زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥

حکایت آخوند آقا و خاتون

اعدامی

امان از عطیه خانم

نگین و نرگس

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی ، سراپا درد و اشک . اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم  که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست . آری  من و تنهائی دست در دست هم دادیم . با هم شرابی تلخ نوشیدیم ، به تلخی بهترین ایام جوانیم که گذشت و به سلامتی باقیمانده عمرم که می گذرد و مست شدیم ، مست از می ناب روزگار تلخ . مست از شوکران سالهای با تو بودن . و آنگاه ما دو دوست نزدیکتر از جان همراه هم در عالم مستی به سختی گریستیم  به میمنت جرمی که مرتکب نشده بودم . باور کن گناه من نبود این پیری . برف سپیدی را که برموهایم نشسته بود دیدی و محاکمه ام کردی . همان برفی که بر موهای تو نیز نشسته بود ، اما تو نادیده اش گرفتی . چرا که مادرت میدانست برف سپید بر موهای پسر تخم طلایش نشانه پیری نیست که پختگی و مردانگیست .

درد دندانم را شنیدی و حکم بر پیری ام دادی . اجازه کشیدن دندان را ندادی پس از یک هفته درد به دندانپزشک مراجعه کردم . گفت : آغرییان دیشی چکرلر ( دندانی که درد می کند می کشند ) گفتم : بکش این لعنتی را و خلاصم کن . دندانم را کشید و از تو پنهان کردم و شبانه خونریزی کرد و از ترس تو صدایم درنیامد . صبح به محض بیرون رفتن تو از خانه خود را به پزشک رساندم . خدا را شکر کرد که خونریزی زیاد نبود و زود  قطع شده بود . تو متوجه نشدی و رنگ پریده ام را پیری دانستی . فریاد کشیدی که پنهان کاری می کنی . آری پنهان کاری می کردم دردم را از تو پنهان می کردم . سردردم  را که گاه و بیگاه به سراغم می آید ودنیا را در نظرم تیره تار می کند و این خارجی های بیگانه با مهر فراوان سعی در تسکین درد می کنند تو نفهمیدی . یادت است بر سر بیمارو رنجورم فریاد کشیدی که خانه من بیمارستان نیست و حوصله ناله ندارم ؟ آخر مگر انسان نبودی ؟ مگر دل نداشتی ؟ من سالهای سال چگونه این سردرد را در سکوت تحمل کردم ؟ حتمن نیروی جوانی به یاریم شتافت . آه .. گریه ام می گیرد ، اما  این باراشک خیال سرازیر شدن ندارد او هم مثل تنهائی می خواهد امشب  در این میهمانی خوش بگذرد .

آری امشب شب جشن و پایکوبیست . من و تنهائی کنار هم هستیم . ما عادت داریم دوتائی کنار هم باشیم ، در مناسبتهای مختلف جشن تولدم ، سالگرد .... گاهی اوقات اسب سپید بالم نیز با ما همراه می شود همان که در شبهای بخصوص به رویاهایم می آمد و مرا به مجالس رقص و پایکوبی ، به دیدار عزیزانی که در حسرتشان بودم می برد . همانکه سپید سپید بود و بالهای بزرگ و تنومندی داشت درست مثل زمرد قوشوی ملک محمد ( پرنده افسانه ای مثل سیمرغ است . ) این دوستان کهنه و بی آلایشم می رقصند و سپس نوبت به من می رسد اما من رقصیدن را فراموش کردم . نمی دانم چگونه برقصم . در خانه تو ، از پرخاش  تو ترسیدم که این حرکات ناموزون بدنت دیگر چیست ؟ افسوس که امشب رقصیدن بلد نیستم . آخر من و مهنازبا هم زیبا و دلنشین می رقصیدیم . در جشنهای عروسی ، در مجلس زنانه از ما می خواستند آذری برقصیم . چقدر تشویقمان می کردند . در مقابل دخترخانمهائی که با ناز و عشوه می رقصیدند فقط  ما دو دوست همرنگ هم سرنوشت آذری بلد بودیم . مادربزرگ پیرم می گفت : فقط رقص شما دو تا را خیلی دوست دارم .  حالا میخواهم مثل آنروزها پایکوبی کنم . نه نمی توانم . به کلی فراموش کرده ام . آخر سالهاست که به ساز تو رقصیدم و چه تلخ رقصیدم .

تلفن نیز با ما همراهی می کند . این دیگر کیست ؟  دوست آلمانی من است فردا را یادآوری می کند 25 نوامبر روز زن است . حرف می زند و می گوید : آزاد زندگی کن که آزادی زیباست . یادم رفته بود . امشب مصادف با سالگرد شب نجات من است و فردا روز آزادی زن ، چه تصادف جالبی . گوئی فردا زنان به مبارکی نجات جان شیرین من که تو تلخش می پنداشتی شادی می کنند . یادت هست سه سال قبل همین شب بود ، به خاطر می آوری ؟ چاقوئی را که بر گلویم فشردی ؟  به خاطر می آوری که حرمت موی سفید پیرزن را نگاه نداشتی ؟  آیا میدانی همان شب از این خارجی های به قول خودت کافر و رباط مانند چقدر خجالت کشیدم ؟ همسایه شعارت را مسخره کرد و گفت : به راستی که هنر نزد شماهاست و بس . الحق که چه موجودات هنرمندی هستید ، نبوغ شما قابل تحسین است حتی در تهدید کردن زنی بی دفاع .

...

آخ سن منیم یاریمیدین     آخر تو جان من بودی

یاشاییش یولداشیمیدین    دوست دوران زندگیم بودی

آناما خبر چاتماسین        خبر به گوش مادرم نرسد

آنامدان دا یاخینیدین       از مادرم نیز برایم نزدیکتر بودی

...

آخر حرف حسابت چه بود ؟ می گفتی طریقه رام کردنم را بلدی .؟ بهتر بگویم به قول خودت روش آدم کردنم را بلد بودی . هم خدا را می خواستی و هم خرما را و هم همه چیز را . و من دیگر خسته شده بودم و ترا نمی خواستم .  تو دیگربرایم موجودی چندش آور بودی . یادت هست وقتی از خانه بیرون می رفتی حتی با معشوقه ات چقدر احساس آرامش می کردم ؟ که خدا را شکر ساعاتی آسوده ام از ستمی که بر من می رود .

حالا دورادور به من افتخار می کنی ؟ مگر تو نبودی که تلقینم می کردی که هیچم و مرگم بهتر از زنده بودنم است ؟ مگر تو نبودی که مرا تا مرز خودکشی کشاندی ؟ آه که هنوزرد  دست بزرگ و خشنت بر موهای گره کرده ام درد می کند  ، هنوز سردی و تیزی چاقو را بر گلویم احساس می کنم . هنوززخم دلم التیام نیافته . نیا ، هرگز به سراغم نیا . پوزش ترا ، افتخار ترا و ... ترا نمی خواهم . هرگز سراغی از مکن نگیر . تنهائی زیبا و باشکوه است . زیباتر و مهربانتر از تو .

...

دای مندن سنه یار اولماز    دیگر از من برای تو یار نمی شود     

اوره گیم سندن آغارماز      دلم دیگر از تو روشن نمی شود

نه قدیر کی عمروم قالیب     تا عمرم باقیست

ووردوغون یارا ساغالماز   زخمی که بر دلم زدی التیام نمی یابد

...

چیخدیم داغلار باشینا   به بالای کوه رفتم

یازی یازدیم داشینا      برروی سنگهایش نوشتم

گلیب گئدن اوخوسون   تا رهگذران بخوانند

نه لر گلدی باشیما       چه ها بر سرم آمد

...

آی داغلار اوجا داغلار       ای کوهها ، کوههای بلند

وار سؤزوم سیزه داغلار    حرفی با شما دارم کوههای بلند

یار وفاسیز چیخاندا           وقتی یار بی وفا می شود

اوره ک یانار گؤز آغلار     دل می سوزد و چشم می گرید

...

می گویند مست هم می گرید و هم می خندد . میان خنده می گرید و میان گریه می خندد . امشب من نیز هم می گریم و هم می خندم . سعی می کنم خوب و مرتب بنویسم اما گوئی کلمات نیز مست می ناب روزگار تلخ منند . گوئی می خواهند مطلب اصلی را درست بنویسند و آن سالگرد نجات من از مرگ مبارک باد
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :