زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

آن زن

اورزولا

گدا 

توران خانم

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦

طوبی خانم زن قد بلند و تپل مپلی بود شوهرش مشهدی قوچعلی برعکس او ، مردی لاغر اندام و ریزه میزه بود و صدای بم وحشتناکی داشت . وقتی داد می کشید صدایش تا عینالی نین اته یینه قدر یئتیریردی ( به آن دور دورها تا دامنه کوه عون ابن علی می رسید . ) خانه آنها کوچک و دو اتاقه بود پشت دهلیز کوچک آشپزخانه ای بدون پنجره درست کرده بودند . زیراتاقها نیز زیر زمین بود . وقتی می خواستی از پله های زیر زمین پائین بروی مجبور بودی خم بشوی تا سرت به سقف نخورد . وسط حیاط حوض کوچک و تقریبن عمیقی وجود داشت وقتی هوا گرم می شد حوض را شسته و تمیز کرده و پر آبش می کردند و دورتادورش گلدانهای شمعدانی می چیدند . مشربه ای فلزی و دسته دار را باطناب به شیرآب بسته بودند و هر یک از اعضای خانه که آب نیاز داشت می بایست بوسیله این مشربه از حوض آب بردارد . چون مشهدی قوچعلی دوست نداشت مصرف آب زیاد شود . شبها نیز تا او خوابش می آمد و می خواست بخوابد باید اهل خانه نیز می خوابید . حالا برایش فرقی نمی کرد ساعت نه شب باشد یا دوازده شب یا هر وقت دیگر . چون به نظر او وقتی مرد خانه خوابش می آید یعنی دیر وقت شب است . در این میان ستم اصلی به بچه های قد و نیم قد این خانه  که هنوز انجام تکالیف مدرسه شان تمام نشده ، می شد . بیچاره ها تقصیری هم نداشتند . چون آن زمانها ما بچه ها هم صبح و هم بعد از ظهر به مدرسه می رفتیم . عصر هم مجبور بودیم مشق بنویسیم . مثلن ، دوبار از روی قوقولی قوقو، یک بار از یک تا صد . کلاس سوم که رسیدیم قربانش بروم سر و کله جدول ضرب یویولمامیش قاشیق کیمی تاپیلدی ( مثل قاشق نشسته ) نیز پیدا شد . باید توی دفتر حساب می نوشتیم دو دو تا چهار تا ، دو سه تا شش تا ، دو چهار تا هشت تا ، و الی آخر و من چه دیر جدول ضرب را آموختم . بین خودمان باشد اشکال هندسی و مساحت و مستطیل و مخصوصن مثلث را بعد از اینکه خودم معلم شدم همراه با یاد دادن به بچه ها خودم نیز یاد گرفتم . ماشالله دئنه ن نظر دیمه سین منه ( ماشالله بگو که چشم نخورم ) خلاصه کلام که بیچاره بچه ها منتظر می شدند تا پدر به خواب برود و آنها یواشکی فانوس را روشن کنند و زیر نور کم آن تکالیفشان را انجام دهند .

خود طوبی خانم هم وقتی شوهرش سر کار بود لباسها و ملافه ها و دیگر شستنی ها را می شست و سپس آب حوض را عوض می کرد و به بهانه اینکه حیاط خانه ما بزرگ است رختها را در حیاط ما و روی طنابهای بلند پهن می کرد . بعد از خالی شدن ظرفش آن را مانند  طبل بغل می گرفت و می زد و با صدای قشنگش بایاتی می خواند . وای که من عاشق صدا و ترانه های این زن بودم . با اینکه از سبزی پاک کردن خوشم نمی آمد اما وقتی طوبی خانم سبزی زمستان می خرید و از ما نیز برای پاک کردنش کمک می خواست به سر می دویدم . زیرا او همراه با پاک کردن سبزیها بایاتی می خواند . زنی که با همه درد و مشقت و فقر خنده از لبانش کم نمی شد . قهقهه هایش را دوست داشتم . ملافه بزرگی روی زمین پهن می کرد و می نشست وپاهای تپلش را دراز کرده و سبزی پاک می کرد . روزهای پاک کردن سبزی مهمان کوکوی سبزی او بودیم . وقتی قوره تمیز می کردیم برایمان آش قوره می پخت و آش گوجه فرنگی اش چقدر خوشمزه بود . دادیندان دویموردوم ( از لذت غذایش سیر نمی شدم )

مادرم با من هم عقیده نبود گاهی اوقات نیز با شوخی از او انتقاد می کرد که زن حسابی این چیه که به خورد ما میدهی ؟  گوئی برنجها با نخودها قهرند و آب  این آش هم  مثل آب حوضتان بد رنگ و بد مزه است . اما او با خنده بلند و آوازهای خوش و قربان صدقه اش  جواب مادرم را می داد و مادرم می گفت ایلانی یووادان چیخاردان دیلین وار ( زبانت مار را از لانه اش بیرون می کشد ) مادرم فکر می کرد چون من از صدا و اخلاق این زن خوشم می آید از خوردن غذایش نیز لذت می برم . طوبی خانم می گفت قاباغیما یاوان چؤره ک قوی خوش اوزونه ن ( جلویم نان خالی بگذار اما با خوش روئی ) او بیشتر اوقات از بداخلاقی و بی رحمی همسرش شکوه داشت . همسری که به بهانه تنبیه به جگرگوشه اش نیز رحم نمی کرد روزی از او پرسیدند : چه عجب چنین مردی روی تو دست بلند نمی کند ؟ گفت : در سالهای اول زندگی زیاد و به سختی کتک می خوردم . در خانه ای مستاجر بودیم فقر و تنگدستی از طرفی و آزار و اذیت همسر از طرفی دیگر زندگی را برایم جهنم کرده بود . روزی از روزها که مرا با کمربندش می زد و فریادم به آسمان بلند شده بود صاحبخانه وارد اتاق شد با خشم کمربند را از دست او گرفت و غرید که به تو اتاق اجاره داده ام نه قتلگاه . هر چه زودتر خرابه ای برای خودت پیدا کن و از خانه من برو گم شو و دیگر هیچوقت پاسخ سلام شوهرم را نداد . این خانه را با قرض و وام خریدیم . خلاصه که باز هم راحتم نمی گذاشت . میدانید تحمل ضربات کمربند و سیلی و مشت مرد چقدر تلخ است ؟ روزی زیر لگد و ضربات کمربند ، یک لحظه فکر کردم که اگر خودم را نجات ندهم قلبم دیگر از تپش خواهد ایستاد به سرعت کمربند را که بر سرم فرود می آمد در هوا گرفتم و به سرعت از جای بلند شدم و او را به طرف دیوار هول دادم و او بهت زده در حالی که انتظار چنین عکس العملی را از من نداشت غافلگیر شد به سختی به دیوار فشارش دادم و گفتم : یک بار دیگر به روی من دست بلند کنی زیر این هیکل درشتم له ات می کنم . خودت بهتر می دانی که اگر روی سرت بنشینم خفه می شوی . بهت زده تماشایم کرد و کمربندش را به زمین انداخت و سر جایش نشست .

نویسنده: شهربانو - جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦

 

حکایت من و غفار

http://gayagizi.blogspot.com/

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :