زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد . پوشیدمش . وای وای وای . ائله بیل خانیم وئریب کولفتینه ( گوئی خانم به کلفتش داده ) رنگ و رویش هم که رفته است . مهم نیست مادر طیبه هم چادر خودش را کوتاه کرده و به طیبه داده ، مادر لیلی هم از ملافه کهنه شان تکه ای بریده و برایش روبان مدرسه دوخته است . خوب باز هم جای شکرش باقیست که روبان و کفش من نو است . شب کفشهایم را از قوطیش درآوردم و تا صبح بغل کردم و توی رختخوابم باهاش خوابیدم . فکر کردم زندگی ، به یک شب لذت کفش نو داشتن می ارزد . طیبه از چادری که مادرش برایش آماده کرده خوشش نمی آید حق هم دارد . آخر این چادر رنگ و رویی ندارد . خوب است که مادرم دوست ندارد من با چادر به مدرسه بروم  . ان وقت وضع من بهتر از طیبه نمی شد . مادرم فکر می کند من دست و پاچلفتی هستم و نمی توانم همراه با کیف مددرسه ، چادر را نیز مرتب سر کنم و رویم را بگیرم .

 

فردا اول مهر ماه است و از سپری شدن دیروز سالها می گذرد . اگر اشتباه نکنم امروز سی و یکمین سالروز ورود  من به عالم معلمی است . آخرین  روز بیکاریم مصادف با اوایل آبان وهمراه با بدرقه دوستان و همکارانم بود . اگر چه به بازگشت دوباره امیدوار بودم اما گوئی قدمهای سنگین و آهسته ام که میلی به رفتن نداشت حرفی دیگر می زد . سالهای اول دوری از ایل و تبار و یار و دیار چه سخت گذشت . هر سال روز اول مهر ماه چشمانم را می بستم و همراه با دانش آموزان و معلمین در کوچه پس کوچه های شهر به راه می افتادم و وارد مدرسه ای می شدم . وقتی چشم باز می کردم و می دیدم آنچه که از جلو چشمم گذشت رویائی بیش نبود چقدر رنج می کشیدم . ترک دیار و بعد از آن بازنشستگی زودرس داغونم کرد . زندگی را پایان یافته می پنداشتم و هر روز صبح که بیدار می شدم چشم به شب داشتم . اما سرانجام توانستم گرد سالهای یاس را از دل و جانم بزدایم و دوباره از صفر شروع کنم و تا حدودی توانستم .

 

در سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان و معلمین آرزوی موفقیت می کنم .

 

 

 

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

 

اؤلسون او پیس کی یئرینه یاخجی سی گله جاخ ( هیچ بدی نمرد که خوبی جایش را بگیرد )

روزی روزگاری در آن زمانهای نه چندان دور و نه چندان نزدیک در ولایتی که بزرگترها برای فرزندان خود تصمیم می گرفتند و دخترشان را به عقد پسری درمی آوردند ویا برای پسرشان زن می گرفتند ، مردی زندگی می کرد . این مرد زنش را دوست نمی داشت . حالا معلوم نیست که آیا زن نیز چنین احساسی نسبت به او داشت یا نه ؟ که زیاد مهم نیست . خوب زن بود و در خانه آقاشوهر لقمه نانی داشت و سقفی هم بالای سرش بود . حالا از این سقف بر سرش خون و درد و آتش هم چکه می کرد ، باز مهم نبود . خوب بالاخره هر بدی هم داشت سقف بود دیگر . در آن ولایت طلاق دادن رسم نبود اما صیغه و هوو عمل زشتی نبود . به زن هم هیچ ربطی نداشت . آخر مگر زن صیغه یا هو جای زن اول را تنگ می کرد ؟ مگر سهم نان او را می خورد ؟

خلاصه کلام که مرد هرازگاهی زن را به باد کتک می گرفت که چرا زنده ای ؟ عجب جان سختی ! بمیر دیگر . من اگر جای تو بودم خودکشی می کردم . زن حرفی و جائی نداشت . می گفتند مرد است . هم نازت را می کشد و هم می زند . کجای این کار عیب است ؟

روزی از روزها زن بیمار شد و درگذشت . مرد مسرور از مرگ زن و رسیده به آرزوی دیرین ، برای شادی روح او فاتحه ای نیز نخواند و چهلم وی گذشته و نگذشته ، زنی دیگر اختیار کرد . مدتی گذشت و مادر پیرش متوجه شد که پسرش هر پنج شنبه قرآن به بغل از خانه بیرون می رود . بالاخره کنجکاو شده و نامبرده را تعقیب کرد  . دید که پسر سر قبر زن مرحومش نشسته و یاسین می خواند و پس از تمام شدن هر آیه ای می گوید : آرواد سنه چوخ بورجوم وار ، آرواد سنه چوخ بورجوم وار ( زن به تو خیلی بدهکارم ، زن به تو خیلی بدهکارم  )

...

خواستم بگویم زیتون جان چه آن زمان ، چه این زمان ، چه آن طرف دنیا ، چه این طرف دنیا ، چه قانون تصویب کنند ، چه قانون لغو کنند ، آسمان همین رنگ است . تازه برای آن دنیایمان هم خوابهائی دیده اند . می گویند اگر زن خیلی خوبی باشی و اهل بهشت شوی ، در آن دنیا هم قلمانهائی بسیار نیکو هدیه می گیری . می گویم : خدا امواتتان را بیامرزد ترجیح می دهم به جهنم روم حداقل آدمی به آتش خود می سوزد . باور کن زندگی بدون قلمان خیلی باصفا و آرام است .

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦

 اووته

در خانه سالمندان یکی از کارهای بسیار مهم ، غذا دادن به سالمندان است . غذا دادن به افرادی که توانائی حرکت دست و پای خود را از دست داده اند و چشم امیدشان به کارکنان سفیدپوشیست که در حال جنب و جوشند . هر ساعت یک بار بایستی به اتاقها سر زد و در نوشیدن آب کمکشان کرد . سالن طولانی با اتاقهای دو تختخوابه بیمارستان را یادم می آندازد .

 

متن کامل

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :