زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

آن زمانها که هنوز بچه بودم و مادربزرگ مرحومم زنده بود فروشنده دوره گردی به نام زلف علی هفته ای یک بار به کوچه ما می آمد . او خری داشت و بار خرش محصولات روستائی مانند بلغور و رشته و کشمش و سنجد بود . به جز زبان چرب و نرم صدائی بسیار خوش داشت . بیشتر اوقات دایره هائی را با طناب به هم بسته و به گردنش می آویخت و دایره زنان وارد محله می شد . زنان با شنیدن صدای  خوش او از خانه ها بیرون می آمده و صحبت کنان از او خرید می کردند . هنوز تلویزیون اختراع نشده بود و سرگرمی مردم رادیو و گرامافون و سینما بود و طبیعی است که صدای دایره و زلف علی خوش آیند و گوش نواز بود که می خواند

...

آغلاما معصوم آغلاما  گریه نکن معصوم گریه نکن

قوربانین کسیم آغلاما قربانت شوم گریه نکن

گئدیرم تئز قاییدام  می روم زود برگردم

آغلاما یاریم اغلاما  گریه نکن یارم  گریه نکن

متن کامل

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

چند روز پیش مامان صبا مرا به بازی آرزو دعوت کرد . مادربزرگ مرحومم همیشه می گفت : چاغریلان یئرده دارینما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه ( جائی که دعوت شدی برای رفتن تنبلی نکن و در جائی که دعوت نشدی دیده نشو ) خوب من هم در این بازی شرکت می کنم . 

ادامه مطلب

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
معلمی هنر است , عشقی است آسمانی

معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی , تا خدا بوده و هست , معلم بوده و هست و هر روز روز معلم است .
از میان روابط انسانی , آنچه والاترین است , رابطه بین معلم و شاگرد است , و بهترین نوع این رابطه را که سر شار از ادب و فروتنی است , در حکایت موسی و خضر می یابیم که در آن حکایت , موسی در مقام شاگرد و خضر در جایگاه رفیع معلم جای دارد و چه شیرین نقل میکند این حکایت را کتاب خدا , طرفه آنجا که موسی به خضر میگوید : از تو پیروی میکنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شد و مایه رشد انسان است به من بیاموزی. و خضر در جواب میگوید : تو هر گز هم پای من نمی توانی صبر کنی , چگونه شکیبایی خواهی کرد ؟ موسی بی درنگ میگوید اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری نافرمانی تو نمی کنم . و از این رو است که نقش معلم را در جامعه , همچون نقش انبیا میدانیم چرا که معلم ایمان را بر لوح جان و ضمیر های پاک حک میکند , و ندای فطرت را به گوش همگان می رساند , سیاهی جهل را از دلها می زداید , و زلال دانایی را در روان آدمی جاری می سازد , کیست که نداند دغدغه معلم , چرخش حیات بشر , بر مدار ارزش و کرامت انسانی است , آری معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی .
صفحات تقویم های چاپ شده در این آب خاک به لحاظ نامگذاری ایام به مناسبت های گوناگون , همواره یکی از شلوغ ترین تقویم های چاپ شده در دنیاست. وبه دشواری می توان صفحه ای را پیدا کرد که به یک رویداد، واقعه، یادبود، یادگار و نظایر آن اختصاص داده نشده باشد. که از جمله ارج گذاری تقویمی ,که در12 اردیبهشت ثبت گردیده روز معلم است . اما آنچه در حقایق روزمره جامعه می گذرد حکایت دیگریست که امروزه روز معلم به عنوان تربیت کننده ی نسل فردا، در حادترین شرایط اجتماعی به سر می برد خاصه در دو دهه اخیر نه تنها وضع عمومی، معیشتی، اجتماعی، روانی، علمی و نگرش های عمومی آنان به جامعه بهبود نیافته، بلکه این فرآیند روندی نزولی را طی کرده است تا بدانجا که بار ها شاهد اعتراض این قشر از جامعه به صورت گرد همایی و تظاهرات خیابانی بوده ایم .
نسل امروز 12 اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟

*
شعر معلم
می توان در سایه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، یاد آموختیم
پس، سویدای سواد آموختیم
از پدر گر قالب تن یافتیم
از معلم جان روشن یافتیم
ای معلم چون کنم توصیف تو
چون خدا مشکل توان تعریف تو
ای تو کشتی نجات روح ما
ای به طوفان جهالت نوح ما
یک پدر بخشنده آب و گل است
یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک اگر پرسی کدامین برترین
آنکه دین آموزد و علم یقین
روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد .

شعر از شهریار
                        
 
لبخندلبخند
 
 

اولین زن معلم در شهرستان ماکو مرحوم سنبل خانم بنیادیلبخند 

اولین مدرسه دخترانه در شهرستان ماکو : دبستان پروین اعتصامی

 

مدیر مدرسه : مرحوم قمر خانم موسویلبخند  

سایر معلمین :

ملیحه خانم حبشی لبخند

میراحمد باقرموسوی لبخند

صاحب خانم رمضان زاده لبخند 

فاطمه خانم فیروزی لبخند

مرحوم میرمحمود باقرموسویلبخند

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

توران خانم یکی از دوستان قدیمی من ، زنی باحوصله و شوخ بود . با همه مشکلاتی که داشت خنده از لبهایش دور نمی شد در مقابل کنجکاوی دیگران می گفت : دست روی دلم نگذارید که شاپالاغینان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم ) گاهی که مرا افسرده و ناامید از زندگی می دید برایم از عبیدزاکانی حکایتهائی تعریف می کرد . یادش به خیر چقدر می خندیدیم . می گفت : کی گفته گریه جگر را جلا می دهد ؟ من می گویم خنده جگر را جلا می دهد . گاهی اوقات که متوجه خنده های کاذب من می شد می گفت : نخند که با خنده هایت گوئی هزار فحش خواهر و مادر به آدم می دهی .

از قضای روزگار در آن ایام مد روز شدن دانشگاه آزاد اسلامی من و او نیز به دانشگاه راه یافتیم و علاوه بر کار در مدرسه و خانه ، تلاش در دانشگاه نیز بر زحمت ما افزود . لذت دانشگاه برایم مانند خوردن فلفل تلخ بعنوان چاشنی غذا بود . اگر چه تلخ و با زحمت و مشقت بود و خسته از کار مدرسه و خانه روی صندلی نشسته و مجبور به نوشتن جزوه و خواندن دروس بودم اما مثل چاشنی غذا برایم لذتی شیرین می داد . محیط دانشگاه را چقدر دوست داشتم . خودم نتوانسته بودم روی صندلی استادی بنشینم در عوض با استادان آشنا شدم . از هر کدام جمله ای آموختم و این خود نعمتی بود .

روزی از روزهای ابری خدا توران وارد کلاس شد لبهایش از شدت خشکی ترک زده بود . زبانش در دهانش نمی چرخید . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : آقا شوهر رفت . پرسیدم : یعنی چی ؟ گفت : مگر من انگلیسی حرف می زنم که تو معنی اش می پرسی ؟ می گویم آقا شوهر رفت . یعنی از زندگیم رفت . یعنی ترکم کرد . یعنی من و بچه هایم را به امان خدا رها کرد و رفت پی کارش و قرار است طلاق بدهد . پرسیدم : شما که مشکل جدی با هم نداشتید چطور شد که یک دفعه تصمیم گرفت برود ؟ گفت : او فکر می کند من آدم غیر عادی هستم ساده تر بگویم او فکر می کند من دیوانه ام . چهار پنج ماه پیش مشکلی جدی برایمان پیش آمد دیگر عاجز از حل آن بودیم من یک دفعه گفتم : خدایا این درد ما را درمان کن سفره حضرت رقیه نذر می کنم و حقوق یک ماهم را تمام و کمال خرج این سفره می کنم . مشکل ما حل شد و وقت ادای نذر رسید . یک دفعه به سرم زد که با پول این نذری به جای باز کردن سفره ، کفش و لباس ارزان قیمت بخرم و در محله فقیر نشین  ، بین بچه ها پخش کنم . به بازار رفته وبا کل حقوق برای بچه های فقیر لباس و دمپائی ارزان قیمت خریدم و با آقا شوهر به محله فقیر نشین رفتیم . سر کوچه چند تا بچه بازی می کردند . از اتومبیل آقا شوهر پیاده شده صدایشان کردم و به آنهائی که پابرهنه بودند دمپائی دادم و به بقیه تی شرت و پیراهن و ... چند لحظه ای طول نکشید که دور و برم پر از بچه های قد و نیم قد شد . لباسها را بین آنها پخش کردم و خودم به تماشا ایستادم . نمیدانی از خنده و شادی آنها چقدر لذت بردم . چه روز و شب خوشی داشتم . اقا شوهر از این کارم خیلی ناراحت شد و گفت : پول زبان بسته را بین گداگشنه ها پخش کردی . هر چی گفتم این پول باید پخش می شد به جای دادن به مهمانهای سیر به بچه های گرسنه دادم حالیش نشد که نشد . او مرا دیوانه می داند و پیش نزدیکانش هم چنین ادعائی می کند . به مادرم نیز شکایت کرد و مادرم هم گفت : خوب آقا شوهرت هست دیگر باید یک کمی هم مطابق میل او رفتار کنی . میدانی مادرم می گوید : پالازی بورون ائلنه ن سورون ( گلیم را به خودت بپیچ و همراه ایل حرکت کن ) اما من این را قبول ندارم بالاخره باید تغییر کنیم و در آداب و رسوممان اگر اشتباهی وجود دارد باید اصلاح کنیم . زمانی این سفره ها گره گشای فقرا بود حالا تبدیل به میهمانی و چشم و هم چشمی شده است . گفتم : خوب اقا شوهرت هم از نسل انسان است و زبان سرش می شود می خواستی همینطور که به من گفتی به او نیز توضیح بدهی .گفت : او گوش نمی کند و می گوید این اولین بارت نیست که از این کارهای عجیب و غریب می کنی تو دیوانه ای و هیچ وقت عاقل نمی شوی . میدانی پدر من از نظر مالی وضع خوبی دارد و هر سال قبل از عید به هر کدام از بچه هایش پولی می دهد که خودمان آنچه دلمان می خواهد بخریم . من هم سال گذشته با همه پولی که پدرم داده بود بیست کیلو برنج و روغن خریدم و در بسته های یک کیلوئی بسته بندی کردم و به محله فقیرنشین رفتم و به هر خانه ای یک بسته برنج و یک عدد روغن مایع دادم . نمیدانی چقدر خوشحال شدند و دعا کردند . برایشان غیرمنتظره بود . باور کن که خیلی لذت بردم . کیف کردم . اما اقا شوهر ناراحت شد و گفت : آدم باید دیوانه باشد که هدیه اش را به این و آن ببخشد .

راستی نمیدانم در مقابل بعضی از این آقا شوهرها چه بنویسم . تنها چند جمله ای می نویسم . آدم باید دیوانه باشد که عیدی و پاداش اداریش را دو دستی تقدیم آقا شوهر کند و آن آقا نیز حامام سویوندان دوست دوتا ( با آب حمام دوست پیدا کند ) و آنرا درسته تقدیم خواهر عزیزش کند . آدم باید دیوانه باشد که خودش کار کند و در خانه خرابه مستاجر باشد آنگاه حقوقش خرج اقساط اتومبیل شخصی خواهرشوهر شود . آدم باید دیوانه باشد که شب عیدی لباس تازه نداشته باشد و لباسی را که خواهرش هدیه داده از دستش بگیرند و دو دستی تقدیم مادرشان کنند . آدم باید هزار بار  دیوانه باش

د که این همه پخمه باشد . آدم باید دیوانه باشد و آدم باید دیوانه باشد . خدای من چقدر خسته ام از دست این آدم که اینقدر دیوانه است .

...

عزیزیم یاندی کؤنلوم   عزیز م  سوخت دلم

درده بولاندی کؤنلوم   به درد پیچید دلم

بیلدیر غصه ایچینده    سال گذشته در غم

بو ایل تالاندی کؤنلوم  امسال غارت شد دلم

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :