زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

عده ای از عزیزان که وبلاک باز می کنند یا به وسیله کامنت خبر می دهند که « وبلاک توپی داری به من هم سر بزن نظر یادت نره » یا اینکه به وسیله ایمیل از شروع به کار وبلاکشان و آدرس وبلاکشان خبر می دهند. تا اینجایش که حق دارند . همه ما دلمان می خواهد وبلاکمان معرفی شود و مخاطب داشته باشد . اما مدت کمی است که تعدادی از وبلاک نویسان علاوه بر ارسال ایمیل و آدرس وبلاک ، مطالب وبلاکشان را با حجم بیشتر ارسال می کنند و ایمیل ( 5 ام . ب ) ای ( وب . د ) نمی تواند جوابگو باشد . در نتیجه تا پاک شدن ایمیلهای رسیده ، هیچ ایمیلی به صاحب ایمیل نمی رسد. از صبح تا شب که پای کامپیوتر و اینترنت و ایمیل نیستیم که به محض رسیدن ایمیل فلان گنجایشی  ، آن هم چهار یا پنج بار، پاکش کنیم که جا برای ایمیل های ضروری باز شود . من عصر ها که اینترنت را باز می کنم ، ایمیلهای تبلیغاتی را بدون خواندن پاک می کنم . شب قبل ازخواب نیز دوباره کنترل می کنم . یعنی این دوستان عزیز این قدر بیکارند که شبانه روز سرگرم تبلیغ هستند ؟ خوب باشند دنیای آزادی است و هر کسی آزادی دارد اما به اندازه ای که ایجاد مزاحمت نکند . آقا جان ، داداش جان ، آبجی جان ، شما را به جان آقا جانتان دیگر ایمیل به آن حجمی برایم نفرستید . می توانید به سعید حاتمی  عزیز ایمیل بزنید و از ایشان بخواهید زحمت قبول کنند و آدرس وبلاکتان را در لیست وبلاکهای بروز شده قرار دهند ، به محض بروز شدن آنجا نشان داده شود تا علاقمندان با یک کلیک مختصر مطالبتان را بخوانند . آخر دلتان به حال این ( وب . د ) ما بسوزد . خدا را خوش نمی آید .

 

...

 

شیطونک شاکی مرا به بازی دعوت کرده و باید از شش کلمه یک جمله بسازم . برایم با یک جمله به هزار نکته اشاره کردن یک مقداری مشکل است . اما قبول دعوت چیز خوبی است . از قدیم گفته اند : چاغریلان یئرده داریلما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه (جائی که دعوتت کرده اند برو و جائی که دعوت نشده ای دیده نشو . ) بعضی وقتها مطالبی که در وبلاکها می خوانیم مطابق میل و نظرمان نیست . گاهی مطلبی برایمان بسیار چندش آوراست . اما نظر هر کسی محترم است . مخالف عقاید و نوشته هایش هم که باشیم باید حرمتش را نگاه داریم . قفس فراوان است . تا چشم کار می کند ، قفل و زنجیر است . بگذارید در این وبلاکستان بدون بیم از جوابهای تلخ و گزنده حرفمان را بزنیم ، تا جواب سوالهای ذهنمان را بیابیم .

 

وبلاک نویسی را که باب میلمان نمی نویسد ، نکوبیم .

 

شیطونک جانم ببینم جمله بدرد بخوری ساختم ؟

 

من هم از مینو خانم و عمو اروند عزیزو دختر همسایه و نق نقو و پریا و صادق اهری و خاتونک و دیگر دوستان عزیز دعوت می کنم که این جمله شش کلمه ای مرا با شش کلمه دیگر کامل کنند . مسلم است که ایشان جملاتی به مراتب بهتر و رساتر می سازند .

 
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧

دو سال و اندی از غریب شدنمان نگذشته بود که خوابهای وحشتناک و کابوسهای شبانه به سراغم آمدند با درهای بسته ای که هیچ قفلی بازشان نمی کرد . دیری نگذشت که به وجود غده هائی روی دست و پا و بازو و کمر و سرم ، پی بردم . یک بار پیش پزشک آلمانی رفتم و با زبان الکنم غده ها را نشانش دادم دستی بر بازو و دستهایم کشید و گفت سالم هستید و چیزی نیست . باورش نکردم ، اما بی اعتنا به همه چیز در انتظار خفگی ناشی از بزرگ شدن غده روی گلویم بودم که فرزندم به سختی سرما خورد و او را به نزدیکترین پزشک رساندم . پزشک افغانی پس از معاینه بیمار دست به خودکار و نسخه برد تا برایش قرص و شربت بنویسد . مشغول نوشتن بود که گفتم : آقای دکتر این آلمانیها علم پزشکی سرشان نمی شود . بدنم پر از غده شده است و دکتر غده های به این بزرگی را ندید . پزشک افغانی  در حالی که نسخه را می نوشت با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و خیره نگاهم کرد . سپس خودکار را روی میز گذاشت و از روی صندلی اش بلند شد و به طرفم آمد و گفت : غده ها کو نشانم بده . آستین بلوزم را بالا کشیدم و با دست راستم روی بازوی چپم جای غده ها را که بزرگ هم بودند نشانش دادم دستی به بازویم کشید . گفتم  : نگاه کنید غده روی گلویم هر روز بزرگ و بزرگتر می شود و یک روزی خفه ام خواهد کرد. دست به گلویم کشید به همانجائی که غده ای در حال رشد بود. سپس در حالی که به من خیره شده بود روی صندلیش نشست و نسخه را نوشت و تمام کرد . پرسید : غم دوری از وطن دارید ؟ گفتم : بله ، هر شب رویاها و کابوسها و درهای بسته و قفلهای سفت و محکم راحتم نمی گذارند . پرسید : دوست داری به وطن برگردی ؟ جواب دادم : بله . اما اگر بچه هایم را با خودم ببرم دو سال به عقب برمی گردند و حیف است و اگر تنها بروم دوری از آنها را نمی توانم تحمل کنم . پرسید : پس خودتان نیز قبول دارید که امکان بازگشت نیست ؟ با تردید گفتم : ولی من امیدوارم . گفت : امید تا زمانی سودمند است که برآورده شدن حاجت امکان پذیر باشد . چشمانت را ببند و برای چند لحظه فکر کن که قفلها شکسته اند و درهای بسته باز شده اند و اکنون آنجا هستی . می خواهی چه کار کنی ؟ چشمانم را بستم وبرای لحظاتی کوتاه قفلها را شکستم و درهای بسته را باز کردم . تغییری بر حالم نکرد . باز نگرانی و تردید و وحشت سراپای وجودم را فراگرفت . غده روی گلویم نیز کوچکتر نشد . چشمانم را باز کردم و گفتم : هیچ فرقی نکرد . گفت : آلمانیها دردهائی دارند که ما آنها را نمی فهمیم و ما دردهائی داریم که آلمانیها نمی فهمند . به این غده هائی که شما در بدنتان و بخصوص گلویتان دارید و من پزشک نمی بینم مردم عوام ما « دق » می گویند . یعنی شما آنقدر خود را عذاب می دهید و غصه می خورید که دیگر تحمل و توان زنده ماندن را از دست می دهید و می میرید و ما ، چون چاره بیماری تان را پیدا نکرده ایم به این نوع مرگ « دق » می گوئیم . شما فرصت زیادی برای زندگی دارید . اینجا اگر چه وطن نیست محاسن زیادی دارد که می توانید بهره مند شوید . با رفتن شما بچه هایتان پریشان خواهند شد . اگر به آینده فکر کنید و برای خودتان هدف و برنامه ای داشته باشید غده ها نیز کوچک و کوچکتر و بالاخره ناپدید می شوند . سخنانش مثل داروئی تا اندازه ای بر من اثر کرد که توانستم سر پا بایستم و به زندگی ادامه بدهم .

زمانی از آب و خاک پدری ات ، به هر دلیلی که باشد دور می شوی و غربت می گزینی . روزی روزگاری برای خودت سروانی و سرهنگی بودی و فرمان می راندی . اکنون به جبر زمان ، خود فرمانبر شده ای . دستهای همیشه براق و سفیدت ، اکنون در مبل فروشی آماده نقل و انتقال مبل و کمد از مغازه به خانه است . برای خودت خانمی بودی و اکنون کارگری هستی . محل کار که می روی مواظبی که اوستا خشمگین نشود چون قراردادت آزمایشی و یک ساله یا سه ماهه ، یا هر زهرمار دیگری است . زبان برنده تر از تیغت ، اکنون چقدر کوتاه شده .  چند وقتی پرستاری و زمانی معلمی و چند وقتی فروشنده ای و ناگهان سر از نانوائی درمی آوری و دستهای ناشی و ناتوانت به تنور می چسبد ، این دستت نیست که می سوزد بلکه جگرت هست . وقتی اوستا یخی از فریزر درآورده روی زخم می گذارد تا تاول نزند ، سرمای غربت را در قلب زخم دیده ات ، به تلخی احساس می کنی . وقتی چند قدم مانده که به اتوبوست برسی ، راننده مثل رباط کوکی حرکت می کند و جا می مانی و بیست دقیقه دیر به سر کار می رسی و با اخم اوستا روبرو می شوی دلت به درد می آید .

 

و تو ای هموطن که فکر می کنی این ور آبها بهشت برین است و خارج نشینان آسوده و بی غم و بی فکر آن آب و خاکند و اجازه اظهار نظر در مورد وطن را ندارند ، به دستهای پینه بسته مان قسم ، به دلهای غریب و دردمندمان قسم ، به جای جای آن آب و خاکمان قسم که تن مان آزاد است و روحمان در قفسی به اسم وطن زندانیست .

 ..

غریب دردلی بیر قوشام / پرنده ای غریب و پر دردم

 

ائل دن آیری دوشموشم / از ایل و تبارم جدایم

 

گؤرن دئییر بخته ور/ هر کسی می بیند می گوید بختور

 

بیلمیرلر نه چکمیشم / اما نمی دانند چه ها کشیده ام

 

 
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

سیزده بدر که شد ، دل من هم تنگ آن آب و خاک شد . جاده سردرود و شکوفه های بادام و گیلاس جلو چشمم به رقص و عشوه  در آمدند . دوشنبه را با حال و هوای شکوفه ها و گلها و صف اتومبیلهائی که به طرف سردرود و جاده اسکو در حرکت بودند ، گذراندم . عصر احساس خستگی می کردم . چشمم به دو ماهی قرمز تنگ آبم افتاد . وای من به این دو دوستم قول داده بودم که امروز آنها را کنار رودخانه ببرم و داخل آب رهایشان کنم . آنها باید امروز طعم آزادی و دنیای بزرگشان را می چشیدند . وای من چقدر بدقولم .

 صبح بی حوصله و خسته با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم و با عجله از خانه بیرون آمدم . چند قدم مانده به ایستگاه اتوبوس مرد میانسالی نشسته بود . قوطی خالی نوشابه که سرش هم باز بود به دستش گرفته و به طرف رهگذرها دراز کرده و می گفت : بیته بیته . هیلفه ، ایش هابه هونگا . صدایش آن هم اول صبحی که مثل ضبط صوت بدون وقفه می خواند ، شبیه خواننده بد صدائی که برای خواننده شدن به هر قیمتی هم که شده خود را به آب و آتش می زند بود . اتوبوس زود سر رسید و سوار شدم . پیاده که شدم ، فاصله بین ایستگاه اتوبوس تا محل کار را به سرعت طی کردم . چند قدمی نمانده بود که زنی جلویم را گرفت و ورقه ای را نشانم داد . او را می شناسم . روی کاغذ چیزهائی نوشته و گویا کر و لال است . اما گاهی اشتباه می کند و از احسان کننده تشکر می کند .

محل کار که رسیدم بی احتیاط و بی دقت کیفم را روی میز گذاشتم و سرگرم صحبت با دوستم پترا شدم . مرد جوانی آمد و ادعا کرد که عجله دارد و باید توالت برود . اجازه دادیم چند دقیقه ای نگذشت که بیرون آمد و از ما هم کلی تشکر کرد و رفت . بعد از رفتنش فهمیدیم که کیف ناقابل مرا با زرنگی تمام باز کرده و کیف پولم را برداشته و رفته است . پلیس فوری وارد شد . پرسید : داخل کیف چی بود ؟ جواب دادم : مقدار کمی پول و کارت بیمه و کارت فلان و کارت بهمان و کارت بئشمکان و ... و ... کارت کتابخانه . گفت : خدا را شکر که پول کمی توی کیف بود و کارت بانکی هم توی کیفتان نبود . دزدها مدتی است که با انصاف شده اند . پول را برمی دارند و کیف را با کارتها در مسیری که جلو چشم پلیس است و یا صندوق گم شده ها می اندازند . کیف شما دو سه روز دیگر پیدا می شود و نگران کارتها نباشید اما به ادارات مربوطه خبر بدهید . گفتم : آخر کارت کتابخانه ام . گفت : نگران کارت کتابخانه نباشید . دزد کتاب نمی خواند .

 یک روز بعد عصر که از سر کار به خانه رسیدم داخل جعبه پستی پاکتی دیدم . پاکت را برداشتم . روی آن اسم من و آدرسی مسخره نوشته شده بود . داخل پاکت کیف خالی پول من همراه با کارتها گذاشته شده بود . یادداشتی هم نوشته شده بود که این کیف خالی را وسط خیابان پیدا کردم و و چون آدرس شما روی یکی از کارتها بود به شما تحویل می دهم که معطل نمانید . ما به این گونه دزدها می گوئیم آفتاها اوغروسو: دزد آفتابه پاکت را به اداره پلیس بردم کارهای لازم انجام شد و کیف پول را تحویل گرفتم . 
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

یولیا حدود پانزده سال سن دارد. او دختر پرجنب و جوش و باهوشی است. روز والنتین ، کاغذ و خودکاری به دست گرفته بود و از دوستان غیر آلمانی اش می خواست که « دوستت دارم » را به زبان خودشان و با الفبای لاتین روی کاغذ او بنویسند. بعد از نیم ساعتی با خوشحالی گفت : دوستت دارم را به دوازده زبان دنیا یاد گرفتم . یک کمی که گذشت ، زنگ به صدا درآمد و بچه ها یا سر کلاس و یا ورزش و ... رفتند و دو سه تا از دخترها برای تزئین شیرینی والنتین ماندند . آنها در حالی که شیرینی ها را مطابق میل و سلیقه خودشان تزئین و بسته بندی می کردند با هم شروع به صحبت کردند . یولیا گفت : من عاشق این جمله کوتاه و قشنگ « دوستت دارم » هستم . هانی و ریتا و آسترید سر به سرش گذاشتند و خندیدند . او نیز لبخندی زد و گفت : بچه که بودم و تا جائی که به خاطر دارم بابا و مامانم همدیگر را خیلی دوست داشتند . این جمله را بارها از زبان آنها شنیده بودم . این جمله برایم خاطرات خوشی داشت . بعدها فهمیدم که گویا عشق و دوستی والدینم به من احساس امنیت می داد . اما نمی دانم چه شد که این جمله را کم و کمتر و سپس دیگر نشنیدم . آنها به همدیگر پرخاش می کردند که حوصله تو را ندارم ، تو با ورودت به خانه آرامشم را به هم می زنی و .. شنیدم . بگومگو و دعوای آنها برایم شکنجه روحی شده بود . هر روز از اینکه یکی خانه را ترک کند و تنهایم بگذارد وحشت داشتم . یکی از روزها دعوایشان به کتک کاری کشید و موجب دخالت پلیس شد . گفتند : همدیگر را دوست ندارید ؟ نمی توانید به زندگی با هم ادامه دهید ؟ چرا بزن و بکوب راه انداخته اید ؟ فردا اول صبح هر دو با هم پیش وکیل بروید و تقاضای طلاق بدهید . بعد به دنبال خانه بگردید و جدا زندگی کنید . اگر فکر کردید می توانید ادامه دهید دوباره آشتی کنید وگرنه این زندگی به درد هیچکدامتان نمی خورد . بچه را ببینید که چگونه گوشه ای ایستاده و از ترس می لرزد . یک ماهی طول نکشید که هردو خانه پیدا کردند و وسایل زندگی را تقسیم کردند و هر کدام به دنبال زندگی خودشان رفتند . من نیز با مامانم رفتم . برایم چقدر سخت بود . بابام هر روز عصر مثل یک میهمان می آمد و مرا می دید و خداحافظی می کرد و می رفت . اگر چه دلم نمی خواست که برود. اما می دیدم که با رفتن او مامانم چقدر آرامش پیدا می کند. آخر بابام دست و پنجه قوی دارد و هر از گاهی مادرم را کتک می زد . حالا چند سالی است که هر دو آرام هستند. وقتی بابام دیدن من می آید با مامانم به محبت و احترام رفتار می کند و از وقتی که ازدواج کرده کمتر به خانه مان می آید . من و مامانم هم با هم زندگی می کنیم . اوایل خیلی ناراحت بودم اما یک بار مامانم مرا قانع کرد که جدائیشان برای هر ساه ما خوب است . بابا با زن دلخواهش ازدواج کرده و خوشبخت است . مامانم هم از آزار و اذیت بابا در امان است و دیگر در خانه دعوایی نیست و من هم می توانم با آرامش به درس و مشقم برسم . یعنی به وضع موجود عادت کردم . هر چند که خیلی دوست دارم روزی بابا و مامان با هم آشتی کنند . اما بابام می گه که این کار غیرممکن است .

 

داشتم حرفهایشان را می شنیدم . نه گوش می کردم . حتی با دقت و کنجکاوی ماجرا را پیگیری می کردم . قرار نبود حرفی بزنم . چون  او با هم سن و سالانش صحبت و درد دل می کرد . اما یک دفعه از دهانم پرید . آخر مادرت با دست خالی با چه جسارت و پشتوانه ای تو را هم برداشت و خانه ای هم اجاره کرد . مگر بیکار نبود ؟ نگاهها به طرف من برگشت. بچه ها لبخندی زدند. یولیا گفت : خوب این که مشکلی ندارد. مادرم چند ماهی از اداره کار کمک گرفت و بعد هم برایش کار پیدا شد و مشکل مادی حل شد .

 

آخ یادم رفته بود اینجا آلمان است همان جائی که بعضی دوستان فکر می کنند اینجا نیز به زنان ظلم می شود و حق و حقوقشان پایمال می شود. اینجا نیز بعضی مشکلات هست. اما حداقل قانونی وجود دارد که از زنان حمایت کند . اداره کاری هست که برای پیداکردن کار به زنان قدم پیش بگذارد. خانه زنی هست که از زن بی چیز و بی سرپرست حمایت کند.

 

و ادامه دارد  

نویسنده: شهربانو - جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
خانه پدری : آتا اوجاغیدر این ایام نوروزی یکی از دیدوبازدیدهای بسیار شیرین ، مهمانی رفتن دختر به خانه پدری است . خانه ای که  قسمت مهمی از دوران زندگیش را آنجا گذرانده است . خانه ای که از در و دیوارش یاد و خاطره ای زیبا تراوش می کند . خانه ای که حتی تلخ ترین خاطره اش نیز لذت بخش است . دعوا با داداش بزرگه و آبجی بزرگه ، گاز گرفتن دست داداش بزرگه ، قهر و آشتی های لوس و بی مزه با دخترهمسایه  ، یادآوری تک تک این خاطرات  مرا به لحظات خوش و ناخوش آن دوران می برد و بی اختیار لبخند بر لبانم می نشیند . یک شب عیدی که دختر دائی ودلارام خانم میهمان ما بودند . مادرم رختخواب هر سه ما را در یک اتاق  پهن کرد . گویا چهارده ساله بودیم و دلارام خانم هم حامله بود و دلش می خواست بخوابد . من و دختردائی که رختخوابمان کنار هم بود ، داشتیم پچ و پچ می کردیم که خانم حامله عصبانی شد و گفت : صدایتان درنیاید . من حامله ام و بچه ای که در شکم دارم دلش می خواهد حسابی استراحت کند . چراغ خاموش بود و چشم چشم را نمی دید . دختر دائی آهسته از من پرسید : ببینم بچه ای که توی شکم است چگونه به مامانش خبر می دهد که خسته است و می خواهد بخوابد؟ گفتم : والله به خدا من هم نمی دانم . شاید به دلارام خانم وحی صادر می کند . هر دو آهسته خندیدیم . اما خانم صدای خنده مان را شنید و باز اعتراض کرد که خفه بشوید می خواهم بخوابم . من و دختر دائی دهانمان را محکم با دست گرفتیم که صدای خنده مان بلند نشود اما من یک لحظه احساس کردم که دارم خفه می شوم . زدم زیر خنده و دلارام خانم سر بلند کرد و مثل شبهی در تاریکی سفیدی چشمانش برق زد و گفت مگر با شما نیستم ؟ خودم را کنترل کردم و الکی سرفه کردم . گفت : آی بوغازیوا قره یارا چیخسین ( ای که بر گلویت سیاه زخم درآید ) سرفه ات را تمام کن بچه توی شکمم بد خواب شد . وای خدای من عجب شبی بود . نه می توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم و نه از ترس دلارام خانم می توانستیم یک شکم سیر بخندیم . لابد اگر اجازه خنده می داد آنقدر نمی خندیدیم . صبح که بیدار شدیم مادرم طبق آداب مهمانداری پرسید : دلارام خانم شب خوب خوابیدی ؟ جواب داد : اللاه گؤرسه تمه سین قیز دئیرلر کی اوت قیریغی دیلار ( خدا بدور دختر نیستند که آتش پاره اند .) مادرم متوجه شد که ما خواب را بر مهمان بیچاره حرام کردیم . بعد از رفتن او عصبانی شد وهر دویمان را نکوهش کرد وقتی ماجرا را تعریف کردیم دیدیم که لبخندی بر لبانش نشست و لب پائینش را گاز گرفت و در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت : از جلوی چشمم دور شوید .دخترها بعد از ازدواج که برای خودشان خانمی می شوند باز چشمشان به خانه پدری است . بازاز بودن در کنار مادر و پدر لذت می برند . شکمشان از خوردن دستپخت مادر سیر نمی شود . چشم و دلشان از شنیدن صدای گرم و پر مهر پدر سیر نمی شود . همسران عزیزی که نسبت به این موضوع حساسیت دارید ، نداشته باشید . برای خودتان شکست شان ندانید . فکر نکنید که وقتی زن شما در خانه پدری ، با آن سن و سالی که شما بزرگ می دانید ، خود را برای والدینشان لوس کنند ، موجب کسر شان شما می شوند . بگذارید تا زمانی که سایه آنها بر سرشان هست از مهر ومحبت و بودن آنها لذت ببرند . بگذارید صد تومانی و بیست تومانی لای قرآن را با اشتیاق فراوان از دست آنها بگیرند . باور کنید این کار آنها نشان فقر نیست ، گدائی هم نیست ، باور کنید لذت از بودن با آنهاست.  آنجا خانه امید دخترهاست . اما خدا نکند که روزی دختری به سبب شکست دوباره راهی آن خانه شود . خدا دخترهمه  را در کنار همسرشان خوشبخت و موفق کند . در یوتیوب شعری بسیار زیبا از ساری تئل به نام آتا اوجاغی پیدا کردم . اینجا با ترجمه اش بخوانید .
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧

بچه که بودم ، مادربزرگم می گفت : هنگام تحویل سال نو اگر دعا بخوانی و سپس از خدا حاجت بخواهی هر چه بخواهی می دهد . من نیز شب عیدی شروع به چیدن سفره هفت سین کردم . سیب و سرکه و سمنو ، سنجد و سیر و سماق ، سکه و سبزی و سنبل ، وقتی شمرده دیدم که هفت سین سفره ام نه سین شده است . آینه و ماهی هم که داشتم . تخم مرغها را به سبک قدیمیها داخل قابلمه گذاشتم و دورتادورشان پوست پیاز چیدم و قابلمه را پر از آب کردم و پختم . تخم مرغها قرمز و زرد خوشرنگ شدند . آنها را نیز روی میز چیدم . سفره ام حال و هوای سفره مادربزرگم را داشت . با این تفاوت که او سفره را روی زمین پهن می کرد وداخل سفره را با شیرینهای خوشمزه خانگی تزئین می کرد . هه ولییات و اریدک و بالیق چؤرگی و غاز نوغولو و ... و بالاخره نان پنجره ای خوشمزه که از خوردنش سیر نمی شدیم . صبح زود پای سفره هفت سین نشستم . رفیق شفیقم ، آن یار دیرینه ام نیز همراه با من سر سفره از اشعار زیبایش برایم خواند:

 

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

 

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

 

آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت

 

وآن پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

 

لحظاتی به تحویل سال مانده ،  دعا کردم و آرزوهایم را یکی یکی به زبان آوردم . مطمئن هستم که خدا بزرگ است و گوش به نجواها و دعاها و آرزوهای ما دارد.

 

در سالی که گذشت صبورای عزیز مرا به بازی آرزوهای محال دعوت کرد . به علت اینکه فرصت بسیار کمی داشتم نتوانستم جواب بنویسم .  من سعی می کنم هیچوقت آرزوهای محال نکنم . چرا که آرزوی محال برآورده نمی شود و موجب آزار و شکنجه روح و روان آدمی می شود . اما لحظه تحویل سال نو برای خانواده و فامیل و  دوستان عزیز وبلاکی آرزوی سلامتی و خوشی و موفقیت کردم و برای دنیا صلح و آرامش و صفا ، برای گرفتاران در بند آزادی و برای زنان رسیدن به حقوق انسانی ، که شاید از میان این آرزوها فقط آخری مشکل به نظر برسد اما غیرممکن نیست .

 

شیطونک شاکی عزیز نیز مرا به بازی تاثیرگذارترین ها دعوت کره بود که سال گذشته نوشته بودم. عمواروند با کامنتی که در مورد کار در خانه سالمندان نوشت موجب شد که بر خودم سخت نگیرم و از تحقیر و سرزنش این و آن هراسی نداشته باشم و خدا را شکر کنم که می توانم روی پای خودم بایستم و محتاج کسی نیستم . غربتستان تا امروز تعطیل بود و از فردا باز کار و تلاش آغاز می شود . برای همه هموطنان چه داخل کشور ،  چه غربت نشین بهترین ها را آرزو می کنم .

 

روز 24 اسفند وبلاکم دو ساله شد. به تشویق احمد سیف نوشتم . از اینکه هستم و می نویسم ، از اینکه قلم و کاغذم مونسم هستند، از داشتن دوستان عزیز که به من قوت قلب و امید می دهند ، احساس آرامش می کنم .

 

.. 

 

عزیزینه م ساری گول

 

ساری غونچا ساری گول

 

یازگلیب باغچا اولوب

 

یاری غونچا یاری گول

 

..

 

باشیندا آغ شالی وار

 

یاشیلی وار آغی وار

 

منیم گؤزل سئوگیمین

 

یاناغیندا خالی وار

 

..

 

باغچالارا یاز گلدی

 

دولو هئیوا نار گلدی

 

سئوگیلیم گولومسه دی

 

کؤنلومه باهار گلدی

 

..

 

عزیز من گل زرد

 

غنچه زرد گل زرد

 

بهار آمده باغچه شده

 

نیمی گل ، نیمی غنچه

 

..

 

بر سرش شال سفید دارد

 

گلهای سبز و سفید دارد

 

سوگلی زیبای من

 

بر گونه اش خال دارد

 ..

به باغچه ها بهار آمد

 

پر از به و انار آمد

 

سوگولیم تبسمی کرد

 

بر دلم نیز بهار آمد

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :