زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

 

روزی از روزها باران که قطع شد ، هلنا زنگ زد و گفت : کتابفروشی پیدا کردم که اجناسش خیلی ارزان است . سر کوچه بیا با هم برویم و یک کمی خرید کنیم . گفتم : اگر دوباره باران بگیرد چه ؟ گفت : نگران باران نباش اینترنت رو نگاه کردم تا شب باران نمی بارد . از خانه بیرون رفتم و سر کوچه به او ملحق شدم و سوار قطار شدیم و به کتابفروشی مذکور رفتیم . مغازه پر از کتاب ریز ودرشت با انواع گوناگون و بسیار ارزان بود . هر کدام چند جلد کتاب برداشتیم . هزینه اش را پرداخت کردیم و می خواستیم برگردیم که یکی از مشتریها جلو آمد و خود را آنکه معرفی واظهار کرد که دو جلد از کتابهائی که دست من است برایش جالب هستند و علاقمند است که این کتابها را از من بخرد . حتی می خواست دوبرابر قیمتی که من پرداخت کرده ام بپردازد . قبول نکردم و او نیز اصرار نکرد اما از من دوستانه خواست که آنها را دو هفته ای به او امانت بدهم و دو هفته دیگر درست در همین روز و همین ساعت و همین جا تحویلم بدهد . خانم را نمی شناختم . از کجا می توانستم مطمئن شوم که زیر قولش نمی زند . تازه من دل خوشی از امانت دادن ندارم ونمی خواهم به کسی چیزی امانت بدهم تا پس ندهد و دلخور شوم و یا شکسته و خراب شده اش را تحویل بدهد و دلم بسوزد . خودم هم سعی می کنم از کسی چیزی به امانت نگیرم که فراموش کارم و دلم نمی خواهد کسی را به علت فراموشکاری آزرده خاطر کنم . خلاصه صاحب مغازه و هلنا پادرمیانی کردند و کتابها را با اکراه به خانم تحویل دادم و خانم در حالی که لبخند رضایت بر لب داشت ، از من تشکر کرد و قول داد دو هفته دیگرهمین جا همدیگر را ببینیم . با هلنا دوباره از مغازه بیرون آمدیم و به خانه برگشتیم .

دو هفته  بعد باز هلنا آمد و با هم به همان کتابفروشی رفتیم . توی دلم از خیر آن کتابها گذشته بودم . در واقع به قصد خرید چند جلد کتاب قصه کودکان که خیلی ارزانتر ازبقیه بودند به کتابفروشی می رفتم . من و هلنا هر دو کارت عضویت کتابخانه شهر را داریم . حق عضویت هم سالی 8 یورو است . اما به قول هلنا وقتی جنس ارزان گیرت می آید چرا خرید نکنی . بعد از خرید آدم احساس خوشی دارد . به کتابفروشی رسیدیم و داشتیم کتابهای داخل قفسه را زیرو رو می کردیم که صدای خانم آنکه از پشت سرمان به گوش رسید . سلام و احوالپرسی کرده و کتابها را تحویل داد و برای تشکر شیشه کوچکی را به طرفم دراز کرد و گفت : مادربزرگم بهترین شراب ها را تهیه و به هر کدام از ما سهمی می دهد. من هم یک لیتراز این شراب برای تشکر به شما هدیه می دهم . تشکر کرده و شیشه را که کادوپیچ کرده بود از دستش گرفتم . به این ترتیب سر صحبت باز شد و دوست دیگری به دوستانم اضافه شد .

به خانه که رسیدم آنکه و هدیه اش فکرم را به خود مشغول کرد. با خودم داشتم جنگ می کردم . آخر چرا من کتابها را به میل خودم به او امانت ندادم ؟ بعد خودم به خودم جواب دادم . آخر تقصیر من نبود . یک بار دوستم کتابی را از من به امانت گرفت تا به کتابفروشی ببرید و عین آن را برای خودش بخرد .  هفته بعد که سر کلاس حاضر شدیم سراغ کتابم را گرفتم . در حالی که کتاب برای خودش تهیه کرده و جلویش بود ، گفت : ای وای !!! اسباب کشی داشتیم نمیدونم کجا گذاشتم . خوب پیداش می کنم و میارم . ناراحت شدم اما حرفی هم نگفتم . هفته بعد کتاب را آورد . روی جلد کتاب لکه دایرهای زرد رنگی بود . پرسیدم : این چیست ؟ گفت : ای وای مادرشوهرم برای خودش چائی ریخت و نعلبکی رو روی کتابت گذاشت . می بخشی دیگه مادرشوهره چیزی نمیشه گفت . در حالی که خیلی دلخور بودم گفتم : خوب حالا من حق دارم بگم این کتاب نوئی که برای خودت خریدی من برمی دارم . خندید و گفت : لوس نشو دیگه . زنگ بعد دوستی دیگر جلو آمد و کتاب را از من خواست تا به کتابفروشی ببرد . در حالی که جای نعلبکی روی کتابم ریشخندم می کرد ، با حالتی تند گفتم : نخ خیر جانم نمیدم . بی سواد نیستی که اسم کتاب و نویسنده و مترجمش رو یادداشت کن و به کتابفروشی ببر . نکنه مادرشوهر تو هم هوس کرده شوربایش را پشت جلد کتابم بریزد . طفلکی نگاهی به جلد زرد و کثیف کتابم و نیم نگاهی به قیافه حق به جانب دوستمان انداخت و کاغذ و خودکارش را آورد تا اسم و آدرس کتاب را بنویسد .

دفتر بزرگ و صدبرگی شطرنجی داشتم و این دفتر یادگار کلاس هفتم من بود . همان سالی که دبیر خانه داری مان شماره دوزی و انداختن نقشه روی بافتنی را یادمان داد . چقدر نقشه و مدل کشیده بودم . برای طرح از رنگهای مختلف مداد رنگی استفاده کرده بودم . در واقع گلچینی از نقشه های مختلف بود . بعدها دوستانم این دفتر را از من امانت گرفته و از نقشه هایش استفاده می کردند . خودشان نیز به یادگار نقشه ای روی صفحات خالی اش می کشیدند . یادم می آید که یکی از دوستانم حلد نو از کاغذ کادوی گلدار و نایلون برایش گرفته بود . گفت : دیدم جلدش کثیف شده عوضش کردم . این هم تشکر از من برای این دفتر خوشگل ات . روزی دوستی دفتر را از من خواست و من با کمال میل دادم . دو روز دیگر که تحویلم داد متوجه شدم دو صفحه اش درآمده و نیست . وقتی پرسیدم با اخم و ناراحتی گفت : یعنی چه خطا که نکردیم دفترتو گرفتیم دو صفحه چه ارزشی دارد که سیم جیممان می کنی . حتی نگفت که پاره شد، که حوصله کپی نداشتم و این دو صفحه را برای خودم برداشتم ، خودم درش آوردم . معلوم نشد سر این دو صفحه چه آمده است و من دیگر دفترم را به کسی ندادم .

یکی هم کتاب باباطاهر عریان مرا برداشت و با اجازه خودش مینیاتورهایش را جدول کشی کرد و به خیال خودش نقاشی شان را کشید . کتاب را که به دست گرفتم بعضی صفحات را مدادی و قلم خورد دیدم . گله کردم و جواب شنیدم که نوبرش را نیاورده ای که ، یکی 120 ریال است . راست هم می گفت آن زمانها قیمت این کتاب 120 ریال بود . اما تو را به خدا این جوابی است که در مقابل قلم خورد کردن کتاب بتوان به صاحبش داد ؟

اما در مورد یک لیتر شرابی که هدیه گرفتم . عجب قرمز و خوش رنگ بود . آنکه می گفت درصد الکل اش خیلی کم است . اما من درتمام عمرم شراب ننوشیده ام . یک دفعه هوس کردم که بنوشم . بعد به خود گفتم نکند دفعه اول مست شوم و اهدنالصرات المستقیم بخوانم . ضرب المثلش را که می دانید . به هلنا زنگ زدم و شراب سرخ فام خوش رنگ را به او هدیه دادم .

...

سرم چون گوی در میدان بگرده

دلم نز عهد و نز پیمان بگرده

اگر دوران به نامردان بمونه

نشینم تا دگر دوران بگرده

« باباطاهر عریان »

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

صبح نیمه شعبان بود . عباس با مادر و خاله اش میهمانمان بودند . بعد از صرف صبحانه ، مادر و خاله ام و مادر و خاله عباس لباس پوشیدند و بزک کردند که به خواستگاری دختر خانمی که عباس پسندیده بود و ادعا می کرد با دختر قرار و مدارش را گذاشته ، بروند . خلاصه خانمها چادرمشکی به سر کرده و از خانه خارج شدند . دل توی دل عباس نبود . او آنقدر مطمئن جواب مثبت بود که روز قبل قرابیه خریده و آماده کرده بود ، تا به محض برگشتن خانمها ، دهان همه را شیرین کند . ساعتی بعد خانمها آمدند . نه تنها مادر و عمه دختر که خود دختر نیز به لحن بسیار تندی جواب رد داده بود. مادر عباس عصبانی بود و می گفت : پسر سنگ روی یخمان کردی . دختر به چشمانم نگاه کرد و گفت  خانم از سن و سالتان خجالت بکشید چرا دروغ می گوئید ؟ من چه قولی به پسرتان داده ام ؟

در حالی که اهل خانه عباس را نصیحت و سرزنش می کردند که به دروغ دختر را عاشق خود معرفی کرده است او قسم می خورد که به خدا ، به صاحب و مولای این روز عزیز ، خود دختر گفت مادر و خاله ات را به خواستگاریم بفرست . سر کوچه ایستاده بودم و نگاهش می کردم که ... مادرش حرفش را قطع کرد و گفت : ذلیل مرده صاحب مغازه تو را هفته ای یک بار به تبریز می فرستد که جنسهای سفارشی اش را بار کنی و بیاوری یا دختربازی کنی ؟ هیچ از قد و قواره ات خجالت نمی کشی ؟ مگر ولایت خودمان قحطی دختر است که دختر از شهر غریب بگیریم ؟ خاله اش گفت : حالا دیگر توی سرش نزن خوب جوان است و عاشق شده و ... اما عباس ما ول کن معامله نبود و می گفت نه خیر خود دختر به من وعده داد . سر کوچه ایستاده بودم دختر داشت رد می شد ، دئدیم : جانیم گؤزوم جیگریم ، آنامی ائلچی گؤنده ریم ؟ دئدی : کچل  باشیوا توپوروم ، خالاوی دا گؤنده ر گؤروم. ( گفتم : جان و دل و جگرم ، مادرمو خواستگاریت بفرستم ؟ گفت : تف بر سر کچلت ، خاله تو هم بفرست . ) وای خدای من ، من و آبجی بزرگه و خاله کوچکه ریز ریز خندیدیم . خوب عباس متلک گفته و دختر جواب داده بود . طفلک عباس ساده لوح . ما دخترها آشنا به این نوع متلکها بودیم و بیشتر وقتها هم ترجیح می دادیم جواب ندهیم . می گفتند وقتی جواب متلک پسرها را می دهی خوششان می آید دنبالت راه می افتند .

خلاصه عباس آه و ناله می کرد که

..

یاندیم یاناسان آی قیز/ سوختم بسوزی دختر

دردیم قاناسان آی قیز / دردمو بدونی دختر

سن کی منه گلمه دین / تو که زنم نشدی

ائوده قالاسان آی قیز / خونه بمونی دختر

..

روز قشنگ ما با دلداری و سرزنش و نصیحت عباس گذشت و مغرب شد . داداش بزرگ گفت : محله را چراغانی کرده اند . می گویند شب چراغها را روشن می کنند . همه دارند بیرون می روند چرا ما نرویم ؟ 

آبجی بزرگ گفت : فکر خوبیست به مولا . این عباس مغزمان را خورد به خدا . خلاصه که شب دسته جمعی از خانه بیرون رفتیم . از محله ما تا سر بازار همه جا روشن بود . گوئی ستاره ها از آسمان به زمین کوچ کرده بودند . اهالی بازار دم مغازه هایشان را علاوه بر چراغهای کوچک رنگی با پرچم سه رنگ ایران تزئین کرده و آنها را به بوسیله نخ به هم متصل و از سردر دکانها آویزان کرده بودند. این بازاریهای پیش کسوت اؤرتولو بازار تبریز چقدر محترم هستند . دم دکان آب و جارو شده اول صبحشان در دل و جان من به شکل خاطره ای خوش هک شده است.

بجز ما دیگر خانواده ها هم بیرون بودند . از گشت و گذار ما نیم ساعتی نگذشته بود که خانواده مشهدی رضا از روبرو آمدند . مشهدی رضا سرایدار بازنشسته یکی از ادارات دولتی بود . فرزند کوچکترش دختری شانزده ساله به نام گل صنم بود . او همیشه رویش را خوب می گرفت و فقط دو چشم مشکی زیبایش از چادر بیرون می ماند . با هم سلام و علیک کردیم و آنها نیز به ما ملحق شدند .

به خانه که برگشتیم ، چشمان عباس می خندید . فوری قوطی قرابیه را باز کرد و گقت : به میمنت این روز مبارک دهانتان را شیرین کنید . مادرم گفت : خیر باشد عباس آقا چه زود حالت خوب شد ؟ عباس در جواب گفت : مگر قحطی دختر است ؟ دختران زیبای چشم و ابرو مشکی برای من سر و دست می شکنند . پس از سوال و جواب بزرگترها و البته که فوری متوجه شدیم ، منظور عباس گل صنم است . دختر بیچاره داشت با ما حرف می زد و می خندید . گویا هنگام خندیدن چشمش به عباس افتاده و این آقا شکمش را صابون کشیده که دختر به من لبخند می زند . آبجی بزرگ آهسته گفت : خدای من ، حالا ناله جانسوزو عاشقانه  عباس دوباره شروع می شود . من دیگر حال و حوصله اش را ندارم و می روم بخوابم . طفلک آبجی حق هم داشت ما ماندیم و آه و زاری عباس و داد و قال مادرش و نصیحت دیگران . بالاخره پدرم میانجی گری کرد و گفت : حالا که این همه راه آمده اید به خواستگاری گل صنم بروید بالاخره مثبت یا منفی جوابی می دهند و تکلیف عباس عاشق دم دمی روشن می شود . پدر و برادرهای دختر خیلی متعصب هستند. اگر پسرتان فردا پس فردا دنبال این دختر راه بیفتد ، آنها گوشمالی دادنش را بلدند .  

روز بعد باز چهار زن چادرمشکی هایشان را به سر کردند و به خواستگاری گل صنم رفتند و این بار جواب مثبت گرفتند .

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧

 

اگر می گفتند چند ماهی از زندگیت باقی است ، از عزرائیل چند ماهی دیگر فرصت می گرفتم .

اگر خدا بودم زمان را به اول مهر ماه سال 1355 بازمی گرداندم.

..

و سرانجام زندگی راحت تر می شد:

اگر هرگز تو را نمی دیدم.

 

Nur nicht

Das Leben wäre

vielleicht einfacher

wenn ich dich

gar nicht getroffen hätte

weniger Trauer

jedes Mal

wenn wir uns trennen müssen

weniger Angst

vor der nächsten

und übernächsten Trennung

und auch nicht soviel

von dieser machtlosen Sehnsucht

wenn du nicht da bist

die nur das Unmögliche will

und das sofort

im nächsten Augenblick

und die dann

weil es nicht sein kann

betroffen ist

und schwer atmet

Das Leben

wäre vielleicht

einfacher

wenn ich dich

nicht getroffen hätte

Es wäre nur nicht

Mein Leben

Erich Fried

گؤرمز اولایدیم سنی

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

 به بهانه ماده 23

روزی از روزها شناسنامه در دست به مسجد رفتم . لای شناسنامه ام تکه کاغذی بود ، روی تکه کاغذ اسم سه زن را نوشته بودم . بجز من شهروندانی نیز به مسجد می رفتند . هر کس حرفی و هدفی داشت . گروهی می گفتند که وظیفه شرعی ماست . گروهی دیگر عقیده داشتند که وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ماست . گروه سوم نگران کوپن قند و شکرشان بودند و فکر می کردند اگر شناسنامه شان مهر نخورد ، از کوپن قند و شکر خبری نیست . اما من این اهداف را نداشتم . فکر می کردم از نظر شرعی چنین وظیفه ای ندارم چون مادربزرگ مرحومم خودش می گفت که زن را داخل یاخدان بگذارند و به مکه و زیارت کعبه ببرند ، نه خیر کرده نه شر . تقصیری هم نداشت چون میرزا ذاکری مرحوم که به خانه ها می رفت و روضه می خواند ، چنان گفته بود . وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ام هم نبود . چون باز مادربزرگم می گفت : زن جماعت یک بار نامزد می شود و برایش جشن می گیرند و روانه خانه شوهرش می کنند و تمام می شود . زن جماعت را چه به نامزدبازی راه انداختن و عکس به مجله و روزنامه و دیوار چسباندن و در مجلس مردان نامحرم نشستن و رجز خواندن ؟! باز هم گناهی نداشت از میرزا ذاکری مرحوم شنیده بود . غم کوپن قند و شکر نیز نداشتم کامی که تلخ است ، قند و شکرش نیز شوکران است . این زنان را هم خوب نمی شناختم بلکه فقط اسمشان را شنیده بودم و عکسها و نوشته هایشان را کم و بیش خوانده بودم . . اما چرا رفتم و رای دادم ؟ به خود گفتم زن هستند و زن را می فهمند . زن هستند و آشنا با درد زن . زن هستند و به داد زنها می رسند . به خود گفتم ریشه خیلی از بدبختی ها شکم گرسنه است . شکمی که سیر شد ، عقل را به کار می اندازد و راه حل مشکلات را پیدا می کند . به خود گفتم بودجه ای برای تامین معاش زنان  بچه دار و شوی مرده تعیین می کنند و چیزی مثل حقوق بیکاری و ایجاد مشاغل و... چه می دانم از همان کارهائی که این آلمان کافرکه نفت هم ندارد برای شهروندانش انجام می دهد . به خود گفتم گذرنامه ام را که دفترچه شخصی ام است از دست جناب شوهر می گیرد و به خودم پس می دهد . به خود گفتم آنقدر تامینم می کند که بدون بودنش قادر به سرپرستی از بچه های قد و نیم قدم بشوم . خیلی حرفها به خود گفتم و حالا می بینم که یاوه گفتم و خودم را چه راحت ، به راحتی آب خوردن فریب دادم . دارند تیشه به ریشه خانه ها  ، آن هم با نام حمایت از خانواده می زنند . در این وسط گریه دار این است که زن دارد زنها را می کوبد .

هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک

وای اوگونه دوز اییله نه

فکر کردم اگر چنین قانونی تصویب شود مردها خیلی خوش به حالشان می شود . اما این پست پیش کسوت وبلاکستان عمو اروند عزیز امیدوارم کرد .

http://gayagizi.blogspot.com/

...... 

امروز پنج شنبه بود و سر خاکت نبودم برادر . این خانه را سیاه پوش می کنم . برای دل تنگم .

......

دلم خوش نیست غمگینم برادر جان

یادت میاد برادرجان؟ بچه محصل که بودیم دوتائی با هم مسابقه می دادیم ؟ می گفتی : تو خیلی با احساس می خوانی . مثل اینکه برادرت جای دوری رفته و تو راستی راستی دلتنگش هستی .

راستی برادرجان اگر روزی به خانه پدری ام برسم و به جای خودت خاکت رو نشانم دهند چه خاکی به سر کنم ؟ اگر عوض صدایت ، ناله و زشیون پدر و مادر کهن سالم را بشنوم چگونه طاقت بیاورم ؟

ای فغان از این همه بیداد.

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

 

آن قدیمها که آبجی بزرگ دختری جوان و من تقریبن دختربچه بودم ، مادرم دوستی به نام حاجیه خانم داشت که گاهی به خانه مان می آمد. حاجیه خانم پیرزنی مومن و سنتی بود. روزی از روزهای خوش و گرم تابستان که آبجی بزرگ تازه نامزد شده بود ، به خانه مان آمد . حیاط را آب و جارو کردیم و سماور را به حیاط بردیم و دور هم نشستیم . تازه داشت از این در و آن در صحبت می کرد که چشمش به آبجی بزرگ و نامزدش افتاد که از پله ها پائین می آیند. به حاجیه خانم ما سلام کردند و آبجی گفت که قرار است با آقای نامزد بیرون شام بخورند و منتظر ایشان نباشیم . دهان حاجیه خانم از تعجب باز ماند . بعد از رفتن آنها سر گلایه را با مادرم باز کرد و گفت:  خجالت مجالت هم خوب چیزی است . چرا این دختر پیش بزرگترها اسم آقای نامزد را می برد ؟ چقدر هم پر رو شده اند و می روند که تا شب بیرون و تنها باشند خوبیت ندارد . دخترت را ادب کن خانم . مادرم لبخندی زد و گفت : چه کارش کنم . همان روز اول گفتم نامزدت را « کیشی » یا « مرد » یا « او » یا « آقا » صدا کن ، به گوشش نرفت که آقای نامزد ما اسم خیلی قشنگی دارد من چرا از خودم این کلمه ها را دربیاورم و صدایش کنم ؟ خوب حق هم دارد . صدا کردن اسم همسر چه ربطی به حجب و حیا دارد ؟ رفتند با هم گردش کنند و شام را بیرون بخورند . کجای این کار عیب است ما که از جوانی مان خیری ندیدیم حداقل بگذاریم این جوانها از زندگیشان لذت ببرند . فردا پس فردا بچه دار وسرگرم هزار جور گرفتاری می شوند و این روزها برایشان بعنوان خاطرات شیرین به یادگار می ماند . خلاصه بحث و گفتگویشان کم کم شیرین شد و به آنجا رسید که حاجیه خانم از گذشته و دوران جوانی اش تعریف کرد و گفت :

- کم سن و سال بودم که نامزدم کردند . نمی دانستم نامزدم ، مردی که باید تا آخر عمر در خانه اش و کنارش زندگی کنم کیست . ما همگی در خانه پدربزرگم که سه پسر متاهل داشت ، زندگی می کردیم . به هر پسر یک اتاق داده بودند و اتاق بزرگ دیگری هم بود که روزمان آنجا سپری می شد . یک عالمه دخترعمو و پسر عمو بودیم . روزها پسرها همراه پدرها و پدربزرگ ، سر کار می رفتند و خانه یک کمی خلوت می شد . روزی از روزها که زنها و دخترها هر کدام سرشان به کاری گرم بود و خانه کمی خلوت تر از همیشه بود ، زن عموی کوچکم صدایم کرد و مرا دم در اتاق خودشان برد و زن عموی بزرگم هم آمد و در حالی که هر دو لبخند بر لب داشتند زن عمو کوچک گفت : حاجیه جان نامزدت آمده و در این اتاق منتظر توست . برو تو باهاش حرف بزن . از خجالت سرخ شدم و گفتم : نه من نمی روم . پیش مردی که نمی شناسمش چه کار دارم . خلاصه کشمکش شروع شد و زن عموی بزرگ در اتاق را باز کرد و زن عموی کوچک مرا به زور داخل اتاق هل داد . در حالی که چادر به سر داشتم رو به دیوار گرفته ، با چادر محکم رویم را گرفتم و همان دم در نشستم . دقایقی به سکوت گذشت و بالاخره مرد گفت : خواهر چرا دم در نشسته اید ؟ بد است بفرمائید این طرف  . جواب ندادم . بعد از دقایقی گفت : هوا هم خیلی گرم است . می خواهید چادرتان یک کمی را باز کنید . باز جواب ندادم . بعد از نیم ساعتی از جا بلند شدم و در اتاق را باز کردم و بیرون پریدم . وای راحت شدم . پس از رفتن مرد که نامزدم باشد خیلی پشیمان شدم . من خاک بر سر چرا از زیر چادر نگاهش نکردم ؟ چرا چادرم را از سرم باز نکردم ؟ چرا باهاش حرف نزدم ؟ همه این چراها و چراهای دیگر داشتند خفه ام می کردند . بیچاره زن عموها خیلی از دستم عصبانی شدند و گفتند : اگر مردهایمان  بفهمند که نامزدت را به خانه راه دادیم پدرمان را در می آورند . ما به خاطر او این همه فداکاری کردیم و تو فرصت را از دست دادی ؟

آن گاه از خاطرات شیرین نامزدی اش ، از همسرش که جوان مرگ شد و او را با بچه های قد و نیم قد تنها گذاشت صحبت کرد . گاهی می خندید و گاهی می گریست . شاید وقتی دیگر حکایت تلخ و شیرین زندگی اش را تکمیل کنم . 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

گویا کلاس هفتم یا هشتم بودم . روزی دبیر تاریخ مان گفت : امکان ندارد پادشاهی عادل باشد . همانگونه که اکنون کسی جرات ندارد در مورد نقاط ضعف و ستم ... حرفی بزند یا مقاله ای بنویسد ، در زمانهای قدیم هم کاتب و نویسنده و غیره تحت فرمان پادشاه بودند . کسی جرات نداشت بدگوئی و غیبت از شاه بکند .این ترس در خانه ها هم نفوذ کرده بود . مادربزرگ هنگام تعریف قصه به نوه هایش تعریف و توصیف دختر ترشیده شاه را که قسمت کچلک شد می کرد .اگر به راستی دختر چنان زیبا بود که مادربزرگ توصیف می کرد که گویا گؤرن دئییردی یئمییم ایشمییم بو قیزا باخیم ( بیننده  می گفت نخورم و نخوابم زیبائی این دختر را تماشا کنم .) پس شاهزاده ها و امیران کجا مرده بودند که دخترآبله روی سلطان قسمت کچلک شود ؟ شک ندارم شازده خانم ، کچل و چپ چشم و بی ریخت وچه بسا که کچلک تودل برو تر از او بود .

او با این سخنانش قدم به کاخ طلائی شهر قصه ام می گذاشت و با صدای پایش آرامش شاهزاده زیباروی قصه هایم را بر هم می زد . گوئی پاک کن تخته سیاه در دست ، قد رعنا و چشمهای درشت و موهای بلند و سیاه شازده خانم را پاک می کرد و من نمی دانستم چگونه چهره ای برایش ترسیم کنم .دلم نمی خواست شازده خانم قصه هایم آبله رو باشد . آخر من عمری او را سفید برفی و زیبا و طناز دیده ام .

روزی داشت در مورد شاه عباس صحبت می کرد و از ستم و نامردی اش می گفت . مهری دست بلند کرد و گفت : آقا اجازه ، مادربزرگم می گوید که شاه عباس خیلی هم عادل بود . او هر روز با لباس مبدل از قصر خارج می شد تا به چشم خود شاهد اوضاع شهر و مردم باشد . بینوایان را شناسائی می کرد و از آنها دلجوئی می کرد .

گفت : از کجا می دانید که مخالفانش را شناسائی و سرکوب نمی کرد ؟ اینکه می گویند کریم خان زند وکیل الرعایا بود ، تا چه حد باور می کنید ؟ هیچ در مورد پادشاهی که معروف به کشورگشائی و پیروز در حملات جنگی با همسایگان شده  فکر کرده اید ؟ فکر می کنید این پادشاه کشورگشا وقتی شهر و ده و قصبه ای را فتح می کرد و داخل شهر می شد بین مردم مغلوب حلوا پخش می کرد ؟ به این شاه و آن شاه کنیز وغلام می بخشید . کسی هم جرات نداشت بگوید آخر فلان فلان شده عوضی و بئشمکان ، مگر این کنیز و غلام گاو و گوسفند جنابعالی هستند که می بخشی ؟ قدرت به دست گرفته ای و خدایت را هم نمی شناسی ؟

همه ساکت گوش می کردیم . زنگ این آقا دبیر نمی توانستیم پچ و پچ کنیم . برای همین هم تکه کاغذی زیر کتاب قایم می کردیم تا در مواقع لزوم یواشکی حرفمان را روی تکه کاغذ بنویسیم و به هم نشان دهیم . مهری تکه کاغذش را از زیر کتاب بیرون کشید و نوشت ، ای بابا ! حالا اگر ولش کنی پشت سر رستم دستان و ملک محمد هم یک چیزهائی می گوید . داشت یواشکی نشانمان می داد که آقای دبیر متوجه شد و جلو آمد و کاغذ را از او خواست . مهری که داشت آیه و قسم می خورد که هیچ چیز نیست . آهسته گفتم : کاغذ رو بده ، حالا فکر می کنه چی نوشتی . کاغذ را به دبیرمان داد و ایشان به محض خواندن این جمله عصبانی شد و گفت : یعنی شما تعصب دو تا آدم افسانه ای را که معلوم نیست بودند یا نه نگه می دارید ؟ بروید همان افسانه ها را دوباره مرور کنید تا ببینید این دو چه قدر ظالم بودند . همین ملک محمد 

فوری دست بلند کردم و حرفش را قطع کردم و گفتم : آقا اجازه سؤزوز بالنان شکرنه ن ( سخنتان را با عسل و شکر قطع می کنم .) دیگرپشت سر ملک محمد از این حرفها نزنید .

لحظه ای سکوت کرد و خیره نگاهم کرد . من و مهری هر دو ترس برمان داشت . آخر آن زمانها دانش آموز که جرات نداشت روی حرف دبیر و ناظم و مدیر حرفی بزند . حالا اگر ما را همراه مبصر به دفتر بفرستد و از دستمان گله کند ، خانم ناظم نمره انضباطمان را کم کند ، خبر به خانه مان برسد ،  تنبیه بشویم که دختر ونمره انضباط کم !!!! هارانین داشینی باشیما سالیم کی آللاهین دا خوشونا گئتسین ؟  ( چه خاکی باید به سرمان بریزیم که خدا را خوش بیاید ؟ ) . او سکوت را شکست و گفت : اگر هر دوی شما را همراه با مبصر به دفتر بفرستم و نمره انضباطتان کم شود و حالتان جا بیاید ، این رستم دستان یا ملک محمد صدایتان را خواهد شنید یا زمرد قوشویش ؟

نفس در سینه مان حبس شد و او ادامه داد نمی فرستم چون شما نمی دانید . خیلی چیزها را نمی دانید بزرگ که شدید به روحم فاتحه خواهید خواند که مطالب کتاب را طوطی وار با راست و دروغش به شما یاد نداده ام و به حقایق پشت پرده اش نیز اشاره کرده ام . شاه نمی تواند عادل باشد . با هر اسمی که بر تخت نشیند .

..

حافظ این دوست قدیمی و محبوب من ، شاید پیشگو بود .

این چه شور است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام

علت آنست که هر روز بتر می بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دختران را همه جنگست و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از در و گهر می بینم

 

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧

اول صبحی هیچ حال و حوصله بیدار شدن نداشتم . دلم نمی خواست چشمم به جمال دنیا روشن شود . به صدای تلفن از جا پریدم . خانم رئیس بود .گویا همکاری بیمار شده و خانم رئیس در حالی که هنوز عصبانی بود از من خواست با عجله سر کار بروم . از دستش دلخور شدم . آخر عزیز من ، جان من طرف بیمار است و نمی تواند امروز سر کار حاضر شود ، حالا چرا مرا آن هم با داد و قال بیدار می کنی ؟ با عجله آماده شده ، به راه افتادم . اول صبحی دلخور وعصبی بودم . به خود گفتم به محض رسیدن به محل کار به رئیسم اعتراض کنم . دلم می خواست تا دیدمش گؤزومو یوموب آغزیمی آچام ( چشمم را ببندم و دهانم را باز کنم ) و هر چی دلم خواست به او بگویم . مگر من بنده و غلام شما هستم که وقت و بی وقت زنگ می زنی و با صدای نتراشیده و نخراشیده ات مزاحمم می شوی؟ خلاصه عصبی بودم . سوار اتوبوس شده کتاب را از داخل کیفم درآوردم و در حالی که ته دلم غرولند می کردم بازش کردم . حوصله خواندنش را نداشتم . چشمانم که در میان کلمات می گشت یکباره ایستاد . مگر چه دیده بود ؟ « ما محتاج این مردم هستیم . از آنها برای خودمان دشمن نتراشیم . در شهر باید دست به عصا راه رفت . آرام و سر به راه ، شهر خانه تاجر و دوستاقبان است تو هر چه باشد بیگانه ای .... کوری و راه به جائی نمی بری . » کلیدر

این محمود دولت آبادی بود که با من حرف می زد . از کجا می دانست که سالها بعد از اتمام کتابش یکی که از دست زمین و زمان به تنگ آمده ، چشم به قلمش خواهد دوخت ؟ آرام شدم آرام و بی های و هوی پیاده شدم و سر به زیر افکنده پی کارم رفتم . در حالی که درون دلم غوغائی بود .

 گرچه دهاتی نیستیم و برای خود سرو سرداری داریم ، اما بی پناه تر و بی سرتر از ما مگر هست ؟ اعتراض دارم اگرچه به یکی قول داده ام که سرم را پائین بیاندازم و فقط قصه بنویسم و مسبب را نفرین کنم ، اما من کسی را نفرین نمی کنم و نخواهم کرد ،  بلکه یک روز کاسه صبرم لبریز خواهد شد فریاد خواهم کشید . قانونی را که مرا از من گرفته لغو کنید .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :