زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

 

برادرم رفت و من پس از چهل و پنج روز خبردار شدم . گقتند تحمل داغ عزیزان ، در غربت طاقت فرساست. اما تا به کی می توانستند از من پنهان کنند ؟ نمی دانم کارشان درست بود یا نه . اما من نظرشخصی ام را می گویم کاش از آغاز بیماری تا لحظه رفتنش ، خبرم می کردند تا من نیزهمراه با آنها دراین دیارغربت برای بهبودیش دعا می کردم و در غم از دست دادنش به عزا می نشستم . عده ای از دوستان غربت نشین نیز می گویند که چند ماه بعد از درگذشت عزیزانشان ، خبردار شده اند .

می گویند یک هفته قبل از مرگش بیمار شد و دکتربرایش معرفی نامه به فلان بیمارستان داد که اگر حالش بدتر شد به آنجا مراجعه کرده ، بستری شود. نیاز به انجام آزمایشاتی داشت که فلان آزمایشگاه اول حق ویزیت را دریافت کرده و سپس به او برای هفته بعد ، آن هم با پافشاری که بیمارم و احتیاج فوری به نتیجه آزمایش دارم ، وقت داده است . حتمن خانم شماره نویس عصبانی هم شده که آقاجان اینجا همه بیمار اورژانسی هستند حوصله داشته باشید و نوبت را رعایت کنید . او که در آخرین روزهای زندگی اش گفت حوصله ادامه دادن ندارم می خواهم بروم و رفت . روز آخر زندگیش در دفتر یادداشت اش این تک بیتی را یافتند که بر سنگ قبرش نیز نوشتند

 

بو دونیادا دینجه له بیلمه دیم من / در این دنیا آرامش نیافتم

 

گئدیرم مزاریمدا دینجه له م من / می روم در مزارم آرام بگیرم

 

از او برایم سه جلد دفتر شعر حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم ) به یادگار مانده است .

 

دوستان مرا می بخشید که روحیه ام داغون است . حال و حوصله نوشتن ندارم . تا قلم به دست می گیرم اشک سد راه چشمانم می شود . احمد سیف می گوید : بهترین دوای روحیه خراب کار است و باز هم کار و وقتی که خسته می شوی باز هم کار . یک بار امتحان کن ، مشتری می شوی . من نیز توصیه این استاد عزیزم را گوش می کنم و از امروز کارهایم را از سر می گیرم .

 

از دوستان عزیز که با کامنت و ایمیل با من همدردی کردند و در غربت تنهایم نگذاشتند تشکر می کنم .

 

احمد سیف ، پروین محمدیان ، لاله ، شاهین دلنشین ، خاتونک ، مریم ، پریا ، حسین ، محمد افراسیابی ، امیر ، نازخاتون ، روشنائی صبح ، حمید میداف ، هاپوتی ، محمد قربانزاده ، سپیده قصه گو ، صدف ، اورمو قیزی ، ارگون ، آرمین ، علی ، همیلا ، اهری ،عسل خاتون ،  قارداشخان ، مریم ، ماوی ، باران سبز ، سارا ، تقویم صبورا ، ندا ، رها ، فروغ ، منیژه ، الناز ح ، غریب ، آیدا، کریم و میترا ، سیما ، ندا ، بیتا ، سارا ، نق نقو ( پرویز فرقانی ) ، رضا ، عادلخانی ، امین روزنامه نگار ، نسرین ، اسماعیل جمیلی ، بولوت ، ماحمیت ،نرگس 

 

 

سما شورائی که از اولین لحظه همراهم بود .

 

نفیسه که شرمنده ام کرد. روح برادرت شاد. 

 

دختر همسایه که با برگ برگ و گلبرگ گلهای سفیدش همراه و همنوای دل دردمندمان بود .

  

مینو صابری عزیز که محبت و مهرش فراموش شدنی نیست .

 

..

 

دوستان عزیز ،  با تمام وجودم به شما و عزیزانتان عمر طولانی همراه با سلامتی و دلخوشی و موفقیت آرزو می کنم . قربان دل مهربانتان .

 

 

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

 

قارداش گل آی قارداش گل

 

 

قارلی داغلاری آش گل

 

 

غربت ائلده کیمسه م یوخ

 

 

تؤکر گؤزوم قان یاش گل

 

 

..

 

 

قارداش قارداش قوش قارداش

 

 

خنجری گوموش قارداش

 

 

گئتمه یین واختی دئییل

 

 

آتین ساخلا دوش قارداش

 

..

دسمالین آق ساخلارام

یووارام آق ساخلارام

بیرداها بیزه گلسن

سنی قوناق ساخلارام

..

چالدی سازینی قارداش 

پوزدو یازینی قارداش

دئییرم بیرداها گل

چکیم نازینی قارداش

..

عزیزیم دئییر آغلار

آع چکیب دئییر آغلار

قارداشی اؤلن باجی

وای قارداش دئییر آغلار 

..

آغلارام اغلار کیمی

دردیم وار داغلار کیمی

خزان اولوب تؤکوییم

ویرانه باغلار کیمی

..

بولود ائندی داغلارا

خزان گلدی باغلارا

فلکین گردیشیندن

گلدیم آمانا زارا

..

لای لای قارداشیم لای لای

ای وای قارداشیم لای لای

*

 بو بایاتی نی دا محمد حنیفه نژاد یازیب 

باجی گرک دوزه سن   / درد ایچنده اوزه سن
آللاه وردیگین آلیب  / چوخ گتیرمه ئوزه سن  

http://mohammad-hanif.blogfa.com/

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

عصر آن روز هوا گرم و آفتابی بود . پنجره اتاقم را که باز کردم ، پیرزن و پیرمرد همسایه را دیدم که روی چمنها صندلی راحتشان را باز کرده و حمام آفتاب می گیرند . می گویند آفتاب اینجا برای سلامتی پوست هیچ خوب نیست ، اما اینها گوش شنوا ندارند. پرده ها را که کشیدم ، حوصله ام سر رفت . با پینار و پنبه واورزولا و دیگر دوستان تماس گرفتم و دور هم جمع شدیم و لب رودخانه رفتیم . در بین کسانی که برای گردش و حمام آفتاب و بازی بچه هایشان لب رودخانه بودند، چشمم به دختر و پسر نوجوانی افتاد که روی زیراندازی داخل چمنها نشسته بودند و به ظاهر داشتند درس می خواندند . کتاب جلویشان باز بود و خودشان داشتند به یک چیزی قاه قاه می خندیدند . یاد مادربزرگم افتادم وقتی ما کتاب را باز نگه داشته و حرف می زدیم ، یا بیرون می رفتیم ، صدایمان می کرد و می گفت : این درس را یا زود بخوانید یا کتاب را ببندید . شئیطان اوخویار ( شیطان می خواند . ) اگر کتاب درسی تان باز بماند شیطان می آید و آن صفحه را ازبر می کند و آن وقت شما هر قدر هم بخوانید ازبرتان نمی شود . ما هم سعی می کردیم کتابمان را بی جهت باز نگذاریم . یک لحظه دلم خواست به این دو نوجوان  هشدار بدهم که کتابتان را شیطان می خواند ، اما قاه قاه شیرین خنده شان که گویا از ته دل بود مرا نیز به وجد آورد و لبخند زنان از کنارشان رد شدم . پنبه گفت : آللاهیم یا ربیم . ببین دختر پسرهای خارجی حیا و متانت سرشان نمی شود . همه اش هر و کر می خندند . تازه یکی نیست بگوید پسر دارد می خندد ای دختر بی چشم و رو تو چرا سی و دو دندانت باز است و لوزه هایت هم دیده می شود ؟  بیچاره دختر. پنبه هم دیواری کوتاهتر از دیوار دخترها پیدا نکرد . تازه روی نیمکتها نشسته بودیم که پترا و مونیکا نیز رسیدند. حالا دیگر جمعمان جمع بود و مهربان کم بود . چند وقتی بود که از او هیچ خبری نداشتیم . هر وقت غیبش می زند ، می فهمیم که دارد کاری مخفیانه و پر ضرر انجام می دهد. پینار به او هم خبر داده بود که کجا می رویم . دقایقی بعد او هم از راه دور با لبی خندان نمایان شد . پنبه گفت : نگاهش کنید نگفتم ؟ حتمن شوهری پیدا کرده که این چنین شاد و سر حال می آید . حرفی نزدیم اما توی دلمان پنبه را تائید کردیم . این زن باز هم شوهر جدید پیدا کرده است . جلو آمد و سلام و علیکی کرد و با عجله عکس پسرک سیاه پوست لاغر اندامی را که شش ساله نشان می داد ، از داخل کیفش درآورد و در حالی که نشانمان می داد ، گفت : پسرکم را ببینید . عکس را نگاه کردیم . پیترا با خشم گفت : باز هم شوهر کردی و عکس بچه اش را برایمان تحفه آوردی ؟  جواب داد : نه به خدا این دفعه شوهر و فلان پیدا نکردم بلکه کار خیر انجام دادم . اول حرفم را گوش کنید بعد قضاوت کنید . پترا سکوت کرد و ما با بی حوصلگی منتظر توضیح اش شدیم و او برخلاف انتظار ما ادامه داد : تصمیم گرفتم بچه ای بی سرپرست را به فرزندی قبول کنم به صلیب سرخ رفتم وبا مسئولش صحبت کردم و بالاخره هم بچه ای به من ندادند . درعوض به کمک و راهنمائیشان این پسر بچه را به من معرفی کردند که هر ماه مبلغی برایش از طریق یونیسف بفرستم و او بتواند همراه خانواده اش زندگی ساده ای داشته باشد . مبلغی که برایش می فرستم در آلمان ناچیز است اما برای او که در کشور فقیر نشین آفریقا زندگی می کند مبلغ قابل توجهی است . گفتند با این مبلغ این خانواده چند نفری از گرسنگی نجات پیدا می کنند . حالا این بچه برایم نامه ای نوشته و عکس جدیدش را فرستاده است . کلاس اول است و نامه اش خیلی ساده و بچه گانه است . در این دنیای پر از درد و بدبختی تنها به خود و شوهر و آرزوهای خود فکر کردن  یک کمی خودخواهی است .

ائله بیر ایش گؤر کی هم اللاهین خوشونا گلسین هم بنده نین / کاری کن که هم خدا را خوش بیاید هم بنده خدا را  

بیچاره مهربان ، این بار اولش بود که از صمیم قلب و با تمام دل و جانمان به او تبریک گفتیم .    

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

تازه به خانه رسیده بودم که مونیکا زنگ زد و با تاسف فراوان خبر درگذشت پدرش را داد و مرا به مجلس ترحیم پدرش دعوت کرد . ازشنیدن خبر خیلی متاسف شدم . پدر او پیرمردی حدود هشتاد وهفت ساله و سالم و سر حال بود . آدم وقتی این مرد شاد و زنده دل را می دید از خودش خجالت می کشید . با آن سن و سال از کار و تلاش خسته نمی شد . دلم می خواست در این مجلس شرکت کنم . اما وقتی به قبرستان رسیدم که مراسم تمام شده بود . او را کنار همسرش که سالها پیش درگذشته بود دفن کردند . پس از عذرخواهی خواستم که برگردم مونیکا اجازه نداد . زیرا برای صرف عصرانه و شام دعوت بودم . اما خودم خجالت کشیدم . آخر به مراسم خاکسپاری نرسیدم ، دارم به مراسم خوردن می روم .

راستش را بخواهید یاد روزی افتادم که به جشن عروسی دعوت شده بودیم . تا از سر کار برگردیم و بچه ها را آماده کنم و راه بیفتیم دیر شد و بعد از مراسم عقد و دقایق آخر جشن به تالار رسیدیم و از آنجا به خانه عروس جهت صرف شام رفتیم . هدیه ناقابلی که تهیه کرده و قرار بود سرسفره عقد به عروس وداماد بدهیم توی دستم ماند وبا یکی از گیس سفیدان مشورت کردم و گفت که بعد از صرف شام ، هنگامی گه عروس می رقصد همراه با شاباش بده . تازه سر میز شام نشسته بودیم که خواهر داماد خود را به من رساند و کنارم نشست و آهسته پرسید : چرا سر سفره عقد نیامدید ؟ گفتم : می بخشید تا از سر کار برگردیم و آماده شویم دیر شد . گفت : چطور وقتی برای خوردن می آئید دیرنمی کنید ، موقع هدیه دادن دیر می رسید ؟ و فوری بلند شد و رفت . مرا می گوئید قاشق در دستم تبدیل به سیخ داغ و غذا تبدیل به زهر مار شد . تا به حال چنان غذای زهرماری نخورده بودم . قیرمیزی لیغین دا قدی قدری وار واللاه / رک گوئی وبد زبانی هم حد و اندازه ای دارد به خدا

چه دردسرتان دهم که مونیکا وقتی قیافه خجلم را دید ، لبخندی زد و گقت : اگر پدرم اینطوری ببیندت ناراحت می شود نکن عزیز من . از این اتفاقات برای همه می افتد . بیا با ماشین من می رویم . خلاصه به خانه شان رفتیم . مجلس بیشتر شبیه به یک میهمانی آرام بود تا مجلس ترحیم . فامیل و اقوام مونیکا همه دور هم جمع بودند . از مونیکا علت و چگونگی درگذشت پدر را پرسیدند ، گفت : پدرم پارسال بیمار شد و بعد از آزمایش و فلان و بهمان دکترمان گفت که مبتلا به بیماری سرطان شده است و خواست دارو و درمان تجویز کند و او را در بیمارستان بستری کند و شاید با شیمی درمانی و عمل جراحی و چه و چه بر طول عمرش بیفزایند که گفت : هشتاد و هفت سال در این دنیا زندگی کردم همیشه سالم و سرحال بودم . کار کردم و محتاج هیچ کسی نشدم . خانه ای دارم که دو دخترم مونیکا و جسیکا با آرامش خیال زندگی می کنند . تا به حال داروئی و آمپولی به بدنم راه نیافته و اکنون نیز دارو و درمان و بیمارستان نمی خواهم . دوست دارم چند ماه باقی مانده عمرم را در کنار دو دخترم زندگی کنم . از خدا سپاسگزارم که به من زندگی و سلامتی داد و هشتاد و هفت سال تمام سر پایم نگاه داشت و اکنون سرطان را به سراغم فرستاده و خبرم می کند که وقت رفتن است و من کار ناتمام ندارم . با خیال راحت خواهم رفت . پدر رفت . اکنون روحش آن بالا با دیدن این بساط آرام است . رفتنش موجب شد که پس از چندین ماه دوباره دور هم جمع شویم .

جسیکا را باش به جای گریه بر مرگ پدرش داشت از ما سوال می کرد که اگر خدا سرطان را سراغتان بفرستد چه عکس العملی نشان می دهید ؟ آیا رفتن را به همان آسانی که پدرم پذیرفت می پذیرید یا دست به دامن پزشک و دارو می شوید . هر کسی جوابی می داد .عمو گفت : من هنوز جوانم و می خواهم زندگی کنم . عمه گفت : من هنوز به اندازه پدرت پیر نشده ام . خاله هشتاد ساله گفت : من کم کم دارم پیر می شوم بعید نیست که هفت هشت سال دیگر وقت رفتنم باشد . برای جوانها هم این سوال بیجا بود با صراحت گفتند که خیال مردن آن هم به این زودی ندارند . از من نیز سوال کرد . گفتم خیال مردن ندارم و به اندازه کافی وقت تلف کرده ام و کارهای ناتمام زیادی دارم احتیاج به وقت بیشتری دارم . اما مسلم است که من نیز آز آغری راحاند اؤلوم می خواهم ( درد کم و مرگ آسان ) اما آن شب این سوال فکرم را به خود مشغول کرد که به راستی اگر خدا به این زودیها خبرم کند که دیگر وقت رفتن است آماده شو ، چه عکس العملی نشان دهم بهتر است ؟  

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧


از این ترانهwolfsheim خوشم می آید شعرش هم قشنگ است .

es gibt kein weg zurück

Weißt du noch wi es war

Kinderzeit wunderbar

Die Welt ist bunt und schön

Bis du irgendwann begreifst

das nicht jeder Abschied heißt

Es gibt auch ein wieder sehen

Immer vorwärts Schritt um Schritt

Es gibt kein Weg zurück

Was jetzt ist, wird nie mehr ungeschehen

Die Zeit läuft uns davon

, was getan ist es getan

Was jetzt ist, wird nie mehr so geschehen

Es gibt kein Weg zurück

Es gibt kein Weg zurück

..Ein Wort zuviel im Zorn gesagt

Ein Schritt zu weit nach vorn gewagt

Schon ist es vorbei

Was auch immer jetzt getan

Was ich gesagt hab, ist gesagt

was wie ewig schien

ist schon Vergangenheit

Immer vorwärts Schritt um Schritt

Es gibt kein Weg zurück

Was jetzt ist, wird nie mehr ungeschehen

Die Zeit läuft uns davon,

was getan ist es getan

Was jetzt ist, wird nie mehr so geschehen

Ach und könnt ich doch Nur ein einziges mal
die Uhren rückwärts drehen

Denn wie viel von dem

was ich heute weiß

Hätte ich lieber nie gesehen

Es gibt kein Weg zurück

Es gibt kein Weg zurück

Es gibt kein Weg zurück

Dein Leben dreht sich

nur im Kreis

So voll von Weggerochner

Zeit Deine Träume

schiebst du endlos vor dir her

Du willst noch leben irgendwann

Doch wenn nicht heute

wann denn dann

Denn irgendwann ist auch ein Traum zu lange her

Immer vorwärts Schritt um Schritt

Es gibt kein Weg zurück

Was jetzt ist wird nie mehr ungeschehen

Die Zeit läuft uns davon

Was getan ist es getan

Was jetzt ist wird nie mehr so geschehen

Ach und könnt ich doch

Nur ein einziges mal die Uhren rückwärts drehen

Denn wie viel von dem

was ich heute weiß

Hätte ich lieber nie gesehen

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

 

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود . برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود . روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم ، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد . یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم . فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند . آخر آفتابه را که به گردش نمی برند . جایش گوشه حیاط و داخل توالت است . با آفتابه گاهی می توان به گلدانهای شمعدانی دورتادور حوض آب داد . در روزهای سرد زمستانی هم می شود از آب گرم پر کرد و وضو گرفت . آفتابه که راهی کوچه پس کوچه های شهر نمی شود . خلاصه که بعد از نیم ساعتی پیاده روی به قبرستان رسیدیم . سر قبر زنی رفت و آفتابه را گوشه ای گذاشت و سنگریزه ای برداشته و سنگ قبر زن را به آرامی زد و فاتحه خواند و زیر لب حرفهائی زد و سپس در حالی که بایاتی می خواند آب آفتابه را روی قبر پاشید و آفتابه خالی را زیر چادر زد و برگشتیم . حالا من خوشحال بودم که آفتابه دیگر دیده نمی شود . بین راه پرسیدم : چرا قبر مردم را خیس کردی ؟ جواب داد : امشب شب عروسی شوهرش است . رفتم خبرش کردم که نصف شبی یک دفعه خبردار نشود و استخوانهایش بدرد نیاید و آب ریختم که قبرش شعله نشکد . می گویند شبی که حضرت علی ( ع ) عروسی کرد ، یکی از نزدیکانش یک کاسه آب روی قبر خانم فاطمه ( س ) ریخت . این از قدیم رسم است . مانده بودم که مگرخانم فاطمه ( س ) خودش به شوهرش وصیت نکرده بود که بعد از او ازدواج کند . حتی خودش نیز زن آینده را انتخاب کرده بود . اما هم بچه بودم وچیزی به عقلم نمی رسید  وهم اورقیه آنا دوست نداشت در مورد باورهای دینی سوال پیچ شود . می گفت در مورد مسائل دینی نباید زیاد کنجکاو بود . می بینی که خدای نکرده یک دفعه از دین خارج شدی .

مانده بودم خبری که استخوانهای مرده را بدرد بیاورد و قبرش را در شعله های آتش بسوزاند ، با زنده چه می کند . زنی که زنده زنده جلوی چشمانش جشن عروسی شوهرش را بگیرند چه می شود ؟ زنی که خود هوو باشد و سپس هوو پشت سر هوو ببیند چه می شود ؟ عشق و دوست داشتن و فداکاری هم حد و مرزی دارد نه ؟ می گویند مقصر اصلی زن است که شوهرش را راضی نگه نداشته و مرد هم که ... پس باید زنی بگیرد و به سر و سامانی برسد . وقتی می پرسی زن اول بد بود ، زن دوم بد بود ، زن سوم بد بود ، ... و حرف حسابت با زن پنجم چیست ؟ مگر مرض داری مرد ؟ می گوید : این امتیازی است که قانون و عرف و جامعه به من داده است چرا استفاده نکنم ؟ زنها خودشان کشته و مرده من و موقعیت عالی من هستند . تا زمانی که خرج می کنم ، زنان در هر موقعیتی هم باشند عبد و غلام من هستند . می گوئی :  آی اون امتیاز و عرف و قانون و جامعه و مردی و مردانگی بخورد توی سرت . آی مرده شوی پولت را با خودت یکجا بشوید . شکمی که به نانی سیر می شود چه منتی دارد ؟ فکر پیری ات را بکن . می گوید : هشتاد سالم هم که باشد زن جوان می آید و منتم را می کشد و تر و خشکم می کند . نیازی به توشه ندارم .

این حرفها مرا به یاد دو هوو می اندازد که زمانی سه خیابان آن طرفتر خانه داشتند . در خانه شان هووی اول را خانم بزرگ و هووی دوم را خانم کوچک می نامیدند . سالهای سال زندگی ، آرام و بی سروصدا بود . می گفتند مرده خیلی باغیرت هست . وقتی وارد خانه می شود ، نظم و ترتیب برقرار است و چنین و چنان می کند و الی آخر . تا اینکه روزگار به زمینش زد و دیگر قدرت ضربات مشت و سیلی اش و تهدیدش ضعیف و ضعیف تر و محتاج دارو و درمان شد . به خانم کوچک دستور داد که داخل غذای من چربی و فلان و بهمان و بئشمکان نریز که برایم خیلی ضرر  دارد . خانم کوچک جواب  داد که من خیلی کار دارم به خانم بزرگ بگو . به خانم بزرگ دستور  داد که چنین و چنان بکن . خانم بزرگ جواب  داد که عروسم را برای پاگشا دعوت کرده اند او را به مهمانی می برم . در مقابل اعتراض مرد گفت : جیک جیک مستونت که بود ، یاد زمستونت نبود ؟

نمی دانم آخر این ماجرا به کجا کشید . در هر صورت پیری و شکستگی و درماندگی هست و خانه سالمندان نیز یواش یواش دارد پا فراتر می نهد و تا از کنارش می گذری چشمک می زند . ( از آنجائی که چند سال تجربه کار در آن غمکده را دارم ، می دانم فرزندان با والدینی که به همدیگر ستم کرده اند چه می کنند . لازم نیست که بزنند و بکشند همین که والدین شب و روزشان پشت پنجره و به امید دیدن اولاد در انتظار بیهوده می گذرد برایشان کافی است . ) اما این رسم زندگی نیست . به آنان که چند زنی مرد را تبلیغ می کنند می خواهم بگویم نه تنها خانه ها را آباد نمی کنید که مردم را خانه خراب می کنید . هیچ فرقی نمی کند چه زن چه مرد ، به هر دو ستم می کنید .

کسی که هوو نباشد یا هوو نداشته باشد نمی داند هوو بودن و هوو داشتن چیست ؟ شاید در تعریف لغوی و معنوی اش بتوان گفت هوو یکی از تلخترین شکنجه های روحی است و زنی که چنین شکنجه ای را متحمل می شود ، آن مرد لعل و جواهر هم باشد از چشمش می افتد و آنچه که موجب ادامه آن زندگی نکبت بار می شود عدم حمایت قانون و جامعه و اقوام از زن است . کدام مردی خیانت زنش را می پذیرد و چشم پوشی می کند که زن نیز بکند؟ زنی و مردی گفتند ، افسانه ای بیش نیست .

در گذشته های دورو نزدیک  از این اشتباهات تلخ زیاد اتفاق افتاده است و تجزبه ها نشان داده که چنین زندگی زندگی نیست آتش است . اکنون متاسفانه دارند تشویق به تکرار می کنند . دارند ما را به عقب تر از گذشته برمی گردانند . ای خدا ازتان نگذرد .

...

امروز نیز مثل هریکشنبه دیگر رادیو قاصدک را گوش خواهم کرد . قرار است با ایرج جنتی عطائی مصاحبه کند .

داغلاری ان پیادا / از کوهها پیاده سرازیر شو

یولا گل تن پیادا / سر رهگذر بیا پیاده

گئدک حاققی تاپماغا / برویم برای پیدا کردن حق

سن آتلی من پیادا / تو سواره و من پیاده

..

چوللرده بوستان اولدوم / در دشتها بوستان شدم

دیللرده داستان اولدوم / قصه سر زبانها شدم

فلک سالدی پیس درده / فلک مرا به درد بدی انداخت

یاردان یولداشدان اولدوم / با دوست و آشنا بیگانه ام کرد

..

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

در میان آذربایجانیها کمتر کسی است که با اشعار نغز شهریار آشنائی نداشته باشد . من نیز از زمانی که چشم باز کردم ، با اشعار او زندگی کردم . گوئی او نیز مثل پدربزرگم عضوی از اعضای خانه مان بود . حیدربابایش را در فرصت کمی که امانت گرفته بودم با عجله نوشتم و سپس در فرصتی دیگر با خودنویس در دفتر مخصوص پاکنویسی کردم . به خیال خودم با خودنویس خوش خط نوشته می شود و حرمتش باقی می ماند. وقتی برای پدربزرگم می خواندمش ، لحظه لحظه زندگیش مرور می شد . زمانی که می خواندم

آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهائی که خودم را لوس می کردم

 

آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر روهائی که با چوب اسب سواری می کردم

 

به یاد دوران کودکیش و چوبی که جای اسب را برایش می گرفت ، لبخندی کودکانه بر لبانش نقش می بست . دوباره می خواندم

عمه جانین بال بلله سین ییه ردیم / لقمه قاضی  عسل عمه جان را می خوردم

 

سوندان دوروب اوس دونوموگییردیم /  بعد پیراهنم را می پوشیدم

 

از خاله اش که وقتی برایش ماست تازه می برد ، او نیز بر گونه خواهرزاده کوچکش بوسه می زد و برایش ساندویچ عسل می داد ، یاد می کرد . برایش می خواندم

قاری ننه گئجه ناغیل دیینده / وقتی پیرزن شب قصه می گفت

 

کولک قالخیب قاب - باجانی دوینده / وقتی باد شدید در و پنجره ها را به هم می کوبید

 

از قصه های ملک محمد و دیو و کچلجه و از ایامی که مجله و تلویزیون و رادیو نبود و آنها قصه ها را با روایت مادربزرگ و زیر کرسی می شنیدند ، قصه ها تعریف می کرد ..

وقتی می خواندم

بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو / شب بود و مرغ شب می خواند

 

آداخلی قیز به ی جورابین توخوردو/ دختر نامزد برای نامزدش جوراب می بافت

 

به یاد دوران نامزدی اش ، جوراب پشمی دستباف اولین هدیه از نامزدش ، نامزدبازی اش و رفتن به خانه نامزد و درآوردن کفشهایش دم در به خیال اینکه صدای کفشهایش موجب می شود که پدر و برادرها متوجه ورودش شوند ، می افتاد و لبخندی شیرین بر لبهایش می نشست .

وقتی شعر پدرم را برایش می خواندم او نیز با آن سن و سال اشک از چشمانش سرازیر می شد . زیرا او نیز وقتی به ماکو سفر می کرد از آن کوچه پس کوچه های قدیمی و جای پای پدر ، بوی صفای پدرش را می جست .  

 

دبیری که شعربسیار لطیف و زیبای  بهجت آباد خاطره سی را سر کلاس آورد . شعر را نه یکبار نه دو بار بلکه چندین بار خواندیم . وقتی به خانه رسیدم ازبر بودم . پدرم چقدر با اشتیاق آن را با صدای بلند برای مادرم خواند . آن شب را ، آن صدای پدر را و آن لبخند سرشار از لذت و تحسین مادر را فراموش نمی کنم .

جنگ که شد ، صدام که بی رحمانه و با اسلحه های مدرن و شیمیائی به جان جوانان افتاد ، پدر از دیوان شهریار شعر انیشتن را یافت و خواند .

اشعاری که در سوگ مادر و خان ننه سرود ، مگر از خاطره ها رفتنی است ؟

در آن وانفسای ترک خر و غیره شعر الا تهرانیا انصاف می کن  او آب خنکی بود بر دل شکسته و رنجیده مان . او احساس و غرور نوجوانان و جوانان را می شناخت .

شهریار در لحظه لحظه خاطرات ما جای خاص خودش را دارد . تاریخ شفاهی ، اعیاد ، سوگواریها ، شادیها و حتی بازیهای کودکانه ما . وقتی با دختردائی و دختر عمه و دخترهمسایه و داداش بزرگه و پسر دائی بزرگه و کوچکه دور هم جمع می شدیم و شعرلشمه ( مشاعره ) بازی می کردیم  وقتی بیت کم می آوردیم این شعر طنز را که فقط مصراع اولش را شهریار سروده ، می خواندیم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

می رود طیاره از روی زمین بالا چرا

اکنون می گویند مداح بود . مداح آن و این بود ؟ مگر تا چند دهه پیش آن یکی  آریامهر همایونی و اعلی حضرت  کمر بسته امام رضا ( ع ) نبود ؟  مگر نمی گفتند او پدر ملت است ؟ ذهن کودکیم را این معما اشغال کرد که این مرد کم سن و سالتر از پدربزرگم چگونه پدر اوست . مگر پدر نباید بزرگتر از پسرش باشد؟  مگر نه این است که خیلی ها هنوز هم که هنوز است هاله نورانی بالای سر این و آن می بینند ؟ تازه خیلی از شعرای معروف که آثاری بس ارزشمند دارند مداحی کرده اند و این دلیل نمی شود که زحماتشان را نادیده بگیریم .                  

اکنون نه سریال سرگذشت او را تماشا می کنم و نه هجوش تاثیری در احساسم نسبت به او دارد . زیرا جای جای دفتر خاطرات زندگیم سرشار از اشعار نغز و دلنشین اوست . دیگر جائی برای سریال سرگذشت او و شب شعرش و هجوش باقی نمانده است .

 

اول باشی مندن استقبال ائتدیز / اول از من استقبال کردید

سوندان دوروب ایشیمده ایخلال اتئدیز / سپس در کارهایم اخلال کردید

اؤز ظندیزجه استادی اغفال ائتدیز / به خیال خودتان استاد را اغفال کردید

عیبی یوخدور ، گئچر گئده ر عموردور / عیبی ندارد عمر است می آید و می گذرد

قیش دا چیخار اوزو قارا کؤموردور / زمستان هم می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند

..

عاشیق دئیه ر : بیر نازلی یار واریمیش / عاشق می گوید : یار نازنینی بود

عشقینده اودلانیب یانار واریمیش / در آتنش عشق می سوخت و خاکستر می شد

بیر سازلی سؤزلو شهریار واریمیش / شهریاری با سوز و ساز بود

اودلار سؤنوب اونون اودو سؤنمویوب / شعله ها خاموش شده اتش عشق او خاموش نشده

فلک چؤنوب اونون چرخی چؤنمویوب / فلک برگشته و چرخ او برنگشته

..

 

کیم قالدی کی بیزه بوغون بورمادی / کی ماند که به ما سبیل تاب نده

آلتدان – آلتدان بیزه کلک قورمادی /  مخفیانه به ما کلک نزد

بیر مرد اوغول بیزه هاوار دورمادی / جوانمردی از ما حمایت نکرد

شیطانلاری قوجاقلاییب گزدیز سیز / شیطانها را بغل کرده گردیدید

اینسانلاری آیاقلاییب ازدیز سیز / انسانها را لگد کرده زیر پا له کردید

..

بندهای 111 – 120 – 109 حیدربابایه سلام جلد دوم  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :