زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

لطفن این پست مرا شخص وزیر محترم پست و تلگراف جمهوری اسلامی ایران بخواند
جناب آقای وزیر محترم پست و تلگراف عزیز
با عرض سلام خدمت شما
اینجانب از اهالی وبلا ک آباد که سالهاست غربت نشین هستم ، هر از گاهی نامه و بسته ای به وطن می فرستم و قبل از تحویل به اداره پست دعا می کنم که به مقصد برسد. رسیدن نامه ها به مقصد گویا شانسی است.حدود چهل و پنج روز پیش نامه ای ارسال کردم که تا به امروز به مقصد نرسیده است و این بار اول نیست و به احتمال قوی مشکل من تنها نیست. همانگونه که اطلاع دارید ، یک بار اینجا موضوع را به اطلاع شما رساندم ، اما نه جوابی دادید و نه بسته من به مقصد رسید . در نتیجه مرا به زحمت انداختید.
بدینوسیله از شما درخواست می کنم موضوع را بررسی کرده و علت گم شدن نامه ها را جویا شوید و از کارمند محترمتان بخواهید در رساندن بسته ها به مقصد کم کاری نکند.
خیلی ببخشید که اینجا نوشتم اگر می دانستم به مقصد خواهد رسید و مثل نامه های معمولی در بین راه گم و گور نخواهد شد ، آدرستان را پیدا کرده و به طور مستقیم از دست کسانی که نامه را به مقصد نمی رسانند شکایت می کردم . باز ببخشید که نامه ام اداری نیست.
با تقدیم احترام : هموطن غربت نشین شما
رونوشت به فیلتر خانه و بلاک نیوز و بالاترین و هر نشریه و مرجعی که نامه را به آقای وزیر محترم پست و تلگراف برساند ارسال می گردد .
کارمند محترم پست که ( زبانم لال زبانم لال ) نامه ها را گم و گور می کنی اگر اینجا را می خوانی تو را جان آقا جانت این قدر سهل انگاری نکن.
منظورم همه کارمندان نیستند ها، لطفن کسی خشمگین نشود.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

ادیبان و کارشناسان در تعریف ضرب المثل می گویند : ضرب المثل سخن کوتاه یا بلندی است که برای زیبائی گفتارمان از آن استفاده می کنیم. ریشه ضرب المثل ها بیشتر از حکایتهای حقیقی یا تخیلی ما به وجود آمده اند. گاهی ملل مختلف ضرب المثل های شبیه به هم دارند. در طول قرنها و هزارها سال زندگی پر فراز و نشیب انسانها ، هنگامی که آدمیزاد بنا به دلایل مختلف مجبور به سکوت یا رعایت موقعیت سیاسی و اجتماعی و قوم و خویشی شد، گفتار به کنایه و متل و ضرب المثل نیز کشف شد و شکل گرفت و اکنون این ضرب المثل ها در قسمت اعظم گنجینه سخن ما جا و مقامی شایسته دارند. ضرب المثل ها گاهی سخن را در گوش شنونده دلنشین می کنند. گاهی جانشین سرزنش و نکوهش و تنبیه می شوند و از دل آزردگی بیشتر جلوگیری می کنند. گاهی اوقات برای کسی که حرف حساب حالی نمی شود و هر چه می گوئی عزیز من ، ما و شما حرفی برای گفتن نداریم. بگذار سایه کدری که شاید نیم درصدی و شاید به اندازه نوک سوزنی باقی مانده ( که نمانده ) همانگونه باقی بماند و دست از سر کچل ما بردار ، و او باز متوجه نمی شود چنین می گوئیم :
ایت دری دن ال چکیب ، دری ایت دن ال چکمیر / سگ پوست رو رها کرده ، پوست سگ رو رها نمی کنه.
گاهی وقتها آنقدر سماجت می بینیم که از کوره در می رویم و می گوئیم:
قاش اؤز قاپیزدا اوینا / بدو برو دم در خانه خودتان بازی کن.
زمانی که دیگر کارد به استخوانمان می رسد و طرف از رو نمی رود می گوئیم :
دئییر نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا / می گوید چطوره نفهمم و دلت بسوزه
وقتی می خواهیم به کسی در جمع و با کنایه سخنی بگوئیم و نمی خواهیم طرف و یا دیگران متوجه شوند منظورمان چه کسی است ، می گوئیم :
سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / سخن را به زمین انداختم تا مالک اش بردارد.
منظور که با همگان نبودیم و می خواستیم فلانی جواب پیامش را بگیرد و کچلمان نکند .
دل همچون پرنده ای است که اگر از بام کسی برخاست مشکل می نشیند. و آن پرنده ها از بام دلی برخاستند و دیگر خیال بازگشت لب آن بام را ندارند.
قوشو الدن اؤتوروب دالیسیجا بئح بئح چاغیرمازلار/ پرنده را از دست داده و از پشت سربه سوی خود نمی خوانندش.
*
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
« طبیب اصفهانی »

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود فقط خدا بود و خدا بود و خدا بود. خدا که تنها بود جهان هم زیبا بود. خدا که هنرمندی چیره دست بود از تنهائی حوصله اش سرآمد وخواست تابلوئی بکشد. قلم به دست گرفت و آب و کوه و دشت و جنگل کشید.بعد از تمام شدن تابلو چند قدمی عقب رفت و دورنمایش را تماشا کرد و از هنرش خوشش آمد. سپس با خود فکر کرد بهتر است کنار این آب و کوه و دشت و جنگل جنبنده ای نیز رسم کند . آنگاه طاووس هزار چشم و شیر ژیان و شاپرک رنگارنگ و خروس کاکل زری و ماهی سرخ کوچولوو ..و .. و .. را درمیان دشت و بیابان و جنگل و اقیانوس رسم کرد. باز دو سه قدمی عقب تر رفت و تابلو را تماشا کرد. تابلواش عالی بود . حرف نداشت . اما خدا باز با خودش فکر کرد که این تابلو یک چیزی کم دارد. باید دو جنبنده دیگر نیز رسم کند تا زاد و ولد کنند و دنیا پر از قصه ها و حوادث شیرین بشود. آخر سر آدم و حوا را کشید . هر دو را مساوی ، اما با خصوصیات مختلف نقاشی کرد . باز دو سه قدمی عقب رفت. بیر گؤزل مشتری گؤزوینه ن باخدی/ با چشم خریدار خیلی با دقت نگاهش کرد. آنگاه به هنر خویش آفرین گفت. فتبارک الله احسن الخالقین.
شیطان جنی به آدم و حوا حسادت کرد و ماجرای اخراج شدنشان از بهشت را همه می دانیم. آدم و حوا که از بهشت اخراج شدند به تحریک شیطان جنی و با گذشت زمان تغییر کردند و رنگ و رویشان گاهی کدر و گاهی تیره ، زمانی پا به زنجیر و زمانی دیگر دست به شمشیر، لحظه ای مظلوم و لحظه ای دیگر ظالم و بدتر از همه زمانی خونین دست و خون آشام شدند . چنین شد که خدای متعال دیگر دلش نیامد( زبانم لال ، زبانم لال) فتبارک الله احسن الخالقین بگوید.( استغفرالله ربی و اتوب علیه. ) زیرا نوادگان آدم و حوا تابلویش را چرکین و خونین کردند.
اسراییل عزیز ،تو بهترین و عمیق ترین انگیزه و احساسات را به خردسالان ساکن غزه دادی تا بکوشند در آینده انتقام بگیرند و باز دنیا حتما می پرسد : چگونه کسی حاضر می شود خود و هواپیما را به ساختمانی بزند ، چگونه دینی ست که کسی حاضر است بمب به خود ببندد و خود را به کشتن دهد شاید نفراتی از دشمن را بکشد !اسراییل عزیز ،اگر به جهت هولوکاست مظلوم بودی ، الآن بدلیل هولوکاست آفرینی ، منفوری !اسراییل عزیز ،ممنونم که به من کمک کردی از تو متنفر شوم .

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧

صمد آقا ( پرویز صیاد) را کمتر کسی است که نشناسد. هرگاه دور هم جمع می شویم یکی از فیلمهای ویدیوئی صمد آقا را تماشا می کنیم. هر بار نیز مثل بار اول از این فیلم سیاه و سفید قدیمی لذت می بریم. او نه تنها محبوب نسل من و ماست که فرزندانمان نیز دوست اش دارند. پرویز صیاد پدر ندارد و در کنار ننه آقایش زندگی می کند.او لباس ساده روستائی به تن داردو با لهجه شیرین اش نقش یک روستائی باهوش را بازی می کند. او با زبان ظنز خود مشکلات اجتماعی را مطرح می کند و ما در حالی که به سخنان شیرین و برحق اش می خندیم رو به همدیگر کرده و می گوئیم « حق میگه والله » تماشای ویدیوهایش بارها و بارها خستنه مان نمی کند.
از صمد آموختم که به مشقهای دانش آموزانم قلم نکشم.
سرکاراستوار فیلم ( عبدالعلی همایون ) که خیلی زود رودست می خورد و ننه آقا و لیلا که هر کدام به جای خود دوست داشتنی هستند.
در فیلمهای صمد به جز پرویز صیاد حسن رضیانی یا همان عین الله کوفتی یا باقرزاده نیز هست. به نظر من او یکی دیگر از چهره های ماندگار و به جسارت هم ردیف پرویز صیاد است . او پدری طماع به اسم مشهدی باقر دارد. مشهدی باقر شیفته ننه اقا ، مادر صمد است و در هر فرصتی خود را به خانه او می رساند و اظهار علاقه می کند. در یکی از صحنه ها ننه آقا تشت آب کف آلود رختشوئی را روی سر او خالی می کند. اما باز روی این مشهدی باقر با آن پرروئی اش سفید که دنبال دختران جوان نمی گردد. تایلی تایین تاپمالی ( هر کسی باید همتای خود را بیباد) مشهدی باقر چند ماهی او را به شهر می فرستد تا کمالات بیاموزد. او در شهر عملگی می کند و وقتی به روستا برمی گردد، خود را یک سر و گردن بالاتر از روستائی ها می پندارد. کت و شلوار به تن می کند و دگمه یقه اش را تا آخر می بندد و کراوات کوتاهی به یقه می بندد و هر کسی عین الله صدایش می کند ، فوری باقرزاده را اضافه می کند. طفلک عین الله نه شهری است نه روستائی. از اینجا مانده و از آنجا رانده است و با همه اینها به هم ولایتی هایش فخر می فروشد. اورقیب عشقی صمد آقاست و ازصمد می ترسد و مثل یک بچه لوس دنبال پدر راه می افتد. لیلا صمد را به عین الله ترجیح می دهد و همین موجب می شود که کدخدا به عین الله جواب مثبت ندهد. چون لیلا در فیلم صمد آرتیست می شود می گوید « صمد را انتخاب کرده که به عین الله رضا ندهد.» راستی که حرکات عین الله کوفتی ، حرف زدن و قیافه گرفتن و راه رفتنش چقدرهنرمندانه است.
به نظرم در شاهکار « صمد » عین الله باقرزاده در کنار صمد آقاست و هر دو نسل به نسل در خاطره ها باقی خواهند ماند.

بیوگرافی عین الله باقرزاده

** 

مشهدی باقر به روایت نق نقو

دست شما درد نکند که یادی از هنرمندان قدیمی کردید.ایفاگرنقش مشدی باقر نیز حسین امیرفضلی هنرمند با سابقه ی رادیو وتلویزیون وتئاتر بود که یادش به خیر. خوبست خاطره ای از اورا دراین جا نقل کنم.پدریکی ازدوستان من که ریاست اداره ای در پست وتلگراف سابق را عهده داربود میگفت که مرحوم امیرفضلی برای خدمت به اداره تحت سرپرستی او آمده بود وتعدادی پرونده را برای رسیدگی تحویل گرفته بود اما در ساعت های اداری فقط می نشست و چندین سیگار اشنو را به هم وصل می کرد و می گیراند و با لذت دود می کرد. وقتی به او گفتم پس چرا لای پرونده هارا باز نکردی گفت که جناب فلانی من کارم درجای دیگر است (اشاره به تئاتر ورادیو) و اینجا مرا فقط برای استراحت وکمک خرجی فرستاده اند.

*

فکر می کنم این خانم که اینگونه زیبا می رقصد بنفشه صیاد ، دختر پرویز صیاد است.

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

 

برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.

هر ماه یکی از قصه های من و بابام همراه با شرح داستان در پیک ( یادم رفته نوآموز یا دانش آموز ؟ ) چاپ می شد. پدرم قبل از ورق زدن پیک ، پشت آن را برمی گرداند و قصه من و بابام را با صدای بلند می خواند. طفلک برادرکوچک چقدر می خندید. نه تنها او که ما ، همه این قصه ها را از زبان پدر می شنیدیم و لذت می بردیم. مادربزرگم می گفت: شما پدر و پسر کپی این من و بابام هستید با این تفاوت که آقا سبیل ندارد. بعدها که رشد جای پیک را گرفت دیگر قصه های من و بابام پشت جلدش چاپ نشد.

راست هم می گفت . او گاهی از پدر می خواست گاری بازی کنند و پدرم مثل قصه های من و بابام ، دو پای او را می گرفت و او با دو دست راه می رفت و پدرم هم مثل گاری به جلو می راندش . تیله بازی و زققه و آشییق و دوچرخه سواریشان ) چقدر این پدر و پسر به هم نزدیک بودند. مثل قصه های من و بابام.

اما من سه جلد کتاب قصه های من و بابام را دارم و هر وقت می خوانم صدای پدرم و خنده های کودکانه برادر کوچک در گوشم طنین می اندازد. او که زودتر از موعد رفت و بابا را با قصه هایش تنها گذاشت.

*

آدم برفی لگدزن

زمستان بود و برف سنگینی باریده بود. من و بابام یک آدم برفی بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست کردیم. یک جارو هم توی دستش فرو کردیمو یک ظرف هم به جای کلاه روی سرش گذاشتیم.

صبح روز بعد ، تا از خواب بیدار شدم و سراغ ادم برفی رفتم ، دیدم خراب شده استو روی زمین افتاده است. دوقاتم تلخ شد و گریه ام گرفت.

بابام دیده بود که شب مردی آمده بود و آدم برفی ما را خراب کرده بود. فکری کرد و تصمیم گرفت که آن مرد را برای کار بدی که کرده بود تنبیه کند. یک پیراهن سفید بلند پوشید. روی پارچه ای چشم و ابرو و دهان و بینی کشید. پارچه را روی سرش انداخت. یک جارو هم در دست گرفت. آن وقت رفت و مثل آدم برفی ، جلو در خانه مان ایستاد.

من از پنجره اتاقمان نگاه می کردم. دیدم که مردی آمد و خواست آدم برفی را خراب کند. تا آن مرد دستش را به طرف آدم برفی دراز کرد ، بابام لگد محکمی به پشت او زد. بعد هم آرام مثل آدم برفی همان جا ایستاد. فقط یادش رفته بود که دستهایش را مثل آدم برفی از هم باز نگاه دارد.

مرد که تعجب کرده بود که این دیگر چه جور آدم برفی است که می تواند لگد بزند.

*

تپیک ووران قار قولچاغی

قیشیدی ، بیر آغیر قار یاغمیشدی. بابامنان من قاپیمیزین قاباغیندا بیردنه یئکه و گؤزل قار قولچاغی قاییردیق. بیردنه سوپورگه الینه وئردیک بیر قابی دا بؤرک یئرینه باشینا قویدوخ.

سحر تئزدن یوخودان دوروب قار قولچاغینی گؤرمه یه گئتدیم. وای ! قار قولچاغی خاراب اولوب یئره دوشموشدو. چوخ خینوو ائلدیم. آغلاماغیم گلدی.

بابام گؤرموشدو کی بیر کیشی گلیب کئچه نده اونو خارابلییب کئچیب . اونا گؤره ده ایسته دی او کیشینی بیر ایپ اوسته قویا.بیر دنه آق اوزون پالتار اینینه گئیدی . بیر پارچانین دا اوستونه آغیز بورون قاش گؤز چکیب ، اوزونه چکدی. بیردنه ده سوپورگه الینه آلدی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچیب قاپیمیزین قاباغیندا دوردو.

من پئنجره دن ائشییه باخیردیم. گؤردوم بیر کیشی گلیب ایسته دی قار قولچاغین خارابلییا ، تا الینی قار قولچاغینا ساری اوزالتدی ، بابام بیر گؤزل تپیک اونون دالیسینا ووردو. سورادا چوخ یاواش قارقولچاغی کیمی دوز دوردو. اما یادیندان چیخمیشدی کی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچا.

کیشی حیرت ده قالمیشدی « بو نه قار قولچاغیدی کی تپیک وورا بیلیر !!!!»

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

 

صبح عاشورا که می شد ، در همسایه بالائی باز می شد . می گفتند نذر دارند و صبحانه می دهند. دختر همسایه دقایقی بعد از ساعت یک ظهر با یک دیسهای کوچک هویچ پلو ظاهر می شد و به هر خانه ای دیس کوچک غذای نذری می داد. خوشمزه بود. خاله تامارا حلوا می پخت « اوماج حالواسی» ، «  عبدالرضاخان حالواسی » ، « تبریز حالواسی » و الی آخر. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که وامروز با هم حلوا یا شعله زرد بپزیم. گفت : چند روز پیش خانه صالیحا بودم حلوای خوشمزه ای به نام حلوای هویچ درست کرده بود. دستور پخت اش را گرفتم. بیا حلوای هویچ بپزیم تنوعی هم می شود. حلوا را پختیم و خوشمزه هم شد.

حلوای هویچ

یک کیلو هویچ رنده شده – یک لیتر شیر – 600 گرم خامه- سه یا چهار قاشق غذاخوری شکر – یک قاشق غذاخوری کره

یک کیلو هویچ رنده شده و یک لیتر شیر و 600 گرم کره را داخل قابلمه می ریزیم و هم می زنیم . بعد قابلمه را روی اجاق با حرارت زیاد قرار می دهیم . مواد که به جوش آمد حرارت را کم می کنیم و در قابلمه را می بندیم و گاهی مواد را هم می زنیم. بعد از یک ساعت هویچ خوب پخته و نرم می شود . آن وقت در قابلمه را بر می داریم و حرارت  اجاق را بیشتر می کنیم و مواد داخل قابلمه را هر پنج دقیقه بک بار هم می زنیم . منظور که حلوا ته نگیرد وقتی وقتی مایع شیر و خامه جذب شد ، شکر و کره را اضافه کرده هم می زنیم تا در حلوا حل شود و بعد از روش آتش برمی داریم. حلوا را داخل بشقاب یا دیس گود یا پیاله می ریزیم و می گذاریم یک ساعتی بماند و کمی خنک شود سپس داخل یخچال می گذاریم . این حلوا به سفتی حلوای معمولی خودمان نیست. مقدار شکر بستگی به میل هر کسی است.

**

داد هارای دییه ر آغلار/ با داد و فغان می گرید

یاسلی وای دییه رآغلار/ عزادار با ناله می گیرد

قارداشی اؤلن باجی / خواهری که برادرش را از دست داده

قارداش وای دییه ر آغلار/ وای برادرم می گوید و گریه می کند

**

روح و روان تمامی عزیزان درگذشته شاد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧

می گویند پدر بزرگِ پدربزرگِ مرحومم ، ملا بود. پدربزرگ از او به نیکی یاد و به وجودش افتخار می کرد. باز می پگویند عصر روزی از روزهای عاشورا در مجلسی خانوادگی نوجوانان و جوانان فامیل را دور خود جمع و برایشان صحبت می کرد که : در روز قیامت که به محضر خدا می رویم تک تک اعضای بدن ما زبان به سخن خواهند گشود و هر کدام به خدای متعال شرح خواهند داد که با آنها چه کرده و چه بلائی سرشان آورده ایم .سوزن به بدن خود فرو بردن ، خال کوبیدن ، سنجاق قفلی را در بدن خود گره زدن و همه و همه گناه است. خدا کی فرموده که در مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام پشت پیراهن سیاه خود را باز بگذارید و با زنجیر بکوبیدش ؟ کی فرموده سینه خود را باز بگذارید و آنقدر مشت و سیلی بکوبید که سرخ شود و گاهی هم خون بیاید ؟ کی فرموده شمشیر به دست بگیرید و این کله را که خدا حتمن مصلحتی دیده و سخت اش آفریده با شمشیر بشکافید؟ عاشق امام حسین هستید و می خواهید در راه رضایش نذر کنید ؟ نان و خرما و لباس نذر کنید چرا سر و سینه و کتف و شانه را جلو می اندازید؟ نییه حمام سویوینان دا دوست توتارلار؟ / از آب حمام هم دوست می گیرند؟
یکی از نوجوانان حاضر جواب سوال کرده بود : حاج آقا اینها را می دانید چرا بالای منبر نمی گوئید ؟
جواب داده بود : اگر بالای منبر بگویم که سر خودشان را ول می کنند و قمه را بر سر من می کوبند. زمانی می توانم بالای منبر زبان بگشایم که دیگران نیز با من همصدا شوند. تازه حرفهایمان تاثیر زیادی بر آنها ندارد. ایشان عادت کرده اند مهر خود را به آل عبا اینگونه نشان دهند. به شما بچه های خوب توصیه می کنم که اگر می خواهید نذر کنید از نان و خرما و لباس بخشش کنید نه از تن و جان زبان بسته مظلوم.
آن پدربزرگ مرحوم مرا یاد مشهدی قلندر انداخت. مشهدی قلندر مردی سالخورده ، ریزاندام و مهربان بود. اما من از او می ترسیدم ، چون از وقتی که چشم باز کرده بودم روزهای عاشورا او را کفن پوش و قمه به دست دیده بودم . او هر سال عاشورا قمه می زد حتی اگر مریض می شد و سرما می خورد . او معتقد بود که ادا کردن نذر واجب است و کسی اجازه ندارد به تعویقش بیاندازد. گویا بچه که بود به سختی بیمار و رو به مرگ بوده و پدر و مادرش نذر کرده اند که اگر بچه شان زنده بماند هر سال عاشورا قمه بزند. این چنین بود که از پنج سالگی با تیغ و در بزرگسالی با شمشیر قمه می زد. در طول جنگ هشت ساله گفتند که اهدای خون به جای قمه زدن درست تر و در پیشگاه پروردگار پسندیده تر است. او هم تصمیم گرفت به جای قمه زدن خون هدیه کند تا موجب نجات بیماری که محتاج خون است بشود. اما عاشورای آن سال هم کفن پوش و قمه به دست بین دسته های قمه زن نمایان شد. داد زد :
نئجه یارماز باشینی شیعه قیامت دی بوگون / چگونه شیعه سرش را نشکافد امروز روز قیامت است.
از امسال هم خون هدیه می کنم هم قمه می زنم .
**

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

آن یک کمی قدیمها که هنوز تلویزیون به بازار نیامده بود و یا هیچ اختراع نشده بود ، ما هم مثل خیلی ها رادیو داشتیم. رادیوی ما شبیه رادیوی خانه نق نقو نبود. بلکه به رنگ طوسی و به شکل مکعب مستطیل و یا بهتر بگویم شبیه کیف سامسونیک بزرگ بود . با این تفاوت که ارتفاعش یک کمی بیشتر ازاین کیف بود. رادیوی ما به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شده بود . در قسمت کوچک آن دو تا دگمه بزرگ و یک ردیف درجه و شماره و غیره داشت که امواج نامیده می شد. دکمه سمت راست را که باز می کردیم صدای رادیو شنیده می شد. دکمه سمت چپ هم مخصوص تغییر امواج رادیو بود. قسمت بزرگش هم گرام بود. این قسمت مثل کیف سامسونیک در داشت. درش را که باز می کردیم یک قسمت دایره بزرگ به چشم می خورد. صفحه را روی این دایره می گذاشتیم و بعد نوک سوزن را که مثل دسته قاشق بود روی صفحه قرار می دادیم و صفحه می چرخید و می خواند. صفحه پشت و رو بود و در هر طرفش یک یا دو ترانه ضبط شده بود. در بین آن همه صفحه و ترانه که پدرم می خرید و یا فامیل و در و همسایه هدیه می دادند ، جمیله یکه سوار و رنگ تاجری را از همه بیشتر دوست داشتم . من و مهناز با آهنگ رنگ تاجری می رقصیدیم. گاهی وقتها که با بچه های هم سن و سال دور هم می نشستیم و ائوجیک بازی می کردیم ، مهناز با دهان وزبانش آهنگ رنگ تاجری را می نواخت و ما هم می رقصیدیم. رنگ تاجری یک آهنگ زیبای آذربایجانی است. جمعه ها صبح جمعه را گوش می کردیم.
ساعت دو بعد از ظهرمادر و پدرو اورقیه آنا در برنامه گلها به صدای گلپا ، حمیرا ، ایرج و .. گوش می کردند. اورقیه آنای ما مذهبی بود او فکر می کرد هر کس موسیقی گوش کند روز قیامت توی گوشش سیخ داغ فرو می کنند . اما با این حال از برنامه گلها نمی گذشت. این پیرزن بامزه می گفت : گوش کردن به گلها که گناه نیست اینها خودشان مرثیه می خوانند خوب دیگر یک کمی موزیک هم قاطی اش کردن چه اشکالی دارد.
تعجبم از این بود که اورقیه آنا که یک کلمه فارسی بلد نیست چه لذتی از این برنامه می برد؟
مادرم می گفت : موسیقی نیازی به کلام ندارد خودش حرف می زند. هر نوا و صدا و ریتم ویولن با شنونده هزار رمز و راز می گوید. موسیقی بدون ویلن مانند خورش بدون آب و روغن است. ویلن غذای روح و جان است.
شبها داستان شب را گوش می کردیم.
گوینده مانی ، گوینده روشنک ، گوینده آذر پژوهش ، گوینده فخری نیکزاد ، گوینده مولود عاطفی.
راستی این گوینده ها چه شدند ؟ کنجکاو شدم و خواستم ببینم مانی کیست . در گوگل نوشتم و به اینجا رسیدم.
خاکسپاری گوینده ی «داستان شب» در بهشت زهرا
19 فوریه 2007 محمد خواجویها معروف به مانی ، تهیه کننده و گوینده با سابقه رادیو و تلویزیون ایران که از دیرباز و پس از کناره گیری از تئاتر، رادیوتلویزیون و سینما بیشتر وقت خود را به دوبلاژ و مدیریت دوبله فیلمهای تلویزیونی و سینمائی میگذراند، در تهران در گذشت.مانی ، سالها گوینده ی « داستان شب» در رادیو ایران بود.مراسم خاکسپاری " مانی " امروز در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد
*
این متن نق نقو را دیدم که با بیان تک تک برنامه های رادیوئی مرا به سفر در گذشته های نه چندان دور برد.

*
منوچهر نوذری * رادیو در ایران چگونه متولد شد؟ * گلهای رنگارنگ *

بهزاد فراهانی

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧

هزاره هاست ، قرن هاست ، سالهاست که خیلی زمین ها کربلا و خیلی روزها عاشوراست . هزاران سال است وقتی امپراطوران و شاهان و خلفا و روسا به کشوری و آب و خاکی حمله می کنند و جوی خون به راه می اندازند زمین می شود زمین سیراب از خون کربلا و زمان می شود روز تلخ عاشورا. هنگام حمله اعراب به ایران ، یورش چنگیزخان مغول ، حمله تیمور لنگ که می گویند مسجد سیاری هم داشته که عده ای از غلامانش حمل اش می کردند. هر وعده نماز دستهای خون آلودش را می شست و نماز بر جای می آورد و خود را بنده شایسته و برحق خدا می دانست . من فقط عمادالدین نسیمی را می شناسم که زنده زنده پوست از بدنش کنده شد. بقیه مردم معروف نبودند که چگونگی وحشی گری را بدانم.
زاهدین بیر بارماغین کس سن دؤنه ر دیندن کئچر / یک انگشت زاهد را که ببری از دینش می گذرد
گؤر بو مسکین عاشقی سرپا سویورلار آغلاماز / این عاشق مسکین را از سر تا پا پوست می کنند گریه نکند
نادرشاه که به هندوستان حمله کرد سر سراه خود بین مردم حلوا پخش نکرد. آقامحمدخان قاجارهم که سرب داغ بر سر شاهزاده افشاری ریخت و به هموطنان کرمانی خودش نیز رحم نکرد. در جنگ هشت ساله ایران و عراق هر روز و هر ساعتی عاشورا بود.هنوز داغ علی اکبرها و علی اصغرها و زینب ها ، جگر هر دو طرف را می سوزاند.
از ایران که خارج می شویم فاجعه قتل عام یهودیان ، قتل عام ارامنه ، بوسنی و هرزه گوین ، کوسوو ، قاراباغ ، یازده سپتامبر ، حمله به افغانستان ، حمله به عراق هر کدام عاشورائی و داغیست تازه.
اکنون که همزمان با آغاز محرم و عاشورا ، عاشورای اسرائیل و فلسطین دارد فاجعه می آفریند، آن بالادستها چرا نمی گویند : ای سران اسرائیل و فلسطین ، ای آتش افروزان به این مردم بی گناه و معصوم شما جان نداده اید که جانشان را می گیرید.
من نیز به هرگونه کشتار و ترور از هر دو سو اعتراض می کنم.
اما متوقف کردن این قتل و کشتارها دست من و شما نیست. سالهاست که بر حکایت عاشورا اشک می ریزیم و خیلی ها دارند به این شیوه ما اعتراض می کنند که کهنه است ، که متعلق به هزار و چند صد سال پیش است. کهنه نیست دوستان کهنه نیست. رقیه همان دختر مظلومی است که بی خانمان شده و اهل خانه اش بی رحمانه کشته و تکه پاره شده اند . علی اصغر همان طفل شیرخواره ای است که بی هیچ گناهی قربانی خشونت و خصم بزرگترها شده است و علی اکبر همان جوان رعنائیست که چند سالی است بر اثر زخم بمباران شیمیائی ذره ذره می میرد. پس چرا در سوگ این بندگان مظلوم خدا داغدار نباشیم؟ مگر نه اینکه
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار

به قول نازخاتون قلم به درد آمد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

 

سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟

گفت : پارسال بهار که با مامان و بابا ، بازار رفته بودیم جوجه های زرد و خوشگل دیدم و از بابام خواستم که یکی هم برای من بخرد و بابام وعده داد که هرگاه در کارنامه ثلث سوم من بیست دید به تعداد هر بیست یک جوجه برایم بخرد. آخر من همیشه کمتر از بیست می گیرم. هر چه سعی می کنم اشتباه نداشته باشم نمیشه . البته همه جوابها رو درست می نویسم اما نمی دانم چرا یهو یهو خانم معلم برام غلط می گیره؟ خرداد که کارنامه ها را دادند و بابام شمرد پنج تا بیست داشتم و همانطور که خودش قول داده بود ، مرا به بازار برد وپنج تا جوجه خوشگل برام خرید. فروشنده جوجه ها را داخل قوطی کهنه کفش گذاشت و درش را بست و قوطی را دست من داد. بابام آهسته و با لبخند به فروشنده گفت : عجب خطائی کردم حالا توی خونه با جیک جیک اینها چه کنیم ؟ مرده هم یک لبخند به بابام زد وجواب داد: حاج آقا ناراحت نشوید چند روزی باهاش بازی می کنند و تمام می شود. جوجه ها  را به خانه آوردیم و بابام قفسی خرید و گوشه حیاط گذاشتیم. حالا جوجه هام بزرگ و تبدیل به مرغ و خروس شده اند. مرغها تخم می گذارند و من هم به بابا و مامان اجازه داده ام تخم مرغها را بخورند. حالا اشتهاشون باز شده و می خواهند مرغها و خروسهای خوشگل مرا بگیرند و سرشان را ببرند و بخورند. مامان میگوید اگه زیاد بمانند گوشتشان سفت می شود و دیر می پزد. آخر اگه دلشان مرغ و خروس می خواهد توی مرغ فروشی مرغ مرده فراوان هست . پول بدهند و بخرند چرا می خواهند حیوانات زنده مرا بکشند؟ آخر خدا را خوش می آید. اگر یکی بگیرد و سر بابا و مامان را ببرد خوششان می آید ؟ تو رو خدا به مامان بگو دست از سر حیوانات من بردارند.

حرفهایش تمام نشده ، به های های کودکانه گریست و با همان حالت گریه نفرین کرد که هر کسی مرغها و خروسهای مرا سر ببرد تاپشیراجاغام قولسوز ابوالفضله/ او را به ابوالفضل بی دست خواهم سپرد . یعنی که نفرینش خواهد کرد یا از ابوالفضل خواهد خواست که بلای او را بدهد. یعنی نمی تواند جلوی بابا و مامان را بگیرد و کاری از دستش برنمی آید بجز ناله و نفرین  

مادرش گفت : مرغها و خروسها بزرگ شده اند و گاهی از قفس بیرون می آیند وکاشی های حیاط را کثیف می کنند . در ضمن عمرشان هم کم است و اگر ما سر نبریم و نخوریم به اجل خودشان می میرند ومردار می شود و گوشتشان به درد خوردن نمی خورد .گرنه او نیز دلمان نمی آید موجب گریه و ناراحتی بچه مان بشویم.

گفتم : ولشان کنید بگذارید زنده بمانند. هر وقت هم اجلشان رسید دخترتان به چشم خود می بیند که اجلشان رسیده و مرگشان را می پذیرد.

در حقیقت علت خرید جوجه آن هم پنج تا و به این آسانی توسط بابا و مامان سهیلا این بود که فکر نمی کردند که هر پنج جوجه زنده بمانند و بزرگ شوند و تخم گذاری بکنند. چون جوجه زرد دستفروشها اکثر بیمار و ضعیف هستند . اما سهیلا خیلی مواظب اینهاست به موقع برایشان دانه و آب می دهد ، هر روز ظرف آب و دانه شان را تمیز می کند. وقت ناهار سهم برنج آنها را داخل پیاله مخصوص شان می ریزد. مواظب است که گوشت وارد غذایشان نشود . حتی ته مانده سبزی خوردنی ها را خورد می کند و می شوید و سپس به اینها می دهد. برایشان اسم هم گذاشته است ( کاکل زری –  کاکل طلا – پر نقره ای- فندقی – جینقیلی)

راستی انصاف نیست حیوان خانگی هر چه می خواهد باشد برای بچه بخریم و بعد از بزرگ شدن هوس خوردن اش به سرمان بزند.

*

سهیلا مرا یاد یکی از دانش آموزانم به نام ام البنین انداخت. پدر ام البنین کفترباز بود و درسهای دختر خیلی ضعیف بود. پدر وعده داده بود که اگر خانم معلم از تو راضی باشد یکی از کفترها را به توجایزه می دهم. تا شروع امتحانات ثلث دوم دخترک پیشرفت قابل توجهی کرد و پدر کیک از کفترها را به او جایزه داد. یکی دو هفته از این جایزه نگذشته بود که ام البنین گریان به مدرسه آمد . از او علت گریه اش را پرسیدم گفت : دیشب مهمان ناخوانده داشتیم و پدرم سه تا کفتر سر برید که یکیشان کفتر من بود. مهمانها که رفتند سر و پاهای کفترم را شستم و در باغچه حیاطمان دفن کردم. برایش فاتحه هم خواندم. صبح هم پدرم عصبانی شد و گفت حالا قیام قیامت که نشده عوض کفترت را می دهم . اما من عوض کفترنمی خواهم ، کفتر خودم را می خواهم.

ام البنین از راه رفتن و پریدن و دانه خوردن کفترش برایم حرف می زد و می گریست.

*

این پست را به خاطر سهیلا و ام البنین وبچه های دیگر نوشتم که در خانه حیوان خانگی دارند و دوستشان دارند و از آنها مراقبت می کنند.

به قول سهیلا : مامان و باباها شما رو به خدا دست از سر کاکل زری و کاکل طلا و پر نقره ای و فندقی و جینقیلی  ما بردارید.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

 

کریسمس ، ژانویه سال نوی میلادی ، به هموطنان عزیز مسیحی و دوستان عزیز مبارک باد

Von guten Mächten
Von guten Mächten treu und still umgeben
Behütet und getröstet wunderbar
so will ich diese Tage mit euch leben
und mit euch gehen in ein neues Jahr
*
Doch will das alte unsere Herzen quälen
Noch druckt uns böse Tage schwere Last
Ach Herr, gibt unsern Aufgeschreckten Seelen
das Heil, für das du uns geschaffen hast
*
Und reichst du uns den schweren Kelch, den bittern des Leids, gefüllt bis an den höchsten Rand
So nehmen wir ihn dankbar ohne zittern
aus deiner guten und geliebten hand
*
Doch willst du uns noch einmal Freude schenken
An dieser Welt und ihrer sonne Glanz
Dann wollen wie des vergangenen gedenken
Und dann gehört dir unser leben ganz
*
Lass warm und hell die Kerzen heute flammen
Die du in unser Dunkelheit gebracht
Für, wenn es sein kann, wieder uns zusammen
Wir wissen es, dein licht schneit in der Nacht
*
Wenn sich die stille nun tief um uns breitet
So lass uns hören jenen vollen klang
Der Welt , die unsichtbar sich um uns weitet
All deiner Kinder hohen Lobgesang
*
Von guten Mächten wunderbar geboren
Erwarten wie getrost, was kommen mag
Gott ist mit uns Abend und am morgen
Und ganz gewiss an jedem neuen tag
Dietrich Bonhoeffer
*

Bild der Frau

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

دیشب برای چندمین بار فیلم تایتانیک را تماشا کردم. گویا هر سال حدود همین ایام این فیلم ازتلویزیون پخش می شود و من هر بار با علاقه به تماشای آن می نشینم. داخل کشتی شبیه به شهری است که در آن شهر فاصله طبقاتی به قدرت تمام مشاهده می شود. مسافران اعیان و ثروتمند همراه با سگ شان با احترام سوار می شوند و در قسمت مخصوص اعیان نشینهای کشتی جای می گیرند. مسافران رده متوسط در طبقه دوم و مسافران فقیر در طبقه پائین. یکی دارد موهای سر مسافر فقیری را کنترل می کند.
عشق رز و جک به همدیگر که ازدو طبقه مختلف فقیر و ثروتمند هستند. عشق کور است و قلب اقیانوس را نمی شناسد. بشناسد هم به چه کارش می آید ؟ از قدیم گفته اند نئینیرم قیزیل تشتی ایچینه قان قوسام ؟ ( تشت طلا را که تویش خون قی خواهم کرد می خواهم چه کنم ؟ ) دو نوع مختلف مهمانی از نوع مهمانی اعیان و فقرا برایم جالب بود. گوئی لمس می کردم که آن شب به رز و جک و بقیه مسافران طبقه پائین چقدر خوش گذشت. آنها فارغ از غم دنیا سرگرم رقص و پایکوبی بودند.
پس از تماشای فیلم ، دیر وقت شب به رختخواب رفتم و در عالم خواب و رویا خود را یکی از مسافران کشتی دیدم. حیرت زده به تماشا ایستاده بودم. می دانستم که دقایقی دیگر همراه این کشتی شکسته به قعر اقیانوس فرو خواهم رفت اما نمی دانستم چه کنم . به پیرمرد و پیرزنی که همدیگر را بغل کرده و داخل رختخواب دراز کشیده و منتظر مرگ بودند نگاه کردم. دو بچه توی رختخواب کنار مادر و با قصه مادر خوابشان برد. نوازندگان تا لحظات آخرروی عرشه ایستاده و داشتند می نواختند. مرد ثروتمند روی صندلی منتظر بالا آمدن آب نشسته بود او جنتلمن آمده بود و می خواست جنتلمن برود. اما در لحظات آخر ترس در چشمان گردش نمایان شد. کاپیتان کشتی که به اتاق فرمان رفت تا همانجا از مرگ پذیرائی کند. سازنده کشتی که چشم به ساعت دوخته و همانجا ایستاد. صاحب کشتی که داخل قایق پرید تا خود را نجات دهد. کشیش که مردم را دور خود جمع کرده و تا لحظات آخر دست از دعا نکشید تا از ترس خود و دیگران بکاهد. تلاش بیهوده عده ای که می خواستند خود را به قسمت بالای کشتی برسانند.از آن بالا لیز می خوردند و به پائین پرتاب می شدند. اما عرشه که در حال فرو رفتن است بالا و پائین اش فرقی ندارد. کشتی که به آب فرو رفت خیلی ها روی آب شناور ماندند اما سرما امانشان را برید. شاید اگر روز روشن بود شانس بیتشری برای زنده ماندن داشتند.
پدربزرگم می گفت : آب و خاک هر اندازه که بسیار مفید هستند، به همان اندازه نیز خطرناک و بی رحمند. شانس آدمی هنگام سیل و زلزله و طوفان در دریا بسیار کم است.

اما من در این فیلم گلوریا استوارت ، مادربزرگ قصه گوی تایتانیک را بیشتر از همه دوست دارم. وقتی او صحبت می کند ، دلم می خواهد چشمانم را ببندم و خود را کنار مادربزرگ ببینم و گرمای کرسی و چای داغ و شوری تخمه آفتابگردان و طعم قاویرقای مخلوط با شاهدانه را حس کنم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :