زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

وضعیت برق شما چطور است ؟

صادق اهری این بار از اوضاع قطع برق شکایت دارد و برق بازی راه انداخته است . من هم که دعوتم .  سالهاست که در این آبادی کوچک از آبادیهای آلمان زندگی می کنم . یادم نمی آید برق منزل قطع شود . فقط یک بار ساعت حدود نه شب روز یکشنبه برق منزل به کلی قطع شد و به شماره اضطراری اداره مربوطه تلفن کردم و نیم ساعت نگذشته آمدند و سیمها را کنترل کردند و پانزده دقیقه ای طول نکشید و مشکل را حل کردند و رفتند .

اینجا هزینه برق و گاز و آب و فلان و بهمان و بئشمکان زیاد است و تازه هزینه را قبل از مصرف علی الحساب دریافت می کنند و سالی یک بار برای قرائت و کنترل کنتورها می آیند که آنوقت واویلا می شود . کسی که مصرف برقش زیاد شده باید مبلغ کلان یا خردی نیز بپردازد . امسال هم مثل سال گذشته در صورت حسابی که به من فرستاده بودند ، نوشته بودند که به علت مصرف کم برق تن خواه زیاد دارم و لازم نیست چهار ماه هزینه برق بپردازم . تازه قرار است ماهی ده یورو هم کمتر از سال قبل بپردازم . مرا می گوئید چنان خوش به حالم شد که نگو و نپرس .

من نیز کلیه عزیزانی را که صادق اهری به بازی دعوت کرده ، دعوتشان می کنم . به علاوه ارگون از جمهوری آذربایجان  + پریا از گرجستان  + اقاقیا از انگلستان  +  دختر همسایه از دانمارک  +  خاتونک از کانادا  +  نی لبک  +  محمد قربانزاده  از ماکو  +  هاپوتی و همه دوستان

و کنجکاوم در مورد بقیه مناطق جغرافیائی

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

 

بچه دبستانی بودم . روزی از روزها که از مدرسه به خانه برمی گشتم ، اورقیه آنایم را دیدم که چادر به کمر بسته ، جارو و خاک انداز در دست ، با زن همسایه حرف می زند . جلو رفتم و سلام کردم . جواب سلامم را دادند و به صحبتشان ادامه دادند . خانم همسایه از یکی بدگوئی می کرد و می گفت : ایکی ائششه یین آرپاسینی بؤله بیلمیر ( نمی تواند جو دو تا خر را قسمت کند ) و شده همه کاره و امر و نهی می کند و چنین و چنان می کند و از دستش به تنگ آمده ایم و ... الی آخر . اورقیه آنا هم دلداریش می داد و می گفت : آللاه ده وه یه قاناد وئرسه اوچورتمامیش دام داش قالماز ( اگر خدا به شتر پر و بال بدهد خانه ویران نشده نمی ماند . ) وسط حرفشان پریدم و گفتم : خوب اگر خدا به شتر پروبال بدهد که می شود شتر مرغ ، خانم معلم ما می گوید شتر مرغ نمی تواند پرواز کند . خانم همسایه گفت : نه جانم منظور ما از شتر آدمهای ستمگری هستند که یک دفعه پر و بال در می آورند و هر کاری دلشان می خواهد انجام می دهند . گفتم : به جای شتر اسم آن آدم را بگوئید من هم  بشناسم دیگر. مادربزرگم جواب داد : نه عزیزم تو نباید اسمش را بدانی یک دفعه از زبانت در می رود و برای خانم همسایه خوب نمی شود . بعد یک لحظه مکث کرد و از دم در کنار کشید و ادامه داد که بچه جان از مدرسه آمدی و گرسنه ای برو داخل من هم میایم و ناهار می خوریم . بدون اینکه یک کلام از حرفشان را بفهمم داخل خانه شدم و از خدا خواستم پروبالی را که به شتر داده پس بگیرد تا دیگر خانه ای خراب نشود .

اکنون پس از گذشت سالها از این ماجرا ، چشمم به ضرب المثل فوق افتاد. شتری پر و بال پیدا کرده یا خدا پرو بالش داده و در حال پرواز است و هر خانه ای که سر راهش است ویران می کند . امروز به یاد آن دعا یا خواهشم از خدا افتادم و دوباره از خدا می خواهم پروبال آن شتر و امثالش را از او پس بگیرد . اصلن شتر پر و بال برای چه می خواهد ؟

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

امروز پنج شنبه ، اولین پنج شنبه از ماه رجب است . ما به این روز رقئییب می گوئیم . در این روز حلوا می پزیم ، شکر پنیر و خرما داخل دیس می چینیم و به قبرستانهائی که عزیزانمان آنجا به خواب ابدی رفته اند می رویم . در فراقشان اشک حسرت می ریزیم و برایشان قرآن و دعا می خوانیم . سنگ قبرشان را آب و جارو می کنیم . سپس با همراهان به خانه عزیزی که هنوز یک سال از رفتنش نگذشته برمی گردیم و برایش در خانه عزاداری می کنیم .

مادرم گفت : امروز وادی رحمت خیلی شلوغ است . مراسم عزاداری را در خانه برگزار می کنیم و برای دیدار برادرت فردا اول صبح به وادی رحمت می رویم . برای برادری که هنوز سه ماه از رفتنش نگذشته ، داغ مرگش تازه و جگرسوزاست . آنها دارند برایش عزاداری می کنند و فاتحه و یاسین می خوانند ، در حالی که من نمی توانم مرگش را باور کنم . فیلمهای ویدئویش را که نگاه می کنم ، می بینم نه تنها بیمار نیست بلکه قاه قاه می خندد و شوخی می کند . غم خودم را از یاد برده ام و برای پدر و مادر رنجورم آرزو صبر می کنم و نگرانشان هستم .

قرار بود به توصیه دوستم در مورد مراسم رقئییب بیشتر و طولانی تر بنویسم . قرار بود برای برادرم و شقایق معصومش و همسر سیاه پوش اش شعری بنویسم . اما متاسفم که نمی توانم . شاید روزی دیگر .

 

تقدیم به آنان که در سوگ عزیزانشان گریانند.

..

گول اوسته بولبول قونار / بلبل روی گل می نشیند

بولبول سوز گوللر سولار / بدون بلبل گلها پژمرده می شوند

قارداش آدی گلنده / اسم برادر که می آید

اوره گیم قانا دولار/ دلم پر خون می شود

..

سنگریم قالام قارداش / سنگر و قلعه ام برادر

قویما تک قالام قارداش / تنهایم نگذار برادر

قییما بو غربت ائلده / دلت نیاد در این غربت

بئله آغلار قالام قارداش / انگونه گریان شوم برادر

..

گؤزوم سن سیز قان آغلار / چشمانم بی تو خون می گریند

قارداش وای ، آی قارداش وای / ای وای برادر ، ای وای

کاشکا جانیم چیخئیدی / کاش خودم می مردم

دئمییئدیم قارداش وای / نمی گفتم وای برادر

          وای برادرم وای

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

مرگت چه دیر خبر شد شوکای غریب

شوکای زیبایم

 

جای دوری نرفته بودم

 

و تو در آشیانه نبودی

 

گشتم، گشتم و گشتم

 

گریستم، گریستم و گریستم

 

نوزاد کوچک من

 

پستان هایم هوای تو را کرده اند!

 

 

..

 

 

توضیح بیشتر در وبلاک صادق اهری و یوخا

 

 

http://1ahari.blogfa.com/

 

http://www.kh1353.blogfa.com/

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

 

 

هرگاه باران دیوانه وار می بارد ، به یاد خاک تشنه وطن می افتم . دوست دارم وطن را همیشه سبز و خرم ، آهوانش را آزاد و خرامان ، مردمش را شاد و سربلند ببینم . هر خبر ناخوشی از وطن روحم را خسته و بیمار می کند . دلتنگم وطن ، دلتنگم .

 

 

موج سبز

 

 

ارومیه دریاچه ای خسته و بیمار

 

در حمایت از تالاب های ایران

 

آوای محیط زیست

 

 

فریاد

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧

فیدان از کردهای ترکیه است . چند سال پیش یکی از برادرهایش در درگیری کشته و برادر دیگر دستگیر و زندانی شده است . از سرنوشت پدرشوهر خبری در دست نیست. او همراه با شوهر و مادر شوهر مجبور به ترک دیار شده است . حالا چهار کودک خردسال دارد و روزی دو ساعت در یکی از مغازه ها کارگری می کند . برای تسلیت و دلداری همراه با مادرشوهرش و دیگر دوستان پیشم آمده بود . صورتش زخمی بود . پرسیدم چه خبر شده است ؟ گفت : چند روز پیش سر کار ظرفی از بالای کمد روی سرم افتاد و لبه تیزش قسمتی از گونه ام را برید و خونین و مالین محل کار را ترک کردم و به پزشک مراجعه کردم و چون اتفاق در محل کار افتاده بود، پزشک گفت که شرکت تعاونی کار هزینه را پرداخت خواهد کرد و بعد از بخیه و عکس برداری و تجویز دارو ، مرخصی استعلاجی داد و به صاحب کار خبر دادم و تا بهبود حالم خانه ماندم . امروز که سر کار رفتم با رفتار خشن و نامهربان صاحب کار روبرو شدم . مثل اینکه فیدان چند روز پیش که تعریف و توصیف می شد و زرنگ و چنین و چنان بود نبودم . چپ رفتم سرم داد کشید راست رفتم توهین کرد. پیش مشتری چه حرفها که نگفت .

گفتم : می خواستی همانجا کار را رها کنی و برگردی . یعنی چه ؟ هم سهل انگاری بکنند و هم زبانشان دراز باشد ؟ مگر پرداخت هزینه پزشک به عهده آنهاست ؟

گفت :نه هزینه دکتر و معالجه به عهده آنها نیست . اما فرمهائی از شرکت تعاونی کار به آنها فرستاده خواهد شد و کارفرما باید توضیح دهد که اتفاق چگونه افتاد و چه شد و چه نشد . آنها هم که حوصله توضیح نوشتن  ندارند .  صاحب مغازه کارگر بی دردسر دوست دارد.  نمی توانم کار را رها کنم . آخه  به ماهی دویست ، سیصد یوروئی که از این کار دریافت می کنم احتیاج دارم و صاحب کار هم این را می داند .  دستمزدم را به زن برادرم که سه بچه دارد و پدرش نیز تنگدست است می فرستم تا هم خرج خود و بچه هایش بکند و هم هزینه ناقابلی به برادرم در زندان بدهد . برای همین هم نمی توانم اعتراض بکنم چون می گوید ما این هستیم و از صدقه سر ماست که خانواده تان از گرسنگی نجات پیدا کرده اند . نمی خواهی به سلامت . اول باید کاری پیدا کنم بعد به اینها اعتراض کنم . درآمد همسرم زیاد نیست که هم بتواند چرخ زندگی ما را بچرخاند و هم به خانواده برادرم کمک کند . هرکسی یک جوری گرفتاراست . فقط انواع دردها و گرفتاری ها فرق می کند .

اردبیل بیر شهردی هره سی بیر ته هر دی /اردبیل شهری است و ساکنانش هر کدام به شکلی 

 

بعد از رفتنشان ، فکر فیدان خواب از چشمانم ربود . زن جوانی که با شستن و تمیز کردن کف مغازه و تحمل توهین و آزار و تمسخر ، با جان و دل برای تامین زندگی برادر نگون بختش تلاش می کند . شوهری که بعد از ظهر خسته و مانده از سر کار برمی گردد و کنار فرزندان قد و نیم قد اش می نشیند تا زنش سر کار برود . یکی برای ادامه حیات جگرگوشه هایش از جان و دل مایه می گذارد و دیگری داخل اسکناس شنا می کند . هر جا که بری آسمان همین رنگ است .

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧

گویا دیروز روز مادر بود و من طبق معمول فراموش کرده بودم . طفلکی برادر تا ظهر صبر می کرد و تا می دید صدائی از من درنیامد ، می فهمید که باز تاریخ قمری و شمسی را قاطی کرده ام . زنگ می زد و یادم می انداخت . اما دیروز هاپوتی یادم انداخت و من تا پاسی از شب نشستم و چشم به تلفن دوختم . گوئی منتظر معجزه ای بودم . دعا می کردم که رفتنش خواب و رویا باشد . اما افسوس که انتظارم بیهوده بود و دعا بی اثر. خواستم به مادرم زنگ بزنم که شب از نیمه گذشته بود وبه خود گفتم شاید توانسته به کمک قرص خواب آور یا از خستگی گریه روزانه  بخوابد .

نمی دانم اگر زنگ می زدم چه جمله ای مناسب حالش می یافتم که بگویم .

    

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :