زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

 

چهارشنبه سوری است و خود بخود آداب و رسوم نیز به خاطر می آید. شب چهارشنبه سوری ، شب جشن و سرور است . مردم آتش روشن می کنند. بزرگ و کوچک دور هم جمع می شوند و از روی آتش می پرند و شادی می کنند . شب با آجیل چهارشنبه سوری به استقبال نوروزی که دو سه روز دیگر از راه می رسد ، می روند.

در بعضی  شهرها روز چهارشنبه سوری مردم به دیدن خانواده های داغدار و همراه آنها سر مزار عزیز از دست رفته شان می روند. در بعضی از شهرها  رفتن به مزار را در این روز مناسب نمی بینند و سعی می کنند با بردن لباسی به رنگ دیگر خانواده داغدار را تشویق به عوض کردن لباس سیاه و پوشیدن لباس رنگی به میمنت نو شدن سال ، می کنند. این روزهای عزیز بهانه ای است که حال و هوای خانواده های داغدار عوض شود. بهانه ای است که دلهای خسته دوباره سرزنده شود و شادی کم و بیش به خانه ها بازگردد.

آرزو می کنم در سال نو شادی نه میهمان بلکه ماندگار در همه خانه ها شود.

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

 

 

آن قدیمها که ما یک کمی جوان بودیم ، یکی از دوستان جوان مان ازدواج کرد و ما را برای شیرین خوران دعوت کرد. خیلی راحت به ما گفت که اگر خیال خرید کادو دارید ما چراغ گاز پیک نیک نداریم. ما دوستان نیز دور هم جمع شدیم و یک چراغ گاز پیک نیک برایش خریدیم . از همانها که دو سر داشت . یک سرش اجاقی کوچک و سر دیگرش چراغ زنبوری بود. همراه دوستان به خانه جدید این دوستمان رفتیم. خانه  یک طبقه و دو اتاقه و کهنه ساختی اجاره کرده بودند. مادرزن و مادرشوهر هر دو از این نوعروس و نو داماد گلایه داشتند. مادر عروس می گفت : دخترم اجازه نداد برایش جهیزیه بدهیم. جهیزیه اش آماده بود. مادر داماد می گفت : یکی یک دانه پسرم اجازه نداد برایش جشن مفصلی بگیریم . لباس عروسی هم نخریدند و عروس لباس عروسی دخترخاله اش را پوشید و با داماد و مهمانها عکس یادگاری گرفت. مهمان هم که فقط فامیل درجه یک را دعوت کرده بودیم. دوستمان خندید و گفت : خوب عکس یادگاری گرفتیم . مهمانمان هم زیاد بود. جهیزیه هم لازم نداشتیم . آخر من که ظرف مسی استفاده نمی کنم ، آن همه ظروف مسی که مادرم به قیمت گران خریده و می خواست به من جهیزیه بدهد ، را می خواستم چه کار کنم ؟ من و شوهرجان با هم نشستیم و پس اندازهایمان را روی هم گذاشتیم و وسایل لازم خانه مان را خریدیم. خوب آدم وسایل گران و شیک نمی خرد ساده اش را بخرد . ما که نمی خواهیم والدینمان را با این سن و سال توی زحمت و بدهی بیاندازیم . من و شوهر جان می خواهیم سرمان را بیاندازیم پائین و زندگیمان را بکنیم. این خانه را هم به قیمت مناسب اجاره کردیم اگر خدا قسمت کند و صاحب اش به ما بفروشد دو سه سال دیگر می خریم اش و قسمت شد تعمیرش می کنیم و یا از نو می سازیم.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من و دوستان هم تعجب کردیم و هم تحسین. اینها تصمیم گرفته بودند زندگی ساکت و بی تشریفات و راحتی را شروع کنند. آداب و رسوم دست و پا گیر را کنار بزنند و موفق هم شده بودند.

آن قدیمها بعضی از آداب و رسوم جدید و بهتر،  جایگزین بعضی آداب و رسوم سخت و دست و پا گیر می شد. اما این جدیدها آداب دست و پا گیرتر شده است.

آن قدیمها جشنهای عروسی با چای شیرین و رقص و پایکوبی برپا می شد. شرکت کنندگان در جشن بی خیال مد و لباس دست اول ساعاتی را به رقص و خنده و شادی می گذراندند . اما این جدیدها غم لباس یک دست و مد سال و آرایش دست اول خنده از لبان را گرفته است.

آن قدیمها کله قند ، بهترین هدیه بود. این جدیدها هدیه ها هزینه های کمر شکن می طلبد.

نمی دانم چرا جوانها آستین بالا نمی زنند تا این رسوم دست و پا گیر را کنار بگذارند و راحت زندگی کنند؟

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

بچه که بودیم ، سمنو را سالی یک بار آن هم سر سفره هفت سین می دیدیم ، آن هم به اندازه یک پیاله کوچک مرباخوری. مادرم سفره هفت سین را با دقت تمام می چید. بجز هفت سین ، برنج و نخود و لپه و گندم خیس نخورده و بلغور نیز سر سفره می گذاشت. می گفتند این مواد غذائی اگر لحظه تحویل سال نو سر سفره باشند ، بر برکتشان افزوده می شود. خلاصه که بعد از تحویل سال نو اهل خانه هر کدام یک قاشق مرباخوری از سمنو می خورد و از شیرینی و خوشمزه بودنش تعریف و می کرد. من دوست نداشتم و ترجیح می دادم به جایش شعله زرد بخورم . مادربزرگم سمنو را با شعله زرد مقایسه می کرد و گفت : سمنو از گندم تهیه می شود و نشانه نعمت و برکت است و شیرینی و رنگ اش از خودش است. در حالی که داخل شعله زرد باید کلی زعفران و زردچوبه و شکر و گلاب ریخت تا خوشمزه شود. یک کمی که بزرگ شدم ، هر سال پس از تحویل با خوردن یک قاشق کوچک سمنو خوش به حالم می شد.علت کم بودن سمنو سر سفره هفت سین را سخت بودن پخت و پزاش و کار زیادش می دانستند. برای همین هم یکی می پخت و به دوستان نیز می داد تا سفره شان پر سین شود.
سالهای اول کارم در مدرسه بود. روز چهارشنبه سوری مادر یکی از شاگردانم ، یک کاسه کوچک سمنو برایم آورد. خوش رنگ و شیرین و خوشمزه بود. گویا خودش پخته بود. از او دستور پخت را پرسیدم . گفت : روش پخت سمنو خیلی سخت است و وقت زیادی می برد و شما باید یک روز از صبح تا شب کنار اجاق بایستید و سمنو را هم بزنید و الی آخر. اما من دستور پخت اش را برایتان می نویسم. خلاصه روش پخت سمنو را آورد . دیدم دو صفحه و نیم است. اول فکر کردم حق با اوست . پختن سمنو با روش پخت دوصفحه و نیمی از حوصله من خارج است. طفلک تمامی مراحل کار را نقطه به نقطه نوشته بود. اما من خلاصه اش کردم.
روش پخت سمنو:
برای یک لیوان گندم ، پنج لیوان آرد لازم است .
خوب همه روش سبز کردن گندم را بلدیم و به نظرم احتیاجی به توضیح ندارد. جوانه گندم را با هاون یا چرخ گوشت یا میکسر خوب حل می کنیم. بعد داخل کاسه ای می ریزیم و به آن آب اضافه می کنیم. آب را به اندازه ای اضافه می کنیم که سطح گندم کوبیده شده مان را بپوشاند. بعد خوب هم می زنیم و از صافی رد می کنیم. مایعی به دستمان می آید. این کار را دو یا سه بار انجام می دهیم . به اندازه ای که بدانیم دیگرعصاره ای داخل گندم له شده باقی نمانده است. حالا عصاره به دست آمده مان را داخل قابلمه ای که می خواهیم سمنو را بپزیم می ریزیم . بعد آرد را کم کم به آن اضافه می کنیم و هنگام اضافه کردن آرد با یک هم زن یا قاشق موادمان را هم می زنیم تا آرد داخل مایع مان حل شود و گلوله نشود. وقتی آرد با مایع خوب قاطی شد ، قابلمه را روی اجاق می گذاریم تا بجوشد و خودمان هم دقت می کنیم و موادمان را به موقع هم می زنیم که کف نکند و لبریز نشود و یا به ته قابلمه مان نچسبد. بهتر است قابلمه مان یک کمی بزرگ و جادار باشد. می گذاریم آرام بجوشد تا غلیظ و قهوه ای رنگ شود. در مرحله آخر روی قابلمه پارچه تمیزی می کشیم و سرش را می گذاریم تا دم بکشد. شعله اجاق را خیلی کم می کنیم. بعد از چند دقیقه از روی اجاق برمی داریم و می گذاریم سرد شود. سمنو نیازی به شکر ندارد و شرینی اش از خودش است.
*

سمنو پزی

بررسی تحلیلی مراسم نذر سمنو

سین خوشمزه سفره هفت سین

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

 

حال و هوای عید و نوروز خاطرات خوش و ناخوش گذشته را در دل آدمی زنده می کند. عید و خانه تکانی و شیرینی پزی و تدارکات دیگر یک طرف و خرید عیدی برای عمه خانمها و مادران همسر و غیره یک طرف.  کلمه عیدی مرا یاد جر و بحث شیرین پدر و مادرم می اندازد. خرید عیدی برای عمه خانمها در نظر هر دوشان کاری سخت بود. عمه خانم کوچک همیشه از هدیه ها و عیدی هائی که از طرف پدرم به او می رسید اظهار رضایت و تشکر می کرد . شوهر مرحومش انتظار زیادی داشت. چله که می شد ( چیلله لیک )  او که شامل حلوای تبریز و نخود کشمش و پشمک بود ، باید تا شب چله به خانه شان می رسید. پدرم وسایل را تهیه می کرد و یا خودش به ماکو می رفت و یا توسط مسافری به آنها می رساند. شوهر عمه کوچک هم تشکر می کرد و موجب دلگرمی پدر می شد. اما عیدی با هدیه شب چله فرق داشت. هدیه عمه خانم بزرگ باید بهتر و گران تر از هدیه عمه خانم کوچک تهیه می شد. چرا ؟ چون بزرگی گفته اند و کوچکی گفته اند. دهه نمیشه که. البته این نظر عمه خانم بزرگ بود. در تمام عمرم ندیدم که عمه خانم بزرگ از گرفتن عیدی تشکر کند. حرف اول و آخرش هم این بود : برایم رو تشکی خریده اید نه چادری ، به درد آستری لحاف می خورد . با همه این گلایه ها پارچه را می دوخت و می پوشید.همین رفتار او موجب می شد که پدرم رغبتی برای خرید عیدی نداشته باشد. اما مادرم نظر دیگری داشت می گفت : عمه خانم  خوشش آمده که دوخته و پوشیده است . خوب انتظار دارد که هدیه اش از همه بهتر و گران تر باشد . این درست اما یک زبان خوش و تشکر که از شان آدمی کم نمی کند .

تهمینه خانم که همسایه چند کوچه آن طرف ترمان بود ، می گفت : پارسال برای خواهر شوهرم عیدی خریده بودیم . به خودمان برگرداند . فهمیدیم که شوهرش اخم کرده که اینها برای تو ارزش قائل نیستند این دیگر چیست که فرستاده اند. برای خواهر یکی یکدانه که چادری سهمیه نمی فرستند. والله به خدا از همین چادر برای خودم هم خریده بودم . بیشتر از این نداریم . چه کار کنم ؟ از کجا بیاورم؟

عاتیکه خانم می گفت : منتظریم که صاحب کار، عیدی همسرم را بدهد تا برای مادر و خواهرهای شوهرعیدی بخریم. خدا کند این بار بپسندند. هر سال شوهر خواهر بزرگ سرکوفتمان می زند که به شخصیت خودتان فکر کنید و اگر خودتان شخصیت ندارید ، شخصیت مرا در نظر بگیرید . من نمی توانم به زنم اجازه بدهم لباسی را که یک تومن نمی ارزد بپوشد و نزد فامیلم سرم پائین باشد.

امثال این حرفها زیاد و زیادتر است. خرید هدیه برای خوشحال کردن طرف مقابل است. برای یادآوری است و نوعی آداب و رسوم به شمار می رود. آدمی می تواند با یک جفت جوراب و یک گلدان گل و یک بشقاب کیک  عزیزانش را خوشحال کند. مگرپدر و برادر بدهکار هستند که مجبورند هدیه های گران قیمت بخرند. مادر بزرگ مرحومم می گفت : وارین وئرن اوتانماز ، یوخدان وئرن دلی دیر / کسی که از دارائیش هدیه می کند خجالت ندارد ، کسی که با دست خالی و بدهی هدیه می کند دیوانه است.

دوستوم منی یاد ائیله سین بیر چوروموش گیردکانلا / دوستم یادم کند با یک گردکان پوسیده

دارم از این اجنبی ها تعریف می کنم. من با همین دوستان ( به قول بعضی ها )  اجنبی ام  در مورد تهیه هدیه خیلی راحتم . یا دور هم جمع می شویم وهمه با هم دسته گلی زیبا هدیه می کنیم و یا هر کدام به حدی که داریم یا دلمان می خواهد هدیه تهیه می کنیم. هدیه باید با صمیم قلب و علاقه تهیه شود نه با اضطراب و نگرانی و نداشتن .

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

 

داشتم بی خیال از دنیا و آخرت خانه تکانی می کردم که زنگ در خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم شاگرد گلفروش محل کار قدیمی ام را دیدم که دسته گل زیبائی در دست داشت . این دسته گل را همکاران قدیمی ام اوته و افا و ایریس و ماریانا و قابی به مناسبت روز جهانی زن برایم فرستاده بودند. در حالی که این هدیه دوست داشتنی را داخل گلدان آب می گذاشتم ، یک لحظه به یاد بویوک خانم افتادم و آرزو کردم کاش می توانستم این دسته گل را به او هدیه کنم .

اما بویوک خانم کیست ؟ آن زمانها که او را می شناختم ، زن روستائی جوانی بود و چهار بچه کوچک داشت و به شهر کوچ کرده بودند و چند ماهی از مرگ شوهرش می گذشت. او که بیشتر وقتها به من سر می زد ، یک دفعه غیبش زد. فکر کردم بچه هایش را هم برداشته و به روستایشان برگشته است. بماند  با بچه های ریزه و شکم گرسنه چه کار می تواند بکند؟ حداقل خانه پدر یا پدرشوهرش برود شکم خود و بچه هایش را سیر می کنند. بعد از گذشت دو سه ماهی به دیدنم آمد. دو گوشه چادرش را جمع و جور کرده و زیر آرنجش سفت گرفته بود و پنج تا نان لواش را روی بازویش انداخته و می آمد. پس از سلام وچاق سلامتی از او در مورد وضع و اوضاع خود و بچه هایش را پرسیدم. گفت : ترسیدم به روستا برگردم بچه ها را پدر شوهر بگیرد و روانه خانه پدرم کند و پدرم هم مرا به یکی دیگر شوهر بدهد. یک چند روزی دنبال کار گشتم دیدم هر جا بروم بجز رختشوئی و خدمتکاری کار دیگری نیست . آخر نه سواد درست حسابی دارم و نه کاری درست حسابی از دستم بر می آید. دیدم تنها کاری که بلدم نان پختن است . در خانه تنوری به پا کردم و نان می پزم و می فروشم . هم همسایه هایم از نشستن روی نیمکت نانوائی و منتظر نوبت شدن راحت هستند و هم خودم برای خودم کار می کنم و آقا و نوکر خودم هستم. شکر خدا که چرخ زندگیمان می چرخد و محتاج نیستیم. این نانها را هم برایت هدیه آورده ام . نانها را گرفتم و تشکر کردم .

تعداد زنانی که با دست خالی و تلاش کار می کنند و زندگیشان را تامین می کنند کم نیست. روزی از روزها یکی از همکاران تعریف کرد که در محله سیلاب تبریز زنی که شوهرش در جنگ شهید شده ، نیز نانوائی باز کرده و خودش نان می پزد و زندگی خود و فرزندانش را تامین می کند.

روز جهانی زن برهمه زنان و بخصوص این زنان زحمتکش مبارک.

با آرزوی روزی که زن نیز بعنوان انسانی کامل شناخته شود و به حقوق پایمال شده اش برسد.  

 

 

سؤز کج گلسه قان اولار

اوره کده شان شان اولار

ظلم ائیلییه ن قان تؤکن

یا خان یا سلطان اولار

*

سئل آخار مه لر کئچه ر

داغ داشی ده لر کئچه ر

دوران ظالیم ده اولسا

باشیوا نه لر گلر

*

سخن کج خون می ریزد

دل را به درد می آورد

کسی که ظلم می کند و خون می ریزد

یا خان است یا سلطان است

*

سیل می خروشد و می گذرد

دل سنگ و کوه را می شکافد و می گذرد

اگر دوران به دست ظالم بیفتد

ببین چه بلاهائی به سرت می آید

 

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

سرگرم وبلاک خوانی بودم که به اینجا رسیدم. راییکا نوشته بود : کاش یک پیوند هم میذاشتی در مورد زندگینامه شاعر و آثارش
خواستم پیش دستی کنم و زندگی نامه و بیوگرافی شاعر را پیدا کنم و بنویسم اما هر چه گشتم فقط عکس و چند قطعه شعر ازش پیدا کردم. در مورد اسماعیل جمیلی همین اندازه می دانم که شاعری تواناست و اشعاری زیبا دارد. اما تا به حال چه آثاری از او به چاپ رسیده و کجا زندگی می کند و متولد کدام شهر است ؟ هیچ مطلبی نیافتم. چند نمونه از اشعار زیبایش
اینجا و اینجا و اینجا و اینجا هست. این هم شعر زیبای تبریزو چند شعر دیگر از اسماعیل جمیلی
امیدوارم اسماعیل جمیلی این پست مرا ببیند و در مورد بیوگرافی اش مختصر بنویسد.

مختصر در مورد اسماعیل جمیلی

اسماعیل جمیلی  متولد تبریز و از بچه محل های امیره قیز است. او 54 سال دارد . سالها پیش به اروپا مهاجرت کرده و اکنون حدود ده سالی است که مقیم کالیفرنیاست. کتاب تبریزلی صائب چئوریرمه لری به ترجمه وی با مقدمه مرحوم استاد فرزانه ، در شهر تبریز به چاپ رسیده است. مجموعه غزل هایش در باکو آماده نشر است.

مقاله ها و اشعار اسماعیل جمیلی در نشریه های وارلیق و تریبون و همچینین نشریه های آذربایجانی به چاپ می رسد.

او معتقد است ازادی بر پایه دو موضوع اصلی استوار است . یکی احقاق حق مسلم زنان و دیگری احقاق حقوق ملی تمامی انسانها

واین شعری دیگر از اسماعیل جمیلی

*

سایت انجمن ادبی شفیقی مطالب وبلاک ها را برمی دارد و بدون ذکر منبع و با اجازه خودش در سایت قرار می دهد. هر چی هم ایمیل می نویسم که جنابان محترم این اخلاق شما خوب نیست ،ایمیل یا به خودم برمی گردد و یا زحمت جواب دادن به خودشان نمی دهند. از یک انجمن ادبی دیگر این انتظار را نداشتیم.
وای او گونه دوز ایی لنه / وای به روزی که بگندد نمک

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

آن روزاول صبحی سوار قطار که شدم باش منیم باش صیالیحا نین ( با صالیحا روبرو شدم ) صالیحا اول صبحی خیلی پکر و عصبی بود. حال و احوال را جویا شدم گفت : عروسم رفته و برای خودش بلوز خریده . من هم عصبانی شدم . گفتم : عروس ات بلوز خریده به جای مبارک گفتن و به سلامتی و شادی پوشیدن چرا غر زدی ؟ گفت : نمی دانی چی خریده ؟ یک بلوزی که نه یقه دارد ، نه آستین دارد ، نه قد و قواره دارد. تازه همه اش تقصیر پسرم هست و ازش دفاع می کند. می گوید زنم حق دارد توی خانه لباسهای جوراجور بپوشد. مگر چه اشکالی دارد؟
گفتم : سر به سرشان نگذار. جوانند و هر چی دوست دارند می خرند. چه کار به کارشان داری آخه ؟ یک دفعه می بینی رفتند و برای خودشان خانه مستقل گرفتند و با این سخت گیری که داری سراغت نمی آیند و تنها می مانی ها . از من گفتن . گفت : همه اینها را می دانم اما دست خودم نیست که اعصابم که داغون می شود. به زمین و زمان بد و بی راه می گویم . دیوار طفلک عروسم هم از همه کوتاهتر است. می دانی دلم از چی می سوزه ؟ هر چی میگم سرش را پائین می اندازد و جواب نمی دهد. از دلش درمی آورم. خودش می داند که هزار درد و غم دارم. درد مرا می داند .
او پیرزنی آرام و با وقار است کمتر قیل و قال می کند اما گاهی اوقات فشار روزگار موجب می شود از کوره دربرود و به قول خودش کاسه کوزه را سر عروس بشکند. از باغ وحش دویسبورگ که رد می شدیم سر و گردن زرافه نمایان شد و بهانه ای به دست صالیحا داد که : طفلک حیوان به این گندگی را چپانده اند توی قفس که چی بشود من و تو به تماشایش برویم . هی دوربین عکاسی مان را این طرف و آن طرف ببریم و تنظیم کنیم و ازشان عکس بگیریم که چه بشود؟ تازه اسم حیوانات جنگلی را هم وحشی گذاشته اند. به گردنشان غلاده زده و رامشان کرده اند. این بدبختها که راهی بجز رام شدن ندارند. آخر کسی نیست از این آدمها بپرسد چه کار به کار حیوانات دارید ؟ ولشان کنید بروند داخل جنگل و کوه و دشت سر خانه و لانه شان . توی جنگل هم راحتشان نمی گذارند . یک روز درختها یش را قطع می کنند . روز دیگر از وسط جنگل خط آهن و شوسه می گذرانند . روز بعد رودخانه اش را به طرف فلان سد هدایت می کنند . بیچاره ها آنجا هم از دست ما آدمها آسایش ندارند. اگر روزی شیرو ببر و پلنگ و فیل ، دست به دست هم بدهند و آدمیزاد را داخل قفس بیاندازند و زندانی کنند ، خدا را خوش میاد؟ حالا همه چیز یک طرف ، سوسک زنده را می گیرند و به پایش چه چیزی می بندند و ازش گل سینه درست می کنند . آخر سوسک چیست که وسیله تزئینی اش چه باشد.
او همین طوری یک نفس حرف می زد و اعتراض می کرد و مسافرینی که نزدیک بودند و صدایمان را می شنیدند هم می خندیدند و هم سخنانش را تایید می کردند. خلاصه به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم. او نزد پزشک می رفت . قرار بود به تجویز و صلاحدید پزشک ، داروهائی را که در کشورش کم و یا گران است و خواهرش نیاز فوری دارد تهیه کرده و بعنوان هدیه برایش ببرد. هر سال موقع سفرش بجز هدیه مقداری دارو هم تهیه کرده و با خود می برد. داشتیم خداحافظی می کردیم با خنده گفت : بین خودمان باشد چه دهاتی بازی راه انداختم . حالا که یادم میاد مسافرین نزدیک به ما صدایم را می شنیدند و نگاهم می کردند خجالت می کشم. آخر درد یکی باشد کشیدنش آسان است دیگر .

درد بیر اولسا چکمه یه ناوار / درد اگر یکی باشد کشیدنش مشکلی که ندارد

**

من باغ وحش را دوست ندارم.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

آن قدیمها که بچه بودیم ، اسفند ماه برایمان عطر کفش نو ، چادر گلی عیدی ، پیراهن نو ، طعم شیرینی های خانگی خاله تامارا ، بوی نان و پاپان گرم مادربزرگ و رنگ سرخ و زرد ماهی های سفره هفت سین را داشت. اسفند ماه که می شد ، ماهی فروشان ، جلو مغازه های دیکباشی به صف می ایستادند . هر کدام ظرف پلاستیکی بزرگ و تور ماهی گیری و تعداد بی شماری ماهی برای فروش داشتند. داداش بزرگ و پسرخاله بزرگ مامور خرید ماهی بودند. هر کدام دو تا می خریدند و به خانه می آوردند. مادر و خاله تنگ کوچک سفره هفت سین را می شستند و پر آبش می کردند و ماهی ها را داخل تنگ می انداختند. ما فکر می کردیم عمر ماهی های قرمز همین یکی دو ماه اسفند و فروردین است و بعد از آن پیر می شوند و می میرند. فکر می کردیم ماهی غذایش را از آب می گیرد و می خورد . اما داخل تنگ که غذا نبود. پسرخاله بزرگ می گفت : داخل آب خیلی خوردنی هست ما به چشم نمی بینیم . مادرمان هر دو روز یک بار آب ماهی ها را با ماهی شان داخل ظرف پلاستیکی می ریخت و بعد تنگ را با آب و پودر شستشو خوب می شست و دوباره پر از آب می کرد و سپس با دستهایش ماهی را می گرفت و دوباره داخل تنگ می گذاشت. اگر ماهی تا اردیبهشت ماه زنده می ماند داخل حوض رهایشان می کرد. طفلکی ها گاهی طعمه گربه و کلاغ می شدند و گاهی هم می مردند و ما فکر می کردیم عمرشان تمام شده است. خانه دختر همسایه مان کوچک بود و آنها حوض نداشتند. سیزده بدر که می شد ، ماهی را به « چای قیراغی » می بردند و داخل رودخانه رها می کردند. بزرگ که شدم دلم نمی خواست ماهی قرمز بخرم . دوست نداشتم یک روز صبح از خواب بلند شوم و ماهی را روی آب شناور و مرده ببینم. چند سالیست که بعد از عید ماهی هایم رابه رودخانه می برم و رهایشان می کنم و دور شدن و محو شدنشان را در انبوه آب روان تماشا می کنم . به خیال خودم رفتند تا آزاد و رها زندگی کنند . صالیحا گفت : رودخانه جای مناسبی برای ماهیهای قرمز نیست . چون طعمه ماهی های بزرگ می شوند. اورزولا گفت : ماهی قرمز ماهی رودخانه ای نیست ونباید در رودخانه رهایش کنی .مانده بودم که پس جای این جانور خوشگل کجاست؟ چه کار کنم که سالها با من بماند؟ باید راهی پیدا کنم. دو تا ماهی خریده بودم و داخل تنگ آب به این طرف و آن طرف می رفتند و شنا می کردند .
روزی از روزها داشتم اینجا و آنجا و هرجا و آشیل می گشتم ودر مورد ماهی ها می خواندم که با خودم گفتم: برکه ای مصنوعی بسازم و بالاخره دل به دریا زدم و قبل از هرچیز ، برکه ای مصنوعی ساختم و کف برکه را با شن و ماسه ، سنگفرش کردم و دو بوته گیاه آبی در دو گوشه اش کاشتم و از آب پرش کردم. بعد از دو روز به مغازه ماهی فروشی رفتم و شش تا گلد فیش خوشگل سرخ و زرد و نارنجی و سفید و سیاه و دو رنگ خریدم وهمراه با ماهیهای تنگم ، داخل برکه مصنوعی رهایشان کردم. برکه مصنوعی به اندازه کافی بزرگ و جادارو چهارگوش است. ماهی هایم که هنگام خرید ریزه میزه بودند حالا خوب رشد کرده اند.
اما در مورد ماهی هایم:
ظرف ماهی ها را داخل اتاقی که نور خورشید به اندازه کافی می تابد، قرار داده ام . اما نور آفتاب بطور مستقیم به ظرف نمی تابد.
برای تعویض آب ماهی ها از آب یخچال و یا آب گرم استفاده نمی کنم.
ظرف ماهی هایم نزدیک وسایل حرارتی مثل شوفاژ یا اجاق گاز و فر و دستگاه تلویزیون و ضبط و غیره نیست.
دمای اتاق همیشه متوسط است یعنی نه زیاد گرم و نه زیاد سرد است.
هر سه روز یک بار یک چهارم آب برکه را عوض می کنم. هر ماه یک بار، به طور کامل خالی و تمیز می کنم. این کار بستگی به خود ظرف دارد. گاهی وقتها زودتر و گاهی وقتها دیرتر از این موعد ظرف را می شویم. آب را خیلی آهسته و بتدریج داخل ظرف می ریزم تا موج زیاد درست نشود.

آب مخصوص ماهی ها را سه روز قبل از عوض کردن در ظرف بزرگی ریخته و درش را می بندم که گرد و خاک رویش ننشیند.
عوض کردن روزانه آب ماهی ها کار درستی نیست.
هر روز سه بار به ماهی هایم غذا می دهم و هر بار کنارشان می نشینم که بخورند و تمام کنند و باقی شان نماند که مانده غذا، فاسد شده آب را کثیف نکند. غذا خوردن ماهی ها حدود دو دقیقه طول می کشد.
هر به رفتارشان و رنگ پولکشان نگاه می کنم .
به گیاهانی که داخل برکه کاشته ام دقت می کنم که خراب یا فاسد نشده باشند. برای کاشتن گیاه داخل اکواریوم یا برکه یا هر ظرف دیگر استفاده از خاک برگ معمولی یا خاک باغچه درست نیست. من از شن و ماسه استفاده کردم.
بدون هیچ گونه رودرواسی از بزرگترها و کوچکترها می خواهم که دست شان را داخل آب نبرند و ازگرفتن و بازی کردن با ماهی ها خودداری کنند.

ماهی رزمجو قشنگ است اما جای ماهی قرمز را سر سفره هفت سین پر نمی کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

کارناوال در لغت نامه دهخدا به معنی کاروان شادی است. کاروانی که در ایام معینی در هر سال در کشورهای مختلف برای تفریح حرکت می دهند. این امر در ایران نیز به تقلید از اروپا معمول و سپس متروک شد. در کتاب « اطلاعات یک ربع قرن » آمده است که در 24 اسفند 1311 به مناسبت تولد رضا شاه پهلوی بر حسب تشویق سرلشکر آیرم شهربانی علاوه بر جشن و چراغانی ، مقدمات کارناوال فراهم گردید و مردم تهران هم در این جشن شرکت نمودند و حتی طلقه مختلف پول دادند و کمیسیونها تشکیل شد که مفدمات کارناوال را فراهم کنند ولی سال بعد این کار که جنبه تصنعی داشت موقوف گردید.کارناوال شادی آن سال از کارگاه خارج شهر وارد شد و در خیابانها به گردش درآمد در پیشاپیش هیکل چارلی چاپلین درست شده بود که مسخرگی می کرد. بعد از آن یک دسته با ماسک به اشکال مختلف در عرابه ها ساز می زدند و می رقصیدند. ساز و رقص های قفقازی ، سرنا و دهل ، ارکستر اروپائی ، ارکستر ایرانی و بعد عرابه های مختلف به صورت کشتی و بناهای تاریخی با اسب و اتومبیل حرکت می کرد. بارگاه سلاطین قدیم ، نمونه های لباس و زندگی قدیم ، خلاصه دنباله مفصلی پیدا کرده بود و موضوعی برای مردم پایتخت شده بود.

*
دوشنبه Rosenmontag کارناوال شهر و دیار من در غربتستان است. فردا از ساعت دوازده ظهر اداره جات و مغازه ها تعطیل است و اتوبوسها و قطارها در سطح شهر رفت و آمد نخواهند کرد. اورزولا از من خواست که فردا را کنار هم باشیم و در این جشن شرکت کنیم و شیرینی بخوریم و بنوشیم و از این روز شاد لذت ببریم. اما من دوست دارم از طریق تلویزیون برنامه کارناوال را دنبال کنم. می گوید : به چشم دیدن از شنیدن بهتر است .
اما من حال و هوای بیرون ماندن آن هم چند ساعت را ندارم. خوبی اورزولا اینجاست که پافشاری نمی کند.
می گوید : این روز ما به پیشواز دوره روزه داری می رویم. چهل روز پیش از عید پاک از خوردن گوشت و پرخوری خودداری می کنیم. عید پاک روز به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح است.
روز کارناوال ، کاروانهای مختلف از مردمی شاد به راه می افتد. این مردم با لباسها و ماسکهای مختلف و به صورت دسته جمعی با صفهائی مرتب و در مسیری مشخص حرکت می کنند.
در این کارناوال آنچه که برایم جالب و تماشائی است : این مردم بیشتر وقتها در همین شادی و پایکوبی خود با لباسها و ماسکهای مختلف اعتراض خود را نسبت به حکام دیکتاتور کشورهای مختلف ، به نمایش می گذارند. آنها با همین شادی و شعف از سیاستمداران کشور خودشان نیز انتقاد می کنند. حرفشان را با شکلکهای صورتشان ، با نقاشیهای روی ارابه شان می زنند. پلیس همه جا هست و کارش برقراری امنیت شهروندان است.
اتومبیل ، ارابه ، گاری ودیگر وسایل نقلیه این کاروانها پر از شیرینی جان و خوردنیهای مختلف است. وسیله نقلیه به آرامی حرکت می کند و سرنشینان آنها فرصت کافی برای توزیع خوردنی به تماشاگران دارند. سال گذشته از طبقه سوم خانه صالیحا بیرون را تماشا می کردم. مرد و زن جوانی دخترک کوچولویشان را آورده بودند . پلاستیکی هم دست دخترک بود. کاروانها بیشتر به طرفی که بچه ها بودند شیرینی می انداختند اما بزرگترهای گنده با آن هیکل بزرگشان خجالت نمی کشیدند و می پریدند و شکلاتها را در هوا می گرفتند. آخر سر پدر دخترکوچولو عصبانی شد. او هم که ماشالله از قد و قامت کم و کسری نداشت چترشان را باز کرد و به شکل وارونه گرفت و با دستش به حدی که توان داشت چتر را بالا برد. هر شیرینی و شکلاتی که به آن طرف پرتاب می شد در هوا می رقصید و داخل چتر دخترکوچولو که شبیه بشقاب گودی شده بود می افتاد و دخترک از خوشحالی جیغ می کشید و من از میان همهمه مردم صدای شادی اش را حس می کردم.
دلتان شاد و کامتان شیرین

*

مطالب بیشتر در مورد کارناوال


در دویچه وله خواندم کارناوال در لغت به معنی بدرود ای تن ای گوشت ، است.

کارناوال فرهنگها در برلین

هیاهوی رنگها در کارناوال آلمان

کارناوال در رادیو زمانه ( موظف بودن مرد به همبستر شدن با زن پس از بریده شدن کراواتش ) را و بعضی نوشته های دیگر را من نشنیده ام. بخش نظرات در رادیو زمانه را دنبال می کنم تا نظر دیگر هموطنان ساکن آلمان را بدانم.

کارناوال و ایرانیان

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

 

هوشنگ جعفری زنگانلی می گوید : آذربایجان سر ایران است . آذربایجان چشم ایران است. اما این سر به زبانی و قلمی و خواندن و نوشتنی نیاز دارد.
چرا بعد از عمری سخن گفتن و قصه شنیدن از زبان مادربزرگ ، هنوز از خواندن و نوشتن به زبان شیرین تر از قند و عسل مادری عاجزم؟

روز جهانی زبان مادری

پیام یونسکو در روز جهانی زبان مادری

وبلاک نجواها در پستی به نام دختر موطلائی و زبان مادری می گوید : صبحت کردن به زبان مادری چقدر شیرین است. کیف دارد تند تند و بدون تپق حرف زدن. این‌که هی سر بعضی کلمه‌های خاص گیر نکنی و هر چه دلت می‌خواهد را نرم و راحت و سریع بیان کنی. زبان مادری‌ است آخر، فکر و حس آدم را با خودش تنیده، اصلا ذهن را به وجود آورده.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

آن یک کمی قدیمها اواخر بهمن بود و ما بچه محصل بودیم. شبی قلندر و مادرش مهمانمان بودند. قلندر غمگین بود. علت را از مادرش پرسیدند. مادرش گفت : قلندر ما یک دل نه بلکه صد دل عاشق دختر آقا مرتضی شده است. هفته پیش به خواستگاری رفتیم و آقا مرتضی جواب رد داد. همه تعجب کردند. مادربزرگ پرسید : آخر قلندر جوان خوب و شایسته ای است. کنکور قبول نشد و فوری به خدمت سربازی رفت و حالا هم استخدام شده و سرش را پائین انداخته و دارد زندگی می کند . آخر حرف حساب مرتضی چیست ؟ مادرقلندر جواب داد : آخر آقا مرتضی یک زمانی از خواهر مرحومم خواستگاری کرد. پدر خدابیامرزم جواب رد داد که به ارتشی دختر نمی دهم . ارتشی دخترم را برمی دارد و امسال به این شهر و سال دیگر به آن شهر کوچ می کند. ریش سفیدها هم دخالت کردند و پدرم قبول نکرد که نکرد. مرحوم خواهرم نیز راضی بود. حالا آقا مرتضی می گوید: اگر ارتشی خوب است چرا دخترتان را به من ندادید؟ اگر ارتشی بد است چرا در خانه ام آمده اید و دختر می خواهید؟ مادربزرگ گفت : یعنی چه ؟ عقیده بیست سی سال پیس پدر شما به جوانهای امروزی چه ربطی دارد ؟

خلاصه که پدر و عمه بزرگ و مادربزرگ و یکی دو نفر دیگر حاضر شده برای خواستگاری به شهر کرمانشاه رفتند. آقا مرتضی ارتشی بود و تازه از آبادان به کرمانشاه منتقل شده بود. اما در شهر ماکو خانه خریده بود که بعد از بازنشست شدن به آنجا کوچ کند. هر کسی به فکر خود بود و ما بچه محصلها به فکر شکم خود . از پدر می خواستیم که نان برنجی کرمانشاه را فراموش نکند. مادرم نیز از پدرم می خواست که بدون روغن کرمانشاه برنگردد. قلندر هم عصبانی می شد که : کئچی جان هاییندادی قصاب پی آختاریر / بز به فکر جانش است و قصاب به فکر دنبه.

خواستگارها با دست پر برگشتند. گویا آقا مرتضی خبر نداشت که دخترش نیز به قلندر علاقه دارد. برای اینکه جواب نه را توسط دخترش به خواستگارها بدهد گفته بود : والله فکر کنم دختر میل ندارد. از خودش بپرسید. اگر بله را گفت دختر مال شما اصلن همین امروز با خودتان ببرید. از دختر خانم که پرسیده بودند گفته بود اجازه من دست بزرگترهاست. آن زمان این جواب دختر خانم یعنی « بله » بود.آقا مرتضی هم دیگر نتوانسته بود نه بگوید. او نان برنجی و روغن کرمانشاهی و چای عراق به عنوان سوغاتی هم برای داماد جدیدش و هم ما فرستاده بود. آن شب که مصادف با اول اسفند یعنی امشب بود ، خانه مان چه بزن و برقصی برپا شده بود. قلندرکه خودش را برای شنیدن جواب رد آماده کرده بود و فکر می کرد خواب می بیند داشت می خواند که :

..

داغلار باشی قویوندو/ بالای کوهها پر از گوسفنده

ای قیز بو نه اویوندو/ یارم این دیگه چه بازیه

گئجه یوخومدا گؤردوم / شب به خوابم دیدم

منیم نه ن سنین تویوندو/ عروسی من و تویه

..

بیر یار سئودیم سنی آزدی / یاری پسندیدم که سن اش کمه

منی سئوه ر منه بازدی/ منو دوست داره عاشق منه

گونده بیر هفته ده یئتدی / هر روز یکی هر هفته هفت تا

آیدا اوتوز نامه یازدی / هر ماه سی نامه برام نوشته

..

عید آن سال عقد کنان قلندر و فردانه برگزار شد. فردانه خواهر بزرگتر و یکی یکدانه بود و پنج برادر قد و نیم قد داشت که همگی رقص بندری یاد گرفته بودند و از آبادان یک عالمه نوار کاست بندری خریده بودند. چه شور و غوغائی به راه انداخته بودند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :