زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

 

هفته گذشته رادیو قاصدک به فعالیت شش ساله اش خاتمه داد . طبق معمول هر یکشنبه ساعت 17 به وقت اروپا سری به سایت اش زدم و صدای سما شورائی را نشنیدم. همانند اسمش ، آهسته همچون قاصدکی سبکبال آمد و آرام و بی صدا رفت.

مختصر بیوگرافی رادیو قاصدک به حال و هوای خودم

رادیو قاصدک کار خودش را از تاریخ 2003 – 01 – 06 آغاز کرد . برنامه هر یکشنبه از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا از زوریخ ، کشور سویس پخش می شد. می شود گفت این رادیو جز اولین رادیوهائی بود که بیشتر مطالبش را از میان وبلاکهای ایرانی انتخاب می کرد . نکته جالب توجه در جمع آوری و تهیه مطالب در اجرای صمیمی و صدای مجریان این رادیو با ذکر منبع و ماخذ که در دنیای مجازی اینترنتی گاهی اوقات فراموش می شود ، بود . مصاحبه با هنرمندان و نویسندگان و فعالان فرهنگی جز جدائی ناپذیر برنامه های این رادیو بود.

تهیه کنندگان و مجریان این رادیو سما شورائی ، علیرضا افزودی ، پروین محمدیان ، شهرام ایرجی نیا ، از مجریان و برنامه سازان موفق رادیوهای ایرانی هستند. انتخاب مطالب شنیدنی و نحوه اجرای آنها در نظرم قابل تحسین بود.  رادیو قاصدک صدای ما بود ، از دل می گفت و بر دل می نشست.

رادیو قاصدک به من حسی می داد از جنس کوچه پس کوچه های خاکی دوران کودکی ، خاطرات جوانی از دست رفته و غبار غربت مانده.

قاصدک با ضرب آهنگی شاد آمد و با آهنگی رو به جلو سخن گفت و با نم آهنگی آرام و بی صدا رفت. 

...

رسم آدمیزاد همین است ، آهسته می آید و آرام و سبکبال می رود.

اما امان از عطری که از خود بر جای می گذارد. آدمها گاهی نمی دانند عطر به جا مانده شان چه چنگی می زند بر دل وقتی دیگر نیستند.

آدمها یادشان می رود ، هنگام رفتن زنگ صدایشان را هم با خود ببرند.

آدمها می روند ، اما در خوابها و رویاهایمان بر جای می مانند.

جای خالی آدمها هرگز پر نمی شود.

یکشنبه ها ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا جای رادیو قاصدک خالیست .

...

آرزو می کنم این خداحافظی موقتی باشد.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

 

اورقیه آنای ما پیرزنی دوست داشتنی بود. هر کدام از ما برای دوست داشتنش دلیلی داشتیم . من و مهناز وپری و سنبل قصه ایش را دوست داشتیم . ما بچه ها دستمال سفید او را خیلی دوست داشتیم . اما راز این دستمال چه بود؟ اورقیه آنای ما سالی یک بار چادرنماز سفید گلداری می دوخت . دو گوشه مثلث شکلی را که از برش چادر باقی می ماند  به هم می دوخت و دورتادور دستمال را نیز حاشیه دوزی می کرد. هر جا که می رفت این دستمال به جای کیف پول و غیره همراهش بود . یک گوشه دستمال کلید در خانه را می گذاشت و گره می زد . گوشه دیگر دستمال پول خرد می گذاشت و گره می کرد . گوشه سوم و چهارم دستمال هم آزاد بود . هر وقت به مجلس مرثیه یا سفره می رفت ، سهم خود از شکرپنیر و کشمش و خرما را به گوشه سوم و چهارم دستمال گره می کرد و تا به خانه  می رسید ، دو تا گره دستمال را باز می کرد و صدایمان می کرد که بچه ها بیائید برایتان تبرک آورده ام . به هر کدام از ما دانه ای شکرپنیر و کشمش و خرما می داد .گاهی وقتها هم می گفت : دختربچه ها بیائید جلو . آن وقت می فهمیدیم که شکرپنیر و کشمش و خرما ، مال سفره حضرت رقیه است . چون می گفت مواد غذائی این سفره را مردها و پسرها اجازه ندارند بخورند. دلیلش را هم نمی گفت . اما من با اینکه خیلی دوست داشتم تلافی روزهای ماه رمضان را که داداش بزرگه جلوی چشمم می خورد و یاندی قیندی می داد در بیاورم . اما باز دلم نمی آمد که من بخورم و یکی با حسرت نگاه کند . بیشتر وقتها شکرپنیر می خریدیم و با آن چائی می خوردیم اما داداش بزرگه می گفت مزه این با مزه شکرپنیر لای دستمال اورقیه آنا خیلی فرق دارد.  راستی که شکرپنیر گوشه دستمال مادربزرگ طعم دیگری داشت . طعم عشق ، طعم دوست داشتن ، طعم لطیف کنار آمدن با کمبود.

هرگاه یکی از اهل خانه بیمار می شد آش بلغور بار می گذاشت . ما به این آش یارما آشی یا فیریح آشی می گوئیم. برای پختن این آش اول داداش بزرگ یا پدرم را به قصابی می فرستاد تا یکی دو کیلو قلم بخرند .

قلم استخوان بدون گوشت گاو یا گوسفند بود و به قیمت بسیار ارزانی به فروش می رسید. او قلم را خوب می شست و داخل قابلمه بزرگی می ریخت و قابلمه را تا نصف یا بیشتر از آب پر می کرد و نمک به اندازه کافی می ریخت وقتی آب به جوش می آمد شعله چراغ را کم می کرد . قلم تا صبح می جوشید و خوب پخته و حل می شد . صبح که می شد او این جوشانده را از الک می گذراند ( یا صافی کنونی ) تا استخوانهای ریز و درشت از مایع جدا شوند .

سپس یک کاسه پیاز را پوست می کند. این پیازها هر چقدر کوچک باشند بهتر است. پیازها را خورد نمی کرد.  

داخل قابلمه یک قاشق چای خوری زردچوبه را با مقدار کمی کره یا روغن تفت می داد. روغن باید خیلی کم باشد چون آب قلم به اندازه کافی روغن دارد .

یعد یک کاسه بلغور را که شب قبل خیس کرده بود ، با آب قلم و پیاز داخل همین قابلمه می ریخت و می گذاشت آش در حرارت کم و به حال و هوای خودش بپزد . بلغور و پیاز همزمان می پخت .

گاهی وقتها که جعفری تازه دم دستش بود. یک کاسه جعفری را خوب خرد می کرد و می شست و بعد از پخته شدن کامل آش جعفری را داخل آش می ریخت و در قابلمه را می بست وآتش زیرش را خاموش می کرد . جعفری با بخار داخل قابلمه می پخت . اینگونه پختن سبزی موجب خوش رنگ ماندنش می شود.

من این آش را بخصوص موقع بیماری دوست نداشتم اما او می گفت : از داروی تلخ که بهتر است اگر زود خوب نشوی تو را پیش دکتر می برند و دکتر ، هم آمپول می زند و هم از آن قرص ها و شربتهای تلخ می دهد و مجبور می شوی بخوری . بعد یک پیاله آش بلغور برایم می آورد و کنار بستر من می نشست و من با اکراه می خوردم و او برایم نازلاما می خواند .

..

داغلاردا لالام سن سن / لاله کوهها توئی

بیر اوجا قالام سن سن / قلعه بلند توئی

کیمیم کیمسم یوخدو کی / کس و کاری ندارم فقط

بیر نازلی بالام سن سن / فرزند نازنینم توئی

..

عزیزیم قوزو قوربان / عزیزم بره فدای تو

قوچ قوربان قوزو قوربان / قوچ و بره فدای تو

بیر توختا قالخ آیاغا / حالت خوب بشه و به پاخیز

کسیم سنه قوزو قوربان / من برایت بره قربان کنم

..

قیزیل گول اوزوم قیزیم / دخترم گل محمدی را بچینم

یاخاوا دوزوم قیزیم / بچینم و دور یقه ات بچینم

گلین دونو گئیدیرم / لباس عروسی تن ات بپوشانم

تویوندا سوزوم قیزیم / شب عروسی ات با نازو عشوه برقصم

..

 

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

سومین موج سبز جهان گرمائی

...

توسط  زیتون و مینو صابری و مهار بیابانزائی و بالاترین و دیگر وبلاکها خبردار شدم که دارند درختان را قطع می کنند. حیف است که بریده شوند.

خرافات باید از دل و جان آدمی زدوده شود نه از درخت زبان بسته.

دکان دعا نویسی که حق ویزیت می گیرد و فریب می دهد باید بسته شود ، نه که جان زنده درخت گرفته شود.

..

قانون مربوط به ارث زنان اینجا

..

در جنگل مه گرفته آشوب شب است

در چنگ سکوت ، نعره مغلوب شب است

تا قاصد صلح صبح کاذب برسد

پیراهن ماه بر سر چوب شب است

شعر از شیون فومنی

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

آپاردی سئللر سارانی ، بیر اوجا بویلو بالانی

 

وبلاک امیریه ترانه معروف و ماندگار « سارا » را از یوتیوب پیدا و لینک کرده است . این ترانه را سالهاست که می شنویم و کهنه نمی شود . هر ترانه ای مناسبتی و حکایتی برای سروده شدن دارد. در مورد ترانه سارا نوعروسی که خود را داخل رودخانه عمیق غرق کرد( خودکشی کرد ) ، حکایتهای مختلفی وجود دارد و من این حکایت را که از گیس سفیدان شنیده ام می نویسم.

می گویند روزی روزگاری نه چندان دور، هر شهر و ولایتی خانی و اربابی داشت . حالا بر مردم آن آبادی یا شهر و ولایت چه می گذشت به انصاف خانها و اربابها بستگی داشت . قصه یا افسانه یا حکایت « سارا » حکایت از مظلومیت مردم و ستم اکثر خانها دارد.

روزی روزگاری در ولایتی خانی بی انصاف بر مردم مظلوم آن دیار حکمرانی می کرد . این خان علاوه بر ستم و بی انصافی نسبت به مردم ، خائن به ناموس آنها نیز بود. او هر از گاهی چشم بر دختر دم بختی می دوخت و تا دختر را شوهر می دادند شب عروسی نوچه هایش جلو قافله را می گرفتند و عروس را به حجله خان می بردند و سپیده دم او را دم در خانه داماد رها می کردند. داماد نگون بخت که زورش به خان نمی رسید عروس نگون بخت را به خانه اش راه می داد . کسی هم جرات سخن گفتن در مورد این ماجرا نداشت. چند وقتی روزگار به این طریق سپری شد . از بین دختران دم بخت سارا، دختر زیبای چوپان ولایت نیز چشم خان را گرفته بود. روزی از روزها بخت سارا باز شد و نامزدش کردند. شب قبل از عروسی یکی به سارا خبر رساند که امشب نوچه های خان به سراغش خواهند آمد. اما سارا قسم خورد که دست خان هرگز به او نخواهد رسید. شب هنگام عروس را بزک کردند و لباس عروسی پوشاندند و به خانه بخت فرستادند . بین راه نوچه های خان جلوی قافله عروس را گرفتند و خواستند سارا را از قافله جدا کنند و به حجله خان ببرند . اما عروس را نیافتند. خان از شنیدن این خبر خشمگین شد و به نوچه ها دستور داد هر طور شده از سیاهی شب استفاده کرده دختر را قبل از عروسی اش با داماد پیدا کنند و پیش او ببرند .

از این طرف نه تنها خان که خانواده عروس و داماد فانوس به دست گرفته و برای پیدا کردن عروس گم شده اینجا و آنجا را گشتند و سرانجام جسد سارا را که خود را داخل رودخانه عمیق انداخته و غرق شده بود پیدا کردند .

ترانه سارا، نوحه و تعزیه ای بسیار غم انگیز است نوعی فریاد دادخواهی و فغان از ستم است . این ترانه ماندگار آذربایجانی به نوعی هم ردیف ترانه مراببوس فارسی است.

..

گئدین دئیین خان چوبانا

گلمه سین بو ائل مغانا

گلسه باتار ناحاق قانا

آپاردی سئللر سارانی

بیر اوجا بویلو بالانی

آرپا چایی آشدی داشدی

سئل سارانی گؤتور قاشدی

اوزون بویلو قلم قاشلی

...

بروید به چوپان بگوئید که به این ماتمسرا نیاید . اگر بیاید غرق در خون ناحق می شود . سیل سارا برد. آن فرزند بلند بالا را برد. رود آرپاچایی جوشید و خروشید . سیل شد و سارا را برداشت و گریخت.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

سوپ کدو تنبل یا حلوائی یا قاباق ، فرانسوی

مواد لازم

تره فرنگی دو شاخه

کدو تنبل دو کیلو

سیب زمینی یک و نیم کیلو

شیر یک و نیم لیتر

آب یک و نیم لیتر

کره دو قاشق پر غذا خوری

خامه یک فنجان

نمک و فلفل به مقدار کافی

طرز تهیه

تره فرنگی ها را خرد می کنیم و می شوئیم و با دو قاشق پر کره داخل قابلمه می ریزیم وروی آتش می گذاریم وتفت می دهیم تا آبش کشیده شود. بهتر است در این مدت در قابلمه را بگذاریم تا بخار موجب پخته شدن سریع تره شود.

کدو و سیب زمینی را که خرد کرده و شسته و آماده کرده ایم به مواد داخل قابلمه اضافه می کنیم و سپس آب ( بهتر است داغ باشد ) و شیر را نیز به موادمان اضافه می کنیم و هم می زنیم و در قابلمه را می بندیم و می گذاریم که بپزد . البته باید هر چند دقیقه یک بار موادمان را هم بزنیم . پختن کدوها و سیب زمینی ها نیم ساعت یا 45 دقیقه طول می کشد. بعد از پخته شدن سوپ ، نمک و فلفل به مقدار لازم به آن اضافه می کنیم و داخل میکسر می ریزیم . سوپ طلائی و یکدستی به دست می آید . سوپ را داخل ظرف می ریزیم و خامه را که خوب زده ایم به آن اضافه می کنیم.

ما خامه را در ظرفی جداگانه کنار ظرف سوپ گذاشتیم که هر کس دوست دارد اضافه کند .

برای پختن غذاهائی که با شیر پخته می شود مثل سوپ شیر و همین سوپ ، بهتر است نمک و فلفل را بعد از پخته شدن به غذا اضافه کنیم.

...

علاوه بر سایت های خوشمزه چنچنه و شیندخت وبلاکهای  دیگری مثل  آشپزی و آشپزخانه ماری است

آشپزی به روایتهای گوناگون رادیو زمانه دستور پخت خورش فسنجان رشتی و کوفته تبریزی ، به کوشش مینو صابری عزیز

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧

 

پنج شنبه ها صالیحا بدون اطلاع قبلی در خانه ام را می کوبد و پیشم می آید . او می داند که شش روز هفته را می توانم به خوبی سر کنم . اما گذراندن پنج شنبه برایم بسیار سخت است. هنوز مرگ برادر را باور نمی کنم . آبجی بزرگ می گوید باور کن . خودم دیدم که داخل قبر گذاشتند و رویش را با خاک و سپس سنگ قبر پوشاندند. آنوقت جگرم آتش می گیرد . پدر و مادرم جلوی چشمانم ظاهر می شوند دل پیر و فرسوده شان چگونه طاقت آورد ؟ من پنج شنبه شبها شمعی روشن می کنم و به انتظار پروانه ای می نشینم که دور شمع بچرخد و بچرخد و بسوزد و سلام مرا به برادر برساند . این روش را بجز همکارم ، صالیحا نیز یادم داد . شاید هم حقیقت ندارد اما دل داغدیده را آرام که می کند . این صالیحا دوست خوبی است از روزی که خبر مرگ برادر را شنیدم پنج شنبه ها پیشم است .

دو سه کوچه آن طرف تر مغازه ای وجود دارد که میوه و سبزی تازه می فروشد. فروشنده اش آلمانی نیست خوب نمی دانم لهستانی یا روس است . او فکر می کند جنس فرانسه عالی است و هنگام تبلیغ می گوید : از فرانسه آورده اند . سال گذشته یک گلدان تلخون و نعناع ، یک کمی گرانتر از آلدی به ما فروخت. امسال هر کدام دو گلدان پر نعناع و تلخون داشتیم. امروز هم با صالیحا به مغازه اش رفتیم تا کدوسبز برای پختن کوکوی کدو و خورش و دلمه و غیره بخریم . تا ما را دید جلو آمد و سلام کرد و گفتم که دو کیلو کدو سبز . فوری چاقوی بزرگش را برداشت و به جان کدو تنبل بزرگش که گوشه ای گذاشته بود افتاد . گفتم : آقا دو کیلو کدو سبزخواستم . گفت : کدو سبز خوشمزه نیست و هزار کار دارد تا پخته شود . حالا من دو کیلو کدو تنبل به شما می دهم ببرید وسوپ فرانسوی بپزید و نوش جان کنید و از زندگی لذت ببرید. گفتم : من سوپ کدو تنبل فرانسوی بلد نیستم .تکه ای از کدو تنبل را که بریده بود داخل پلاستیک گذاشت و سپس از کشواش کاغذی درآورد و گفت : این هم دستور پخت سوپ کدو تنبل فرانسوی . تکه کاغذ را از دستش گرفتم و او لبخندی به صالیحا زد و باز به طرف کدو تنبل رفت تا تکه ای بریده به صالیحا بدهد که صالیحا داد زد : من کدو تنبل نمی خواهم کدو سبز بده . مرد گفت : کدو سبز چیز ... صالیحا حرف اش را قطع کرد و گفت : آنچه که می خواهم بدهید. به شما چه که کدو سبز خوشمزه است یا نیست . مرد گفت : می بخشید ! متاسفم . امروز کدو سبز نداریم . اما کدو تنبل فرانسوی هزار تا فایده دارد و چشمهایتان را قوی می کند و خلاصه یک ریز در فواید کدو تنبل فرانسوی حرف زد . گفتم : این مقدار کافی است . حالا می بریم و می پزیم اگر خوشمان آمد باز هم می آییم و از شما کدو تنبل می خریم اما تا دوستم عصبانی نشده بحث را خاتمه بدهید . مرد ساکت شد و پولش را دادم و برگشتیم .

این بقال مرا یاد بقال سرکوچه خودمان می اندازد . او را مشد علی بقال صدا می کردیم . او در آن دکان کوچکش همه چیز ، از نخ و سوزن و دفتر و نخود و کشمش تا سبزی میوه می فروخت و تا جنس مرغوب می خواستی می گفت : جنس اش اعلاست . از کویت آمده . روی دیوار روبروی مشتری با خط درشت هم نوشته بود ، نسیه گیرمز کیسییه ( نسیه داخل کیسه نمی رود . ) روزی از روزها مادرم مرا به مغازه مشدعلی بقال فرستاد تا سبزی آش ماست بخرم . او هم دو بسته اسفناج ، دو بسته جعفری ، دو بسته تره و به جای گشنیز یک بسته تلخون و یک بسته مرزه داد . گفت : مشد آقا گشنیز ندادید . گفت : دخترجان گشنیز دیگر چیست ؟ مگر داخل آش ماست گشنیز می ریزند ؟ دهاتی نشوید . به مادرت بگو این دفعه آش ماست کویتی بپزد و لذت ببرید کویتی ها داخل آش تلخون و مرزه می ریزند . سبزی ها را برداشته و به خانه آمدم . مادرم با دیدن این دو سبزی عصبانی شد و گفت : دخترجان تلخون و مرزه چرا خریدی مگر می خواهم کوفته تبریزی بپزم ؟ گفتم : مشد علی بقال داد و گفت دهاتی نباشید کویتی ها با تلخون و مرزه آش ماست درست می کنند . مادرم عصبانی شد و بسته تلخون و مرزه را دستم داد و گفت : برو به مشد علی بقال بگو آی آش ماست کویتی بخورد توی سرت. سبزیها را به خودش پس بده و برو از حاجی حمید باهاچیل ( حاج حمید گرانفروش ) دو بسته گشنیز بخر . حاج حمید هم سبزی فروش بود اما او همه چیز را گران می فروخت و اهل محل وقتی مجبور می شدند از او جنس می خریدند. دوباره به مغازه مشدعلی بقال رفتم و حرفهای مادرم را یکی یکی تحویلش دادم . فوری دوبسته تلخون و مرزه را از من گرفت و گشنیز داد . ناراحت شده گفتم : مشدآقا شما گشنیز داشتید چرا مجبورم کردید دو دفعه بیایم خوب اول می دادید دیگر؟ خندید و گفت : دخترجان گشنیز و چند نوع سبزی دیگر چند دقیقه پیش رسیدند . اگر به تو می گفتم که نداریم می رفتی از حاج حمید باهاچیل می خریدی دیگر . تلخون و مرزه را گروگان دادم که دوباره برگردی . تو بچه ای بچه جان این حرفها را نمی فهمی به این می گویند کسب و کار کویتی . اینجوری است که کویتی ها خیلی ثروتمند است .

..

قرار است همراه با صالیحا سوپ کدو تنبل فرانسوی را بپزیم اگر خوشمزه شد ، دستور پخت اش را می نویسم.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧

بیر گون واریدی بیر گون یوخیدی ، آللاهدان سورا هئچ کیم یوخیدی ، بیر گونلرین بیر گونونده بیر پادشاه واریدی . بو پادشاهین بیر خوروز واریدی . خوروز هر گون ساباحلاری تئزدن سارایین دووارینا چیخیب بئله سی بانلاردی : قوقولی قوقو سحرچوخدان آچیلیب ، بیزیم تنبل پادشاه یاتیب یوخویا قالیب .

گونلرین بیر گونونده خوروز یئری ائشنده وورار بیر سکه تاپار . بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو ، بیردنه سکه تاپمیشام.

پادشاه دییه ر : اورا باخ ! اورا باخ ! همی منیم سارییمدا یئییر ایچیر بوینونو یوغونلادیر همی ده تاپدیغی سکه یه صاحاب چیخیر! آی وزیر یئری سکه نی الندن آل گتیر بورا .

وزیر تئزجنه گئدیب سکه نی خوروزون الیندن آلیب گتیریب پادشاها وئره ر . خوروز بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو شاه منه محتاجیمیش.

پادشاه دییه ر : وای وای وای آللاه گؤرستمه سین تئز اول سکه نی اؤونه قایتار سه سی باتسین . وزیر تئزجنه سکه نی خوروزا قایتارار .

خوروز بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو شاه نه ده قورخاغیمیش.

پادشاهین چوخ آجیغینا گلیب آشپازینا امر وئره ر کی خورورزو توتوب باشینی کسیب ناهارا بیر گؤزل خوروز پیلوو پیشیرسین. اشپاز خوروز توتوب باشینی کسر خوروز بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو نه ایتی پیچاغیمیش.

اشپاز خوروزو دری بوغاز ائیلر خوروزبانلییب دیه ر : قوقولی قوقو نه ظالیم داللایمیش.

آشپاز خوروز قاینار سویا سالاندا خوروز بانلییب دیه ر : قوقولی قوقو نه ایستی حامامیمیش.

آشپاز پیلوو بیر یئکه مژمئییه چکیب خوروزو دا پیلوون اوستونه قویار خوروز بانلار : قوقولی قوقو نه اوجا تپه ییمیش.

پادشاه خوروزو آغزینا قویوب بیر دیش قوپاردیب چئینه مه یه باشلار خوروز بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو نه آق دییرمانیمیش .

پادشاه خوروز اودار خوروز بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو نه داراش دربندیمیش.

سونرا خوروز دوشر شاهین معده سینه بانلییب دییه ر : قوقولی قوقو نه خیردا اوتاغیمیش .

پادشاهین معده سینده یازیق خوروزون قالیب قولانی دا ازیلیب بوزولر . بیر خیرداسی قارنیندا قالار، بیر خیرداسی دا باغیرساغا ساری گئده ر .خوروز بانلییب دییه ر: قوقولی قوقو نه اوزون دالانیمیش.

پادشاه اوقدیر ییه ر کی قارنی سانجیلانار . دییه ر : ای هارای داد ! وزیر دادیما یئتیش ایندی بو خوروز منی اؤلدوره جک .

وزیر دییه ر : قبله عالم ساغ اولسون . تئزجنه ماوالا گئدین اولی کی بو دردیز درمان تاپا.

پادشاه سانجی دان بورولا – بورولا ماوالا گئدر .

خوروز بانلییب دییه ر : منیم یاخام قورتولدو ، پادشاهین ... ییرتیلدی

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧

از میان قصه های مادربزرگم ملک محمد را به خاطر زمرد قوشویش و سازیم دینقیل را به خاطر سازی که پسر در آخر قصه بدست آورد و برای مادرش همراه با ساز قصه سفر و نتیجه اش را خواند و خاله سوسکه را به خاطر سرانجام تلخ اش و پادشاه و خروس اش را به سبب دل و جرات خروس تا آخرین ذرات بودنش دوست داشتم .

 

خلاصه ای از قصه را اینجا می نویسم : روزی روزگاری در سرزمینی پادشاهی حکومت می کرد . این پادشاه خروسی داشت. خروس هر روز صبح زود بالای دیوار بلند قصر می رفت و بانگ برمی آورد که قوقولی قوقو سحرچوخدان آچیلیب ، بیزیم تنبل پادشاه یاتیب یوخویا قالیب / خیلی وقته صبح شده پادشاه تنبل ما خوابیده و خواب مونده .

روزی از روزها که خروس زمین را برای یافتن دانه زیر و رو می کرد سکه ای پیدا کرده بانگ برآورد که : قوقولی قوقو بیردانا سکه تاپمیشام / قوقولی قوقو یک دونه سکه پیدا کردم.

شاه فوری به وزیرش امر کرده گفت : چه پررو توی قصر من می خورد و می خوابد و آنچه که پیدا می کند به اسم خودش ثبت می کند ! زود برو و سکه را از دستش بگیر.

وزیر رفت و سکه را از خروس گرفت و به پادشاه داد. خروس که دلش سوخته بود بانگ برآورد که : قوقولی قوقو شاه منه محتاجیمیش./ قوقولی قوقو شاه محتاج من بودش.

پادشاه با خود فکر کرد که حالا مردم صدای خروس را می شنوند و فکر می کنند شاه عادلشان غارتگر است سکه را به وزیر داد و گفت : زود باش سکه را پس بده که خفه شود .

وزیر سکه را به خروس پس داد و خروس این بار نیز بانگ برآورد که : قوقولی قوقو شاه نه ده قورخاغیمیش / قوقولی قوقو شاه چقدر ترسو بودش.

شاه با شنیدن این حرف خروس بسیار خشمگین شد وبه آشپز دستور داد که خروس را بگیرد و سرش را ببرد و برای ناهار خروس پلوبپزد . آشپز زود سررسید و خروس را گرفت و سرش را برید. خروس این بار بانگ برآورد که : قوقولی قوقو نه ایتی پیچاغیمیش / قوقولی قوقو چه چاقوی تیزی بودش.

آشپز پرو بال خروس را کند و طفلکی را پرکنده کرد .خروس داد برآورد که : قوقولی قوقو نه ظالیم داللایمیش / قوقولی قوقو چه دلاک ظالمی بودش.

بعد آشپز خروس پرکنده را خوب شست و تمیز کرد و داخل دیگ آب داغ انداخت که خوب بپزد . خروس داد زد که : قوقولو قوقو نه ایستی حامامیمیش / قوقولی قوقو چه حمام داغی بودش

هنگام ناهار خروس پخته و آماده شد و آشپز پلو را توی دیس بزرگ کشید و به خدمت شاه برد . شاه کنار سفره نشست واو را به دهان برد و با دندانهایش تکه ای از گوشت رانش را کند . خروس داد زد که : قوقولی قوقو نه آق دییرمانیمیش / قوقولی قوقو چه آسیاب سفیدی.

بعد او را جوید و قورت داد . خروس که وارد مری شاه شد بانگ بر آورد که : قوقولی قوقو نه داراش دربندیمیش / قوقولی قوقو چه دربند تنگی بودش .

طفلک خروس از مری شاه وارد معده اش شد و داد زد : قوقولی قوقو نه خیردا اتاغیمیش / قوقولی قوقو چه اتاق کوچکی بودش .

خروس بیچاره همانجا( داخل معده) له و لت و پار شد و از آنجا هم دو تکه شد و یک تکه اش در بدن ماند که به شاه قدرت بدهد و تکه دیگر وارد روده شد . خروس بانگ برآورد که : قوقولی قوقو نه اوزون دالانیمیش / قوقولی قوقو چه دالان درازی بودش. بعد از نیم ساعتی شکم شاه از پرخوری درد گرفت و داد و قال به راه انداخت که ای وزیر بگو چه کنم و چه نکنم ؟ وزیر هم او را به توالت برد و خلاصه خروس از ماتحت پادشاه بیرون پرید و بانگ برآورد که : منیم یاخام قورتولدو ، پادشاهین ... ییرتیلدی

من از این قصه قسمت کوچکی از درس علم الاشیا را آموختم . اما مادربزرگم می گفت که این قصه آموختنی های زیادی دارد . تا نظر شما چه باشد.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧

به حاجی خانم که تازه از زیارت حج برگشته بود ، زنگ زدم تا زیارت قبول عرض کنم .پس از زیارت قبول و انشالله سفر کربلا و سوریه هم قسمت شود گفتن و خوش و بش گفت : فکر نکنی که فراموشت کرده ام . سوغاتی ات پیش من محفوظ است . آدرس پستی بده سوغاتی تو برات بفرستم .

گفتم : تو رو خدا زحمت نکشید سلامتی شما برای ما همه چیز هست .

گفت : عزیز جان تعارف رو بگذار کنار آدرس رو بگو. دیر کنی یک دفعه پشیمون میشم ها ! به آب زمزم آغشته کردم. با خودم به زیارتگاهها بردم . برای خودم و حاجی آقا و آبجی و خانم بزرگ هم آوردم.

گفتم : دست شما درد نکنه . زحمت کشیدید. اما تا رسیدن بسته پستی من زهره چاک میشم . حالا نمیشه بگوئید این بسته چی هست.

گفت : کفن.

لحظه ای خشکم زد . گوشی تلفن به گوشم چسبید. مرگ را در چند قدمی خودم حس کردم .

گفتم : آخر چرا کفن ؟ قحطی هدیه بود ؟

گفت : مگر همه مسافر نیستیم ؟ خواستم آخرین لباسمان از پیش انتخاب شده و آماده و بهترین باشد .

گفتم : این آخرین لباس همیشه سفید و معلوم و نخ و سوزن ندیده است. همه جا هم فراوان است و به راحتی یافت می شود.

گفت : اشتباه می کنی . وقتی می میریم اطرافیان با گریه و زاری نمی دانند چی بخرند و چگونه تهیه کنند. اما من این لباس را به آب زمزم و گلاب آغشته کردم.

..

قیزیل گول اولمویایدی 

سارالیب سولمویایدی 

بیر آیریلیق بیر اؤلوم  

هئچ بیری اولمویایدی

..

ای کاش

گل سرخ نه می روئید و

نه زرد وپژمرده می شد.

ای کاش

در دنیا جدائی و مرگ

هیچ کدامشان وجود نداشت

..

http://gayagizi.blogspot.com/

... 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧

 

 بیر یانیقلی سئوگی روایتی


اوخویان : نامیق قاراچوخورلو

 

قولاق آسین جماعت – من دانیشیم نهایت
بو محبت عالمی – چوخسونا وئرمیش غمی
منده عذاب چکمیشه م – چوخ اضطراب چکمیشه م
کیم گلیبدی خوشوما – نه ایش گلیب باشیما
یاش دولا – دولا گؤزلره – دانیشیرام سیزلره
او بفاسیزدان سورا – دوشمنه گؤجوم گورا
سئومییه جه م سؤیله دیم – تنها عمور ائیله دیم
کئچدی خیلی زامانلار – اؤتدی بیر نئچه آنلار
بیر قیز گؤردو گؤزلریم – یاددان چیخدی سؤزلریم
بو قیز عجب دیر عجب - سئو منی ائیلیب طلب
دئدیم چاتار کو مکیمه – تسلی دیر اوره گیمه
دوشدوم اونون دالینجا – اوندان بیر سؤز آلینجا
لاپ اوره گیم پارتلادی – سانکی باغریم چاتلادی
هر او درسه گئده نده – گئتدیم اونونلا منده
چوخ ائیله دیم آندا مان – آخیرکی بیر زامان
چیخاردیب اینجه سه سین – سؤیله دی اؤز کلمه سین
باخما منیم یاشیما – چوخ ایش گلیب باشیما
خیلی عمور سورموشه م – چوخ حاق سیزلیق گؤرموشه م
ایندی ایسه بیر اینسانا – تانیمادیغیم اوغلانا
نئجه سئویرم سؤیلویوم– من اعتیبار ائیلییم
اؤزون فیکیرله ش گینه – منی باشا دوش گینه
سؤیله دی اؤز سؤزلرین – سوزدوره جه ک گؤزلرین
دئدی بو قه ده ر والسلام – یولونا ائیله دی دوام
دونوب یئریمده قالدیم – بیرآز خیالا قالدیم
دوشوندوم کی دوز دئییر – چوخ عاغیللی سؤز دئییر
داها دالیجا گئتمه ییم – چوخ اونو اینجیتمه ییم
هاچانسا اؤز قیسمتیم – حقیقی محبتیم
چیخار منیم قاباغیما – جواب وئره ر سوراغیما
اوندان سورا هر گئجه – بیلمیردیم یاتیم نئجه
او جانانین خیالی – اونون حسن و جمالی
گؤزومده یدی هر ساعات – منی قویموردو راحات
دؤزمویوب بیر گون سحر – دوروب آیاغا بیر ته هر
گؤروشونه گئدیم گئنه – دئییم وورغونام سنه
گؤردوم گلیر اوزاقدان – گئتدیم الدن آیاقدان
آز قالمیشیدی چاشیم – ایسته دیم یاخینلاشیم
یاخینلاشدی اؤزو منه – دئدی بئله بیر سؤزو منه
گؤروره م کی وورولموسان – اؤرووی عشقه سالمیسان
ال چکمیرسه ن سن مندن – شرطیم بوجوردو سن ده ن
یالقیز دوست اولاق گه ره ک – بئله ائده بیلله م کومک
ایسییرسه ن هه دئنه ن – دوشون قرار وئرگینه ن
ایسته میرسن الوداع – گئت کومک اولسون خدا
آخی نه ایدی علاجیم – واریدی احتیاجیم
آخی نه ایدی علاجیم – واریدی احتیاجیم
خیلی خیال دولاشدیم – آخردا راضی لاشدیم
بو دوسلوق مهربانلیق – منی ده ییشدی بیر آنلیق
سونرالار حیاتیمی – غملی احوالاتیمی
دانیشدیم او جانانا – اودا دانیشدی یانا – یانا
دئدی سوگی محبت – وئرمییب منه ذیللت
سئویب سئویلمه دیم من – عشق نه دی بیلمه دیم من
اما بختی قارایام – سن دنده بیچارایام
سوروشدوم دردین نه دی – بوجور جواب سؤیله دی
آند وئریره م من سنه – وارسا حرمتین منه
مندن هئچ نه سوروشما – داها بو حاقدا دانیشما
سون قویاق بو صحبته – سالما منی زحمته
بو سؤزلری ائشیتدیم – من ائله بوجورده ائتدیم
بو باره ده بیر دنه – سؤوال وئرمه دیم گئنه
هر گئجه زنگ له شیردیک – داریخدیق گؤروشوردوک
لذتینی حیاتین – بو فانی کائناتین
حیس ائدیردیک گؤروردوک – گؤزل عمور سوروردک
گلدی ائله بیر مقام – دئیشدی هر شئی تمام
بیر زامان آخشام چاغی – اوره گیمه چکدی داغی
گؤردوم هر شئین سونون – زنگی گلدی تلفونون
دوشوندوم جانانیم دی – همان گؤزل خانیم دی
دسته یی تئز گؤتوردوم – بیردن اؤزومو ایتیردیم
سه س اؤزگه نین سه سیدی – اونون رفیقه سیدی
گؤرون نه لر دانیشدی – یاندی قلبیم آلیشدی
او سن سئوه ن جانانین – درد بوروموشدو جانین
خسته ایدی اوره گی – هئچ یوخویدو کومکی
حکیم قویدوغو مدت – دونه ن یئتیردی البت
گئجه یاتیبدیر سحر – آییلمییب مختصر
اما سنی چوخ سئویردی – اؤله جه گین ده بیلیردی
آپاردی اونو اجل – سنی سئون او گؤزل
آرتیق یوخدو حیاتدا – ساخلا سن بونو یاددا
اول جه اینانمادیم – اونو دوغرو سانمادیم
سونرا ایسه سؤیله دی – ساباح اونون دفنی دی
اگر گلمه ک ایسته سن – دوزونو بیلمه ک ایسته سن
ساباح ایکی تامامدا – من دییه ن بو مقامدا
گلرسن بو عنوانا – اورداکی قبریستانا
سئوگیلین آغ کفنیله – کوچه جه ک سون منزیله
گئجه نی یاتا بیلمه دیم – آخی نییه من اؤلمه دیم
او اؤلدو گئتدی الله – گؤزومدن ایتدی الله
سحر آچیلان زاماندا –او قیز دییه ن مکاندا
عاجز – عاجز دایاندیم – گؤردوم سونرا ایناندیم
جماعت آغلاشیردی – آدامین عاغلی شاشیردی
دفین مراسیمیدی – قبیره گئدن کیمیدی
منیم عمورم حیاتیم – جانیم معنویاتیم
گئتدی منی ده آپاردی – ائله کی دفن قورتاردی
داغیلیشدی گئتدی هامی – او اینسان ایزدی هامی
تنها قالدیم او یئرده – درده غمده کدر ده
قبری اوسته دیز چؤکوب– قانلی گؤز یاشی تؤکوب
وداع لاشدیم یاریملا – گؤزل وفاداریملا
اؤلوم امان سیز اولدو – واخ سیز زامان سیز اولدو
الیمدن سنی آلدی – او گونلر هاردا قالدی
هر آن شادیمانیدی – عجب مهربانیدی
بیر واخ الیمدن توتان – ایندی سه ساکت یاتان
ای گؤزلیم الوداع – یوخدو سن دن سه س صدا
هر کمیه اولسا عاشیق – بئچارادی بو عاشق
آنلین یازینی گؤردو – یاشادی بیر آزدا گؤردو
آرتیق اوره کده یارام – بودا منیم ماجرام

میخانا نوعی موسیقی آذربایجانی است که از خواننده های باکوئی شنیده ام . میخانا را می توانم به حال و هوای خودم چنین تعریف کنم که نوعی مشاعره یا رجزخوانی یا روایت عشق یا مسابقه شعرخوانی است.تفاوت مشاعره با میخانا در این است که در مشاعره از شعر شعرای معروف استفاده می شود اما در میخانا خواننده خود شعر را می سراید .

در اکثر اشعار میخانا سه مصراع اول و دو مصراع بعدی هم قافیه هستند . مثل  این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر

من سنین بو عمللرینه نئجه دؤزوم / من چگونه این اعمال تو را تحمل کنم

من نه دئییم داها سنه یوخدور سؤزوم / من چه بگویم دیگر حرفی با تو ندارم

سیر صوفتیندن سو ایچمییر گؤزوم / از ریخت و قیافه ات چشمم آب نمی خورد

جینلره شیطانلارا بنزییرسن / شبیه جن ها و شیطانها هستی

عجایب حیوانلارا بنزییرسن / شبیه حیوانات عجیب و غریب هستی

..

گاهی روایت عشق است و در هربیت دو مصراع هم قافیه هستند . مثل این میخانا نامیق قاراچوخورلو

قولاق آسین جماعت / مردم گوش کنید

من دانیشیم نهایت / بالاخره میخواهم حرف بزنم

بو محبت عالمی / این عالم عشق

چوخوسونا وئرمیش غمی / به خیلی ها غم داده

..

گاهی شامل هفت مصراع است . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر و دخترخانمی که اسمش را نمی دانم

سن اونا اینانماگینان / تو حرفهای او را باور نکن

سالار حیله فنده سنی / او می خواهد ترا به دامش بیاندازد

هامی سنه حیران اولوب / همه عاشقت شده اند  

به ینمیشم من ده سنی / من هم تو را پسندیده ام

بیجه کلمه هه دئگینه ن / یک کلمه بله بگو

قوناق آپاریم کنده سنی / تو را به ده مان مهمان ببرم

کسیم آیاغیوین آتدا جامیش / زیر پایت گاومیش قربانی کنم

 

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧

اوایل مهرماه بود . اول صبح سر صف ایستادیم. گفتند خانم مدیر می خواهد با شما صحبت کند . خانم مدیر پس از مرتب شدن صف و ساکت شدن بچه ها ، میکروفن به دست سر صف آمد و در باب چهارم آبان و تولد شاهنشاه آریامهر صحبت کرد و قرار شد از همان روز ، صبح ها به جای کلاس ، در محوطه حیاط همراه با دبیر ورزش تمرین کنیم و برای رژه روز چهارم آبان آماده شویم . من تا به آن سال درچنین مراسمی شرکت نکرده بودم .  برایم جالب بود . همان روز به صف صف ایستادیم و به فرمان آقای دبیر نرمش و ورزش کردیم و سپس شروع به آموزش نرمشهائی که می بایست روز چهارم آبان همگی هماهنگ انجام دهیم کرد. به هر کدام از ما حلقه هائی داد و تمرین با در دست داشتن این حلقه ها آغاز شد . گویا روز موعود این حلقه ها حلقه گل خواهند بود و ما می بایستی از همین حالا به دست گرفتن و نحوه تکان دادنش را توسط دبیر ورزش یاد بگیریم. آقا دبیر زنگ اول مودب بود ، زنگ دوم عصبانی شد و زنگ سوم دهانش به فحش باز شد. روز بعد هم همین وضع بود . به دوستی که مردودی سال قبل بود گفتم : شیطان جنی می گوید چهارم آبان نیا و بگو که بیماری .گفت : نمی توانی . باید بیائی. پارسال من بیمار شدم و وادارم کردند که سر صف باشم همین آقا دبیر گفت که اگر نباشم جایم خالی می ماند و آرایش صف به هم می خورد. نمی دانی بعد از چهار آبان چه حالی داشتم . به زور که نمیشه به آدم بگویند بیا برایم جشن تولد بگیر. مشک باید خود ببوید نه که عطار بگوید. گفتم : پادشاه جشن تولد دارد ، مهمانهایش را به خانه اش دعوت کند و شام درست کند و کیک بپزد و شمع فوت کند. مردم چرا به میمنت تولدش از درس و کلاس بمانند و در هوای سرد رژه بروند. چرا ما را به زور به خیابانها می کشانند ؟ خندید و گفت : دختر خفه شو این حرفها چیه که می زنی ؟ اگر خانم مدیر یا همین آقا دبیر بشنود برایت خیلی بد می شود ها . هر دو خندیدیم و آقای دبیر از آن بالا داد زد و گفت : آی گوله ین داوشانلار ( ای خرگوشهای خندان ) و دوستان دور و بری نگاهمان کردند و یکی گفت : دیوانه ها دلتان فحش می خواهد ؟ هر دو خفه شدیم .صبح روز بعد آقا دبیر پشت پنجره دفترایستاد و با میکروفن شروع به تمرین کرد. او هنوز اسامی را به خوبی نمی دانست اما با اشاره به رنگ جلیقه یا شلوار یا روبان از آن بالا با صدای بلند فحش می داد . « آی چهارپای جلیقه پوش » در این موقع همه دست از تمرین برمی داشتند و این طرف و آن طرف را نگاه می کردند تا چهارپای جلیقه پوش را پیدا کنند و او دوباره داد می کشید: آهای زبان نفهم ها به دور و بر نگاه نکنید. این چنین بود که تا سوم آبان ماه مجبور به تمرین و شنیدن فحشهای آقای دبیر شدیم و چهارم آبان نیز گذشت.

حالا سالهاست که در این غربتستان زندگی می کنم . تاریخ تولد گرهارد شرودا ، آنجلا مرکل و حتی نام رئیس جمهوری اینجا را هم نمی دانم . خود اینها هم نمی دانند و برای شخص اول مملکتشان جشن تولد و جشن رحلت نمی گیرند باور کنید.  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :