زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

در میان دوستان ، دوستی است که نامش تاتیانا است . تاتیانا زنی جوان و مادر چهار بچه قد و نیم قد است . این زن جوان و زیبا و بلوند و خوش قد و قامت بسیار تند خو و بد خلق و ناراضیست . گاهی اوقات از در که وارد می شود صدای کفشهایش « که از کوبیدن پاهایش به زمین بلند می شود » به فغانی دردناک شبیه است . صبح به خیر گفتنش به اعلان جنگ تن به تن می ماند . وقتی نگاه می کند گوئی با چشمانش به آدمی هزار فحش خواهر و مادر می دهد . دیروز صبح که وارد کلاس شد با خشم به من و پینار نگاهی انداخت . پینار گفت : الله الله نه قیجیقدیر بو قادین . خنده ام گرفت و پرسیدم : قیجیق یعنی چه ؟ 

متن کامل 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

زن متولد ماکو در بلاک اسپات

داغ فرزند

بچه که بودم بارها می دیدم که  پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم . خوب آدمی روزی به دنیا می آید و روزی دیگر از دنیا می رود . مثلن اگر فرزند زودتر بمیرد چه می شود . تا اینکه روزی از روزها  خبر تصادف و درگذشت« خلیل » یکی از اقوام نزدیکمان  را که تصادف کرده بود شنیدم . او تازه داماد وبرای مردن خیلی جوان بود . در مجلس عزایش چشم به چشمان مادرش دوخته بودم . چه ساکت و ناچار نشسته و میهمانان را تماشا می کرد . چقدر مظلوم و درمانده با نگاهش در فراق فرزند دلبندش خون می گریست . برای اولین بار درد را حس کردم . چشمان ناچار مادر آتش به دلم زد . او هرچند دقیقه یک بار نوحه سر می داد .

...

بالام گئتدی مرنده ( فرزندم به مرند رفت )

طوفان اولدو گلنده ( وقتی برمی گشت طوفان شد )

گؤزلریم آغلار قالدی ( چشمانم گریان ماند )

ائوه قئییتمییه نده ( هنگامی که به خانه برنگشت )

...

قاش گؤزو قارا اوغلوم ( پسر چشم و ابرو مشی ام )

باغریندا یارا اوغلوم ( در دلش زخم پسرم )

یاتدین توپراق آلتیندا ( زیر خاک خوابیدی )

اولدوم بیچارا اوغلوم ( بیچاره شدم پسرم )

....

بیشتر بایاتیهایش را برای اولین بار می شنیدم . گویا  او خود با سوز جگر می سرود . راست می گویند تا دلی نسوزد بایاتی سروده نمی شود .

مردم دسته دسته برای تسلیت گفتن به مادر داغدیده وارد اتاق می شدند . آن زمانها هنوز جوانمرگ شدن امری عادی به حساب نیامده بود .

به عیادت بیماری رفتم . جوانی که در بستر مرگ آخرین روزها و شاید آخرین ساعات و دقایق زندگی خود را می گذراند . پدر و مادر بالای سرش ایستاده بودند . چشمان مادر مرا یاد مادر خلیل انداخت . نگاههایش و سوز درونش آشنا بود . پدری که کم از مادر نداشت اما تلاش می کرد به زنش آرامش بدهد . دلداریش می داد که پزشک آزمایشی دیگر انجام داده و منتظر نتیجه اش است و گفته نباید زیاد ناامید شد . شیوه حرف زدنش دروغش را فریاد می زد . خود می گفت و خود پاسخ می داد که چه تلخ است بالای سر جگر گوشه ات بایستی و ذره ذره آب شدنش را ببینی و کاری از دستت برنیاید . اگر مشکلش دادن کلیه و قلب بود هدیه می کردم . چه دردناک است داریم درد کشیدن فرزندمان را می بینیم و کاری از دستمان برنمی آید . اگر چه دکتر گفته دیگر هیچ قرصی موثر نیست اما دیشب می خواستم قرص مسکن و خواب آور بدهم تا شب آرام بخوابد اما دهانش باز نشد . خدای من ، در آن اتاق عجب غوغائی بود .از در و دیوارمصیبت و غم می بارید . پلکهای جوان دیگر باز و بسته نمی شد .گوئی با رنگ پریده اش از پدر و مادر مضطربش خداحافظی می کرد . خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . تا صبح چهره تکیده جوان و چشمان مادر و صدای ملتمس پدر که با ورود دکتر و پرستار به التماس می افتاد از نظرم دور نشد .

چه کردم ؟ به جز دعا چه کاری از دستم برمی آید؟ فقط دعا کردم ، از خدا خواستم که هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبینند . برای شادی روح رفتگان دعا خواندم . برای مادران و پدرانی که به هر دلیلی فرزندان دلبندشان را از دست داده اند ، آرزوی صبر کردم . مادربزرگم می گفت : اگر روز جمعه سوره یاسین بخوانی و برای جوانان درگذشته هدیه کنی ، هر آیه شاخه گلی می شود و به دست آنها می رسد . سوره یاسین را خواندم و هدیه کردم . اما با خود گفتم اگر هر کلمه اش هم شاخه گلی شود و به دست جوانی برسد ، باز شاخه گل کم آورده ام . دیشب داشتم جوانان کشته شده را ، این گلهای پرپر را می شمردم . آخر از شماره خارجند .

روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد .

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦

بگذار بنویسم

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦

 

از اول صبحی که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن . چشم می گفت و دستی به مقنعه اش می کشید وهیچ نمی کرد . چند روزی از مدرسه گذشت تذکر من بی فایده بود . یک روز اول صبحی که حضور و غیاب می کردم باز چشمم به خیرداخانیم و موهایش افتاد . از جایم بلند شدم و در حالی که خشمگین بودم جلو رفتم و دست به طرف موهایش بردم . موهایش رامرتب کرده از جلوی چشمش عقب بردم . دخترک سرخ سرخ شد و من احساس کردم که گونه هایم آتش گرفته است از خجالت هم سرخ شدم ، هم سوختم . چشم چپ دخترک سفید بود و متوجه شدم که عمدی موهایش را روی چشمش می اندازد . در حالی که خیلی خیطی بالا آورده بودم ، آهسته گفتم : موهایت را مرتب کن . برگشتم و سر جایم نشستم . نمی دانم همکلاسیهایش در مورد رفتار من و عکس العمل او چه فکری کردند . دوستان نزدیکش گفتند خیردا خانم این طوری بهتر است وقتی موهایت را جمع می کنی بهت میاد . بیشتر اوقات بچه ها با معرفت تر از بزرگترها هستند .

روز بعد مادرش به مدرسه آمد و چون وقت نداشت تا زنگ تفریح در دفتر بنشیند و منتظر من باشد به او اجازه داده بودند که به کلاسم بیاید . در کلاس را زد و در را باز کردم و به محض دیدنش از کلاس بیرون آمدم و در را بستم . به ظاهر برای پرسیدن وضع درسی بچه اش آمده بود . اما من می دانستم که حرف دیگری دارد . گفت : دیروز خیرداخانیم در خانه خیلی گریه کرد دیگر نمی خواست به مدرسه بیاید . می گفت خانم معلم پیش بچه ها خرابم کرد همه دیدند که یک چشم من کور است . خیلی دلداریش دادم . گفتم : ببخشید من نمی دانستم . گفت : تقصیر شما نیست من می بایستی قبلن به شما موضوع را می گفتم . حالا کار خوبی کردید درسته که دیروز خیلی گریه کرد ، اما حالا موهایش را شانه زدم و اجازه داد سنجاق سر بزنم تا روی چشمهایش نیفتد . آخه میدانید خانم من شش دختر داشتم و این هفتمی را نمی خواستم . آخر میدانستم این هفتمی هم دختر خواهد شد . برای همین هم هر روز صبح روی زمین دراز می کشیدم و به بچه بزرگترم می گفتم به شکمم لگد بزند و روی شکمم بنشیند و بعضی وقتها هم یک چیز سنگین به دستش می دادم و توی شکمم می کوبید . امید داشتم که بچه سقط شود که نشد و به دنیا آمد . قابله روستایمان هم گفت : آن ضربه هائی که به شکمت وارد شده یکی به چشمش خورده و کورش کرده است . اما خوب چه کار می توانستم بکنم اتفاقیست که افتاده است . گفتم : اتفاق نیست بلکه ستم است . می بینید که این بچه چه می کشد . گفت : والله  چاره ای نداشتم . مادرم هم شش تا دختر داشت برای بچه هفتمی حامله بود پدرم گفته بود اگر این دفعه بچه دختر باشد هر دوتان را خانه پدرت می فرستم . بیچاره مادرم هم که مطمئن بود بچه هفتم هم دختر خواهد شد به هدف سقط جنین یک کاسه حنا را توی آب حل کرده و نوشیده بود . نگو که مقدار حنا زیاد بوده و دل و جگر و روده اش را تکه پاره کرده بود . هم خودش مرد و هم بچه ای که در شکمش بود . خوب چه کار کنم من هم ترسیدم حنا بنوشم ... و

در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود خواند :

کاش بو قیزی دوغمایایدیم  کاش این دختر را نمی زائیدم

گؤزو گیریان اولمایایدیم    کاش چشمانم گریان نمی شد

بئله بریان اولمایایدیم        کاش اینچنین بریان نمی شدم

کاشکی آرواد اولمایایدیم    کاشکی زن نمی شدم

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

به دعوت ارگون عزیز می نویسم .

 

اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود . آنچه که به خاطر می آورم ننه پیر و مهربان مدرسه ، پله های کهنه و باریک و خانم ناظم با خط کش بود که می گفتند هر کس شلوغی کند و یا خوب درس نخواند به وسیله خانم ناظم و خط کشش تنبیه خواهد شد .

 

از کلاس دوم ماه  مدرسه را به خاطر می آورم . معلم ما عوض شد و معلم دیگری آمد و گفت خانم معلم شما مرده و من جایش آمدم . نمیدانم این حرف تا چه حدی درست بود ؟ آیا در مقابل کنجکاوی بچه ها چنین جوابی داد یا به راستی خانم معلم قبلی ما مرده بود . همگی زدیم زیر گریه و خانم ناظم با خط کش وارد شد و آنرا روی میز کوبید و داد زد : خفه . همه خفه شدیم .

 

از کلاس سوم خانم معلم بداخلاق و ترش روئی را به خاطر می آورم که علاوه بر خط کش ، کاغذهائی همراه با سنجاق قفلی داخل کیف خود داشت . هر کسی خوب درس نمی خواند و یا تقصیری داشت علاوه برخط کش این کاغذها را با سنجاق قفلی بر پشت بچه ها می چسبانید و سر صف برایشان تنبل می کشید .

 

از کلاس چهارم معلمی بسیار بدخلق را به خاطر می آورم که او هم خط کش داشت و هم دستی محکم و سنگین که سیلی هائی دردناک به سر و صورت آدمی می کوبید . اما از او خاطره خوبی دارم که فراموش شدنی نیست و آن پیک ماهانه دانش آموز که به هر ترتیب شده به من می داد و می خواندم . از داستانهای شیرین پیکها چقدر لذت می بردم .

 

کلاس پنجم خاطره خاصی نداشت . اما کلاس ششم چقدر سخت بود . می گفتند که شماها بزرگ شده اید و سال دیگر به دبیرستان می روید . مادرم نیز سرقفلی جانم را به خانم معلم داده بود که گویا اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من یعنی تا دلت بخواد کتک بزن  که درس بخواند . ) خوب من « الف » را گفتم و شما « ه » را حدس بزنید .

 

زمانی که خود معلم شدم ، سعی می کردند بساط تنبیه را از مدارس برچینند . همکاران پیشکسوت در مورد تنبیه اختلاف نظر داشتند . عده ای عقیده داشتند که اگر دانش آموز از تنبیه نترسد درس نمی خواند و عده ای دیگر عقیده داشتند اگر دانش آموز بدون ترس و لرزسر کلاس بنشیند بهتر یاد می گیرد .

 

من نیز به رسم بازی وبلاکی باید دوستان را به بازی دعوت کنم . دلم نمی خواهد انتخاب کنم و فقط به پنج نفر اکتفا کنم . از مینو و نرگس وخاتونک و عمو اروند عموی عزیز وبلاکشهر واحمد سیف و شب تاب خانم وپریا و دیگر دوستان عزیزم و دانشجویان مشکین شهری و ماوی و بایقوش و آیدین و آیدا و شیطونک شاکی و محمد قربانزاده دعوت می کنم  که بنویسند .

 

....

 

یک خبر :

 

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦

 

آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .

 

کلاس سوم که رسیدم ، گفتند دیگر بزرگ شده ای و نه سالت تمام شده و باید هر روز تمام و کمال روزه بگیری و نمی توانی وقت ناهار افطار کنی . آن ایام روزه گرفتن برایم چقدر دشوار بود . وقتی مادرم فرنی را می پخت دهانم آب می افتاد . اما او می گفت : روزه دار واقعی نباید هر چه می بیند هوس کند . اگر نمی توانی تحمل کنی به آشپزخانه نیا . ناچار به اتاق می رفتم اما وقتی داداش بزرگه از اشپزخانه بیرون می آمد از شدت حسادتم می خواستم خفه اش کنم . با خود می گفتم این که از من بزرگتراست ، چرا روزه نمی گیرد ؟ مادربزرگم می گفت : او پسر است وتا پانزده سالگی برایش روزه گرفتن واجب نیست . وای که چقدر دلم می سوخت . روزی از روزها که گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود چند دانه خرما و یک استکان آب برداشتم و یواشکی به صندوقخانه که پنجره هم نداشت و تاریک بود رفتم و به خیال اینکه آنجا تاریک است و خدا در تاریکی من مرا نمی بیند ، روزه ام را با خیال راحت خوردم . بیرون که آمدم مادربزرگم استکان را دید و رازم برملا شد و نصیحتم کرد و فهمیدم که چشمان خدا هیچ وقت بسته نمی شود و تاریکی ها را هم می بیند .

 

کلاس هشتم به بعد دیگر به روزه و ماه رمضان عادت کرده بودم . هر گاه که ماه رمضان مصادف با فصل پائیز می شد ، ما هم وسط ظهر در مدرسه می ماندیم و گوشه ای از حیاط مدرسه که آفتابی و مناسب بود روزنامه ها را پهن کرده می نشستیم و پاهایمان را دراز می کردیم . بازار قلاب بافی و بگو بخند داغ بود . هیچوقت وسط ظهر در مدرسه نماز نمی خواندیم چون ملای محله مان گفته بود که این مدرسه زمانی قبرستان بود و داخل قبرستان نماز باطل است . پس ما هم با خیال راحت به صحبت و خنده و قلاب بافی سرگرم می شدیم . یادش به خیر چه شالها و دستکشها و کلاههائی بافتیم . گاهی وقتها طیبه برایمان آواز می خواند و ما هم با او همصدا می شدیم .

 

...

 

آیاغین قوی کرپیجه پاهاتو روی آجر بگذار

 

دوواردان آش گل بیزه  از دیوار بگذر و به خانه ما بیا

 

گونون او گون اولایدی منیجه  آرزو می کنم روزی بشود منیژه

 

گلین گه لئیدین بیزه که به خانه مان عروسمی آمدی

 

...

 

تنبی ده قوناق وار  در اتاق میهمانی میهمان است

 

ایستیکاندا عراق وار داخل استکان عرق سگی است

 

گتیر باشین دارییم منیجه بیا سرت را شانه کنم منیژه

 

منده قیزیل دراخ وار من شانه طلائی دارم

 

...

 

کلاس دهم و یازدهم دیگر ماه رمضان مصادف با تابستانهای طولانی و گرم بود و مسجد محله پاتوق ما دخترهای همسایه بود بعد از نماز هم همگی در خانه دختر همسایه مان جمع می شدیم و تا نزدیکیهای غروب به صحبت و بگو و بخند می گذشت . مادرانمان اعتراضی نمی کردند چون در خانه دختر همسایه مان فرزند پسر وجود نداشت و هفت خواهر بودند . و پدرشان از صبح تا غروب سر کار بود . این چنین بود که گرسنگی و تشنگی روزهای طولانی ماه رمضان را تحمل می کردیم .

 

یاد آن روزها به خیر که به هر بهانه ای می خندیدیم . از صحبت و معاشرت با همدیگر لذت می بردیم . قهر و آشتی کردنمان چقدر با مزه بود . اکنون چقدر کم حوصله و کم طاقت شده ایم . این روزها بایستی عطیه خانم هم صحبت همدم من می شد . افسوس که هر وقت او را داخل اتوبوس می بینم درست مثل اینکه جین دمیر گؤروب ( گوئی جن آهن دیده ) فرار را بر قرار ترجیح می دهم . من و او با هم هیچ پدرکشتگی نداریم . ده ده مالیمیز دا شریک دئییل ( مال پدریمان نیز شریک نیست. ) امروز اینجا هوا سرد بود و اوشال را بر گردنم دید و قاه قاه خندید که اوا خدا مرگم بده روزه ای ؟ تو جون به جونت کنند همون دهاتی هستی که هستی . دلم می خواست بگویم آری ما دهاتی هستیم و با این حال و روزی که داریم دهاتی باقی خواهیم ماند . حتی اگر در مدرن ترین شهر دنیا زندگی کنیم . زیرا هنوز یاد نگرفته ایم حرمت همدیگر را نگاه داریم . یاد نگرفته ایم دل همدیگر را نشکنیم . در این کشوری که هر کسی آزادی فردی دارد  ، سعی می کنیم این حداقل را نیز از او دریغ کنیم . شاید دیرزمانیست که آموخته و عادت کرده ایم به روشهای مختلف مخل آزادی و آرامش روحی همدیگر شویم . آخر ما چه کار با روزه بودن و روزه نبودن همدیگر داریم ؟ بقدری مشکلات داریم ، بقدری کارهای عقب افتاده داریم که فرصتی برای فکر کردن به زندگی دیگران نداریم . اما طبق عادت همیشگیم ایستگاه بعدی پیاده شدم و نیم ساعت دیر سر کلاس رفتم . ساکت و بدون اینکه توضیحی بدهم سر جایم نشستم .

 

 

 

   وبلاک من در بلاک اسپات 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :