زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥

 

 

 حکايت پادشاه و قارا مريم

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . در سرزمینی پهناور پادشاهی قدار حکمرانی می کرد . این پادشاه ما هر روز با دختری ازدواج می کرد فردای آن روز به نوعروس می گفت : من دوست ندارم آشپز برایم غذا بپزد تو زن من هستی و باید غذایم را بپزی . نو عروس به آشپزخانه می رفت و ناهار را می پخت هنگام ناهار که پادشاه با همراهان وارد اتاق غذاخوری می شد با دیدن غذا مثلن پلو فریاد می کشید که این چیست پختی بلکه من تویوق گؤیلوم ایسته ردی ؟ ( این چیست که پختی بلکه من مرغ می خواستم ؟ ) و با این نوع بهانه نوعروس را طلاق داده از کاخ بیرون می راند . او عقیده داشت که  زن موجود کم عقل و سفیهی است و ارزش او به اندازه یک شب است . هر دختری را که می خواست به عقد خود در می آورد و کسی از ترس دم بر نمی زد .

روزی قارا مریم ، دختر باغبان کاخ که مندن بئش به تر چیرکین ایدی ( که مثل  من زشت روی بود ) هوس کرد که زن پادشاه شود . برای او تحمل گستاخی مردی که خود را بزرگ یک سرزمین می داند و ناموس دختران از دست او در امان نیست ، بسیار سخت بود و با خود می گفت که هنگام گوشمالی دادن به این پادشاه فرا رسیده است . به همین سبب نیز روزی بر سر راه پادشاه قرار گرفت و چون چهره ای تیره رنگ همانند زغال و چشمانی کوچک به اندازه نخود  و دماغی بزرگ به اندازه شیپور داشت ، مورد توجه پادشاه قرار نگرفت . با این حال جلو رفت و پس از تعظیم و کرنش گفت : قبله عالم به سلامت آرزو دارم یک شب همسر شما شوم . تا وزیر بخواهد جوابش را بدهد که ای دختر بد ترکیب که پادشاه سخنش را قطع کرد و گفت مانعی ندارد امشب هم این عروس را به حجله ام بیاورید .

قارا مریم را بزک کرده و لباس عروسی پوشانده به کاخ بردند . مورد توجه قرار گرفتن قارا مریم با آن چهره نازیبا برای مردم مایه تعجب بود .  در راه مردم بدون اینکه به آنچه که در سر این دختر می گذرد پی ببرند، از او می پرسیدند : قارا مریم مبارک است به کجا می روی ؟ و او در جواب می گفت : گئدیره م پادیشاهی ایپ اوسته گویام ( می روم پادشاه را سر جایش بنشانم . ، یا عقلشو سر جاش بیارم )

طبق عادت پادشاه ، بعد از شب زفاف ، قارا مریم به آشپزخانه رفت و مشغول پختن غذا به پادشاه شد . هنگام ناهار ، شاه با همراهان وارد اتاق غذاخوری شد . قارا مریم یک دیس بزرگ پلو با مرغ آورد و روی میز گذاشت . پادشاه فریاد کشید و گفت : این زهر مار چیست ؟ بلکی من شوربا یئمه ک گؤیلوم ایستیر (  اگرمن دلم شوربا بخواهد چی ؟ ) قارا مریم فوری به آشپزخانه رفت و یک ظرف شوربا آورد و روی میز گذاشت . پادشاه فریاد کشید : این زهرمار چیست بلکه من دلم کباب می خواهد . قارا مریم به آشپزخانه رفت و برای پادشاه کباب آورد . این فریادها و غذا آوردن به اندازه ای ادامه پیدا کرد که روی میز پر شد . پادشاه دیگر نمی دانست چه غذائی را بخواهد . این بار فریاد زد که این چه زهرماریست بلکی من پوخ ییه جاغیدیم ( بلکه من دلم می خواست گه بخورم ) قارا مریم زود به مستراح رفته و پس از چند دقیقه ای با بشقاب پر از مدفوع وارد شد و گفت : نوش جان . پادشاه در مقابل حیرت همراهان  دوباره فریاد کشید که این را از جلو من بردار . اما قارا مریم بدون اعتنا به فریاد او پافشاری کرد که نوش جان . خودت  مدفوع خواستی یا باید بخوری و یا من سلطان بانو و مشاور اول کاخ هستم . پادشاه که در مقابل ترفند و هوش این زن سیاه چرده لاغر اندام غافلگیر شده بود پذیرفت و او را سلطان بانوی کاخ کرد و بدین ترتیب هم ناموس دختران در امان ماند و هم مشاور و سلطان بانوئی مدیر و مدبر بر کارهای عقب افتاده کشور سر و سامان بخشید .

دوستان گرامی ما آذربایجانیها ضرب المثلی داریم که می گوید :

 باخما اوزونون قاراسینا ، باخ آنلینین سیتاراسینا

( منظور چهره سوخته اش نبین ،  عقل کاملش را ببین . )

 فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه   

...

این را هم خدمت شما دوستان گرامی توضیح دهم که ابا و اجداد ما توی ضرب المثلهاشون بعضی وقتها حرفهای بد بد می زدند که من با اجازه شما این حرفهای بد را برداشته و به جایشان از کلمات مناسب استفاده می کنم .

http://gayagizi.blogspot.com 

 

   

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

                                                 

                                        گلی

 

 http://www.gayagizi.blogspot.com 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥

 

                                         سوسنبر

      http://www.gayagizi.blogspot.com/

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

 

  دوستان گرامی از امروز در ادرس زير می نويسم .              

                            حکايت پروانه  

        

               http://www.gayagizi.blogspot.com

 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥

 

دوستان گرامی امروز نمی خواهم حکایت بنویسم ، بلکه دلم می خواهد درد دل کنم . دلم خیلی گرفته است . می دانید من از سال 1383 خوشم نیامد . همان سال را می گویم ، همان که حدود دو سال پیش آمد و در گوشه ای از تاریخ برای خودش جا باز کرد و رفت . همان که یک سال طولانی و طوفانی در خانه ما جا خشک کرد و دم دمای سال 1384 با هزار زحمت از خانه ام بیرونش کردم . همان یک سالی که روزهایش طولانی و کسل کننده و شبهایش  بسیار تیره  بود ، دریغ از روزنه ای که نوری کم سو را بدان شبان تیره راه دهد . سیاهی که بر روزنوشتهایم نیز سایه افکنده و هرازگاهی خواندن کلمات و جملاتی را برایم مشکل می کند . همان سال پرروئی که ،  هر چه می گفتم : قوناق گلر قوش کیمی ، اوچوب گئده ر قوش کیمی ، اوتورماز کی بایقوش کیمی ( به مصداق میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس ، خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود ) گوشش بدهکار نبود . البته من مهمان را خیلی دوست دارم ، اما از شما چه پنهان که ازآن مهمان هیچ خوشم نیامد . گوئی با خودش کبریت و بنزین هدیه آورده بود خانمانم را که آرام می سوخت و می سوزانید یکباره شعله ور کرد . هر چه بر سر راهش بود سوزاند و خاکستر کرد . همه چیز را حتی جگر و مغز استخوانم را سوزانید و رفت . تنها جوانه ای از امید را که در گوشه ای از دلم مخفی شده بود پیدا نکرد که بسوزاند. در بین ماههای آن سال از خردادماهش بیشتر بدم آمد . خرداد ماه ... وای از آن خرداد ماه .

در آن گیرودار ، خبری نیز دهان به دهان گشت روز اول در حد شایعه پذیرفتم اما وقتی خبر به روزنامه ها و تلویزیون کشید تا چه اندازه جدی بودنش را دریافتم . زن جوانی به جرم نپسندیدن خواستگار هموطنش و ازدواج با یک مرد آلمانی توسط پدر و برادرانش به مرگ محکوم و حکم اجرا شده بود . این مردان حاضر به شکستن آداب و رسوم خود نشده و دخترشان را با ضربات پی در پی چاقو به قتل رسانده بودند . آنها می گفتند دختر و غلط زیادی ! وقتی ما می گوئیم مرد خارجی مناسب زندگی با ما نیست ، تمام . تو رفتی خودسر شوهر کردی آنهم با خارجی ! غئیرتیمیزی ایکی شاهالیق ائله دین ( ارزش غیرتمان را دوزاری کردی ) .

به خودم گفتم : ای کاش اخوان ثالث زنده یاد  در قید حیات بود برایش پیغام می دادم که همه جای آسمان همین رنگ است .به مصداق شعر خود اخوان عزیز « می نخورده مست شدم » و قلم و کاغذ به دستم گرفتم و با او به درد دل نشستم .

...

« بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا چنین رنگ است ؟

زنده یاد مهدی اخوان ثالث »  

...

و من ره توشه برداشتم

قدم در راه بگذاشتم

و دیدم آسمان هر کجا

آری همین رنگ است

حتی تیره تر زین رنگ

...

من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم

من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم

من اینجا هم نوای مادری پابند آداب کهن دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا مادری دیدم

برای دیدن فرزند دلبندش

به راه افتاده اما

مثال بید می لرزد

ز ترس مرد خانه

...

من اینجا دختری دیدم

فریب زرق و برق زندگی خورده

به ظاهر زنده اما

صد افسوس و هزار افسوس

تو پنداری که مدتهاست او مرده

دگر کفتارها هم

به سوی لاشه گندیده اش

رو نمی آرند

...

من اینجا هم زنی در گور

 به دست همسرش دیدم

من اینجا هم پدر را

تشنه بر خون پسر دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا هم دلم تنگ است

من اینجا هم به دل دارم

حسرت دیدار فرزندم

می اندیشم در اینجا هم

« به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را ؟

مهدی اخوان ثالث »

شهربانو خرداد 1383

( با تشکر از دکتر شیوا کاویانی جهت ویرایش این شعر )

http://www.gayagizi.blogspot.com/

دوستان گرامی حکایت پروانه را در وبلاک جدیدم در بلاک اسپات نوشتم .

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :