زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

 

 

 

 

شب یلدا و عید قربان مبارک

 

 

حدود سی و چند سالیست که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد . چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است . 

متن کامل

 

 

 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

یکی از دوستان ما زنی لهستانی به نام لودیا است . به مناسبت جشن هالوین کیک کدو تنبل پخته بود و دور هم جمع شده و کیک و قهوه می خوردیم . یاد زمانهای یک کمی قدیم افتادم . پائیز که می شد ، مادر و خاله و زن همسایه و...با هم به مغازه حاج حسین سبزی فروش می رفتند و یک عالمه کدو تنبل می خریدند . حیاط را جارو می کردند و گلیمی روی کاشیهای حیاط پهن می کردند و بعد می نشستند و صحبت کنان ، کدوها را تمیز می کردند و بعد قطعه قطعه کرده و با قالبهای شیرینی پزی به شکلهای مختلف خرد می کردند . سپس داخل آب آهک خیس می کردند و صبح روز بعد هم آنقدر آب این کدوها را عوض می کردند تا مطمئن شوند دیگر آهکی داخل کدوها نمانده و است . 

متن کامل

 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

اورقیه آنا بعد از دیدن فیلم مشهدی عباد گاهی این چنین می خواند :

 

مشهدی عباد دود ائله دی / مشهدی عباد توفان به پا کرد

 

اوغلان قیزا گؤز ائله دی / پسر به دختر چشمک زد

 

اوغلاندا تقصیر یوخویدو / پسر تقصیری نداشت

 

هر نه ائله دی قیز ائله دی / هر گناهی که کرد دختر کرد

 

بعد می گفت : خوب اول پسر چشمک زد ، اول پسر دل دختر را برد ، پس چرا همه گناهها بر گردن دختر افتاد ؟

 

سپس به خودش جواب می داد : اگر دختر رویش را قشنگ می گرفت و پسر نمی توانست چشم و ابروی او را ببیند ، اگر دختر به پسر نگاه نمی کرد و طنازی نمی کرد ، پسر هم به او چشمک نمی زد و فساد عالم را نمی گرفت .

 

سرانجام خودش را قانع می کرد و می گفت : اورقیه تو زنی و زن ناقص العقل است و هیچ نمی داند. بنشین سر جایت و زیاد حرف نزن . می گویم کاش آدم می توانست خودش شکمش را بشکافد و دنده هایش را بشمارد . آن وقت معلوم می شود که دنده هایش کم یا زیاد است . اصلن فرض کنیم که دنده های من کمتر از دنده های مرد است این چه ربطی به عقل و هوشم دارد؟ 

 

...

متن کامل

 

 

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦

آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :

یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما

( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )

متن کامل

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦

پتک : ( په ته ک ) کندوی عسل

پتک زنی میانسال از ترکیه است . او متاهل و سه فرزند جوان دارد که هر کدام سرو سامانی گرفته اند و زندگی مستقلی دارند . پتک زنی سخت کوش است و دوست دارد از هر فرصتی برای رسیدن به هدف و آرزویش استفاده کند . گاهی سر از کلاسهای آموزش زبان درمی آورد و زمانی کاری پیدا کرده و با انرژی فراوان مشغول به کار می شود . آقاشوهرش بسیار جوان تر از اوست . آنها حدود هفده سال و یا بیشتر است که به این غربتستان کوچ کرده اند . صدای خوشی دارد وهنگام فراغت ترانه های زیبائی را زمزمه می کند . صدایش را دوست دارم و با جان و دل گوش می کنم . آخرین ترانه ای که برایم خواند خیلی غمگین بود و موجب شد درد دلش باز شود و برایم از علت کوچشان و سرگذشتش حرف بزند . گفت :

اهل شهرستان کوچکی در ترکیه هستم . شوهرم دادند . سه بچه قد و نیم قد داشتم که شوهر جوانم درگذشت و سیاه لچک شدم . بعد از تمام شدن عزا و چهلم و عده ، خانواده شوهر به آین فکر افتادند که مرا در خانه شان به عنوان یادگار پسرشان نگاه دارند . تا هم بچه ها کنار مادر باشند و هم به قول خودشان دودمان پسر درگذشته از هم نپاشد . آنگاه نشستند و با هم مشورت کردند . اؤزلری بیچیب اؤزلری تیکدیلر ( خودشان بریدند و خودشان دوختند .) و نصمیم گرفتند که مرا به عقد برادر شوهرم « ادنان » که نوجوانی بیش نبود و هنوز به سربازی نرفته بود دربیاورند . نه من و نه برادرشوهرم ، هیچکدام موافق با این تصمیم آنها نبودیم . هیچ یک از ما جرات اعتراض نداشتیم . تصمیم را بزرگترها گرفته بودند و ما هم باید اطاعت می کردیم . ما به این عرف و رسم تؤره می گوئیم . بزرگترهایمان می گویند تؤره نی چئینه مه ک اولماز ( نمی توان عرف را زیر پا گذاشت ) قبل از عقد به همدیگر دل و جرات دادیم که با مادرشوهر حرف بزنیم و فکر خود را بگوئیم . البته من باز جرات حرف زدن پیدا نکردم و ادنان هرچه به مادرش خواهش و التماس و زاری کرد ، به گوش مادر که نرفت هیچ بلکه زن خشمگین هم شد که تو  چطور جرات می کنی آداب و رسوم بزرگان ما را زیر پا بگذاری ؟ اگر پدرت بشنود برایت گران تمام می شود .

پرسیدم : اگر پدرشوهرت می شنید چه می شد . گفت : خوب پسرش را می زد و اگر مقاومت می کرد او را می کشت . گفتم : مگر کشتن اینقدر ساده است ؟ گفت : از این هم ساده تر است . هنوز در میان مردم ما کسانی هستند که تؤره را آنقدر مهم می دانند که وصیت می کنند اسلحه به دست می گیرند و خواهر و مادر و برادر یا یکی دیگر از عزیزان خود را می کشند و به زندان و اعدام می روند و می گویند آبرویمان را تمیز کردیم .

دیگر چه بگویم تازه مادرشوهرم پسرش را دلداری هم می داد که ببین زن جوان و زیبائی است . ماشالله دست و پایش درست و عقلش سر جایش است و خدا را شکر هم پسر و هم دختر می زاید . بیچاره ادنان التماس می کرد و می گفت : چگونه می توانم با زنی زندگی زناشوئی آغاز کنم که برادر جوانمرگم دوستش داشت . اما گوش کسی بدهکار این حرفها نبود و سرانجام عقد را خواندند و ما زن و شوهر شدیم . شوهرم بعد از تمام شدن خدمت سربازی تصمیم گرفت ولایت را ترک کند و با هم به این غربتستان آمدیم واکنون هر کدام زندگی مستقل و جداگانه ای داریم . اگر چه غم غربت سخت است . اما اینجا امنیت داریم از آداب و رسوم درست و نادرست دوریم . هر کدام در شهری دیگر زندگی می کنیم و او مخفیانه ازدواج کرده و زندگی خودش را دارد . اما من یک باراز خانواده ام خواستم اجازه بدهند طلاق بگیرم که پدر و برادرهایم به شدت مخالفت کردند که درعرف ما طلاق آن هم به خواست زن وجود ندارد و چنین زنی لکه ننگ است و باید تمیز شود .

این آداب و رسوم به زنی گرفتن مطلقه برادر مرحوم آن زمانها در ولایات ما نیز مرسوم بود و حالا نیز شاید به شکل کم رنگ مرسوم است .

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦

قبل از شروع قصه : دانشجویان عزیز هر جا که هستید موفق و آزاد و سربلند باشید . دعای خیر پدران و مادرن به همراهتان ، خدا پشت و پناهتان .

...

می گویند روزی روزگاری در یک جنگلی ، روباهی با ماری همسایه بود . این دو با هم رفاقت و سلام و علیکی نداشتند . زیرا که روباه از مار می ترسید و هر وقت او را بیرون از لانه می دید ، به سرعت به لانه خودش پناه می برد و در را چفت و بست می کرد . مدتی گذشت و یک روز آفتابی و گرم ، مار از لانه بیرون آمد و در خانه روباه را زد و گفت : همسایه بیا بیرون کارت دارم . روباه از پشت در جواب داد که همسایه هر حرفی داری از پشت در بگو و برو . اما مار دست بردار نبود و با پافشاری هرچه تمام روباه را از راه بدر کردو روباه در را باز کرده بیرون آمد . مار گفت : ما همسایه ایم و در عالم همسایگی درست نیست که از احوال همدیگر بی خبر باشیم . بیا و دوست شویم . روباه جواب داد : نه داداش من دوستی با مار آخر و عاقبت خوشی ندارد . خلاصه مار باز هم با زبان چرب و نرم دل روباه را به دست آورد و با او دوست شد و به میمنت آغاز این دوستی ، پیشنهاد کرد که کنار رودخانه بروند و قدم بزنند و از هوای خوب لذت ببرند . روباه در حالی که هنوز اعتمادی به مار نداشت و از او می ترسید ، همراه او به راه افتاد . کمی کنار رودخانه قدم زدند و مار گفت : آن سوی رودخانه تماشائی و قشنگتر از این طرف است بیا آن طرف را نیز بگردیم . روباه قبول کرد و مار دوباره گفت : می دانی که من نمی توانم داخل آب بروم ، پا ندارم و غرق می شوم . بیا جلو به گردنت بپیچم و آن طرف رودخانه از گردنت باز می شوم . روباه قبول کرد و تا مار به گردنش پیچید ، مار گفت : حالا روباه جان خودت بگو چه طوری نیشت بزنم که  زیادی کبود نشوی که گرسنه ام و باید نوش جانت کنم . روباه هر چه خواهش و التماس کرد که خودت گفتی ما همسایه ایم و دوستیم و .... به خرج مار نرفت و جواب داد : وقتی آن حرفها را زدم گرسنه نبودم . روباه که چاره ای ندید گفت : همسایه جان من خود از دنیا سیر شده ام و می خواستم خودکشی کنم اما جرات نمی کردم . حالا که تو داری این لطف را در حق من می کنی این وظیفه من است که از تو تشکر کنم و گوشتم هم نوش جانت . اما در عالم همسایگی و دوستی این خوب نیست که تشکر نکنم و ازت خداحافظی نکنم . اجازه بده بر گونه هایت بوسه زنم و خداحافظی کنم . مار قبول کرد و تا صورتش را به طرف روباه آورد روباه گلوی مار را گرفته و به سختی فشار داد تا مار جان داد و از گلوی او باز شد .

اقتباس از آذر اورگ . اورقیه آنا

....

یک خبر رویائی : ما شش نفر 43 میلیون یورو برنده نشدیم .

یک خبر خوب و غیر منتظره : بالاخره پس از 15 روز نامه ارسالی من به مقصد رسید و کلی خوشحال شدم . چون مدارک مهمی را پست کرده بودم و هر کسی که می شنید با تعجب می گفت : دیوانه شده ای ؟

 

آدرس بلاک اسپات

 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦

لوتو و رویاهای ما

با دوستان دور هم جمع شده و در مورد لوتو صحبت کردیم . اول تصمیم گرفتیم هر کدام جداگانه بازی کنیم ، اما پنبه گفت : اگر یکی از ما برنده شود ، با دیدن آن همه پول خدای ناکرده ذوق زده شده و سکته می کند و جوانمرگ می شود . یک نفر آن همه پول را چگونه می تواند تنهائی خرج کند . حالش را می زند . پس از مشورت فراوان گفتیم بیائید دسته جمعی بازی کنیم . اول پنج نفر بودیم که اقا معلم نیز خواست شریک شود . خلاصه شش نفر شدیم .  اگر برنده شویم به هر کدام از ما حدود شش میلیون یوروی آلمان می رسد . آن وقت شش میلیونر به جمع ثروتمندان جهان افزوده می شود . لودیا گفت : سالهاسی سال است که غربت نشینم . پول را برمی دارم و به لهستان برمی گردم و یک خانه بزرگ با بوتیکی شیک و گران قیمت می خرم و آخر عمری خودم آقا و نوکر خودم می شوم . شنبه گفت : پول را به ترکیه می برم و آنجا سرمایه گذاری می کنم . پینار گفت : با همه پول برای خودم یک عالمه جواهر می خرم . آقا معلم هم می خواهد کتابخانه ای بزرگ درست کند و از کل کتابهای آلمانی کلکسیون بی نظیری بسازد . تا از من پرسیدند که می خواهی با این پول چه کنی ؟ فوری به یاد بسته پستی ام افتادم که دوازده روز پیش به ایران پست کرده ام و هنوز به مقصد نرسیده است . گفتم اول از همه یک مبلغ قابل توجهی به حساب ( د – اچ – ال ) آلمان می ریزم تا به عنوان ذخیره بماند وهروقت بخواهم نامه ای پست کنم دیگر فکر هزینه اش را نکنم .  با بقیه اش هم نمی دانم چه کنم . به حساب بانکی ام واریز می کنم تا هم آنجا امن است و تا تصمیم گیری ، بهره اش را هم می گیرم و خیلی هم خوش به حالم می شود .

در ولایت ما به این رویاها می گویند :

به ی منی آلدی ، اؤپمه یی قالدی  ( داماد عروس را نگرفته ، عروس به فکر بوسه است .) 

وبلاک در بلاک اسپات

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦

حکایت شتر و موش

 

صبح یک روز آفتابی ، شتر از خواب بیدار شده و به طرف رودخانه رفت . حیوانات جنگل با دیدن او شروع به خنده و تمسخر کردند .

خرگوش گفت : گوشهای درازش را ببین . میمون گفت : جست و خیزش را تماشا کن .آن یکی  بر کوهانش خندید .دیگری پلکهایش را به رفیقش نشان داد . در این میان موش از فرصت استفاده کرد و خواست خودی نشان دهد . فوری جلو دوید و افسار رها شده شتر را در دست گرفت و جلو افتاد و در حالی که معایب او را برمی شمرد همراهش به راه افتاد . شتر بی اعتنا به حرفهای این و آن ، سرش را پائین انداخته و به راهش ادامه داد . بعد از دقایقی به رودخانه رسیدند . موش  کنار رودخانه ایستاد و به شتر امر کرد و گفت : برو جلو . شتر گفت : نه قربان اول شما بفرمائید . پس از دقایقی تعارف موش گفت : آخر عمق این رودخانه زیاد است . شتر فوری داخل رودخانه رفت و گفت : ببین عمق رودخانه زیاد نیست . آب تا زانوهای من می رسد .موش جواب داد : آخر بی انصاف آبی که تا زانوی تو برسد صدتا موش همچون مرا با خود می برد و غرق می کند .

شتر در جوابش گفت :

تو مری با همچو خود موشان بکن

با شتر مر موش را نبود سخن

 « مولانا »

ما می گوئیم : سیچان قارداش ، قاش گئت اؤز قاپیزدا اوینا بالامسان .

این حکایت را در کتاب مثنوی معنوی خواندم . یکی از حکایتهای زیبای مولاناست .

حکایتها در بلاک اسپات

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

معجز شبستری شاعر آذربایجانی ( تولد 1253 هجری خورشیدی – وفات 1313 هجری شمسی ) شاعر ضنزپرداز و روشنفکر زمان خود ، اشعار زیادی در انتقاد از اوضاع زنان و جهل و تعصب مردم از او به یادگار مانده است . 

متن کامل

در بلاک اسپات

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

می گویند روزی روزگاری لقمان حکیم با شاگردش با سفر رفتند. در سر راه خود به شهری رسیدند . اتاقی گرفتند چون خسته و گرسنه بودند ، حکیم شاگردش را به بازار فرستاد تا نان و پنیری و ..و .. بخرد . شاگرد لقمان به نانوائی رفت نانی خرید و تا قیمت را پرسید نانوائی گفت ( مثلن ) : یک شاهی . شاگرد نان را خرید و به دکان بقال رفت و از بقال ماست و کره و شور و عسل خرید . قیمت را که پرسید بقال گفت : قیمت هر کدام یک شاهی است . شاگرد پول را پرداخت کرد و با خوشحالی پیش حکیم برگشت و گفت : چه شهر خوبی ! ارزانی و فراوانی ! لقمان حکیم گفت : باید هرچه زودتر از این شهر برویم . بیر یئرده کی شورنان بالین فرقینی بیلمه دیلر اوردا قالمارام ( در جائی که تفاوت بین عسل و شور را نمی دانند ، نمی مانم . ) اما شاگرد پافشاری کرد که چند روزی بمانیم و از خوردن این غذاهای ارزان قیمت و برابر لذت ببریم . لقمان مخالفت نکرد و شب را در آن شهر ماندند . صبح روز بعد صدای جارچیان بلند شد که : مردی را وسط میدان اعدام خواهیم کرد همه در میدان جمع شوند . لقمان و شاگردش نیز به میدان رفتند . شاه با مرکبش آمد و مجرم را نیز با بند و قلاده آوردند . قاضی جرم مرد را خواند و گفت : این مرد گناهکار است زیرا دیروز دزد به باغش رفته و انگور دزدیده و این مرد دیده و فریاد کشیده و دزد دستپاچه شده و می خواسته از بالای دیوار فرار کند و به زمین خورده و پایش شکسته است . اگر این مرد دیوار را بلند نمی ساخت ، پای دزد نمی شکست . مرد بیچاره گفت : جان عزیز شاه به سلامت من که دیوار را نساختم بنا این قدر بلند ساخته است او را بگیرید . دستور شاه ماموران بنا را گرفتند . بنا گفت : به سر مبارک پادشاه قسم که  من گناهکار نیستم ، عمله آجر زیادی به من داد و دیوار بلند ساخته شد . باز به فرمان شاه عمله را گرفتند . عمله گفت : شاها به ارواح عزیزانم قسم که تقصیر من نیست . زنی از کوچه می گذشت صدای  جرینگ جرینگ النگوهای طلاهایش توجه مرا به خود جلب کرد و آجر زیادی به بنا پرت کردم . باز به فرمان شاه عمله را رها کردند و زن را گرفتند . زن نیز گفت : خدا مرگم بدهد من چه کنم ، زرگر طلاهایم را این چنین ساخته است . شاه عصبانی شد و گفت : این بار از گناه زرگر مجرم نمی گذرم . باز به فرمانش زرگر را گرفتند و خواستند طناب را به گردنش ببندند و اعدامش کنند اما گردن زرگر کلفت و سرش کوچک بود و طناب بر گردنش نمی نشست . این بار شاه فریاد کشید : یکی را پیدا کنید که گردنش نازک و سرش بزرگ باشد تا طناب به راحتی بر گردنش آویخته شود و ما در این شهر حکم را اجرا کنیم . این همه جماعت برای تماشای اعدام اینجا جمع شده اند و باید درس عبرتی بیاموزند . ماموران در بین جماعت دنبال کسی گشتند که سر بزرگ و گردن نازک داشته باشد . از بخت بد یکی از ماموران چشمش به شاگرد لقمان افتاد و با خوشحالی فریاد کشید که یافتم . شاگرد بیچاره را کشان کشان به وسط میدان بردند وخواستند طناب را بر گردنش ببندند که لقمان جلو رفت و گفت : قبله اعظم این شهر به سلامت ، ما میهمان هستیم و می خواستیم شهر را ترک کنیم اما برای دیدن عدالت و هوش شما قدری تاخیر کردیم .  میهمان کشی رسم میهماندار نیست . به دستور شاه طناب را از گردن شاگرد باز کردند و شاگرد در حالی که هنوز از ترس می لرزید ، گفت : حکیم بزرگ الهی فدایت شوم ، بیا برویم بیر یئرده کی شورونان بالین فرقینی بیلمه دیلر اوردا قالمارام .

می دانید شور چیست ؟ دوغ یا آیران را که می شناسید . ( مخلوط ماست و آب و نمک ) دوغ را می گذارند ته نشین شود آنچه که ته دوغ می ماند نمی دانم چه بلائی سرش می آورند که سفت می شود و چیزی شبیه به پنیر می شود . البته پنیر خوشمزه تر از شور است و شور جز لبنیات ارزان قیمت به حساب می آید . ( اگر اشتباه نکنم . )

دؤیمه پنیر یا پنیر کوبیده هم همان پنیر معمولی است با این تفاوت که این پنیراز نوع پنیر مرغوب است . آن را می کوبند و داخل خمره سفالی می ریزند و در زیر زمین زیر خاک دفن می کنند و زمستانها از زیر زمین درمی آورند . صبحانه خوشمزه ای می شود . حالا از کجا این دؤیمه پنیر یادم مانده است ؟ روزی مرحوم اورقیه آنا دادش به هوا بلند شد که خمره دؤیمه پنیرم گم شده . هر چه گشتند پیدا نکردند . گویا زمین را زیادی کنده بود . می گفت : زمین دؤیمه پنیر مرا خورد . این حکایت نیز از قصه های آن مرحوم است و در آذر اوگ نیز این حکایت به نوعی دیگر است .

از بین قصه های اورقیه آنا قصه دختر پادشاه و کچلک را خیلی دوست داشتم . با چه شور و حالی تعریف می کرد و آخر سر هم می گفت : تا به حال هیچ کجا ندیده ایم بگویند یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک پادشاهی بود و دختری بسیار زشت روی و مریض احوال وبد خلق داشت که هیچ کس حاضر به ازدواج با او نمی شد آن وقت مسابقه می گذاشت که هر کس چنین کند و چنان کند به عنوان پاداش اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند و گر نه اگر دختر پادشاه قشنگ بود که کچلک بیچاره نمی توانست به صد کیلومتری او نیز نزدیک شود .

وبلاک در بلاک اسپات

ادامه مطالب در بلاک اسپات

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

آن زمانهای قدیم که درس خواندن برای زنان گناه به حساب می آمد ، در شهرستان ماکو زنی با کمک و پشتیبانی مادرش نه تنها درس خواند ، بلکه معلم هم شد . می گویند برای رسیدن به هدف خود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم کرد و سرانجام توانست به عنوان اولین زن معلم اسم خود را در تاریخ زنان شهرستان ماکو با سربلندی ثبت کند . آن مرحوم معلم خاله و عمه و دختران همسایه و ... و مادرم بود . مادر و خاله ام تا کلاس ششم ابتدائی درس خواندند و چون تعداد دانش آموزان کلاس هفتم کمتر از حد استاندارد بود کلاس تشکیل نشد و آنها نیز خانه دار شدند . رئیس اداره وقت به سراغ پدر بزرگم رفته و از او درخواست کرده بود که اجازه بدهد تا مادر و خاله به استخدام آموزش و پرورش درآیند و همراه با سنبل خانم بنیادی به کار تدریس مشغول شوند . پدر بزرگم با پیشنهاد رئیس اداره مخالفت کرده بود که من دخترانم را به مدرسه فرستادم تا خواندن و نوشتن بیاموزند و قرآن بخوانند و بتوانند سر مزارم الرحمن و یاسین بخوانند ،آن وقت از من می خواهید که آنها را سر کار بفرستم حقوق بگیرند و پولشان قاطی مخارج زندگی مان بشود . خرج کردن پول زن وحشتناک تر از شعله های سهمگین آتش جهنم است . رئیس اداره هر چه خواهش و تمنا کرده بود که آقا جان چه آتشی ؟ چه شعله ای ؟ چه جهنمی ؟ مگر کار کردن و اجتماعی شدن زن چه مشکل  و گناهی دارد ؟ بگذار بیایند هم دستشان به جیب خودشان برود و هم به دخترخانمهای بی سواد خواندن و نوشتن بیاموزند که آنها هم بتوانند سر مزار پدرشان الرحمن و یاسین بخوانند ، با این کارت توشه آخرت برای خودت ذخیره می کنی  ، پدربزرگم قبول نکرده بود که آخرت مرا نسوزان .

 

بیشتر اوقات مادرم از پدربزرگم گلایه می کرد که مانع معلم شدن او و خاله ام شده است . می گفت : اگر اجازه داده بودید من هم معلم شوم حالا مثل قمرخانم و فاطمه خانم و ... من هم بازنشسته شده و حقوق بازنشستگی می گرفتم . اما در غیابش دعایش می کرد که آن زمان کمتر کسی حاضر می شد دخترش درس بخواند و پدربزرگ یکی از مردان روشنفکر آن زمان بود . گویا درس خواندن دخترها در دوران آنها فیل اوغلو فلکین ایشیدی ( کار فلک پسر فیل بود .) رقیه می توانست در خانه مشقهایش را انجام دهد . اما تا می خواست تکالیف حساب و هندسه را بنویسد و بخواند مادرش دعوایش می کرد که من حساب را می خواهم چه کار فارسی بخوان که بتوانی قرآن را نیز بخوانی و باسواد شوی . مگر می خواهی بقال سرکوچه مان بشوی که از یک تا صد می نویسی ؟ سکینه هم تاریخ و جغرافیا را که آن زمانها بزرگ و به اندازه مجله جوانان بود با عجله می خواند و از پدرش که عصر به خانه برمی گشت پنهان می کرد . چون پدر نیز فکر می کرد درس خواندن ، در خواندن و نوشتن و ازبر کردن شعرهای بوستان و گلستان خلاصه می شود . تاریخ به چه درد می خورد مگر سکینه قرار است تاریخ نگار شاه عباس شود ؟ حالا نمی دانم دختران دیگر چگونه درس خواندند .

 

در چنین محیطی مادر سنبل بنیادی شیرزن و شیردل بود که کوه استواری شد و دخترش با تکیه بر چنین مادری سنبل بنیادی اولین زن معلم در شهرستان ماکو شد .

 

در مورد سنبل بنیادی به همین اندازه می دانم که نوشتم . او سالها پیش درگذشته است . جوانها او را خوب نمی شناسند و تا از مادرم درموردش می پرسم صلوات و فاتحه می فرستد و دعایش می کند و می گوید  خدا رحمتش کند چقدر رنج کشید . دوست داشتم بیوگرافی او را ، تاریخ تولد و وفاتش را ، میزان تحصیلاتش را همراه با یک قطعه عکسش در اینجا بنویسم . اما پیدا نکردم . می گویند دختر و نوه هایش در اروپا زندگی می کنند و شاید این نوشته را ببینند . از دختر و نوه های سنبل خانم بنیادی خواهش می کنم که در صورت دیدن این پست با من تماس بگیرند تا این پست را کامل کنم .

در بلاک اسپات 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

حکایتی دیگر از اورقیه آنا و با اقتباس از آذر نت

می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید . یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است . با خودش گفت : بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم . هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد . می گویند ان زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند . آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند .

شاه عباس پرسید : بارت چیست و به کجا می بری ؟

مرد باغبان گفت : هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم .

شاه عباس خندید و گفت : ای بیچاره برای شاه عباس طلا و جواهر و اشیای قیمتی هدیه می کنند هندوانه نه .    

- آنها لعل و جواهر دارند و هدیه می کنند و من هندوانه ،  وارین وئرن اوتانماز ( کسی که آنچه که دارد هدیه میکند خجالت نمی کشد .)

- خدا پدرت را بیامرزد ، زحمت بیهوده می کشی . فکر نمی کنم شاه عباس چنین هدیه ای را از تو بپذیرد .

- خوب اگر قبول کند چه بهتر ، قبول نکند الاغ را با بارش فرو می کنم به چشمش و برمی گردم .

بعد از خداحافظی با هنداونه فروش شاه عباس و وزیرش زودتر از او به قصر برگشتند . شاه عباس لباس شاهانه پوشید و بر تخت شاهی نشست . دیری نگذشت که مرد باغبان از راه رسید و هدیه اش را پیشکش پادشاه کرد . شاه عباس عصبانی شد و گفت :

- مرد حسابی  مردم برایم طلا و جواهر هدیه می کنند و تو هندوانه آورده ای ؟ هیچ خجالت نمی کشی ؟

- قبله عالم به سلامت مردم طلا و جواهر دارند و من هندوانه .

شاه عباس با خشم گفت : من هندوانه لازم ندارم بارت را بردار و از قصر برو بیرون .

- شاها چرا دیگر خشمگین می شوی می خواهی بردار نمی خواهی آنچه که به درویش گفتم حقت  باشد .

- بگو ببینم به درویش چه گفتی ؟

مرد خواست جواب ندهد که از خشم شاه عباس ترسید و آنچه که در راه به درویش گفته بود به شاه نیز گفت . شاه دستور داد بار مرد را خالی کردند و هر دو خورجین او را پر از طلا کردند . وزیر شاه عباس که از این بخشش شاه خوشش نیامده بود به شاه گفت :

- هم اکنون می روم و طلا ها را از این مرد پس می گیرم .

- نه تنها نمی توانی طلاها را از او پس بگیری که می ترسم اسبت را نیز ببازی .

اما وزیر پافشاری کرده به سراغ مرد که هنوز ازدروازه  قصر خارج نشده بود رفت و به او گفت :

- اجازه نمی دهم بروی مگر این که به سوال من درست جواب بدهی .

-  بفرما جناب وزیر .

- بگو ببینم در آسمان چند ستاره وجود دارد ؟

-  به اندازه موهای بدن الاغم .

-  این سوال را درست جواب دادی . حالا بگو ببینم خدا کجاست ؟

- جواب سوالتان خیلی آسان است اما متاسفانه من سوار الاغ هستم و گناه است که من  سوار بر الاغ نامش را ببرم . اجازه بدهید که  سوار اسب شما شوم و جواب این سوال را بدهم .

وزیر از اسب خود پیاده شد ومرد خورجین ها را از روی الاغ برداشته برروی اسب نهاد و روی اسب پرید و گفت :

- جناب وزیر آن بالا را نگاه کن خدا آن بالاست و تا وزیر به بالا نگاه  کرد ، تازیانه ای بر اسب زد و دور برداشت و از محل دور شد .

هرچه وزیر داد و قال کرد سودی نبخشید و مرد با اسب وزیر و طلاهای هدیه گرفته از قصر دور شد . شاه عباس قاه قاه خندید و گفت :  خجالتیوین یارسی منیم اولسون ( نصف خجالتت مال من ) نه تنها نتوانستی طلاها را از او پس بگیری که اسب خودت را نیز به او دادی . 

وبلاک بلاک اسپات  

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

گفتگو

گفت : چه غذای خوشمزه ای ! بونو پیشیرن ال درد گؤرمه سین .( دستی که این غذا را پخته درد نبیند . )

گفتم : نوش جان .

گفت : این کیک خیلی خوشمزه است شیرینی و خامه زیادی حالم را به هم می زند . خامه و مزه این کیک به اندازه است .دادیندان دویماق اولمور ( بس که خوشمزه است آدم سیر نمی شود . )

گفتم : نوش جان . قابل شما را ندارد .

گفت : چه خانه آرام و ساده و مرتبی !

گفتم : خیلی ممنون از محبت شما .

گفت : از هر انگشت شما هنری می بارد . این پلیور خیلی قشنگ است .

گفتم : شرمنده ام از این همه محبت شما .

گفت : این شال تقدیم شما . یکی برای خواهرم خریدم و یکی هم برای شما . رنگارنگ است . نمیدانم خوشتان می آید ؟

گفتم : بسیار زیباست ، به زیبائی رنگین کمان .

گفت : تا دیداری دیگر خدانگهدار.

گفتم : خدا پشت و پناهتان .

و آنگاه صداها را مقایسه کردم .

گفت : این چه غذائیست که پخته ای ؟ تف به رویت ، غذا پختن بلد نیستی ؟ مثل مادر فلان فلان شده ات نگو ات  گتیر کوفته ایسته ( گوشت بیاور کوفته بخواه ) این چه آشی است ؟ شبیه استفراغ مادرم است . این پلیور چیست که بافته ای ؟ شبیه .... من است . تو که همه اش سرت درد می کند ، بیماری ؟ برو بیمارستان و بستری شو خانه من بیمارستان نیست . دستایت را نگاه کن شبیه پیرزنهاست . آدم چندشش می شود . هیچ لباسی مناسب هیکل بی ریخت تو پیدا نکردن . به این چادرشب ابریشمی دست نزن برای مادرم خریده ام .

وبلاک من در بلاک اسپات

وبلاک بدون فیلتر

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :