زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد . در غیر این صورت ضعیف تر شده و محتاج بیمارستان و سرم می شد . 

 

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

 

پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند . من دوباره گفتم : میروم رستوران کار کنم . صاحب رستوران ترک است و می توانم آنجا هم کار کنم و هم دستور پخت چی کوفته ، لاه معجون ، مانتی ، ایسبناح بؤرکی و ... را یاد بگیرم . بهتر از این نمی شود . با این خیال و حال و هوا به رستوران رفتم 

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

می گویند آن زمانها که من نوزاد بودم ، شیر مادرم  کافی نبود و از قضای روزگار دو کوچه آن طرفتر یکی بود که در خانه اش گاو داشت و شیر و ماست می فروخت . برای من نیز شیر گاو می خریدند . من با وجود کمبود غذا و احتمال سوئ تغذیه فیس و افاده هم داشتم و شیر گاو به دهانم مزه نمی داد و نمی خوردم . به همین سبب نیز لاغر و مردنی بودم . روزی از همان روزها در آغوش مادر و همراه با مادربزرگ و زن عمو و خاله و ... و .. به مهمانی می رفتیم . هنوز به محله بئش گؤز نرسیده بودیم که باش بیزیم باش دوخدور ندیمین ( با دکتر ندیم روبرو شدیم ) پس از سلام و احوالپرسی مختصر ، از لاغری من پرسید و مادربزرگ گفت : شیر مادر کافی نیست و این ذلیل مرده شیر گاو را به اکراه می خورد . دکتر ندیم داد کشیده : یعنی چه ؟ اگر بچه شیر گاو دوست نداشته باشد باید بمیرد ؟ مادر بزرگ جواب داد: پس چه کنیم آقای دکتر خوب گناه بچه است دیگر نمی خورد . دکتر ندیم سفارش کرد که به قاپدی قاشدی( مینی بوس ) بسپارید در تبریز، از فلان دکان شیرخشک امریکائی بخرد و شکم این بچه را سیر کنید .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

نویسنده: شهربانو - جمعه ٧ دی ۱۳۸٦

من و مهمان و مهربان

از هفته پیش ، منتظر مهمانان عزیزی بودم . چقدر هم برای خودم برنامه ریزی کردم . قرار بود کارهایم را انجام دهم و تمام شود و وقت بیشتری با مهمانان عزیزم بگذرانم . ما مردم ماکو می گوئیم که آب آبگوشت را زیاد می کنم تشریف بیاورید . طبق این اصطلاح ، من نیز در حال و هوای خودم ، آبگوشت را روی اجاق گذاشتم و جوشید و جوشید و جوشید و سرانجام پخت و داشت جا می افتاد که خبردرگذشتی رسید وهمه برنامه ها به هم ریخت و در واقع آبگوشت هم مثل دماغ من سوخت . اینجور وقتها حال و احوال آدمی به هم می خورد . من هم حوصله ام خیلی سر رفت و کارهای ناتمامم را همین طوری ناتمام رها کردم ونشتسم تلویزیون را باز کردم و بعضی از کانال ها ترور بی نظیر بوتو را نشان می داد و دلم بیشتر گرفت . برای خودم یک لیوان چائی ریختم و منتظر تلفن شدم تا از برنامه ریزی و سفر خبردار شوم . باز داشتم در حال و هوای گرفته خودم چائی می خوردم که تلفن به صدا درآمد . گوشی را که برداشتم صدای گرفته و گریان مهربان را شنیدم که بغض آلود سلام کرد و گفت : اگر وقت داری می خواهم درد دل کنم .

متن کامل

 

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦

گولنار = گل انار

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ، در زمانی تا حدودی قدیم من یک کمی بچه بودم . روزی از روزها به شهرستانی در همان دور و برها سفر کردیم و مهمان خانه مشهدی جلیل شدیم . بعد از ظهر زلفعلی برای خوشامدگوئی به ما به خانه مشهدی جلیل آمد و صاحبخانه را با مهمانان برای صرف شام به خانه شان دعوت کرد . مشهدی جلیل هم با کمال میل این دعوت را پذیرفت . اهالی آن خانه دلشان نمی خواست به این مهمانی بروند اما خوب دعوت شده بودند و قبول دعوت نشانه ادب بود . هنگام غروب از خانه بیرون آمدیم و قدم زنان به طرف خانه زلفعلی به راه افتادیم . جای دوستان خالی رفت و آمد اتومبیل کم  وهوا تمیز و صاف و نسیم خنکی می وزید . بالاخره به خانه زلفعلی رسیدیم و وارد شدیم و بعد از خوشامد گوئی زلفعلی رو به زنش کرد و گفت : گولنار چرا وایستادی ؟ زود باش ، چائی چی شد ؟

متن کامل

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :