زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦

می گویند مادربزرگ مرحومم در عنفوان جوانی  درگذشت . پدربزرگ بعد از او به فکر مادری برای بچه های قد و نیم قدش افتاد . او به دنبال زن نازا می گشت . حالا برای خودش هم دلایلی داشت نمی دانم . اما باز می گویند که تعداد بچه هایش را کافی می دانست و نمی خواست زنی دیگر بیاید و بچه ای بزاید و خانه اش دو رگه شود . خلاصه گشت و گشت اورقیه آنا را پیدا کرد و با او ازدواج کرد . اورقیه آنا بیوه زن پیری بود که سه بار ازدواج کرده واز قرار معلوم پدربزرگ ما شوهر چهارمش بود . اورقیه آنا باور داشت که چون روز سیزده بدر به دنیا آمده است زنی بدشانس و بد اقبال است . مردم به شوخی می گفتند او باید سر سیزده شوهر را بخورد تا عمر خودش تمام شود . اما بد اقبالی او از روز تولدش نبود بلکه نازائیش بود .  شوهر اولش جوانمرگ شده بود شوهر دوم و سوم به دلیل نازائیش طلاقش داده بودند . مرحوم دل خونی از بازگشت مکرر به خانه پدرش داشت . خودش را گناهکار نمی دانست از فلک و اقبال خود شکوه داشت . گاهی اوقات از شوهرانش صحبت می کرد یکی مهربان بود ، آن دیگری بداخلاق بود ، سومی کتک می زد . می گفت : همان طور که مرا شوهر دادند برای آنها نیز زن گرفتند . من هر چهار همسرم را شب عروسی دیدم . از مرحوم شوهر اول هیچ خوشم نیامد و وجودش را تحمل کردم خدا می داند او هم از من خوشش آمده بود یا به اجبار پدرش تا دم مرگ مجبور به زندگی با من شد .

اورقیه آنا تا درگذشت پدربزرگم با او زندگی کرد . اگر چه فرزندی نداشت اما برای خودش مادرشوهری بود و کلید آشپزخانه وعروس و نوه هائی داشت و احساس رضایت می کرد و در بین فرزندان ناتنی اش پدر و مادرم را از همه بیشتر دوست داشت .بعد از درگذشت پدربزرگ ، همراه ما به تبریز آمد . او دیگرخیلی پیر شده بود و پدر و مادر و برادرش درگذشته بودند . بجز برادرزاده هایش کسی را نداشت . یادش به خیر چه قصه های قشنگی تعریف می کرد . در بین قصه هایش ملک محمد و زمرد قوشو ، را خیلی دوست داشتم . گاهی اوقات که زیادی شلوغی می کردم ، از اوگوبولوخ می ترسیدم . آخر اوگوبولوخ بچه های شلوغ و بد را تنبیه می کرد و به بچه های خوب پاداش می داد .

به تبریز که کوچ کردیم با دائی پدرم که او نیز پیرمردی بود و بعد از درگذشت زنش ازدواج نکرده بود همسایه شدیم . دائی پدر، بیشتر اوقات میهمان ما بود و از خوردن غذاهای سنتی اورقیه آنا بسیار لذت می برد . رفت و آمد او به خانه ما هر روز بیشتر و بیشتر می شد . او خانه بزرگی داشت و دورتا دور خانه اتاق بود و مثل خانه قمر خانم هر اتاق را به یکی اجاره داده بود و زندگی می گذرانید . روزها و ماهها گذشت و تعریف و توصیف از غذاهای اورقیه آنا تبدیل به تعریف و توصیف از لطافت دستها و زیبائی چشمها تبدیل شد . حالا دیگر وقتی دائی به خانه ما می آمد یک شاخه گل یا غنچه تر و تازه ای از باغچه حیاطش می چید و تقدیم اورقیه آنا می کرد و برایش دعا می خواند که این دستهای هنرمندت درد نبیند که این شاخه گل را تقدیم دستهای ظریفت می کنم . اورقیه آنا نیز با عشوه و ناز خودش جواب می داد و تشکر می کرد . بالاخره روزی از روزها دائی کت شلوار نویش را پوشید ، عطر مشهدش را زد ، عصایش را به دست گرفت و برای خواستگاری اورقیه آنا به خانه مان آمد . آمدن او و درخواست ازدواجش پدرم را خشمگین کرد . یعنی چه پیرمرد از سن و سالش خجالت نمی کشد . دوستان اورقیه آنا را نصیحت کردند که تو دیگر دختر هفده ساله نیستی که عاشق شوی . یک پایت لب گور است . می گفتند : هشتاد یاشیندا دامبرئی چالما ( سر پیری و معرکه گیری ) اما گوش دل او فقط صدای دلش را می شنید . او می خواست آخرین سالهای عمرش را کنار مرد محبوبش بگذراند . او از شنیدن نوای عاشقانه دائی از زندگی لذت می برد و همراه او زمزمه می کرد :

...

قاشی قارا دیلبریم/ دلبر سیه چشمم

گؤزو شهلا دیلبریم / دلبر شهلا چشمم

گل رحم ائیله ، قلبیمه / بیا رحم کن ، بر دلم

وورما یارا دیلبریم / زخم نزن دلبرم

...

بایاتیلار باشلاندی / دوبیتی ها شروع شدند

عشق اوره کده جوشلاندی / عشق در دلها جوشید

دوسلارا خبر وئرین / به دوستان خبر دهید

منیم تویوم باشلاندی / عروسی من شروع شد

...

می گفت : مگر خدا مرد را آفریده که همه اش داد بکشد و کتک بزند و فحش بدهد ؟ پیری این مرد را نگاه نکنید ببینید چه دل لطیفی دارد . او محبت و نوازش سرش می شود غیرت و مردی را فقط در زور گفتن نمی داند . هر وقت می آید از حیاط باغچه اش برایم یک شاخه گل می چیند و می آورد . برایم بایاتی می خواند . مگر من حق ندارم آخر عمرم هم که شده از مهر و لطف مرد محبویم لذت ببرم و احساس آرامش کنم ؟

بالاخره هم این حق را به خودش داد و به مرد محبوبش جواب مثبت دارد و به محضر رفتند . صیغه عقد جاری شد و با هم مدتی هر چند کوتاه عاشقانه زندگی کردند .

روحش شاد و به قول خودش که در آخر قصه هایش می گفت : گویدن اوچ آلما دوشدو ، بیری ناغیل دییه نه یئتیشدی ، بیری منه یئتیشدی ، بیرینی ده دیلیم ائله دیم قولاق آسانلارا بیر دیلیم وئردیم .

از آسمان سه تا سیب افتاد یکی به قصه گو رسید ، دومی به من رسید ، سومی را قاچ کردم و به هر یک از شنوندگان قصه یک قاچ دادم .

 بلاک اسپات

وبلاک بدون فیلتر

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦

کبوتر با کبوتر باز با باز

کند همجنس با همجنس پرواز

تایلی تایین تاپماسا ، یاماندی حالی گونو

داشتم در این عالم وبگردی می کردم که به رسیدم . یک عالمه شعر و قصه و ترانه و بیوگرافی خوانندگان آذربایجانی و فیلمها رسیدم . به قسمت حکایتها که سر زدم بی اختیار یاد اورقیه آنا ( مادربزرگ رقیه ) افتادم . مرحوم اورقیه آنا منبع قصه و بایاتی و ضرب المثل بود . در بین حکایتها به ضرب المثلی رسیدم که از اورقیه آنا هم طوری دیگر شنیده بودم . در این پست این حکایت از او را که در آذر اورگ خواندم می نویسم  و در پست بعدی سرگذشت و قصه عشقش را خواهم نوشت .

می گویند روزی روزگاری در جنگلی بزرگ ، موشی با قورباغه ای دوست بود . دوستی آنها بسیار عمیق بود . موش هر روز کنار برکه می آمد و آواز دلنشین غور غور قورباغه را گوش می کرد و با عشوه و طنازی فراوان می رقصید . هر چه اطرافیان به این دو تذکر می دادند که آخر دوستی موش و قورباغه دیگر چه صیغه ای است ؟ هیچ کدام گوش شنوا نداشتند . روزی که همدیگر را نمی دیدند از غصه دق می کردند . تا این که یک روز موش به قورباغه گفت : قورباغه جان الهی فدای آواز خوشت شوم ، ای به قربان حنجره طلائی و دهان غنچه ات ، ای من به قربان چشمان شهلایت ،آخر من وقتی دلم برایت تنگ می شود و نمی توانم پیدایت کنم از غصه بیمار می شوم .  قورباغه جواب داد : الهی که من فدای قد و قامت رشیدت ، ای من به قربان دم ابریشمی ات . من نیز وقتی تو را نمی بینم حال و احوالم خراب می شود . چاره ای بیندیش تا از نعمت دیدار هم محروم نشویم .هر دو به فکر فرو رفتند و یکباره موش گفت : راه حل را پیدا کردم اگر موافق باشی می روم و طنابی دراز پیدا می کنم و یک سرش را به پای تو و سر دیگرش را به پای خودم می بندم . آن وقت هر وقت دلمان برای همدیگر تنگ شد طناب را می کشیم و به هم می رسیم . قورباغه فکر موش را پسندید . موش رفت و طنابی دراز آورد و یک سرش را به پای خودش و سر دیگرش را به پای قورباغه بست و به این ترتیب مدتی گذشت . صبح یک روزی موش با آفتابه حیاط خانه اش را آب پاشید و جارو را برداشت و مشغول جارو کردن حیاط خانه اش شد . ازقضای روزگاز پرنده ای که برای یافتن غذا به بچه هایش از لانه بیرون آمده بود ، موش را دید و از آن بالا خیز برداشت و موش بیچاره را به چنگال گرفت و به طرف لانه اش به پرواز درآمد همزمان با دور شدن پرنده قورباغه که یک پایش با طناب به پای موش بسته شده بود نیز به آسمان بلند شد . پرواز قورباغه توجه دیگر حیوانات جنگل را به خود جلب کرد همه  او را به همدیگر نشان می دادند ومی گفتند : همه جورش را دیده بودیم و پرواز قورباغه را ندیده بودیم . طوطی که بالای درخت نشسته بود قاه قاه خندید و با صدای بلند پرسید : آهای قورباغه وسط آسمان چه می کنی نکند هوس کرده ای صبحانه بچه های خانم پرنده بشوی .

قورباغه گفت : تایلی تایین تاپماسا پیس اولار آخیر گونو .قورباغا سیچانا تای اولسا من گونه قالار آخیری

هر کسی با همجنس خود دوست نشود آخرش بد می شود ، قورباغه که همجنس موش شد به روز من می افتد آخرش

وبلاک من در بلاک اسپات

وبلاک بدون فیلتر

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

نادیا انجمن زن جوان افغانی ، دو سال پیش آبان ماه 1384 ساده و بی صدا ، با فریادهای خفه شده در گلویش ، زیر مشت و لگد شوهرش لت و پار شد . او هنگام کشته شدن 25 سال داشت . سرگذشت او را در همین دو سطر نوشتم و دیگر چه بنویسم .

...

ای قصه های تلخ

عمریست دفتر دل ما خانه شماست

ای چشمهای غمزده ، این گونه های زرد

آثار شوم عادت خصمانه شماست

*

ای شاخه های غم

صد نوبهار امید و صد مهرگان گذشت

بس غنچه ها که داغ به دل از جهان گذشت

صد راه بسته واشد و صد کاروان گذشت

فرعون مرد و قصه نمرودیان گذشت

اما شما هنوز چنان سبز و تازه اید

گوئی ز بطن باغچه امروز زاده اید

*

ای شعله های یاس

یک روز از دیار دل ما سفر کنید

تنها نه قلب ماست سزاوار سوختن

یک بار هم به خانه دیگر گذر کنید

*

ای قصه های تلخ

جانها به لب رسیده ز مهمانی شما

زنهار ، جستجوگر مسکن اگر نه اید

فرداست کز خرابه غمپاره روزگار

ما رخت بسته ایم و شما زار و بی پناه

در برزخ زمان

بی خانه مانده اید

بقیه برگزیده اشعار نادیا انجمن در اینجا

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

گؤزل دختری ساکت و کم حرف و گوشه گیر بود . به ندرت شلوغی و دعوا می کرد . روی هم رفته توی لاک خودش بود و کاری به کار کسی نداشت . بی سر و صدا درسش را می خواند . یک سال هم دیرتر به مدرسه اش فرستاده بودند . چون پدربزرگش فکر می کرد دختر درس بخواند یا نخواند بالاخره باید به خانه شوهر برود و شوهرداری و بچه داری بکند . 

متن کامل 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

درد دلی دوستانه با مامان ها

و شاید

یک انشای بی مزه

متن کامل 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦

چند روز پیش میهمانی از ایران داشتم . الماس دختر جوانی است که حدود سی و چند سال سن دارد و در یکی از ادارات کارمند است و چون با پدرومادرش زندگی می کند از نطر مادی و معنوی زندگی آرام و مرتبی دارد . یک ماه مرخصی گرفته و به قصد آشنائی بیشتر با نامزدش به آلمان سفر کرده ، برای صرف ناهار میهمان من بود . دوستان دیگری نیز آمده بودند و دور هم جمع شده بودیم . سر میز ناهار متوجه شدم که الماس انگشتری نامزدی به انگشت ندارد . پرسیدم : انگشتر نامزدیت کو ؟ جواب داد : به یداله پس دادم . 

متن کامل 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت

«  قیصر امین پور »

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦

من و غربت

با خودم قرار گذاشته بودم که من نیز مثل دیگر وبلاک نویسان در وصف وطن بنویسم . اما مدتهاست تا سخنی و تصویری از وطن می بینم ، کلمه سنگین غربت در ذهنم نقش می بندد و تلخیهای سالهای اول غربت نشینی ، اوقات شیرینم را تلخ می کند . در وصف وطن عاجزم . در وصف آنجا که برایم سرشار از خاطرات خوش و ناخوش زندگیست، آنجا که دل کندنم بسیار سخت بود ، ناتوانم . زیتون جان من نیزهمراه شاعرمی گویم « ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم » .

متن کامل

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦

حکایت دخترکی که نذر شد

متن حکایت 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :