر خواستم نام و خاطراتش را بنویسم . از مادرم در مورد سرنوشت او پرسیدم . گفت : ترلان با رختشوئی و کارگری در خانه ها ، هر پنج فرزندش را به نان و نوائی رسانید و اکنون او توسط فرزندانش بازنشسته شده است و امسال به حج عمره خواهد رفت .

خواستم با این حکایتم بر دستان  ترلان و ترلانهائی که با چنگ و دندان و تلاش فراوان برای موفقیت فرزندانشان از جان و دل مایه گذاشته اند و می گذارند ، بوسه بزنم .

 روز کارگر بر کارگران عزیز مبارک   

نویسنده: شهربانو - جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

سال اول دبیرستان خانم ناهید کاشف مدیرمان بود . زن که نه شیرزن بود . مانند نظامی ها سر بالا و سینه به جلو قدم برمی داشت . این زن را چقدر دوست داشتم . مدیر و مدبر و سیاستمدار و هنرمند و خلاصه همه فن حریف بود . خیلی آرزو داشتم مانند او باشم .

یکی از روزهای ماه رمضان با همکلاسی ام در حیاط مدرسه قدم زنان از پدر و مادرهایمان شکایت می کردیم که برادرها را بیشتر از ما دوست دارند . او داشت از خدا گله می کرد و می گفت : اخه  خدا جون چرا دختر و پسر را مساوی خلق نکردی ؟ من سه سالست که جان می کنم و روزه می گیرم اما برادر گردن کلفتم که یک سال از من بزرگتر است با پرروئی جلو جشم من گرسنه  ، زولبیا می خورد . این همه زحمت کشیدی و آدمها را خلق کردی خوب مساوی خلق می کردی ؟ من نیز گله مند بودم و می گفتم : پدرم اول سال  برای همه ما خودنویس خریده بود . حالا برادرم خرابش کرده موقع نوشتن باید کمی کاغذ دور خودنویس بپیچد که انگشتانش جوهر نشود دیشب خواست خودنویس سالم مرا با مال خودش عوض کند . من اعتراض کردم . خوب حق داشتم . میخواست مواظب وسایلش باشد و خرابش نکند من چرا باید تاوان بی لیاقتی او را بدهم ؟ بالاخره مادرم گیس سفیدی کرد و خودنویس سالم مرا از دستم گرفت و به او داد و در مقابل اعتراض من به صورتم سیلی کوبید و گریه ام را نیز با صدای خشن « صدایت را ببر» خاموش کرد .  این بار اول نبود که مرا فدای بچه های دیگرش می کرد  بی انصاف . سرگرم  صحبت و ناسزا و نفرین به زمین و زمان بودیم . داشتم می گفتم : اصلا چرا ما دختر شدیم ؟ استخدام که شدم تلاش می کنم پول جمع کنم و برم عمل جراحی کنم و مرد شوم مثل این فریده خانم که فرهاد شده ( می گفتند دختری به نام فریده را عمل جراحی کرده اند و پسر شده اسمش را هم فرهاد گذاشته اند ، برایش شعر سروده بودند که من فقط یک بیت یادم است ، یه دختری پسر شده ، فریده خانم فرهاد شده ) که صدائی توجه مان را جلب کرد خانم کاشف بود که می گفت : مرد شدن آسان است و مرد فراوان ، تلاش کن که شیرزن باشی .

خانم ناهید کاشف هر جا که هستی از دور بر دستانت بوسه می زنم . دوست داشتم برای تبریک روز معلم و مقام والایت برایت ارمغانی شایسته تهیه کنم اما صد افسوس که شرمنده ام و رو سیاه و آنچه که انتظارش را داشتی نشدم ، هیچ نشدم . 

شعری از احمد سلجوق شاعر ترکیه را به حضورت تقدیم می کنم . باشد که پوزش شاگرد روسیاهت را بپذیری .

 

اؤیره تمنیم ( معلمم )

 

منه نه لر اؤیره تمیشدین / به من آنچه که آموخته بودی 

اونوتمادیم اؤیره تمنیم   /  فراموش نکردم معلمم 

آما گه ل گؤر ، یئنه آدام  / اما بیا و ببین باز هم

اولامادیم ، اؤیره تمنیم    / نتوانستم آدم شوم معلمم 

...

ازبرله دیم هر درسینی / هر درسی که ازبر کردم

یاشاتدیلار هئپ ترسینی / برعکسش را تجربه کردم

موتلولوغون آدرسینی/ آدرس خوشبختی را   

بولامادیم ، اؤیره تمنیم / نتوانستم پیدا کنم ، معلمم 

...

هانی دوغرو بوکولمه زدی / آخه می گفتی راست خم نمیشود   

هانی حقلی ازیلمزدی  / آخه می گفتی محق له نمی شود 

هانی داغلار ییخیلمازدی / آخه می گفتی کوه داغون نمی شود

ییخیلدیم به اؤیره تمنیم  / داغون شدم معلمم

...

دفتر باشقا ، قلم باشقا  / دفتر جدا ، قلم جدا

یاشادیغیم عالم باشقا   / عالمی که زندگی می کنم جدا 

شویله گؤزل گرچک عاشقا / به عشق زیبای واقعی 

دوشه مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم برسم ، معلمم 

...

اینسانلیغین آدی پارا  / اسم انسانیت پول 

بو حیاتین دادی پارا  / لذت زندگی پول 

حسرت قالدیم دوسلوقلارا /  در حسرت دوستی ها ماندم 

گؤره مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم بیابم معلمم 

...

هر شئی یئرلی یئرینده  / هر چیز جای خودش

بوتون سیرلار درینده  / هر رازی در عمق خودش 

سوچ منده می یا قدرده / گناه من است یا سرنوشت ؟ 

بیله مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم دریابم معلمم 

...

ساکین گئتمه سین آغرینا  /مبادا که فراموش شود )   

بیر اومودوم یوخ یارینا/ هیچ امیدی به فردا ندارم

اوتانجیمدان مزارینا  /  از فرط شرمندگی سرقبرت هم

گله مه دیم اؤیره تمنیم  / نتوانستم بیایممعلمم  

......

 

 

 

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . توی  کوچه پس کوچه های قدیمی این شهر شلوغ یک مدرسه دخترانه بود . توی این مدرسه دوازده تا کلاس بود . یکی از این کلاسها مال من بود . کلاس من پر بود از گلهای رنگارنگ . لاله و نرگس و لادن ، زهرا و لیلا و سوسن و ... یکی از این گلها افسانه بود افسانه دختر خوب و مرتبی بود . تکالیفش را مرتب انجام می داد و هر روز که دفترش را نگاه می کردم ، سمت چپ سطر آخر تکلیفش کلمه آفرین کوچکی با رنگ سبز نمایان بود این کلمه خط داداش او بود . به قول خودش داداشش دلش به حال معلم حیونکی می سوخت که این همه مشق را باید ببیند . دست داداشش درد نکند که به فکر معلم بود . افسانه درس را زود یاد می گرفت و بقیه زمان کلاس برایش خسته کننده بود و حوصله اش سر می رفت . بعضی وقتها که مشغول تمرین و تکرار درس بودم افسانه را در کلاس گم می کردم وقتی به جستجو می پرداختم از زیر نیمکت بیرون می آمد . می پرسیدم : زیر میز چه کار می کنی ؟ جواب می داد که کاری نداشتم و حوصله ام سر رفت و داشتم این زیر  صبحونه مو می خوردم . می پرسیدم : چرا حوصله ات سررفته ؟  می گفت : خانم معلم شما زیاد حرف می زنید . درس رو یاد گرفتیم چرا باز می گوئی . بالاخره برایش توضیح دادم که همه در اولین مرحله درس را یاد نمی گیرند . بعضی وقتها هم برای اینکه حوصله بچه ها سر نرود و به کلاس علاقه داشته باشند وسط ساعت می گفتم یک سرود بخوانید و آنها اکثرا عروسک خوشگل من و یا توپ قلقلی را می خواندند . تعداد دانش آموزان زیاد بود و استعداد یادگیری مختلف و من مجبور بودم همه را در نظر بگیرم . بجز افسانه کسی اعتراضی نداشت . فقط او بود که صادقانه اظهار می کرد که حیف زیاد حرف می زنم وگر نه من دوست داشتنی هستم .

یادم می آید دوران دبستانیم زنگهای نقاشی مدل چهره نما می خریدیم و نقاشی دو تا گیلاس و گلابی می کشیدیم و یا به کمک ته استکانمان سیب می کشیدیم . اما من از این روش خوشم نمی آمد و هر بار موضوعی را مثل انشا انتخاب کرده و برایشان تکلیف می دادم . روزی گفتم خانه و خورشید و آدم بکشید . او خورشیدی بزرگ و زرد با قیافه ای خندان دربالای صفحه کشید . خانه اش بزرگ بود و لامپهایش دیده می شد و پسری که قسمت قابل توجهی از صفحه را پر می کرد  که گویا داداش بزرگش بود . این نقاشی آرامش زندگی و علاقه اش را به خانواده نشان می داد .

روزی از روزهای خدا ، اول صبحی که راهی مدرسه شدم افسانه و داداشش را جلوتر دیدم داداش دست خواهر کوچولویش را گرفته بود . به واسطه یکی بودن مسیر به دنبالشان راه افتادم . بعد از کمی راه رفتن گفت : داداش خسته شدم . داداش ایستاد پشت به او خم شد و او بر پشت داداش سوار شد . جوان با دو دست خود از پشت خواهر را محکم گرفت و خواهر بازوانش را دور گردن برادر حلقه کرد  و محکم به او چسبید . چند قدمی راه نرفته بودند که افسانه ما باز گفت : حوصله ام سررفت برام بخون .

داداش گفت : خانیم قیزام گلین آلین ، گؤزل قیزام گلین آلین ، که بینیمه کتلر سالین ( دختر خانمی هستم بیائید و مرا بگیرید ، دختر قشنگی هستم بیائید و مرا بگیرید ، روستاها را مهرم کنید )

گقت : تمومش نکن یکی دیگه بخون . باز داداش خواند : بو قیز دئییل قایقاناخدیر ، اره گئده جاخ قوناخدیر ( این دختر نیست خاگینه یه ، میره خونه بخت مهمونه )

گفت : تمومش نکن بازم بخون . داداش باز خواند : قیز قیزیلا دؤنوبدور خبری یوخ اوغلانلارین ( دختر طلا شده ، پسرها خبر ندارند )

باز گفت : نمیشه یکی قشنگشو بخونی : داداش دوباره خواند : قیز قیزیل آلما ، ده ر یئره سالما ، کئت مدرسییه بئواختا قالما ( دختر سیب طلاست ، بچین زمینش نیانداز ، برو به مدرسه ، دیر نکن )

گفت : حالا خوشم اومد .

دم در مدرسه رسیده بودیم . از پشت داداش پیاده شد . پرسید : میایی دنبالم ؟ داداش جواب داد : نه دیگه دانشگاه دارم .

از داداش خداحافظی کرد و وارد مدرسه شد .

صبح زیبائی بود . غیر منتظره شاهد ملودی زیبا و دل انگیزی شده بودم . محبت و صفای خواهر و برادری سرمستم کرده بود . خوش به حال افسانه که چنین خوشبخت بود . این هم داداش بزرگ داشت من هم . هر وقت مادرم او را مامور می کرد که کوچه خلوت است و ما را تا خیابان برساند چه اخم و تخمی می کرد . حالا هم موجودی خشمگین است و تا بخواهی بگوئی بالای چشمت ابروست چنان چپ نگاهت می کند که انگار می خواهد چشمهاتو از کاسه در بیاورد . حالا خدا کنه اینجارو نخونه بعد به من زنگ می زنه و می گه شهربانو گوش تو کشیدن لازم داره . اما خیلی دوستش دارم خدا سلامتش کنه .

روزی از روزها که تکالیف را کنترل می کردم آفرین سبز رنگ را در دفتر افسانه ندیدم . پرسیدم : چرا داداش نگاه نکرده . جواب داد : دیروز به خونه نیومد . پرسیدم : مسافرت رفته ؟ گفت : نمیدانیم . گفتم : حتما خونه دوستش مهمون رفته . گفت : نمیرفت . اصلن نمیدونیم کجاست . چند روزی سراغش را گرفتم و هنوز خبری از داداش نبود . روزی به مدرسه آمد و ساکت بدون شلوغی و سر و صدا سر جایش نشست . حرفی نزد ، اعتراضی نکرد . در گوشه ای مظلوم و گنگ نشست . پرسیدم : افسانه چه شده ؟ جواب داد : هیچ نشده . آن زنگ همراه با نگرانیم گذشت . این دختر چه مشکلی دارد . بعد از خوردن زنگ عادت داشت جلوبیاید و بپرسد :  خانم معلم خوردنی بدم ببرید تو  دفتر بخورید؟ اما امروز نیامد . زنگ خورد توی سالن داشتم به طرف کلاسم می رفتم که دوستی جلویم را گرفت و گفت : میدانی افسانه چکار کرده ؟ گفتم : نه ، مگر چه کار کرده ؟ گفت : توی تخته نوشته ... خر است . خوب معلومه معلمی که زنگ ریاضی عروسک خوشگل و توپ قلقلی را بخواند شاگردش هم می شود افسانه . این بچه بی تربیت  باید تنبه شود . گفتم : طرز اداره کردن کلاس به خودم مربوط است و به هیچ کس اجازه دخالت نمی دهم و تنبیه کردن و نکردن شاگردم نیز به خودم مربوط است . با ناراحتی به طرف کلاسم میرفتم که او صدایم کرد و ایستادم عذر خواهی کرد و گفت که منظور بدی نداشت . نرنجیدم . چرا که این اخلاق ما انسانهاست اول دل همدیگر را می شکنیم و بعد عذرخواهی می کنیم .

وارد کلاس که شدم دیدم افسانه جلوی تخته سیاه ایستاده و مبصر می گوید فلان کس گفت تا روشن شدن تکلیف این بچه بی تربیت باید همین جا بایستد . پاک کن را برداشته و آن ناسزا را پاک کردم و گفتم : افسانه خانم از تو نوشتن این حرفهای زشت بعید است . یک دفعه با صدای بلند گریه سر داد و گفت : خوب کردم نوشتم . خوب و .. خر است دیگر . گفتم ناسزا گفتن به کسی که فقط تصويرش را ديدی کار بدی است تازه هنوز تنبيه ات نکرده هم گريه می کنی و هم فحش می دهی ؟ بگو ببينم موضوع چيست ؟ با همان هق هق گريه چنين جواب داد : خانم معلم ديروز به بابامون خبر دادند که پسرت مردار شده و بيا لباسهاشو ببر ، بعدش هم گفتند براش مجلس نگيريد او مردار است و نجس که ترحيم نمی خواهد . بعدشم يک پلاستيک سياه رنگ گرد و خاکی به بابام داده بودند . پرسيدم پس داداشت چی ( می خواستم در مورد سرنوشت جسدش بدانم ) گفت : فقط لباسهاشو به بابام داده بودند بابا و مامانمون لباسهاشو بغل کردند و گريه کردند ما هم گريه کرديم . آخه خانم معلم به خدا داداش ما کثيف نبود . اون خيلی تميز بود .  خانم معلم داداشم دیگر هیچ وقت به خانه نخواهد آمد . کلاس به یکباره در سکوتی غم انگیز فرو رفت . گوئی این بچه های کوچک فهمیدند که برای شادی روح او باید چند دقیقه سکوت کرد . و تنها صدای هق هق افسانه فضا را پرکرده بود . و من معلمی که می بایست تسکین بخش دل سوخته و دردمند گل گوچکم می بودم گنگ و مبهوت برجایم خشک شده واین هق هق دلخراش را تماشا  کردم .  زنگ که خورد دوستم با کنجکاوی و هیجان جلو آمد و پرسید : چی شد تنبیه اش کردی ؟ گفتم : نه  هیچ چیز نشده فقط داداش افسانه هرگز به خانه نخواهد آمد. نگاهی به من کرد و هر دو ساکت شدیم گویا این سکوت ما سخن می گفت از این درد جانکاه .

 

.......................................................................................................

( تقاضای کمک وبلاک آونگ خاطره های ما برای کمک مالی به اساتيد موسيقی  مقامی که در فقر مالی به سر می برند . http://aavang.blogfa.com)

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

اولین روز از مدرسه بود . لیست اسامی دانش آموزان را از معاون مدرسه تحویل گرفته و به کلاسم رفتم . بعد از شنیدن آواز خوش سلام دانش آموزان خود را معرفی کردم .اسامی دانش آموزان را یکی یکی از روی لیست می خواندم و پای تخته سیاه می آمدند و اسم خودشان را روی تخته نوشته برای همکلاسی شان در مورد خود و خانواده شان توضیحی مختصر می دادند و سر جایشان می نشستند . مهری و جیران و زری ، فاطمه و اولدوز و پری و ... اسمی که خواندم موجب لبخند و پچ پچ دانش آموزان شد . فورا با اشاره انگشت آنان را دعوت به سکوت کردم . قیز بس ( دختر بس ) جلو تخته سیاه آمد . گفت که پنج خواهرند و دو سال پیش پدرش در یکی از کارخانه ها کار پیدا کرده و آنها از روستا به این شهر منتقل شده اند . فرزند کوچکتر خانواده است و بچه ای دیگر نیز در راه است . حکایت این اسم برایم نا آشنا نبود . آن قدیمها در خانواده هائی که سه یا پنج یا هفت دختر پشت سر هم به دنیا می آمد اسم دختر آخر را قیز بس می گذاشتند . به این امید که فرزند بعدی پسر باشد و من هیچ انتظار شنیدن این اسم در این زمان را نداشتم .

تلفظ این نام آن هم هر روزدراولین دقایق کلاس برایم آزار دهنده بود . چرا باید خود و دانش آموزانم هر روز لااقل یک بار می شنیدنم که از تولد مکرر دختر بیزاریم ؟ در این میان خدا را شکر می کردم که لااقل اسم درست و حسابی دارم .

چند روزی از مدرسه گذشته بود که مادر قیزبس به مدرسه آمد به محض دیدنش و بعد از سلام و علیک مختصر گفتم : مردم برای نامگذاری فرزندشان دنبال اسمی کمیاب و زیبا می گردند و آنوقت شما اسمی روی بچه گذاشته اید که خودش هم خجالت می کشد خودش را به این اسم معرفی کند .  اگر اسم شما را قیزبس می گذاشتند خوشتان می آمد ؟ لبخندی زد و جواب داد : مگر چاره دیگری هم داشتم ؟ از سوال و پرخاشم خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم . او گفت : در روستای ما وجود فرزند پسر مهم است و من پنج دخترپشت سرهم زائیده ام . چند سالی بود که خودم مخفیانه جلو بچه دار شدنم را می گرفتم . اما حالا که این بچه در راه است دستم به دعاست که پسر باشد . گفتم : پسر و دختر فرقی ندارند نا شکری نکنید . به این جمله ام خودم هم ته دلم خندیدم . خودم هم می خواستم این تساوی راباور کنم . او ادامه داد : نه خانم جان مساوی نیست . دستم به دعاست که پسر باشد . میدانید هم از زخم زبان و سرزنش و گاهی دلسوزی راحت می شوم و هم خانم معلم ، اوزوم آیاغیوین آلتینا ( این اصطلاح را وقتی از گفتن حرفی خجالت می کشیم می گوئیم ) پرروئی است از بچه زائیدن خلاص می شوم خودتان می دانید چقدر مشکل است . خیلی نذر و نیاز کردم این یکی پسر باشد . خودت باسوادی و میدانی ممکن است آخرش به کجا بکشد . او راست می گفت. اما  من باسواد نبودم فقط مثل او  بازی روزگار را می شناختم . باز در ادامه صحبتهایش گفت : خانم معلم اصلن میگم خدا جون قربان عدالتت برم چرا وقتی حوصله نداشتی ما را خلق کردی ؟ اول مردها را آفریدی ، همه چیز را به آنها دادی بعد وقتی می خواستی ما را خلق کنی خسته شدی و یک دنده ما را کم آفریدی ، عقلمان را نیز نصفه نیمه آفریدی . اصلن خانم معلم این دخترها مگر مرض دارند به دنیا می آیند ؟ گفتم : نا شکری نکن . بچه در شکم داری خدا را خوش نمی آید . طفلک چقدر با من درد دل کرد گوئی داشت از بد روزگار به قاضی یا وکیل دادگاه شکایت می برد . چقدر از ته دل از دست فلک بدکردار می نالید .  نمی دانست که من خود در کوره راه زندگی درمانده ام ( دئدیلر دردلی هارا گئدیرسن ؟ دئدی درده جر یانینا .)

از او اجازه خواستم اسم دخترش را عوض کنم . مثلا قیزناز ( دختر ناز ) بگذارم . لبخندی زد و گفت : خانم معلم شما بزرگ مائید . هر اسمی که دلت خواست بگذار اما اگر پدر و پدربزرگش متوجه شوند اسمش را عوض کردی و بچه من دختر باشد تمام گناهان را به گردن شما می اندازند که شما موجب شدید قیز بس نشود . گفتم : شما نگران نباشید پدرش که به مدرسه نمی آید من هر وقت کاری داشتم شما را دعوت می کنم . به بچه های هم محله هم می سپارم دقت کنند . طفلک زن دعا و تشکر کرد و رفت . بعد از رفتنش حرفهایش فکر مرا به خود مشغول کرد اول اینکه چگونه توانسته بود این چند سال مخفیانه از حاملگی خودش جلوگیری کند و دوم این که این زن بی سواد از کجا در مورد یک دنده ناقص زنها و عقل نصفه نیمه شان با چنین اعتماد به نفسی حرف می زد ؟

به کلاس رفتم و گفتم : بچه ها اسمی برای دوستتان قیز بس انتخاب کرده ام . نظر شما چیست اگر او را قیزناز صدا کنیم ؟ قبل از جواب بچه ها او با سادگی کودکانه اش یکباره از صندلیش بلند شد و گفت : خانم معلم راستی ؟ گفتم : دروغ نداریم . طفلک چقدر خوشحال شد . من نیز از بچه ها خواستم داخل مدرسه اگر خواستند دوستشان را با اسم کوچک صدا کنند قیزناز صدایش کنند .

یکی از روزهای سرد زمستانی بود . قیزناز دیر کرده بود . از بچه ها سراغش را گرفتم . گفتند که مادرش بیمار است و من حدس زدم که مادر وضع حمل کرده است . نیم ساعتی نگذشته بود که در کلاس به صدا درآمد . گفتم : بفرمائید . در باز شد و قیزناز همراه پدر وارد کلاس شد. دست قیزناز دسته گلی بزرگ بود و دست پدرش قوطی بزرگ شیرینی . سوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کرده بودم که نورسیده عزیزگرامی پسر است . پدر از الطاف بیشمار من و قدم نیک و خوش یمن من سپاسگزاری کرد و از خدا خواست سایه مرا از سر این مدرسه و بچه ها کم نکند وقول داد در اولین فرصت که مرخصی بگیرد در مورد تعویض نام دخترش به قیزناز اقدام کند و رفت . مبصر دسته گل را گرفت و داخل گلدان گذاشت و قیزناز نیز قوطی شیرینی را باز کرد و همراه همکلاسی هایش به میمنت تولد نورسیده دهانش را شیرین کرد .  وقتی قوطی را روی میزم گذاشت پرسیدم : ماجرای اسم قیزبس چیست ؟ گفت : خانم معلم دیروز که مامانمون رو از بیمارستان آوردند مامان بزرگهامون و بابابزرگهامون مهمونمون بودند پدربزرگمون که اسم ما رو صدا کرد گفتبم من قیزبس نیستم و اسم من قیزناز است و ماجرا رو تعریف کردم .مامان بزرگمون گفت : این اسمی که خانم معلم روت گذاشته خدا را خوش آمده و بچه پسر شده است . حالا خودم هم موندم در این که بچه ای که در شکم مادر رشد کرده و جنسیتش قبلن معلوم بوده چگونه یک باره تغییر جنسیت داده و پسر شده است . قیزناز بعد از گذاشتن قوطی شیرینی روی میز باز انگشتش را به علامت اجازه بالا گرفت و گفت : خانم معلم شما فکر می کنید من به خاطر داداشی خوشحالم ؟ پرسیدم : مگر دلیل دیگری هم داری : گفت : بله خانم معلم اسم قشنگم . حالا مامانمون می تونه راحت اسمم رو صدا بزنه . پرسیدم : حالا می خواهند اسم داداشی را چی بگذارند ؟ با لبخند تمسخرآمیزی گفت : سؤیوندوک ( خوشحال شدیم ) راستش من هم خنده ام گرفت . اما بعد توی دلم گفتم : ای کاش منصرف شوند و اسم خوبی برای بچه بگذارند و گرنه طفلک آقا معلمی که هفت سال بعد معلم این سؤیوندوک خواهد شد .  

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :