زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦

هر روزتان نوروز

  

 

نوروزتان پیروز

 

  یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ، راسته کوچه هم پر از چرخهای دست فروشان و مملو از جمعیت خریدار می شد . نخ و سوزن و جارو و آینه و ماهی و اسباب بازی و غیره به فروش می رسید . یکی از مشتریهای پروپا قرص این دستفروشها ، من و دخترهای همسایه بودیم . آن روز مادرهایمان جارو و نخ و سوزن می خریدند . ما دختربچه ها عروسک پلاستیکی می خریدیم . آخردختربچه که بودیم هنوز عروسکهای آوازخوان وخندان و گریان و رقصان ، یا اختراع نشده بودند و یا ما از وجودشان خبر نداشتیم . دلمان به همین عروسکهای پلاستیکی که تا فوتشان می کردی دست و پایشان لق می شد و می افتاد ، خوش بود . این عروسکها داخل نایلون پلاستیکی بسته بندی شده به فروش می رسیدند و طفلکی ها لباس هم به تن نداشتند . بعضی هایشان کفش و زیرپوش به تن داشتند . برای اینکه بتوانیم برای عروسکهایمان لباسهای رنگارنگ بدوزیم ، تکه پارچه هائی را که مادرهایمان لازم نداشتند جمع آوری می کردیم و بعد از خریدنشان برایشان لباس و تشک و لحاف و متکا می دوختیم . سرشان هم که مو نداشت با نخ و کاموا برایشان کلاه گیس درست می کردیم . در عالم خودمان خیلی خوشگل می شدند به خدا . پسر بچه ها تخم مرغ رنگی پخته می خریدند و با همدیگر یومورتا چاققیشدیرما بازی می کردند . روش این بازی چنین بود که دو پسر بچه هر کدام تخم مرغی به دست می گرفتند و به هم می کوبیدند و تخم مرغ هرکدام می شکست بازنده می شد و می بایست تخم مرغ شکسته اش را به حریف بدهد . روز چهارشنبه سوری چقدر تخم مرغ می خوردم . آخر داداش بزرگه خیلی ماهر بود . همه اش تخم مرغ می برد . اما مادربزرگ می گفت این بازی حرام است و چنین تخم مرغی نجس است . روزهای بعد هم قیمت تخم مرغ شکسته خیلی پائین می آمد و ما هم خیلی ارزان می خریدیم . خلاصه عصر چهارشنبه سوری که می شد ، دلم برای دائی بزرگ و آقا جمشیدمان خیلی تنگ می شد . روح هردوشان شاد . عصر می آمدند و به ما دختربچه ها و خانمها آینه و شانه هدیه می دادند . آخ که چقدر کیف می کردم . هر سال آینه و شانه تازه آن هم دوتا دوتا .

شب هم از روی آتش می پریدیم . بعد از شام هم پسرهائی که نامزد داشتند . به خانه پدرزن آینده می رفتند و شال می انداختند و اهل خانه به شال او جوراب و آجیل چهارشنبه سوری می بستند .

 

..

 

با تشکر از لطف همشهری هنرمند و خوش ذوق ، محمد قربانزاده عزیز ، بندهائی از حیدربابای زنده یاد شهریار را که مربوط به مراسم عید و چهارشنبه سوری است را با حال و هوای خودم ترجمه کردم . البته حیدربابا بقدری زیبا و لطیف و نغز است که ترجمه نمی تواند حق مطلب را ادا کند .

 

...

 

بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردی

 

آداخلی قیز به ی جورابین توخوردی

 

هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی

 

آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق

 

به ی شالینا بایراملیغین باغلاماق

 

..

 

شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم

 

بیر شال آلیب تئز بئلیمه باغلادیم

 

غلام گیله گئدیب شالی ساللادیم

 

فاطمه خالا منه جوراب باغلادی

 

خان ننه می یادا سالیب آغلادی

 

..

 

بایرام اولوب قیزیل پالچیق ازللر

 

ناقیش ووروب اتاقلاری بزللر

 

تاقچالارا دوزمه لری دوزللر

 

قیز – گلینین فندیقچاسی ، حناسی

 

هوسله نر آناسی قایناناسی

 

..

 

باکی چی نین سوزی ، سووی ، کاغاذی

 

اینکلرین بولاماسی آغیزی

 

چرشنبه نین گیردکانی مویزی

 

قیزلار دئیه ر آتیل باتیل چرشنبه

 

آینا تکین بختیم اچیل چرشنبه

 

..

 

یومورتانی گؤیچک گوللی بویاردیق

 

چاققیشدیریب سینمانلارین سویاردیق

 

اویناماقدان بیرجه مگر دویاردیق ؟

 

علی منه یاشیل آشیق وئره ردی

 

ایرضا منه نوروز گولی دره ردی

 

....

 

عید بود و جغد می خواند

 

 دختر برای نامزدش جوراب می بافت

 

هرکسی شال خود را از سوراخی می انداخت

 

آخی چه رسم زیبائیست شال انداختن

 

عیدی داماد را به شالش بستن

 

..

 

من نیز شال خواستم و به خاطرش گریستم

 

شالی گرفتم و به کمرم بستم

 

بخ خانه غلام و اینا رفتم و شال انداختم

 

خاله فاطمه به شالم جوراب بست

 

خان ننه ام را به خاطر آورد و گریست

 

..

 

دم عید گل آماده می کنند

 

اتاقها را رنگ می کنند

 

روی تاقچه ها چیدنی ها را می چینند

 

فندقچه و حنای دخترها و عروسها

 

مادرشوهر و مادرها را دلخوش می کند

 

..

 

کاغذ و حرف و پیام باکوئی

 

شیر تازه گاوها

 

گردو و مویز چهارشنبه سوری

 

دخترها می گویند : زردی من از تو

 

سرخی تو از من

 

..

 

تخم مرغ را زیبا رنگ می زدیم

 

به هم می زدیم و شکسته ها را می خوردیم

 

مگر از بازی سیر می شدیم ؟

 

علی به من استخوان سبز می داد

 

رضا برایم گل نوروز می چید

  

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
 

 در آن زمانهای یک کمی قدیم که غربت نشین نشده بودم . در انتخابات شرکت می کردم . همیشه هم به زنان رای می دادم . با خودم می گفتم هر چه باشند زن هستند و اورگی یانانین اوره گی یاناندان خبری اولار ( درد دلسوخته را سوخته بهتر داند .) وقتی آرا من هیچ تاثیری در تصمیم گیری و تصویب قانون به وجود نیاورد ، دلسرد شدم و پشت دستم را داغ کردم که دیگر پای صندوق رای نروم . آخر مرا چه کار با سیاست و سیاستمداری . در این عالم مگر من و امثال من عددی هستیم که اظهار نظرمان نیز عددی به حساب بیاید ؟

 

مدتی گذشت و زمان انتخابات رئیس جمهوری رسید . سر قرارم با خودم بودم که میهمانانمان گفتند بابا جان ناطق نوری رئیس جمهوری شده وچیخیب اوتوروب (  کار تمام است .) گفتم : من شنیده ام که نظر دانشگاه و دانشجویان ، رای به محمد خاتمی است . گفتند : شنیدن کی بود مانند دیدن . دیدن ناطق نوری به عنوان رئیس جمهوری ، هیچ خوشم نیامد . بالاخره همراه با دوستان پای صندوقهای رای در مسجد طوبی رفتیم . مسجد مملو از جمعیت رای دهنده بود . هیچ کسی هم رای خود را مخفی نمی نوشت . همه دو کلمه محمد خاتمی می نوشتند و داخل صندوق می انداختند . ما هم محمد خاتمی نوشتیم و داخل صندوق انداختیم و به خانه برگشتیم . حالا هر قدر هم تقلب کنند باز نمی توانند آرا محمد خاتمی را از بین ببرند .

 

این آخرین رای من بود . بعد غربت نشین شدم و بعدش به هزار و یک درد بی نام و با نام مبتلا شدم . بعد هیچ برایم مهم نبود دنیا چگونه بگذرد و ورق برنده دست که باشد . بعد هم گوئی از خواب چندین ساله بیدار شده ام . شروع کردم به جبران اوقات تلف شده . حالا پای من لنگ است و منزل بس دراز .

 

داشتم وبگردی می کردم ، دیدم که مینوصابری عزیز وبلاکشهری پستی نوشته و اعلام کرده که به اصلاح طلبان رای خواهد داد . تا به سایت اصلاح طلبان کلیک کردم عکس زنان کاندیدا را دیدم و شیطان جنی توی جلدم رفت و گفت : کاش تو هم بتوانی به این زنان رای بدهی .

اما باز با خودم فکر کردم

 

اگر اینها نیزدر مقابل خواسته هایم مثل بعضی ازمادربزرگها بگویند : استغفرالله ! این حرفهای عجیب و غریب چیه که می زنی ؟ زنی گفتند ، مردی گفتند ، بنشین سر جایت و زیادی حرف نزن . آدمی باید کم حرف بزند تا سرش سلامت باشد . از قدیم گفته اند  باشا دئدیلر کئفین نئجه دی ؟ دئدی دیلیم دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی ( از سر پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت اگر این زبان قاچ شده ام بگذارد خوب است .)

 

یا مثل بعضی ازمادرشوهرها بگویند : آخ جان دیل قانمازی اوقدیر وور کی گؤزونون گیله سی سیزسین ( آخ جانم زبان نفهم را آتقدر بزن که مردمک چشمش بریزد . )

 

یا مثل بعضی از خواهر شوهرها بگویند : چی گفتی ؟ صبر کن آقا داداش بیاید .

 

یا مثل خانم پلیس قوی هیکل باتوم به دست بگیرد و توی سر و کله بکوید .

 

ما که مردان مرد سالار زیاد داریم . اگر این زنان کاندیدا نیز مثل مادربزرگها و مادرشوهرها و خواهر شوهر ها و خانم پلیس ها زنان مرد سالار باشند ، تکلیف مان چیست ؟

 

کاش مینوخانم زودتر خبرم می کرد تا بوسیله او خواسته هایم را به گوش زنان کاندیدا می رساندم اول نظر آنها را می پرسیدم و سپس پای صندوق می رفتم .

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦

آغزیم آشا ، باشیم داشا

 

این ضرب المثل را وقتی به کار می بریم که :

 جوانی و نداری و مشکلاتت فراوان است و یا به هر دلیل دیگر ، دوست داری چلوکباب بخوری ، فلان پیراهن گرانبها را که همسایه ات تازه خریده بخری و بپوشی ، النگوی فلانی چشمت را گرفته و نمی توانی تهیه کنی ، دلت سفری می خواهد و نمی توانی سفر کنی . زمانی نه چندان طولانی می گذرد و فرصتی پیش می آید و می توانی به همه این آرزوهایت برسی . آنگاه نمی توانی چلوکباب یا هر غذای دیگری که خوشت می آید بخوری چون کمی پیر شده ای و بیماری قند و چربی خون و فلان و بهمان داری . آن لباسی که دوست داشتی دیگر زیبنده سن و سالت نیست . زحمات سفر با تن ناسالم و حوصله تنگت سازگار نیست . النگوئی که درخشش اش چشمت را می زد بر مچ دستت سنگینی می کند . آن گاه می گوئی آغزیم آشا ، باشیم داشا . یعنی هنگامی که دهانم به آش می رسد ، سرم نیز به سنگ قبر می رسد .

بایرام بایاتیلاری به مناسبت عیدی که از راه می رسد

 

گؤزل یاریم گونده من /  یار زیبایم هر روز من

 

کؤلگه ده من گونده من /  زیر سایه من ، جلو آفتاب من

 

ایلده قوربان بیر اولسا /  اگر در سال یک بار قربان باشد

 

سنه قوربان گونده من  / قربان تو هر روز من

 

..

 

گؤیده اوچان قوش اولسون / آنچه که در هوا می پرد پرنده باشد

 

ایچدیغین می نوش اولسون / می ای که می نوشی نوش جانت

 

بایرام گلیر ائللره / عید به ایل و تبار می آید

 

گلن ایلیز خوش اولسون / سال نو شما خوش باشد

 

..

 

عزیزیم باغا گلدین / عزیزم به باغ آمدی

 

آلما درماغا گلدین / برای چیدن سیب آمدی

 

بایرام گلدی گؤروشه / عید آمد برای دید و بازدید

 

خوش گلدین صفا گلدین / خوش آمدی و صفا آوردی

 

......................................

 

سیاه مشق های یک معلم در :

 

….....

 

بازار نوروزی رادیو قاصدک

 

http://www.ghasedak.ch/not-bazar.html

.............

 

دالاهو

 

http://www.dalaho.com/asp.htm

 

...............

 

دیار کتاب

 http://www.diyareketab.dk/asp/default.asp

...........

 

کتابفروشی آیدا

Universitätsstr . 89

 44789 

Bochum

 

TEL: 0049/ 0208/ 9704804

 E-Mail : aidabook@freenet.de 

...........

 

و انتشارات فروغ - آلمان - کلن

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
 توسط صبورای نازنین به بازی هفت ترانه دعوت شده ام . قبل از نوشتن موهای سفیدم را توی آینه دیدم و به خود گفتم : از تو گذشته با این موی سفیدت قاطی جوانها شوی و از ترانه بازی کنی . اما بی اختیار یاد زنده یاد ویگن افتادم و ترانه زیبای میخوام بیست ساله باشم .

۱- میخوام بیست ساله باشم  ، میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم

کاش ییرمی یاشدا اولام ، کاش اوتوز یاشدا اولام ، کاش کی یاز چاغیندا ، بو ایللیک چیچک اولام

در آن گذشته های نه چندان دور دلم میخواست که بیست ساله باشم . اما حالا دیگر فکر می کنم ، با سن زیاد هم می شود احساس جوانی کرد و دلی جوان داشت .

 ۲ - به من نگو دوستت دارم که باورم نمیشه ، داریوش اقبالی

درست یادم نیست . کلاس هفتم بودم یا هشتم . تلویزیون سیاه و سفید و بزرگ بلر ما داریوش را نشان می داد که این ترانه را می خواند . اهل خانه در مورد این جوان ریزه میزه صحبت می کردند که خوش صداست و عالی می خواند وهنرمند است و ... که من یک دفعه گفتم : خیلی قشنگ می خواند . من عاشق فروزان و فردین و گوگوش و داریوش هستم . لامصب ها خیلی هم خوشگل هستند . اهل خانه یک جوری نگاهم کردند . وای خدای من مثل اینکه باز حرف بدی زدم . صبح روز بعد که داشتیم با آبجی بزرگ به مدرسه می رفتیم گفت : می دانی چیه ؟ دختر باید مواظب حرف زدنش باشد . چه معنی دارد که داریوش و فردین خوشگل هستند . اصلن فهمیدی چه گفتی ؟ گفتم : من که فقط این دو را نگفتم . خوب گوگوش و فروزان هم خوشگل هستند . گفت : این درست ولی هیچ خوب نیست که در مورد قیافه و حرکات مردان حرف بزنی . من هم چشم گفتم و قضیه خاتمه یافت .

 ۳– با گل لاله عباسی گونه هامو رنگ می کنم . لیلا فروهر

مرا به گذشته ها می برد به دوران محصلی که آرایش کردن برای دخترها ضد ارزش بود و تابستان که می شد با گلهای لاله عباسی لبها و گونه هایمان را رنگ می کردم و خودم را در آینه تماشا می کردم . چقدر قشنگ می شدم .

 

۴– تو بمانی حمیرا و گلهای دیگرش

 

۵ – سیمین غانم را با ترانه مرد من و قلک چشات اش خیلی دوست دارم .

 

۶– عاشقهای آذربایجانی را هنگامی که در مجالس عروسی ساز می زنند و می خوانند، دوست دارم . در میان این عاشقها ، آشیق زولفیه و همه ترانه هایش را دوست دارم .

 

  اش را دوست دارم . gib mir mein Herz zurück  و ترانه Xavier Naidoo۷ -  

 

 ...

 

بعضی ترانه ها هیچ دوست ندارم . ترانه هائی که بعضی ها با صدای نتراشیده و نخراشیده شان می خوانند ، حالم را به هم می زند . اما اسمشان را نمی نویسم . سلیقه ها مختلف است و آنها هم هوادارانی دارند .

 

..

 

به رسم بازی من  همه دوستان عزیز وبلاک آباد را دعوت به بازی می کنم .

 

...

 

یک موضوع دیگر : روز یکشنبه 16 مارس ، سیاه مشقهایم در غرفه رادیو قاصدک خواهد بود .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

آن زمانها می گفتند :  ماه محرم و صفر ، ماه عزا و مصیبت اهل بیت خانم فاطمه زهرا ( س ) است . در این دوماه او خیلی رنج کشید. هرگاه آخرین چهارشنبه ماه صفرسپیده دم ، درست در اولین لحظه وقت نماز صبح جلوی در مسجد باشی و درش را بکوبی ، معنی اش این است که به خانم فاطمه زهرا ( س ) مژده می دهی که مصیبت دارد تمام می شود و ربیع الاول پشت در است . آن گاه مژدگاهی می خواهی و آن بانوی معصوم هر چه می خواهی به تو می دهد . 

متن کامل

 

http://gayagizi.blogspot.com/

 http://gayagizi10.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦

عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به  گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند . آنها امسال عیدی نمی گیرند . مادر می گوید : یعنی چه که آنها مهم نیستند ؟ مگر می شود ؟ شب عیدی چشمشان به راه می ماند . خدا را خوش نمی آید . زود باش از اول حساب می کنیم . پدر عصبانی می شود و می گوید : نه خیر از اول حساب نمی کنیم . اصلن خواهرهای من هستند ، دلم نمی خواهد امسال برایشان چیزی بخرم . مادر می گوید : مگر دل بخواهی است ؟ این رسم است دیگر ائلدن دیشقار ادا گتیرمه ( رفتار خلاف رسوم انجام نداه ) .جروبحث می کنند و بعد با هم به بازار می روند . عصر دیر وقت خسته و کوفته به خانه برمی گردند. بازار چقدر شلوغ بود ایینه سالماغا یئر یوخویدو ( جائی برای سوزن انداختن نبود.) اما آنها خیلی چیزها خریده اند . برای من چادرنماز گلی گلی هم خریده اند . آخ جون تابستانها که باغچه حیاطمان پر از گلهای رنگارنگ می شود ، من هم چادرنماز گلی گلی ام را دور کمرم می پیچم و مثل پروانه های رنگارنگ لابه لای گلها از شاخه ای به شاخه دیگر می پرم . برای خودم ویجنتی مالا می شوم و می رقصم و آواز می خوانم . مادر می گوید : خدا را شکر همه چیز خریدیم و کسری نداریم . پدر می گوید : خدا اموات ترا بیامرزد . پس اندازی که کردی خیلی به دردمان خورد . تشکر خشک و خالی او مادر را خرسند و راضی می کند . بعد پدر از کیف اش یک دسته اسکناس نو پنجاه ریالی در می آورد و بعد قرآن قدیمی اش را از بالای تاقچه برمی دارد و اسکناسها را لابه لای صفحات قرآن می گذارد . این اسکناسها باید هنگام تحویل سال نو داخل صفحات قرآن بمانند . بعد از تحویل سال به کسانی که برای دید و بازدید می آیند یکی می دهد . به این می گوئیم تحویل پولو . آئینه های کوچکی هم خریده است . روز چهارشنبه سوری به خانه نزدیکان می رود و به هر نو عروسی و زن جوانی  یکی از این آئینه ها را هدیه می دهد . آئینه نشانه روشنی و زلالی در سال نو است .

 

مادربزرگ کوزه آب سفالی اش را از زیر زمین بیرون می آورد . خوب می شوید وآن را با  لنگه جوراب نازک ساق بلند زنانه که شوشه ای جوراب می گوید ، می پوشاند و پر از آبش می کند . سپس یک پیاله تخم ترتیزک را که خیس کرده است ، دور تا دور کوزه می مالد . بوی تر تیزک  به مشام می رسد . کوزه هنگام تحویل سال سبز سبز می شود . گاهی وقتها سر عروسک نایلونی را بزک کرده روی درب کوزه می گذارد .

 داداش بزرگه از بیرون می آید . نایلون کیسه ای کوچکی در دست دارد . داخل نایلون دو تا ماهی و مقدار کمی آب است . ماهی ها را فوری داخل تنگ ماهی می اندازد . حالا ما چهار تا ماهی قرمز داریم دو تای دیگر از سال قبل مانده اند . خدا کند جایشان تنگ نباشد و تا بهار و پر شدن حوض حیاط زنده بمانند . دلم برایشان شور می زند که خانه شان خیلی کوچک است . اما اینجا امن تر از حوض حیاطمان است . آخر بعضی وقتها کلاغها و گربه ها می توانند این ماهی ها را شکار کنند . آن وقت دلم خیلی می سوزد .

و من در عالم رویاها دلخوشم .

 

http://gayagizi.blogspot.com/

 

http://gayagizi10.blogspot.com/

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید . 

نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد .

پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .   

باز هوای وطنم وطنم آرزوست

  
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦

سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد.  اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله  ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند . مادران مان سوزن و سنجاق ته گرد خیاطی شان را داخل این تشکچه فرو می کردند . اما خانم معلم ما وقتی می خواست دانش آموزی را تنبیه کند ، به وسیله این سنجاق ته گردها ، نیم ورقه « تنبل » را به پشت دانش آموزان می چسبانید و آنها را سر صف می فرستاد تا بچه های کلاسهای دیگر برایشان  تنبل بکشند . این نوع تنبیه خانم معلم اولها خیلی وحشتناک بود. آدمی رسوای مدرسه می شد ، اما سال که به آخر رسید، این تنبیه نیز عادی و سپس خنده دار شد . یک چیز دیگری هم داشت و آن خط کش کلفت تخته ای اش بود که برای زدن به کف دست دانش آموزان ، از آن استفاده می کرد .سخن کوتاه کنم که بعداز این مهمات نوبت به قلک سفالی خانم معلم می رسید. آن را نیز بغل دست جامدادی می گذاشت. هر کسی که اشتباه می کرد و کلمه ای به زبان مادری ادا می کرد می بایست یک ریال داخل قلک بیاندازد . مگر بچه آن وقتها چقدر پول توجیبی می گرفت که یک ریالش را هم توی قلک خانم معلم بیاندازد ؟  با یک ریال می توانستیم مداد یا مدادتراش یا پاک کن و دفتر بیست برگی کوچک بخریم . انصاف نبود که به گناه نکرده مجازات شویم . گاهی اوقات سر کلاس ( درست یادم نیست زنگ ورزش یا انشا یا هر زنگ دیگر )  از ما می خواست که چیستان یا قصه هائی که از مادربزرگمان یاد گرفته بودیم تعریف کنیم . سینه ام پر از قصه ها و چیستانهای مادربزرگم بود . اما چطور می توانستم آنها را به فارسی برگردانم و تعریف کنم ؟ من که فارسی را خوب بلد نبودم ، من که به زحمت می خواندم و می نوشتم و ازبر می کردم . من دلم می خواست دست بلند کنم و تاپماجا بگویم زیرا که  چیستان به دلم نمی نشست. دوست داشتم بگویم « هارا گئدیرسن ایریم اویروم ؟ سنه نه گؤره تپه سی دلیک ! »  دوست داشتم قصه « سازیم دینقیل » را به زبان مادریم تعریف کنم و آخر سر هم به تقلید از اورقیه آنا ، دست چپم را به جلو دراز کنم و با دست راستم مثل آشیق زولفیه ساز بزنم و بخوانم :چؤرک وئردیم قاتیق آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل  / قاتیق وئردیم پنیر آلدینم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / پنیر وئردیم خورما آلدیم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / خورما وئردیم کیتاب آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / کیتاب وئردیم سازی آلدیم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / دینقیل دینقیل دینقیل دینقیلاما افسوس که نه جرات دست بلند کردن داشتم و نه خانم معلم اجازه قصه گوئی به من می داد. حق هم داشت اگر می خواستم قصه تعریف کنم که چند ماه پول توجیبی ام رابدهکار قلک خانم معلم می شدم.خودم که معلم شدم اوضاع یک کمی با گذشته فرق کرده بود . آن زمان در هر خانه ای تلویزیون بود و بچه ها هم در کودکستان سرودها و اشعار فارسی را می آموختند و معلم برای آموزش زبان فارسی مشکل چندانی نداشت . تازه یک چیز دیگر هم مد روز شده بود . بعضی از پدران و مادران جوان با کودکانشان فارسی حرف می زدند . چقدر دلم برای طفلکی ها می سوخت . بزرگترها با هم حرف می زدند و می گفتند « گه ل » اما وقتی بچه بینوا را صدا می کردند می گفتند « بیا » به تهران که می رفتی میزبان سفارش می کرد که باجی جان فارسی حرف بزن که ندانند از تبریز آمده ای. غافل از این که از « ج » اش معلوم بود اهل کجاست . خدا به کسانی که چنین بدعتی را رواج دادند انصاف بدهد . اکنون که سالهاست در دفتر خود و برای دل خود به هر زبانی که دلم می خواهد ، می نویسم  ، قلمم از نوشتن عاجز است. من که دستورزبان مادریم را نیاموخته ام چگونه می توانم صحیح و بدون غلط و اشتباه بنویسم ،من که گاهی اوقات وقت زیادی سپری می کنم تا ریشه فعلی ، پسوندی ، ضمیری در زبان مادریم پیدا کرده در وبلاک دستور زبانم بنویسم ، چگونه می توانم در مقابل نویسنده توانای فارسی زبان اظهار وجود کنم ؟نمی دانم حالا اگر بخواهم همین متن را به مناسبت زبان مادری به ترکی آذربایجانی بنویسم چه آش شله قلمکاری درمی آید . برای امتحان اولین نوشته وبلاکم ، چادرنماز مادربزرگم را به زبان مادری ام برگردانده ام به همان زبانی که او سخن می گفت نه به آن زبانی که نمی دانم کجا تدریس می شود . از دوستانی که لطف می کنند خواهش می کنم بخوانند و مقایسه کنند . آیا می توانم بقیه نوشته هایم را نیز به زبان مادری ترجمه کنم ؟

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
هله اوشاغیدیم کی خالالاریمین بیریسی دانشسرانی قورتاریب معلم اولدو. او قاباخجادان نذیر ائله میشدی کی معلیم اولجاغین ایلک آیلیغینان بؤیوک آناما بیر چادرالیق آلسین . الله نذرینی قبول ائله میشدی . ایلک آیلیغین آلماق همه ن بؤیوک آناما بیر ناماز چادراسی آلدی . بؤیوک آنامی دئیرسیز ، سؤووندوغوندن از قالدی چیچکی چاتداسین . بؤیوک آنامین آق ناماز چادرالیغینین قیرمیزی و ساری رنگلرینده نارین – نارین گوللری واریدی . آما حئییف اولسون کی بیچیب تیکه بیلمیردی . نییه کی اوزامانلار موللالار دئییردیلر کی آرواد طایفاسینین قازاندیغی پول حرام دیر و اولارین پولوینان آلینان چادرا ، پالتارنان ناماز قیلماق اولماز. آروادین پولو قیامت گونو اوددان کؤزدن به تر یاندیرار. رحمتلی بؤیوک آنام گؤزلری گوله – گوله چادرانی خالامنان آلدی و پوفه – پوفنه ن آپاریب یاخدانینا قویدو . چونکو او مه چید منبر آدامیدی و ائلییه بیلمه زدی او چادراینان ناماز قیلا . منیم آنام هرمیلت آیینین اوچومجو گونو مرثیه اوخوتدوراردی . بیر یئکه اوتاغیمیز واریدی کی اونا طنبی دییه ردوخ . طنبی نین دؤرد دؤره سینه پتولاری ایکی قات ائلییب اوزوناسینا یئره سالیب ، سورادا موخدده ، یاستیق و بالیشلاری دا دؤرد دؤورویه دووارا داییاردی . بیرده اشنوویژه و هما سیگارلارینی آچیب هر چوبوق آلتینا بئش اوچ سیگار ، بیرده بیر کیربیت قویوب پتولارین قاباغینا دوزه ردی کی سیگار چکن آروادلار ، او سیگارلاردان چکه لر . گونلرین بیرگونونده کی بیزیم ائوده مرثیه واریدی ، موللا گلیب صندلین اوستونده ایله شدی و سلام صلواتی باشلادی ، هله روضه نی باشلامامیشدی کی بؤیوک آنامین صبری ده قورتولدو و دئدی : حاج آقا قیزیم معلم اولوب و ایلک آیلیغینان منه ناماز چادراسی آلیب .موللا تئزجه نه دئدی : ایشله یه ن آروادین پولوینان آلینان هرنه حرام دیر . او چادراینان دا ناماز اولماز.بؤیوک آنام دئدی : حاج آقا ، الله آققی منیم قیزیم او قیزلاردان دئییل کی باش آچیق ، قیچ آچیق مدرسییه گئده . باشین آشاغی سالیب مدرسییه گئده ر ، زنگ ده وورولماق همه ن ائوه قاییدار. منیم قیزیم مؤمنه بیر قیزدیر ، قرآن آققی .موللا گؤردوکو بؤیوک آنام سؤویوندوغوندن یئرده گؤیده دورابیلمیر و ایستیر کی هر نه اولور اولسون ، او چادرانی بیچیب ناماز قیلسین . بلکی ایسته مه دی بیر مؤمنه خانیمین شاققینی سیندیرا ، بلکی ایسته مه دی بیر سؤریونه ن آدامین ، سئوینجی باغیرساغیندا قالا، سوروشدو : سیزین قیزیز چادرالی دیر یا باش آچیق ؟بؤیوک آنام تله سیک دئدی : بلی کی چادرالی دی . اوزونو محکم – محکم توتار. بیر توکونوده نامحرم گؤره بیلمز . تیلویزیون میلویزیونادا باخماز .موللا دئدی : ائله بس قیزیز آلان چادراینان ناماز قیلا بیله سیز . الله سیزین کیمی آتا آنالارین سایه سین بالالارین باشیننان گؤتورمه سین . الله بو محققر عزانی قبول ائیلییب ، ائو صاحبینین  ائوین آباد ، بوتون اموات مسلمینه رحمت ائله سین . فاتحه مع الصلوات .سورا موللا آیاغا قالخیب گئتدی و آق بیرچه ک بؤیوک آنامین اوزونده گوللر آچدی . چادرانی بیچیب تیکدی و بوجاقلاریندا قالان تیکه لرده نده خیردا دستماللار تیکدی و بیرینی ده منه وئره – وئره آرزو ائیله دی کی بیرگون من ده معلم اولوب ایلک آیلیغیمنان آناما ناماز چادراسی آلام . بؤیوک آنامین بیر سججاده سی واریدی . او سججاده نین ایچینده مهرو تسبیح دن سورا بیرجوت ناماز جورابی ، بیر روبند ( کی ایندی مقنعه دئییرلر ) بیر ناماز چادراسی ، بیرده بیر مشهد عطری واریدی . مشهد عطرینین ایسی قیزیل گول اییی ، آمان اوندان چوخ غلیظیدی . او نامازپالتارلارینی یویاننان سورا ، مشهد عطریندن بیرآز ووراردی . آمان چادرایا عطیر وورمازدی . بیریسی ده سوروشاندا دییه ردی کی بیلمیرم بو چادرانین اؤزونون بیر گؤزل ایی وار ، اؤز الیم  اؤز باشیم اییی وئریر .الله هامیمیزین اؤله نلرینه رحمت ائله سین .  
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :