زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

آن روز 29 بهمن 1356 روزی که تبریز قیام کرد.

آن روز که سروان حق شناس با اسلحه کمری به سوی محمد تجلی شلیک کرد.

آن روز که  مردم یکپارچه شیشه های بانکها و مغازه ها و سینماها و آتش زدن لاستیکها را آتش زدند.

آن روز که هیچ یک از قیام کنندگان داخل بانک به اسنکاسی و سکه ای نیم نگاهی نیز نکردند.   

آن روز که همه یکپارچه می گفتند : بیز بو شاهی ایسته میروخ والسلام / ما این شاه را نمی خواهیم والسلام.

آن روز که در مقابل اخبار مبینی بر اینکه قیام کنندگان اوباش و ارازل و تجزیه طلب و خارجی بودند شعار سر داده شد که : جام سیندیران اوروجعلی ، اوت یاندیران بوروجعلی ، هاردان اولدو خاریجه لی ؟

آن روز 29 بهمن 1356 شهر تبریز بود.

**

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

بختیار وهابزاده در سال 1925 میلادی در شهر شکی در جمهوری آذربایجان به دنیا آمد. او را به سبب اشعار نغز و بسیار دلنشینش می شناختم . خبردار شدم که دیروز در سن 84 سالگی درگذشت. روح اش شاد.
تعدادی از اشعارش را به حال و هوای خودم ترجمه کردم . اما شعر الله اش مرا به عالمی دیگر برد.
**
الله
ایدراکدا یول آچمیش گئجه ده ن گوندوزه الله
گولدورمه سن اؤز کؤنلونو ، گولمه ز اوزه الله
دونیایه شفق لر کیمی تانریم سه په له نمیش
قلبین گؤزو یانمازسا ، گؤرونمه ز گؤزه الله

*
الله بیلیریک جیسم دئییل ، بس نه دیر الله ؟
ان یوکسک اولان حاقدا ، حقیقتده دیر الله
دوندونسه تکامل و گؤزللیک قاباغیندا
درک ائت ، بو تعجب ده بو حئیرت ده دیر الله
*
بیلدیک ، بیلیریک ، گیزلیدیر اینسانداکی قدرت
هرکس اونو فهم ائتمه سه ، عاجیزدیر او البت
اینسانین ازل بورجودور اینسانلیغا حورمت
اینسانلیغا ، حورمتده ، لیاقتده دیر الله
*
گرچک ده بودور گیزلی دیر او ذره ده وحدت
بیر ذره ایکن جمله قووشماق بونو نیت
گؤردوکلریمیز ظاهیری دیر ، بطنه نفوذ ائت
باطنده کی ، جوهر ده کی ، فطرتده دیر الله

*
فطرتده یاتیر ، سؤزده ، سؤزون اؤز یوکو فیکریم
سئچمیش ، سئچه جه ک ، دائما توکدن توکو فیکریم
من بیر آغاجام یارپاغی سؤزلر ، کؤکو فیکریم
سؤزلرده دئییل ، سؤزده کی حکمتده دیر الله

*
اینسان ، تپه ده ن دیرناغا سن آرزو دیله ک سه ن
نفسینده دویومسوز ، فقط عشقینده ملک سه ن
ظولمون اوزونه حاق دئییلن شیلله نی چه کسه ن
شیلله نده ، موهورله نمیش او غئیرتده دیر الله
*
جاهیل ائنر آلچاقلیقا ، اؤز قلبینه یئنمه ز
وجدان دان اگر دؤنسه ده ، خئیریندن او دؤنمه ز
ظولمتده ، جهالتده ، عداوتده ، گؤرونمه ز
ایلقاردا ، صداقتده ، محبتده دیر الله
**
شعر الله را با صدای خود شاعر اینجا بشنوید.

سایت شاعر اینجا

ناغیل حیات

مندن خبرسیز

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

داشتم روز والنتین را به عروس صالیحا که دسته گل رز سرخ رنگ زیبائی به دست گرفته و همراه مادرشوهر به خانه شان برمی گشت تبریک و دعای خیر می گفتم که به پای هم پیر شوید . هر روزتان روز عشق و خوشی باشد که عطیه خانم گفت : چرا این روز را ؟ روز والنتین اصلی ما ایرانیان 29 بهمن است نه 25 بهمن. تبریکت را 29 بهمن بگو تا اینها بدانند که والنتین اصلی متعلق به ما است. عروس صالیحا هم اعتراض کرد و گفت : نه خیر والنتین اصلی همین امروز است. من و صالیحا هم تماشاگر این اوضاع بودیم. آخر سر صالیحا به عروسش با اشاره و چشمک فهماند که سر به سر این خانم نگذار که از نظر سنی بزرگتر است و به عروس نیامده با بزرگترها جر و بحث کند و طفلک عروس کوتاه آمد. صالیحا برای اینکه حرفی بزند که هر دو طرف راضی باشند گفت: والنتین روز عشاق است و روز بسیار خوبی است چه خوب که خدا هر سال سه چهار بار از این روزهای خوش به آدمی بدهد. این گلها را امروز به شوهرت هدیه می کنی و 29 بهمن ماه هم برایش ادکلن می خری و هدیه می کنی.هر دو راضی شدند هم عطیه خانم که به نظرش صالیحا را وادار به قبول فرهنگ ما کرده و هم عروس خانم که به همسر عزیزش دوبار هدیه داده و هم صالیحا که دهان عطیه خانم را بسته و هم من که تا رسیدن به خانه عطیه خانم راضی و خوشحال و ساکت خواهد نشست و کله ما را با دلایل فراوانش نخواهد خورد.
مادربزرگ مرحومم به تبریز که می آمد شب اول باید خانه خاله بزرگ می رفت. آن وقت تا از جایش بلند می شد ، من و داداش بزرگ یک بازویش را محکم می گرفتیم و پسرخاله بزرگ و پسرخاله وسطی بازوی دیگرش را. ما می گفتیم باید شب خانه ما بخوابی ، پسرخاله بزرگ و پسرخاله وسطی می گفتند نه خیر مادربزرگ شب اول پیش ما می خوابد. پسر خاله بزرگ می گفت : مامان من بزرگتر از مامان شماست و اولویت با ماست، ما هم می گفتیم نه خیر پدر ما بزرگتر از پدر شماست پس اولویت با ماست . طفلک مادربزرگ ، ما از یک بازویش می کشیدیم و پسرخاله ها از بازوی دیگرش . مادربزرگ می گفت : این طوری مرا بکشید که دو شقه می شوم و می میرم و شما بی مادربزرگ می مانید. بالاخره رهایش می کردیم و او مهمان خاله بزرگ می شد و پسرخاله انگشت اشاره اش را به دماغش می زد و می گفت : از هوا کوفته می آد ، بوی دماغ سوخته می آد.
اگر مرحوم مادربزرگم در قید حیات بود من نیز دوبار برایش گل می فرستادم یکی در روز والنتین که امروز باشد و دیگری در روز سپندارمذگان که 29 بهمن ماه باشد. عشق عشق است چه تفاوتی دارد . عشق به بانوی پیری که با قصه ها و مثل های شیرینش شهد در کاممان می ریخت.
این هم بایاتی های مناسب والنتین:
*
گولو دردیم تاباغا / گل را چیدم و در طبق گذاشتم
قویدوم قالدی ساباحا / برای فردا گذاشتم
یارا مهمان گئدنده / وقتی مهمان یارم می شوم
دورار چیخار قاباغا/ به پیشوازم می آید
*
عزیزیه م بو باغا / عزیز من به این باغ
بو باغچایا بو باغا / به این باغچه به این باغ
بیر دفعه اوزون گؤرسم / اگر یک بار رویش را ببینم
جانیم وئررم صداغا / جانم را فدایش می کنم
*
بو یارا کیم صداغا؟ / کی تصدق این یار؟
کیم قربان کیم صداغا؟ / کی قربان و کی تصدق یار؟
من مجنون وارثی یم / من وارث مجنونم
قویمارام کیمسه داغا / کسی را به نزدیکش راه نمی دهم
*
عزیزیه م گول باغدا / عزیز من گل در باغ
بلبل باغدا گول باغدا / بلبل در باغ گل در باغ
سن سیز باغا گیرمه رم / بی تو به باغ نمی روم

خزل اولا گول باغدا / حتی اگر پژمرده شود گل در باغ

*

والنتین و خوش آمد عشق

جشن سپندارمذ

سیری در تاریخ والنتین

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

 

اندوه پرست

کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

*

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

*

وه .. چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمالنی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

*

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

*

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

*

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز بودم

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧

پنجاه سال و اندی از عمرم می گذرد. گاهی احساس می کنم خیلی پیر شده ام . زمانی به خود می گویم دیگر وقت رفتن است سالهاست که داری نفس می کشی. رها کن این دنیا را و همه چیز را بگذار و بگذر. اما هر وقت حسنی نگو یه دسته گل و دزده و مرغ فلفلی و گربه من ناز نازیه را می خوانم باز کودک می شوم . مثل بچه ها سرشار از شعف و خوشی می شوم و حالا رفتن منوچهر احترامی را باور نمی کنم .

منوچهر احترامی درگذشت.

منوچهر احترامی درگذشت

منوچهر احترامی ورپرید

*

گربه من نازنازیه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
یه توپ داره قلش میده
می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه
اما زیاد بازیگوشه
یه توپ داره رنگ ووارنگ
میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
شبها همیشه وقت خواب
میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه
هی میره بیرون از خونه
شبها کنار حوض میره
میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
منظم و مرتبه
مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست
بهانه گیر و بد اداست
راه میره و غر می زنه
میخوره و نق می کنه

گربه من نازنازیه

همش به فکر بازیه
ساکت و آروم می شینه
فیلمهای کارتون می بینه
گربه مهدی تنبله
تنبل دست اوله
مشغول خواب و خور خوره
از جا تکون نمی خوره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
آسه میاد ، آسه می ره
جوجه ها رو نمی گیره
گربه مهری ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه میگه قدقدقدا
وایسا عقب جلو نیا
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
به چیزی دست نمی زنه
نمیندازه نمیشکنه
گربه اکبر فضوله
به بازیگوشی مشغوله
هر چیزی که هر جا باشه
یا میریزه یا می پاشه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه همبازی داره
دوستهای نازنازی داره
گربه هادی پرخوره
چاق و درشت و قلدره
پنجولاشو وا می کنه
با همه دعوا می کنه
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه گربه قشنگ
ریز و درشت و رنگارنگ
گربه من قشنگ تره
از همشون زرنگ تره
نه شیطونه ، نه قلدره
نه تنبله ، نه پرخوره
میون همه گربه ها
از همشون خوبتره

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

در اینجا و اینجا شنیدم که تلویزون آلمانی arte در مورد ایران کلی برنامه تدارک دیده من هم به خودم گفتم فردار یعنی چهارشنبه بنشینم و برنامه را تماشا کنم. گویا برنامه هایش همه در مورد ایران است.
..
یک دفعه یاد شعارهای سی سال پیش افتادم . تغذیه رایگان بود و به دانش آموزان پسته و شیر و بیکسویت و غیره می دادند بچه ها شعار می دادند که :
بیز بو سوتو ایچمه روخ ، قید ایسالا توشمه روخ ، ممد نفتی گئتمه سه ، بیز کلاسا گئتمه روخ / ما این شیر را نمی نوشیم ، قی و اسهال نمی گیریم ، محمد نفتچی نرود ، ما به کلاس نمی رویم
پوسته نی ووردوخ بدنه ، خمینی گلسین وطنه / پسته را نوش جان کردیم ، خمینی به وطن بیاد
خیابان شکیلدی ، نفت اوغروسو اکیلدی / خیابان شکیللی ، دزد نفت دررفت
گر حکم ائلییه بوگون مراجع ، بو شاه جنایتکارا راجع ، از دم اله بیز اسلحه آللوخ ، قلدور رضانین اوغلونو تخت دن یئره ساللوخ / اگر امروز مراجع در مورد این شاه جنایتکار حکم کنند از دم اسلحه به دست می گیریم و پسر رضا قلدر را از تخت به زیر می آوریم
حیدر صفدر ، توفنگ بیزه نئینه ر/ حیدر صفدر ، تفنگ چه اثرث بر ما دارد
بیز بو شاهی ایسته میروخ ائولنیب ، کارترینه ن مشروب ایچیب کئفلنیب / ما این شاه را نمی خواهیم زن گرفته ، با کارتر مشروب خورده مست شده
بیز بو شاهی ایسته میروخ والسلام ، وطن فروش ایسته میروخ والسلام / ما این شاه را نمی خواهیم والسلام ، وطن فروش نمی خواهیم والسلام

**

عصربود . همه جا سر و صدا بود . گروهی از جماعت خشمگین مجسمه ای را بر زمین افکنده و به این سوی و آن سوی می کشیدند. گروهی دیگر به دنبال پاسبانها بودند . در میان شور انقلابی مردم ، دختری به شدت می گریست. پدرش پاسبان بود. از سرنوشت پدرش خبری در دست نبود. این پاسبان را می شناختیم . آدمی ساکت و مظلوم بود. نه به خاطر دخترش که دوست و همکلاسی مان بود بلکه به خاطر خودش دعا می کردیم که گرفتار جمعیت خشمگین نشود. بعد از دو روز به خانه برگشت. اما خیلی از پاسبانها به خانه برنگشتند. گلشن این حکایتم پیرزنی است که هر سال این روزها در سالگرد شوهر پاسبانش به تلخی می گرید.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

آن قدیمها که هنوز مدارس به سبک کنونی به وجود نیامده بود ، دانش آموزان برای آموختن علم و دانش به مکتب می رفتند. در مکتب بچه ها قرآن و کلیله و دمنه و بوستان و گلستان و کتابهای دیگر ادبی را می خواندند و می آموختند. آن زمانها برای تنبیه دانش آموزان از فلک استفاده می شد. دو کف پا را به چوب می بستند و بر کف پا چوب می زدند. آن زمانها فکر می کردند که کتک بهشت دن گلیب ( کتک از بهشت آمده ) در مایه :
تا نباشد چوب تر
فرمان نبرد گاو و خر
بعد که مدارس جدید تاسیس شدند ، برای پیشرفت درسی دانش آموزان فلک کنار گذاشته شد وتنبیه با خط کش و تنبل کشیدن سر صف و بر پشت لباس کلمه تنبل نوشتن و چسبانیدن به کار بسته شد. در هر دوره ای برای پیش برد آموزش و پرورش روشی ابداع شد. تا بالاخره به این نتیجه رسیدند که : جان دئسن جان ائشیدرسن/ اگر جان دلم بگوئی ، جان دلم می شنوی

درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
به تدریج نرمش و تشویق و جایزه و صد آفرین ، جای تنبیه را گرفت. در روزگاری نه چندان قدیم . در گوشه ای از آن آب و خاک آقا معلمی سر کلاس از دست دانش آموزش به تنگ آمده بود. پسر بچه بسیار شلوغ و نامرتب و بد دهن و درس نخوان بود. روزی از روزها آقا معلم سر کلاس درس هر چه به این پسر تذکر داد که ساکت باشد ، جواب مثبتی دریافت نکرد . بالاخره از کوره در رفت و یک سیلی جانانه به صورت پسر خواباند. پسر را می گوئید همان دم نقش بر زمین شد و درگذشت. آقا معلم بازداشت شد و پدر و مادر و اقوام به عزای کودک نشستند . نزدیکان آقا معلم در مراسم عزاداری شرکت کردند تا بلکه دل خانواده کودک را به رحم بیاورند و از قصاص و دیه بگذرند. بعد از شب هفت پسر ، باز پدر و مادر و زن و بچه آقا معلم راهی خانه مادر و پدر داغدار شدند تا رضایت بگیرند. پدر کودک گفت: پسرم مبتلا به بیماری لاعلاجی بود و چند ماهی از عمرش باقی مانده بود . ما هم پدر و مادریم دیگر ، با خودمان گفتیم حالا که چند ماهی از عمر کودکمان مانده بهتر است رهایش کنیم هر کاری دلش می خواهد بکند . هر چی شلوغی و ناراحتی کرد چیزی به او نگفتیم . آخر بیمار بود و دل مان هم کباب بود. ما نمی دانستیم آقا معلم را خشمگین می کند وگرنه به او می گفتیم موضوع از چه قرار است. حالا سیلی آقا معلم بهانه ای برای مرگ فرزندمان شده است. شکایت نمی کنیم . دیه هم نمی خواهیم اما این درس عبرتی برای آقا معلم باشد که دست روی هیچ یک از دانش آموزانش بلند نکند. به آقا معلم سفارش می کنیم که از این شهر کوچ کند. به شهری بروید که دیگر همدیگر را نبینیم. دلمان نمی خواهد با دیدن شماها علت مرگ فرزندمان را به خاطر بیاوریم.
آنها به راستی رضایت دادند و قتل عمد هم نبود و دقیق نمی دانم گویا آقا معلم اخراج نشد بلکه به منطقه ای دور دست منتقل شد.
می گویند : در عفو لذتی است که در انتقام نیست.
باز می گویند : ببخش تا خدا تو را ببخشد.
همچنین می گویند : ببخش اما فراموش نکن.
سرانجام : آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
داشتم وبلاکهائی را که در مورد چشم در مقابل چشم پست هائی نوشته اند می خواندم . به این ها رسیدم:

قصاص یعنی دو تا چشم کور دیگر

حکم قصاص جوان اسید پاش تایید شد

چشم در مقابل چشم روش آدمیزاد نیست

حکم قصاص چشم در مقابل چشم

چشم در مقابل چشم به کجا ختم می شود؟

چشم در مقابل چشم جنایت است یا عدالت؟

نمایشنامه چشم در برابر چشم - غلامحسین ساعدی خواندنی است

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧

 

داشتم با دخترناز کوچولو صحبت می کردم. گفتم: چند بار زنگ زدم خانه نبودید.

گفت: از مدرسه که برگشتم دیدم مامان هسته های خرما را درآورده و به جایشان مغز پسته و بادام و گردو گذاشته و داخل سینی کوچک چیده و رویش هم پودر نارگیل پاشیده. خواستم یکی بردارم اما دلم نیومد. آخه قرار بود پیش بابام بریم واونجا به مردم بدهیم. مهمان هم داشتیم.همراه مهمانها و بابابزرگ و مامانی و مامان به وادی رحمت رفتیم. همه دور سنگ قبر بابام نشستند و دعا و فاتحه خواندند و گریه کردند. اما من گریه نکردم. گلها رو روی سنگ گذاشتم و عکس بابام رو نگاه کردم.  بابام به هیچ کس نگاه نمی کرد . دو تا چشمش بود و من بودم . حتی به من لبخند هم می زد. هرطرف که می رفتم نگاهم می کرد. همیشه تا چشمش به من می افتد لبخند می زند . من می دانم که از دیدنم خیلی خوشحال می شود . برای همین هم من گریه نمی کنم . آخر او تحمل دیدن اشکهای مرا ندارد. مامانی با صدای بلند گریه می کرد. بزرگترها نمی توانستند آرامش کنند. یک خانم جوان جلو آمد و به مادرم گفت : چه خبرتونه خانم وادی رحمت را روی سرتون گرفتید؟ بعد هم خیلی آرام با مامانی صحبت کرد و آرامش کرد . گفت : خدا رو شکر کنید که عروسی پسرتون رو دیدید. یک دونه یادگار مثل دسته گل داره. اگه شما اینقدر بی تابی کنید من باید خودم رو هلاک کنم . پسر نوزده ساله من شب صحیح و سالم خوابید و صبح هرچی تلاش کردیم نتوانستیم بیدارش کنیم به اورژانس زنگ زدیم آمدند و گفتند : چند ساعتی می شود که سکته کرده و همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرده.مامانی آرام شد و بعد همگی بلند شدند و سر مزار پسر نوزده ساله آن  خانم جوان رفتند و فاتحه خواندند. خاله جونم هم دو سه ماه پیش سکته کرد و درگذشت. او هم بیست سال داشت همین طوری دراز کشید و مرد .

من نیز از دور دست خبر درگذشت پسر یا دختر جوان دوست و همکاری را می شنوم و دسترسی به ایشان ندارم تا تسلیتی بنویسم و  چقدر متاسفم از اینکه جوانترها به این راحتی و همین طوری دراز می کشند و سکته می کنند و می میرند. درست است که می گویند :

سئل گلر آخار گئدر/ سیل می آید می گذرد

وریانی ییخار گئدر/ دور و برش را ویران می کند و می گذرد

دونیا بیر پنجره دی / این دنیا مانند پنجره ایست که

هر گلن باخار گئدر/ هر کسی نگاهی می کند و می گذرد

اما این جوانها از این پنجره نگاه نکرده می گذرند و می روند و عزیزانشان را داغدار می گذارند. کاش علم پزشکی به قدری پیشرفت می کرد که پزشکان می توانستند جلو این چنین مرگهای نابهنگام را بگیرند. کاش بر قلب جوانها نیروئی تزریق می شد که سکته را خنثی کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧

بر این سرنوشت ستمکار
بر این سرنوشت تلخ
بر عشوه و غمزه فلک بدکردار
بر تمامی دردهای سینه سوز
بر تمامی عشق های بی فرجام
بر تمامی قصه های ناتمام
اعتراض دارم
*
بر این لباس عاریتی
بر لذت ناتمام زندگی
بر گور سردی که در آغوشم خواهد کشید
بر کفن سفیدی که تن پوشم خواهد شد
بر نکیر و منکری که قاضی ام خواهد شد
اعتراض دارم
*
یعنی من به راستی که محکوم این سرنوشتم؟
یعنی من به راستی محکوم به شکستم؟
یعنی من همیشه محکوم به له شدن زیر بار ستم ستمگرانم؟
یعنی من همیشه محکوم به تحمل نیرنگ و دروغم؟
اعتراض دارم
*
ای دردهای بی پایان
من چه هیزم تری به شما فروخته ام
که رهایم نمی کنید؟
ای شانس ، ای خوشبختی
ای سرور ، ای شادی
مرا با شما چه کار ؟
که آتش جهنم را نیز از من دریغ می کنید؟
*
اعتراض دارم
به سرنوشتی که بر پیشانی ام نوشته شده
به شانسی که سرشار از درد و فلاکت است
به عشقی که خلاف است
به فلکی که ستمکار است
به قلبی که از سنگ است
به سرزمینی که غریب است
اعتراض دارم
*
به چشمانی که صادق نیست
به سخنانی که زلال نیست
به دلهائی که مهربان نیست
اعتراض دارم
*
ترجمه و اقتباس از : مسلم گور سس شاعر ترانه اعتراضیم وار

**

ایستیرم بیر آغیز بانلایام ، ائله بئله سینه

ایستیرم بیر آز جا چیغیرام ، ائله بئله سینه

ایستیرم اوجادان باغیرام ، ائله بئله سینه

ایستیرم آللاهی بورا چاغیرام ، ائله بئله سینه

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧

راویان تاریخ حکایت می کنند که ملامحمد فضولی حدود چهارصد سال و اندی پیش در شهر کربلا و یا شهر حله ، از ولایات عراق به دنیا آمد. در شهر بغداد تحصیل کرد و به علت هوش و استعداد و علاقه اش به زبانهای مختلف ، مسلط به زبانهای ترکی و عربی و فارسی شد. دیوان اشعار فارسی و دیوان اشعار ترکی اش را خوانده ام . اشعار ترکی این شاعر مرحوم مخلوطی از ترکی و فارسی است و اشعاری زیبا و دلنشین دارد. اشعارش در فیلمهای ماندگار مشهدی عباد و آرشین مال آلان ، به صورت ترانه های دلنشین عاشقانه اجرا و به زیبائی فیلم افزوده است. اما به قول یئرآلما ، یک بار اتفاقی برنامه محلی از تلویزیون را تماشا می کردم . آقائی که داشت در برنامه محلی صحبت می کرد ، جملاتش فارسی بود و فقط افعال را به روش و دستورزبان ترکی صرف می کرد . مثلن می گفت : ( با عرض سلام خدمت بینندگان محترم و سلام و درود برنامه نی آغاز ائیلرم و امیدوارم که همیشه سربلند و سرافراز اولاسوزو...) مادربزرگ مرحومم اگر می شنید می گفت : این نی و ائلیرم و اولاسوز را نیز بیزه قوناق اول دای ( نی و ائلیرم و اولاسوزرا مهمان ما باش . یعنی زحمت نکش این ها را هم فارسی بگو و خلاص کن .) شاید می خواست از ملامحد فضولی تقلید کند . اما تقلیدش خیلی ناشیانه و نا موزون بود. میرزا علی اکبر صابر در یکی از اشعارش ، سبک او را به طنز و تمسخر می گیرد . اما مرحوم شهریار او را شاعر بزرگ معرفی می کند. خوب نظرها مختلف است . در اینجا دوبیتی های ترکی و اینجا دوبیتی های فارسی اش را بخوانید و مقایسه کنید. به نظرتان کدام دلنشین تر است ؟ به نظر من او شاعری توانا بود .
**
دبیرستان که بودیم دبیر ادبیات فارسی ما می گفت تبریزی ها حروف ج ، چ ، گ و ک را درست تر از فارسی زبانها ادا می کنند. صدای اصلی حروف ج ، چ ، گ ، ک همان صدائی است که تبریزی ها بیان می کنند.
**
 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧

آن قدیمها که ما بچه محصل بودیم ، هر روز صبح زود داداش بزرگ همراه پسرخاله بزرگ که همسایه بغل دستمان بود از خانه بیرون می رفت و نان بربری یا نان لواش تازه می خرید و می آورد. گاهی وقتها هم نان سنگک می خرید. صف نان سنگک همیشه طولانی بود. انصافن این نان سنگک تبریزی آن هم برای صبحانه جان می داد. تازه خمیر و مواد زایدش هم زیاد درنمی آمد. اندازه اش هم بزرگ و پربرکت بود. برای همین هم صف اش طولانی بود. صبحانه نان گرم با چای شیرین و پنیر می خوردیم. بعد از تمام شدن ، مادرم اجازه نمی داد بلند شویم و می گفت : هر کس خرده نانش راریز ریزکند و بعد بلند شود. اما ریز ریزکردن خرده نان دیگرچه صیغه ای بود؟
اصل موضوع اینجاست که مشهدی حسن ، شاطر آقای محله می گفت : فلان اداره از ما می خواهد که نان را کیلوئی بفروشیم . خریدار و فروشنده هم دلشان می خواهد نان را دانه ای خرید و فروش کنند. حالا اگر من نان را نازک و برشته بپزم و به همان قیمت بفروشم ، نانم را می برند که گرانفروشی کرده ای. کیلوئی هم هیچ صرف نمی کند . حالا من چه کار می کنم ؟ خمیر دورتادور نان را زیاد می کنم که وقتی بازرس آمد و وزنش کرد مشکلی برایم پیش نیاید. حالا کار شما خریداران چیست ؟ خوب معلوم است نان را از من بخرید قسمتهای برشته را نوش جان کنید و قسمتهای کلفت و خمیر و سفت را ریز کنید و جلو پرنده ها و چرنده ها بریزید. این مخلوق خدا هم شکم دارند یا نه ؟ این شکم باید سیر شود یا نه ؟
پدربزرگم هم به مشهدی حسن شاطر حق می داد و می گفت: بنده خدا راست می گوید .
برای همین هم ما هنگام خوردن نان لواش دورتادور آن را که کلفت و سفت بود می بریدیم و قسمت برشته اش را می خوردیم و یک عالمه نان مانده ، روی دست مادرمان می ماند. به دستور مادر هر کدام از ما سهم خود را ریز ریز می کردیم و او سفره را گوشه حیاط خالی می کرد. یک بشقاب بزرگ پلاستیکی آب هم کنار ریزه نانها می گذاشت. ما حوض بزرگی داشتیم اما او فکر می کرد برای جانوران کوچک آب خوردن از حوض مشکل است . کبوترها و گنجشکها و گاهی اوقات هم مرغ و خروس و غاز و بوقلمونی که از ماکو و شبستر برای مان مهمان می آمد ند ، نانها را می خوردند. موقع ناهار هم آقا گربه می آمد و دم در می نشست و به غذا خوردن ما نگاه می کرد. آن وقت غذا از گلویمان پائین نمی رفت و مادرم فوری یک تکه استخوان را بر می داشت و گوشتهایش را جدا می کرد و یک کمی گوشت به اندازه ای که گربه سیر شود باقی می گذاشت و استخوان را جلوی آقا گربه می گذاشت . داداش بزرگ که دوست داشت استخوان بخورد وقتی ادای مادر را می دید اعتراض می کرد و می گفت : وقتی می خواهی استخوان را به من بدهی همه گوشتهایش را می کنی . حالا آقا گربه عزیز دردانه ات شده و براش استخوان با گوشت می دهی ؟
مادرم جواب می داد : بچه جان شکم این زبان بسته باید سیر شود یا نه ؟ تو می توانی هر غذائی بخوری این که نمی تواند.
پدرم به شوخی می گفت : پسرجان ، برو کار می کن مگو چیست کار. این آقا گربه طفلکی که نان مفت نمی خورد. کار می کند .این حیوان نگهبان زیرزمین و صندوقخانه مادرتان است . این نباشد که موشها امان از ما می برند.
پدرم حق داشت .
ما از همان کودکی ، از بزرگترهایمان ، از مادربزرگ و پدربزرگمان به اشکال مختلف ( نذر کردن ، پرورش دادن واقسام مختلف) آموخته ایم که به فکر حیوانات و سیر کردن شکم آنها نیزباشیم. مادربزرگم می گفت : اگر درد ، شکم خودمان باشد که روزی ده ریال برای دو تا نان کافی است.
من این سخن « این همه آدم فقیر و این همه بچه گرسنه است و شما به فکرحیواناتید ؟ » را نمی پذیرم. به فکرآدمهای فقیرو گرسنه بودن هیچ ضدیتی با توجه به حیوانات ندارد.هر دو مبحثی جداگانه و هر دو مهم هستند. تا آنجائی که از دستمان برمی آید هم به فقرا کمک می کنیم و هم مواظب این زبان بسته های خدا هستیم.
آقای ضرغامی امام رضا علیه السلام ضامن آهو لقب گرفته بود.
به دعوت مینو صابری عزیز می نویسم . دوستان عزیز را نیز دعوت می کنم در این مورد بنویسند.
آقای ضرغامی با شما هستم

چرا مثل امام جمعه کاشمر کم داریم؟

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧

زنگ دبستان به صدا درآمد. دختر کوچولو کیفش را برداشت و از خانم معلم خداحافظی کرد و همراه همکلاسی هایش از کلاس خارج شد. مامانش دم در کلاس همراه بقیه مامانها ایستاده و منتظر بود. به جای مامان نسرین مامان بزرگش آمده بود. آخردیروز مامان نسرین حالش بد شده بود و به بیمارستان برده بودند و امروز صبح با یک خواهر ناز کوچولو به خانه برگردانده بودندش. مامان نسرین حالش خوب نبود و باید استراحت می کرد. نسرین خیلی خوشحال بود. زنگ تفریح هم درباره خواهر ناز کوچولو ، با دوستانش کلی حرف زده بود . از دستهای ظریف و کوچکش ، از پوست لطیفش و از جثه ریزش که شبیه عروسک باربی بود.
دختر کوچولو دم در دبستان از دوستهانش خداحافظی کرد . دست مامانش را گرفت و به راه افتاد . او پکر و بی حوصله بود. دم کوچه که رسیدند ، دختر کوچولو رو به مامانش کرد و گفت: نمی خواد بریم خونه بیا بریم بیمارستان .
مامان با تعجب پرسید : بیمارستان چه کار داریم؟
دخترکوچولو گفت : می خوام تو رو بستری کنم و فردا با یک خواهر ناز کوچولو به خونه بیارم. مثل مامان نسرین.
مامان گفت : نه عزیزم من یک دختر یکی یکدونه ناز کوچولو دارم و اون هم توئی .
دختر کوچولو گفت : نه خیر. من خواهر ناز کوچولو می خوام. زود باش بریم بیمارستان.
مامان گفت : دختر نازم خواهر ناز کوچولو رو می خوای چه کار ؟ من برات هم خواهر ناز کوچولو می شم و هم مامان.
دختر کوچولو گفت : نه خیرم ، نمی خوام .
مامان دلداریش داد و گفت : برای رفتن به بیمارستان باید بریم خونه به بابات خبر بدیم بعد. همین طوری که نمیشه عزیز دل مامان.
دخترکوچولو زد زیر گریه و گفت : بابا راه خیلی دوری رفته . رفته به آسمونها و برنمی گرده و برای دیدن دوباره اش ما باید به آسمونها بریم . بیا بریم به آسمونها.
مامان گفت : راه آسمونها خیلی دوره و هنوز وقت رفتن ما نشده . یعنی دست خودمون نیست . باید خدا روزی که قراره به آسمونها بریم ما رو ببره. حالا اشکهاتو پاک کن . بیا بریم مغازه باربی برات یک عروسک خوشگل بخرم از همونها که می خنده و گریه می کنه . نه اصلن از اونهائی که غذا می خوره چطوره ؟ حالا گریه نکن عزیزم. امروز پنج شنبه است و بابا از اون بالا داره نگاهت می کنه .
دخترکوچولو به آسمان نگاه کرد . ته دلش باباشو دید که داره دلداریش می ده. چشمهای بابا پر اشک بود. پلک نمی زد که اشکها بر صورتش جاری نشود و دخترکش غمگین نشود. آخر بابا دخترکوچولو رو خیلی دوست داشت. فوری اشک چشمهایش را پاک کرد و گفت : باشه مامان بریم مغازه باربی فروشی.
دخترکوچولو با مامانش به مغازه باربی فروشی رفت و یک خواهر ناز کوچولو خرید و به خانه آورد. شب خواهر نازکوچولو رو بغل کرد و براش لالائی خواند. از همان لالائی هائی که ایرج مهدیان می خواند . از همان لالائی هائی که باباش کاست اش را داشت و بعضی وقتها گوش می کرد و می گفت : بعضی ترانه ها هیچ وقت کهنه نمی شوند و هر وقت و به هر مناسبتی زمزمه کردنی هستند. دختر کوچولو هم برای عروسک ناز کوچولوش خواند.

**
خواهر ناز کوچولو / خیرداجانا نازلی باجیم
دیگه نترسی از لولو/ قورخما خوخاندان آی باجیم

**
ترانه خواهر ناز کوچولو را از اینجا داونلود کردم . داونلود بقیه ترانه ها هم اینجاست.

**

دختر ناز کوچولوفکر می کنه وقتی دل تنگه چه فرقی می کنه مرثیه مامان رو گوش کرد و در سوگ بابا گریست.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :