زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

 

سی و یکم شهریور ماه بود. پدر و مادرم برای من و آبجی بزرگ کفش و روپوش و یقه و روبان نو خریده بودند. یکی از دندانهای لق ام افتاده بود و من دندان به کف داشتم گریه می کردم که فردا چطوری با دهان بدون دندان به مدرسه بروم ؟  اورقیه آنایم جلو آمد و گفت : دهانت را باز کن ببینم . البته لازم نبود دهانم را باز کنم ، چون دهان گشادم برای گریه باز بود. اورقیه آنا نگاهی به دهانم کرد و گفت : یک و دو و سه و چهار و ... و ... و ... اوه این همه دندان توی دهانت داری و برای یک دندان کرم خورده و سیاه گریه می کنی ؟ دلت برای آقا موشه زیرزمین نمی سوزه؟ طفلکی گرسنه است. دندانه رو بده ببرم بدم بخوره . دندان را از کف دستم برداشت و رفت و پس از چند لحظه ای برگشت و گفت : دندانت رو گذاشتم دم لانه آقا موشه تا شب بیاد و ببره و در عوض برات دندان نو بده . یک کمی خوشحال شدم .

 

دلم می خواست زود هوا تاریک شود و شب از راه برسد و بخوابیم و زود بیدار شویم . دلم برای لواشک ترش و آرد نخود و آلبالوی خشک ننه مدرسه تنگ شده بود. شب موقع خواب کفشهای نوام را بغل کردم و زیر لحافم رفتم. اما یک دفعه نگران شدم . اگر آقا موشه بیاد وروپوش و یقه نو ام را هم ببرد چی؟ فوری از جایم جهیدم و روپوش و یقه ام را هم برداشتم و به رختخواب رفتم . اورقیه آنا جلو آمد و لحاف را از رویم برداشت و خواست روپوش را بردارد . محکم بغلش کردم و گفتم : نه خیر نمی دهم . اگر آقاموشه بیاد و بدزده چی ؟ گفت : دخترجان آقا موشه روپوش دوست ندارد. همون دندون سیاهت بس اش است. بده به من شب رویش می خوابی و چروک می شود آنوقت بچه ها فکر می کنند که کهنه است . گفتم : نه خیر، به من چه ، نمی دهم . گفت : حالا شیطان جنی دارد نگاهت می کند و با خودش می گوید خیلی خوب شد حالا نصف شب میام و این بچه را گولش می زنم تا توی رختخوابش گیش بکنه و روپوش نواش کثیف بشه و فردا لباسی برای رفتن به مدرسه نداشته باشه .

 

نگران شدم. اگر راستی راستی شیطان جنی می آمد و گولم می زد آبرویم می رفت. روپوش را به اورقیه آنا دادم و کفشها را محکم بغل کردم و خوابیدم . صبح زود با چه کیفی آماده شده به مدرسه رفتم . هر چه می رفتم دربند تنگ و پیچ درپیچ اصفهانیان تمام نمی شد که نمی شد . بالاخره از دربند گذشتیم و به خانه قدیمی و کهنه با اتاقهای تو در تو که مدرسه و کلاس نام داشت رسیدیم. خانم ناظم مثل سال گذشته با خط کش چوبی اش بالای پله ها ایستاده بود و جواب سلام مان را می داد. ماتیک انابی بر لب داشت ، رنگ ناخن هایش سرخ سرخ بود. کفشهای پاشنه بلند پوشیده بود. روز اول به خیر گذشت ، یعنی خانم ناظم خشمگین نشد و سر هیچ بچه ای داد نزد .

 

عصر داشتم از یک تا صد را که خانم معلم تازه مشق گفته بود می نوشتم ، که در خانه به صدا درآمد. آخ جون مادربزرگ و پدربزرگم بودند. از ماکو برای دیدن ما آمده بودند . چشمم که به آنها افتاد بی اختیار داد کشیدم آخ جون آخ جون آخ جون بهتر از پلو و فسنجون . از خوشحالی داشتم به هوا می پریدم که صدای پدربزرگم مرا به خود آورد . بچه شیطون بلا اول به بابابزرگت یک بوس بده بعد بالا و پائین بپر. تازه نشسته بودند که سر وکله پسرخاله بزرگ پیدا شد. با خاله بزرگ همسایه دیوار به دیوار بودیم . چند لحظه بعد خاله بزرگ و آن یکی بچه هایش هم آمدند .بعد از صلاح و مشورت قرار شد که به خانه خاله بزرگ بروند .چون آنها بزرگترند و اگر آقا جمشیدمان بداند که اول خانه ما آمده اند قهر می کند . پدربزرگ و مادربزرگ از جا بلند شدند و من بی اختیار جلو پریدم و گوشه چادر مادربزرگ را گرفتم و پسرخاله بزرگ هم گوشه دیگر چادر را گرفت . می خواستیم هر کداممان او را به طرف خودمان بکشیم که پدربزرگ داد کشید و گفت : اگر ادا بازی دربیاورید دیگر مادربزرگتان را به تبریز نمی آورم . دست از چادر مادربزرگ کشیدم . داشتند می رفتند که پسرخاله بزرگ انگشت اش را روی بینی اش زد و گفت : از هوا کوفته میاد بوی دماغ سوخته میاد و من زدم زیر گریه .پدر بزرگ قاه قاه خندید و گفت : ای بیچاره چرا گریه می کنی؟ بگو دلتان بسوزد که من دو تا مادربزرگ دارم و شما یکی .

 

شب غمگین به رختخواب رفتم . از دست پسرخاله بزرگ عصبانی بودم . روز اول مدرسه ام را خراب کرد . نمی خواستم بخوابم دلم پیش مادربزرگ بود . اورقیه آنا کنارم نشست و برایم قصه پادشاه و خروس اش را تعریف کرد و من با طعم شیرین قصه اش به خواب رفتم . روز بعد مادربزرگم به خانه ما آمد و عصر دوره اش کردیم و او مسابقه چیستان گذاشت و آخر سر من برنده شدم . خوب من دست پرورده سیمرغ بودم . اگر اورقیه آنا مادربزرگ پسرخاله بزرگ بود ، حتمن او برنده می شد . مادربزرگ پسرخاله بزرگ از خانهای شهرستان شوط بود. می گفتند زنی چابک سواربود و پسرخاله ها اگر چه او را ندیده بودند از اینکه مادر پدرشان بود افتخار می کردند.

هر دو مادربزرگم به ترتیب از دنیا رفتند و یاد و خاطره شان در دلم زنده ماند . هر گاه یادشان می کنم احساس لذتی عمیق از خاطراتی خوش می کنم. شاید روزی شکل چشم و ابرو و قد و قواره شان در نظرم کم رنگ شود اما خاطرات خوشی که از آنها دارم هرگز.

 

مادربزرگ یعنی مهر و شفقت و بوسه های آبدار

 

مادربزرگ یعنی لذت عمیق قصه ملک محمد و زمرد قوشویش ، خواب شیرین لالائی و نازلاماها، تلاشی دلنشین برای یافتن جواب چیستانهایش

مادربزرگ یعنی وکیل مدافع دوران کودکی ، محافظ از تنبیه بزرگترها

مادربزرگ یعنی واژه واژه ناب زبان شیرین مادری که با دل و جان و ذره ذره وجودمان پیوند خورده

 

مادربزرگ یعنی طعم سیب سرخ و شیرینی که بعد از تمام شدن قصه اش از آسمان به زمین می افتد تا بین او و من تقسیم شود.

 

نور ایچینده یاتاسان خان ننه

 

...

 

راستی فردا یکشنبه میهمان رادیو قاصدک هستم .

 

http://www.ghasedak.ch/

 

 

برنامه رادیو قاصدک هر هفته یکشنبه ها از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا پخش می شود . از طریق بخش بایگانی رادیو قاصدک می توانیم برنامه هفته های گذشته را گوش کنیم. 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

 

دبیر تاریخ ما آدم عجیبی بود . گاهی فکر می کردیم دیوانه است و پرت وپلا می گوید ، بعضی اوقات او را کینه توز و زمانی لامذهب و گاهی بی سواد می پنداشتیم . می گفت بهشت را می توانم باور کنم اما جهنم را هرگز . آخر مگر خدا کباب پز است که منقل و تنور بار کند و آدمها را توی آن بسوزاند و به صدای ناله شان کیف کند؟ این حرفش را می توانستم باور کنم.  چون همان سال بود که مادرم در شعله های آتش موتور حمام سوخت و دائی بزرگ بالای سرش پزشک آورد و خودش پانسمان و دوا و درمانش را به عهده گرفت . وقتی او از درد می نالید ، من و داداش کوچک گوشه ای نشسته و آرام اشک می ریختیم . نه از ناله اش ، بلکه می ترسیدیم که از شدت درد بمیرد . باور داشتم که خدا از آن بالاها دارد نگاهش می کند . شاید از دستش عصبانی است که چرا بی احتیاطی کرده ؟ اما نمی توانستم صدای قاه قاه خنده اش را بشنوم . شب باران پراکنده ای بارید . داداش کوچک به آسمان نگاه کرد و گفت : خدا هم دلش برای مادر سوخته و دارد گریه می کند. پدرم سعی می کرد پلک نزند تا اشکهایش بر گونه اش جاری نشود. آبجی بزرگ ضمن انجام کارهای خانه ، ما را نیز دلداری می داد. مواظبت و تلاش بی وقفه دائی بزرگ موجب شد که مادرم زودتر از موعد خوب شود و آثار سوختگی در صورت و دستهایش کم رنگ شود . او می گفت که سوختگی سطحی بود و من فقط تلاش کردم آثارش تا حدی از بین برود .

همین دبیرمان روزی داشت از آدمیان نخستین و آغاز تمدن و غیره چنین سخن می گفت : خدا انسان را آزاد و مستقل آفرید و در این کره خاکی رها کرد. آدمیان نخستین اول خود تلاش کردند و کاشتند و شکار کردند و زندگی گذراندند. بعد داد و ستد آموختند . قلی به علی گندم داد و از او گوشت آهو گرفت . حلیمه خاتون به حبیبه خاتون سیاه چادر داد و از او حصیر گرفت .  سپس آنها برای حفظ جانشان از خطر حمله حیوانات وحشی به فکر چاره افتادند و چه درد سرتان دهم که این جمعیت از آزاد زندگی کردن خسته شدند و این بار به فکر آقابالاسر افتادند و سرانجام این زمین پاک خدا ، بین پسران فریدون تقسیم شد و همان دم کینه و حسادت متولد شد وبه زاد و ولدش ادامه داد.  هنوز هم که هنوز است اولاد خلف این سه تن ، سر این آب و خاک و خانه ، مشغول بزن بزن هستند  که نه خیر این ملک مال پدربزرگ پدر بزرگم بود و الی آخر.

زنگ که تمام شد و آقا دبیر که به دفتر رفت . مهری پرسید : درس را فهمیدی ؟ گفتم : نه . خانه که می روم از روی کتاب ازبر می کنم . ربابه گفت : هیچ یک از حرفهای آقا دبیر داخل کتاب نوشته نشده است . دلبر گفت : حتمن دیشب زیادی خورده و مستی از سرش نپریده . اعظم گفت : آخ که راحت شدیم فردا از هیچ کس درس نمی پرسد.

حالا پس از سالها فکر می کنم حق با آقا دبیر مان بود . دوستی دارم که از بوسنی است. دلش می خواهد به وطن اش برگردد . می گوید نمی فهمم به چه گناهی از خانه ام بیرون انداخته شدم و حالا اگر بخواهم برگردم  مگر جائی آنجا دارم ؟ دلم تنگ شد برای او  و برای همه آنهائی که بی خانمان شدند .

 

...

این بازی وبلاک برتر و فلان مرا یاد انتخاب معلم نمونه و فلان می اندازد .

...

به میمنت و مبارکی

بلاک نیوز چهار ساله شد. رادیو زمانه دو ساله شد. انشالله که هزار ساله و سال به سال پربارتر شوند.

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

 

آن روز من و لیلا و نیلوفر ، همراه شدیم وبرای دیدن دوستی که تازه دخترش ازدواج کرده و راهی خانه بخت شده ، جهت یئر بوشلوغو به فلان ولایت در آن غربتستان سفر کردیم تا بگوئیم :

- یئری بوش دو بوش اولسون ، گئتدیغی یئرده خوش اولسون / جایش خالی است خالی باشد ، هر جه که رفت خوش باشد.

صحبت از این در و آن در شد و به مهریه رسید . لیلا پرسید : مهریه دخترت چقدر شد ؟ تا دوستمان جواب بدهد نیلوفر جواب داد که ای بابا مهریه را کی داده کی گرفته ؟ دوستمان قاه قاه خندید و گفت : مهریه را دامادم داد و دخترم هم گرفت. اولش فکر کردیم شوخی می کند . اما بعد از اینکه او به جان این و آن قسم خورد ، نظرمان عوض شد و فکر کردیم داماد آنقدر ثروتمند است که سر سفره عقد دوهزار سکه را یکجا تقدیم عروس خانم کرده است. اما وقتی دوستمان موضوع  را شرح داد نظرمان عوض شد . او گفت : بعد از اینکه دختر و دامادم نامزد شدند ، دخترم صحبت مهریه را پیش کشید و دامادم  گفت که سفارش کرده تا مهریه را از مملکتشان بفرستند . فکر کردیم رسم اینهاست که مهریه را خودشان تعیین می کنند و نقد تحویل می دهند . پس از چند روزی داماد به خانه مان آمد وجعبه کوچکی را به عنوان مهریه به دخترم داد . داخل جعبه پر زرق و برق ، یک سری طلا و یک جلد قرآن و آینه کوچک نقره ای بود . دخترم اعتراض کرد که اینها دیگه چیه مرد حسابی مهریه را تعیین کن . دامادم  دست به جیبش برد و در حالی که می گفت : خوب کم شد ناراحت نباش دو هزار یورو هم دارم بیا . مهرت یک سری جواهر وقرآن و آینه و دو هزار یورو پول نقد . من که خیلی عصبانی شدم می خواستم بگویم مرد حسابی خودت رو مسخره کردی ؟ که دخترم جعبه را روی میز گذاشت و بازوانش را دور گردن داماد حلقه کرد بوسیدش و گفت : مرسی . داماد هم از اینکه نامزدش مهریه را پسندیده خوشحال شد و بعد هم با بگو و بخند بیرون رفتند و مرا با دهان نیمه باز بر جای گذاشتند . تازه عقد هم که کردند همین ها را به عنوان مهریه ثبت کردند.

راستش را بخواهید من و لیلا و نیلوفر هم دهانمان باز ماند . این دیگر چه جور مهریه ای است . لحظاتی سکوت برقرار شد . اما نیلوفر سکوت را شکست و گفت : انشالله که خوشبخت شوند. اما ببین مهریه که نباشد ، فردا پس فردا مادرشوهر و قایین قودا توی سر دخترت می زنند و ... دوستمان باز قاه قاه خندید و گفت : خوب قاین قودا و دخترم زبان همدیگر را که نمی دانند . هر وقت همدیگر را دیدند و خواستند حرف بزنند داماد مترجم می شود . او هم که دیوانه نیست گوشه کنایه ها را ترجمه کند . تازه می گوید مملکت آنها رسم مهریه همین هست که او داد. در آن دیار خودمان کمتر دختری موفق شده مثل دختر من مهریه اش را قبل از عقد بگیرد.

لیلا گفت : خوب مهریه یک نوع پشتوانه است . اگر خدای نکرده کارشان به جدائی کشید دیگر دخترت را دست خالی بیرون نمی کنند . دوستمان در جواب گفت : اگر خدای نکرده کار به جدائی بکشد . هر دو سهم خود را از وسایل زندگی می گیرند و پی کار خودشان می روند . اینجا که زن را با چمدان خالی اش روانه خانه پدر نمی کنند که نگرانی مهریه و جهیزیه وجود داشته باشد . داماد من هم یک کارمند ساده است . چه دارد  چه بدهد . اگر هم روزی ثروتمند شد که دولت حساب کارش را دارد . فکر می کنید چند در صد زنان ما که مهریه دارند این مبلغ کلان تعارفی به دادشان رسیده ؟ زن مجبور می شود برای جلب موافقت مرد برای طلاق ، همین مهریه را ببخشد و اگر باز مرد موافقیت نکرد می تواند به او یک چیزی هدیه ( رشوه ) کند و موافقتش را بگیرد. فراموش کردید شوهر رحیمه به خاطر این که مهریه ندهد چه بلائی سر زن بدبخت آورد ؟ بیچاره زن مهرم حلال گفت و جانش را خلاص کرد ؟ زری را که به خاطر دارید ، آنچه که موجب شد دلش از شوهرش چرکین تر شود شبی بود که شوهرش پیش ما و دیگر دوستان که مهمانشان بودیم گفت : مهریه زنم صدهزار تومان بود که دادم . ناراحتی زری از این بود که مرد حسابی کسی از تو مهریه نخواست. در تمام عمرم صحبت از پول و حقوق نکرده ام . در عوض این آقا هم داشت و نداشتم را تا سنت آخر بالا می کشد ، هم پیش این و آن پرت و پلا می گوید، هم ایران خانه به اسم خودش می خرد و از من مخفی می کند و هم زن می گیرد و می گوید شریعت پیامبر است.

بحث ما در باره مهریه طولانی و داغ شد . دوستمان اندر ضرر و زیان مهریه مثالها زد و ما هم سعی کردیم قانع اش کنیم . اما حرف آخر او این بود که  اگر ما هم به جای مهریه خواستار قانونی ، مثل قانون این غربتستان شویم ، چه کسی را باید ببینیم؟  گفتم :  دوست جان این جمله ات را تکرار نکن و موجب نشو که همین شانس ناچیز را هم از دست زن بگیرند .

اوغرو یادینا داش سالما بالا قوربانین اولوم / یاد دزده سنگ نیانداز الهی به قربانت شوم

..

http://gayagizi.blogspot.com/

... 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

سومین روز از ماه رمضان بود . سحری خواب مانده بودیم . به هوای اینکه خوردن روزه بدون دلیل گناه است و به خیال اینکه هنوز سومین روز از ماه است و انرژی کافی برای تحمل تا غروب را داریم ، روزه بودیم . زنگ مدرسه به صدا درآمد و من احساس کردم که تا رسیدن به خانه از گرسنگی و تشنگی تلف خواهم شد . نمی دانم با چه سرعتی خود را به خانه رساندم . گفتم : من تشنه ام ، گرسنه ام . می خواهم نان بخورم . می خواهم آب بنوشم . مادرم گفت : گناه است اگر بخوری باید به عوضش شصت روز روزه بگیری . گفتم : نه خیر من قبولم نیست . آخه ما که سحری نخوردیم ، گناه نیست . خلاصه اجازه ندادند آب بخورم . گفتند : برو نمازت را بخوان . تا چشم بر هم زنی افطار شده . من هم حرفشان را گوش کردم . نماز خواندم . نمازی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . گویا موقع رکوع گفتم :ای خدا جون خیلی تشنه ام . وقت سجده گفتم : آخه اینها چرا نمی گذارند آب بخورم ؟ موقع تشهد هم گفتم : ای خداجون تا افطار از گرسنگی می میرم باور نمی کنی ؟ حالا خودت می بینی .

 

داشتم مهر را می بوسیدم که متوجه داداش کوچک شدم که چشمان ریزش حالت ترحم و دلسوزی به خود گرفته و لبهایش برای گریه غنچه شده بود . بدون توجه به او جانماز را گوشه ای گذاشتم و باز سراغ مادرم رفتم و گفتم : من گرسنه ام . به من چه که تا افطار کم مانده ، می روم از علی آقای بقال لواشک و راحت الحلقوم بخرم . مادرم گفت : برو تکالیفت رو انجام بده . وقت افطار هرچه دوست داری می توانی بخوری . نا امید گوشه ای نشستم و پاهایم را دراز کردم و میز کوچکی را که پدرم برای انجام تکالیفمان درست کرده بود روی پاهایم گذاشتم و کتاب انگلیسی را باز کرده و گفتم : اهه دردمان کم بود این انگلیسی هم از امسال درد سرمان شده . دوست ندارم مشق انگلیسی بنویسم . داداش کوچک جلو پدرم ایستاد و گفت : آقا پول بده. پدرم یک ریالی به او داد . گفت : یکی دیگه هم بده . پدرم در حالی که یک ریالی دیگری به او می داد پرسید : مگر چوبی یک ریال نیست ؟ داداش کوچک گفت : من می خواهم دو تا بخورم . پول را گرفت و رفت سر کوچه که از بقال چوبی بخرد. کم کم داشت وقت افطار می رسید . مادرم داشت سفره را آماده می کرد . فرنی و سوپ و سبزی و خرما و چند دانه کانادادرای خنک و خوش رنگ . آوای ربنا که آغاز شد مادرم فوری غذای اصلی را کشید و همه دور سفره افطاری نشستیم . داداش کوچک هم بغل دستم نشست. داشت نگاهم می کرد . احساس می کردم مرا تحت نظر دارد . اذان افطار خوانده شد و به پشت سرش برگشت و پاکت کوچکی را دستم داد و گفت : نذر کردم تو نمیری اینها رو بهت بدم . خدای من چقدر خوشحال شدم . داخل پاکت کوچک راحت الحلقوم و لواشک بود . بعد از افطار پاکت را پاره کردم و فهمیدم که لب به این خوردنی ها نزده . دو تائی نشستیم و خوردیم .

 

داداش کوچک که بچه بود ، خیلی شلوغ و بامزه بود . توجه همه به او جلب و مورد مهر و علاقه دوست و فامیل بود . میهمانی که به خانه مان می آمد ، او را به بازی و سخن می گرفت. شبهائی که برق می رفت و گردسوز فضای اتاق را نیمه روشن می کرد ، کلاه پدر را بر سر می گذاشت ، کمربند پدر را بر کمر می بست و از کف گیر آشپزخانه به جای تفنگ استفاده می کرد . برای خودش جانی دالر می شد و دزدان را تعقیب می کرد. از سایه اش که نور گردسوز بزرگتر از خودش نشانش می داد خیلی خوشش می آمد . می گفت کاش روزی من سایه باشم و سایه من . همه او را دوست داشتند و او مرا.

چه زود رفت . سایه شد و بر صفحات آلبوم عکس و خاطراتم نقش بست . رفت و یاد و خاطراتش را برایم به یادگار گذاشت .

 

...

 

عزیزینه م دادا من / عزیزم به فریاد من

 

گلمیشم فریادا من  / آمدم به فریاد من

 

یانمیش فلک قویمادی / بسوزد این فلک که نگذاشت

 

بیر گؤلم دونیادا من / یک کمی در این دنیا خوش باشم

...

http://gayagizi.blogspot.com/

...

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

 

به یاد زنده یاد خسرو شکیبائی

اهل کاشانم 


 روزگارم بد نیست


تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی


مادری دارم بهتراز برگ درخت


 دوستانی بهتر از آب روان


 و خدایی که دراین نزدیکی است


لای این شب بوها پای آن کاج بلند


روی آگاهی آب روی قانون گیاه


 من مسلمانم


قبله ام یک گل سرخ


جانمازم چشمه مهرم نور


 دشت سجاده من


 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم


 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف


سنگ از پشت نمازم پیداست

 
 همه ذرات نمازم متبلور شده است


 من نمازم را وقتی می خوانم


که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو


 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم


پی قد قامت موج 


 متن کامل در سایت آوای آزاد با صدای زنده یاد خسرو شکیبائی

http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sedaye_paye_ab/1.htm

...

یادبود خسرو شکیبائی در وبلاک سفالین

http://www.sofalin.blogsky.com/1387/06/07/post-115/

...

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

خانه پدری ام ، خانه ای قدیمی است . زمانی هر اتاقی دو تاقچه و دو کمد دیواری کوچک به آن دیلاب می گفتند ، داشت . روی یکی از تاقچه ها  رادیوی قدیمی و در دو طرف رادیو  گردسوزهای دو فتیله ای قرار داشتند. از وقتی که چشم باز کردم مادرم با علاقه فراوان گلهای رنگارنگ را گوش می کرد و همراه با خواننده زمزمه می کرد .گاهی  اورقیه آنایم می گفت : گوش کردن به موسیقی گناه است . مادرم جواب می داد که این نوع موسیقی گناه نیست . ببین دارد با آدمی حرف می زند . گاهی که دلت پر از غم است نوایش از هر مرثیه ای غمناک تر است . اورقیه آنایم سواد نداشت اما گاهی همراه با موسیقی دلنواز سرش را تکان می داد . شاید نوایش را می شنید. مادرم روکشی از نخ عمامه  بافته و روی رادیو انداخته بود . روکش حالا کهنه شده و مادرم از من می خواست از بقال محله نخ عمامه بخرم و عین این را ببافم . می گفت برای این رادیو همین مدل و نقشه خوب است . روزی پرسیدم : چند سال است این روکش را داری ؟ گفت : سالش را نمی دانم اما وقتی شروع کردم الهه از رادیو نامهربونی را می خواند ، نه ، نه درست یادم نیست مثل اینکه مرضیه گمشده را می خواند . اورقیه آنا گفت : نه اون زن خوشگل چشم و ابرو مشکی می خواند. حالا برایم جالب است که مبدا تاریخ شروع و اتمام کاردستی مادر در نظر این دو سروده های تورج نگهبان بود .

محصل که بودیم ، فاصله ناهار مدرسه می ماندیم . حکیمه روی نیمکت با دو دستش دایره می زد و کج کلاخان را می خواند و ما کف می زدیم و گاهی که مهری حال و حوصله داشت می رقصید . نزدیک یک و نیم که می شد بابای مدرسه در کلاس را باز می کرد و می گفت : آی سسیز باتسین تای باشی لار ، الان خانم ناظم می آید صدایتان را ببرید . درس نیست که تا ازبر کردنش جان بکنید و آخرش هم صفر بگیرید . آنوقت حکیمه شعر ترانه را عوض می کرد ومی خواند : نمره به من کم نده ، مامان جونم می زنه ، تنبلم و تنبلم ، تقلب هم کارمه . بیچاره بابای مدرسه مان نمی دانست بخندد یا عصبانی شود و از کلاس بیرون می رفت. آخر دوران محصلی ما که این همه وسایل صوتی تصویری و واکمن و غیره نبود . ما از تماشای فیلم در سینما لذت می بردیم . متن ترانه را می نوشتیم و زنگهای تفریح با دوستان می خواندیم .

متن ترانه هایش طنین صدای عزیزان از دست رفته ام را به یادم می اندازد. سروده وطن اش ، مرحم دل غربت نشینم است .

تورج نگهبان در دفتر خاطرات زندگیمان جای خود دارد. روانش شاد .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :