زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

شب یلدا و هزار خاطره شیرین تر از پشمک ، حافظ این رفیق دیرینه خراباتی من ، و نیم قرن که از عمر من گذشت.
یاد هندوانه مادربزرگ به خیر. او دوست نداشت هندوانه داخل یخچال گذاشته شود. بلکه آن را داخل حوض در زیر زمین رها می کرد. هندوانه مثل ماهی سنگین وزن روی آب شنا می کرد و به حال و هوای خود خنک می شد.
یاد چیلله لیک ( هدیه شب یلدا ) به خیر . سینی کوچک پشمک و چیلله یئمیشی و زرشک کشمش پلو شب یلدا که به خانه عروس و تازه عروس ها فرستاده می شد.
یاد فال مادربزرگ به خیر. دو سوزن خیاطی که با پنبه سوراخهایش را می گرفت و داخل کاسه آب رهایشان می کرد. سوزنها روی آب می ایستادند و سپس آرام به هم نزدیک می شدند و مادربزرگ خوشحال از اینکه فالش خوب از آب درآمد.
یاد حافظ به خیر. چقدر دوست دارم این قلندر خراباتی را.
بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
ببوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان آشنا می باش
شب یلدایتان به سپیده دم صلح و آرامش ، صفا و پاکی روشن شود

*

شب یلدا

یلدا بازی

شب یلدا

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

احمد شاملو در حق حافظ چنین می نویسد :

حافظ راز عجیبی است

به راستی کیست این قلندر. یک لا قبای کفرگو که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش ، در ناهاربازار زاهدان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آنچنانی ، خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند ، یک تنه وعده رستاخیز را انکار می کند . خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا

واین دفتر بی معنی غرق می ناب اولا

کیست این آشنای ناشناس مانده که چنین رودررو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می کند که :

پیرمغان حکایت معقول می کند

معذورم ار محال تو باور نمی کنم

یا تسخرزنان می پرسد:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی

به سیب بوستان و جوی شیرم

و یا آشکارا به باور نداشتن مواعید مذهبی اقرار می کند که فی المثل:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود

وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه حتا در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتاب اش را قرآن و مثنوی در یک تاقچه می نهند. دست آلوده به سوی اش نمی برند و چون برگرفتند هم چون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند . سروش غیب اش می خوانند و سرنوشت اعمال وافعال خود را با اعتماد تمام به او می سپارند ؟ کیست این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیا الله اش می نشانند؟

منبع : مقدمه ای بر دیوان حافظ – احمد شاملو

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

 

آن زمانها که هنوز یک کمی به قرن بیست ویکم مانده بود ، چند روز قبل از عید در خانه هائی که مرد خانه سید بود، برای مهمانان روز عید غدیر، شیرینی خانگی و محلی ( حه ولیات ، بالیخ چؤره یی ، اریدک و ... ) در خانه پخته می شد. گاهی وقتها که مادربزرگم حال و حوصله داشت حلوای خوشمزه می پخت. به این حلوا عبدالرضاخان حالواسی می گوئیم . گویا کسی که اسمش عبدالرضا خان بود این حلوا را خیلی دوست داشت به همین سبب این خوردنی خوشمزه هم به نام او معروف است. از آنجائیکه پدر من سید بود ما بچه ها هم سید شدیم . مادرم « جمعه سیدی » بود چون می گفتند که پدرش سید نیست بلکه فقط مادرش سید است و خودش از شب پنج شنبه تا عصر جمعه روز بعد سید به حساب می آید. چونکه تبار از پدربه فرزند می رسد نه از مادر. اما در مورد اولاد پیامبریک کمی ارفاق قائل شده و زنان را جمعه سیدی کردند. به نظرشان فرق سید با غیر سید در این است که روز قیامت سیدها در آتش جهنم نمی سوزند بلکه داخل توده یخ ، یخ می زنند. یادش به خیر و کامتان شیرین، عید غدیرتا دلتان بخواهد شیرینی می خوردیم. بعد از آمد و رفت مهمانها ، مادرم به هر کدام از ما سهمی از شیرینی ها می داد که زنگهای تفریح با دوستانمان بخوریم. روزگار خوشی بود.
پدربزرگم از پولی که به عنوان پس انداز داشت یک مقداری برمی داشت و به ملائی که سید بود می داد و می گفت : سید مالی ( سهم سید) پول اضافه ام را دادم و پس اندازم را پاک کردم .
..
می گویند از مردی که ریش بسیار بلندی داشت، می پرسند : حاج آقا شما هنگام خواب ریش تان را زیر لحاف می برید یا روی لحاف ؟
یک کمی فکر می کند و جواب می دهد : هیچ به این موضوع فکر نکرده بودم.
هنگام شب مرد بیچاره ریش اش را زیر لحاف می برد و نمی تواند بخوابد، روی لحاف می برد باز خوابش نمی برد و تا صبح بد خواب می شود. صبح که برمی خیزد به میزبان گلایه می کند که فلانی خواب شیرین مرا با سوال بیخودی ات تلخ کردی . چرا نمی گذاری به حال و هوای خودم بخوابم و از زندگی لذت ببرم ؟
..
حالا اگر بخواهیم شمارش معکوس کنیم از امشب سه ماه و شش روز به عید نوروز مانده است. نمی دانم چرا گندمی را که اینجا می خرم و خیس می کنم می گندد و خیس نمی شود. برای همین هم چندی پیش سفارش کردم و برایم از ایران گندم فرستادند امتحان کردم و دیدم که خوب خیس می خورد و سبز هم می شود. سنبل آبی و صورتی که سالهای پیش یک گلدان کوچک داشتم ، امسال گلدان را پرکرده و فکر می کنم برای سال نو یک گلدان پر سنبل خواهم داشت . ماهی های سرخم هم از هم اکنون دارند خود را برای سال نو آماده می کنند. بقیه وسایل سفره هفت سین هم با یک چشم بر هم زدن آماده می شود.

..
گل همه رنگش خوبه ، هر عیدی برای خودش جایگاهی و خاطره ای دارد. مقایسه کردن و نفی کردن یکی شور و شوق هیچ کدام را از دل کم نمی کند .

..

عزیزیم زولفو قارا / عزیزم زلفش سیاه

آغ اوزده زولفو قارا / رویش سفید زلفش سیاه

هر کیم منه ظلم ائتسه / هر کسی ستم کند

تاپشیررام ذولفقارا/ می سپارمش به ذوالفقار

..

ووردو منه یار یارا / یار زخمی به من زد

باغریم ائتدی یار یارا / دل مرا زخمی کرد

تاپشیردیم ظالیم یاری / یار ظالم را سپردم

من قولسوز علمدارا / به آن علمدار بدون بازو

...

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

پدربزرگ و مادربزرگم یک عالمه بچه داشتند . طبیعی است که این یک عالمه بچه هم یک عالمه بچه داشتند. به این ترتیب ما هم یک عالمه نوه قد و نیم قد بودیم که دور و بر پدربزرگ و مادربزرگ می پلکیدیم. دائی بزرگ کارمند دانشگاه تبریز بود و بچه های پدربزرگ یکی پس از دیگری به بهانه تحصیل و کار راهی تبریز شدند و پدربزگ بازنشست شد و دید دور و برش خالی شده است . ناچار کوله بارش را بست و عازم تبریز شد. کوچ کردن آنها به تبریز موجب شادی ما شد . زیرا که آنها خانه ای مستقل داشتند و ما نوه ها دیگربه خاطرشان با همدیگر دعوا نمی کردیم. رفتن به خانه پدربزرگ برای ما به منزله شاهگلی و باغ گلستان و بلوار و دشت و دمن بود . روزهای عید و جشن و به هر بهانه ای فامیل و اقوام خانه آنها دور هم جمع می شدند و گردش سیزده بدر و مراسم ترحیم و جشن و غیره هم همانجا برنامه ریزی می شد. پدربزرگ واجب الحج شد. خمس و زکاتش را پرداخت و بچه صغیر هم در خانه نداشت. به مکه رفت و حاجی شد . نزدیکان دلشان می خواست مادربزرگ نیز همراه اوبرود اما پدربزرگ گفت : زن را اگر داخل صندوق بگذاری و به مکه ببری نه خیر کرده نه شر. مادربزرگ هم هیچ مقاومتی نکرد. آخر طفلگی تنگی نفس داشت و نمی توانست مسافرت طولانی داشته باشد. از وقتی که پدربزرگ حاجی شد ، عید قربان هم برای ما نوه ها معنی دیگری پیدا کرد. هرسال عید قربان همه خانه آنها جمع می شدیم و گوسفندی قربانی می کردند و مقداری از گوشت اش را به هفت خانه این طرف و آن طرف پخش می کردند و سپس منقل را آتش می زدند و قصاب گوشت کبابی و دل و جگر گوسفند را جدا می کرد و آن روز را حسابی کباب می خوردیم و شام هم قورمه سبزی خوشمزه خاله تامارا را نوش جان می کردیم. آخر سر هم قصاب کله پاچه و پوست گوسفند را برمی داشت و دستمزدش را می گرفت و می رفت.
پس از گذشت مدت زمانی کوتاه نوه ها بزرگ و پراکنده شدند. گرفتاریها زیاد شد.مادربزرگ و سپس پدربزرگ درگذشتند و از خیابان جمهوری اسلامی ( کوروش کبیر سابق ) و قاپیلی دربند بغل دست کوچه اصفهانیان ، که دری تخته ای و کفی سنگفرش داشت و چند خانواده در آن دربند زندگی می کردند برایمان خاطره ای ماند به طعم شکلات عسلی مادربزرگ و بوی کباب عید قربان و شیطنتهای دوران کودکی وعشقی به نام وطن.
**

دیروز به دوستم زنگ زدم و عید قربان را تبریک گفتم ( حاجی لار ثوابیندا اولاسیز ) و او امروز به من زنگ زد و عید قربان را تبریک گفت و سپس پرسید : اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان جهان مراسم عید قربان را دیروز به جا آوردند و جشن گرفتند چرا شما ایرانیها یک روز بعد از همه جشن می گیرید؟
گفتم : والله به خدا من هم خوب نمی دانم.
گفت : از کسی که می داند بپرس و به من نیز بگو.
**

چندی پیش در وبلاک پوچستان شعری به مناسبت حج خوانده بودم که اینجا نوشته و به ترکی اذربایجانی ترجمه اش کردم.
**

عکسهای زیبا از زادگاه من ماکو در اینجا

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

آن زمانها خوب به خاطر ندارم پسربچه ای گم شده یا ربوده شده بود. والدین اش برای یافتن اش دست به دامن پلیس و کلانتری و اطلاعات و روزنامه و مجلات مختلف شده و به نتیجه نرسیده بودند. شبی که داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم ، فریدون فرخزاد با عکس پسر بچه در دست برنامه را شروع کرد و گفت : این بچه فلان مدت است که گم شده و تلاش والدین اش به جائی نرسیده ، آنها حتی به دعانویس و فالگیر هم مراجعه کردند و خواستند که بچه شان را پیدا کند . خوب آدمی است و وقتی از همه جا ناامید می شود و به هر دری می زند گشایشی پیدا نمی کند دست به دامان دعانویس نیز می شود حتی اگر باورش نداشته باشد. والدین هستند و پدر و مادر برای بچه شان چه رنجها که نمی کشند و چه کارها که نمی کنند. البته سخنان فریدون فرخزاد را به طور دقیق به خاطر ندارم. اما آنچه که به خاطر دارم اینگونه بود. خلاصه که شکر خدا بچه پیدا شد و پدر و مادر از نگرانی ورنج نجات یافتند.

چند وقت پیش خانه  دوستی بودیم و داشتیم از این در و آن درصحبت می کردیم . او هم از سفرش به ایران تعریف می کرد و می گفت : همسایه دخترخاله ام زنی است که نفسی جادوئی دارد. هر دردی داشته باشی درمانش پیش اوست .

گلشن پرسید: این خانم در چه رشته ای تخصص دارد ؟

او جواب داد : می روی پیش اش و دردت را می گوئی فوری دعائی می نویسد و می بری همانگونه که او گفته عمل می کنی. هر مشکلی که داری حل می شود.

گلشن گفت : اگر اشتباه نکنم ، روانشناس نباشد دعا نویس و جادوجنبل چی است.

گفت : درست حدس زدی. زن جوان و این همه تجربه ! بگویم چه جادوگریست باورت نمی شود! ذلیل مرده نابغه است ! چه بیماران لاعلاجی را که شفا نداده ! یک خانمی در اتاق انتظار نشسته بود و می گفت تاثیر دعاهای این زن باورنکردنی است. برایم هر چهل روز یک بار دعا می نویسد من هم آن را در چای آقا شوهرم می ریزم و زبانش قفل می شود . خیلی مهربان می شود . اما حیف که هر چهل روز یک بار تاثیرش از بین می رود.

گلشن گفت : بابا جان زورنان گؤزللیک اولماز ( زیبائی به زور که نمی شود. ) مرد بیچاره را مسموم نکنی . مردی که دلش رفتن می خواهد رفتن اش بهتر از ماندنش است. گئدن قوناغین تئزگئتمه یی قالماغیندان یاخجی دیر( مهمانی که قرار است برود زود رفتن اش بهتر از ماندنش است .) راستی که عجب نابغه ای ! مشتری های خل و چل هر چهل روز به سراغش می روند و او مطمئن است که مخارج زندگی اش توسط این خوش باوران تامین است .

بیچاره صالیحا گفت : عزیز من از موضوع دیگری حرف بزنید. یک استکان چائی مهمانمان کردید و این را هم زهرمارمان نکنید . بیخودی نیست که ماها از ایرانیها می ترسیم.

گلشن گفت : نترس جانم این جادوگرها اود اولالار اؤزلرین یاندیرابیلمزلر (آتش باشند نمی توانند خودشان را بسوزانند.) اینها فقط خرافات است . آدمی از روی ناچاری به دعانویس پناه می برد. مشکل اش یا حل می شود یا حل نمی شود. شما هم از این خرافات و مهره ها و دعاها دارید و کاری نمی شود کرد . اما از این دوستمان که هر وقت به ایران می رود پز هم می دهد که از خارجه آمده و کلاس بالاست و فلان دانشگاه درس خوانده بعید است که از اینجا برای گردش و تفریح برود آنوقت برای معالجه درد پای من از جادوگر گرد بخرد و بیاورد.

دوستمان خندید و گفت : بیا و خوبی کن ، گلشن جان من یک ساعت و نیم در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم برسد و این دوای شما را ازش بگیرم و بیاورم . حالا امتحان کن خوب شدی چه بهتر خوب نشدی ضرر نکردی .

گلشن گفت : سن چیخدیغین داغلاری من چوخدان یئنیب گلمیشم / کوههائی که تو حالا از آنها بالا می روی من خیلی وقت است که گشته و برگشته ام .

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

در زمانهای یک کمی قدیم که گویا کلاس نهم یا دهم بودم ، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد و گفت که وضع مالی اش بسیار وخیم شده ودارد ورشکست می شود و طلبکار در تعقیبش است و هیچ راه و چاهی برایش باقی نمانده است و می گویند در تبریز دعانویسی به نام بحرینی است که دعایش معجزه می کند و شما را قسم به فلان و بهمان که این بحرینی را پیدا کنید و دردم را به او بگوئید. پدرو مادرم به مشورت نشستند .

مادرم گفت : بحرینی معروف است و اما من او را نمی شناسم و کاری به کارش ندارم . دنیا عوض شده و آدمها باسواد شده اند و دردی دارند پیش دکتر و وکیل و قاضی و حقوق دان وغیره می روند. عصر دعا و جادو و جنبل گذشته است . اما به خاطر اینکه دل آقا کمال آرام شود از دروهمسایه پرس و جو می کنم .

پدرم گفت : هر کاری می خواهی بکن اما تو را به امام حسین تنهائی سراغ این رمال نرو.

مادرم پرس و جو کرد و زنان گفتند که این آدم دفتری مثل مطب دارد  و می روی نوبت می گیری و شماره نویس زن هم دارد و جای هیچگونه نگرانی نیست . خلاصه یک روز همراه مادرم پیش این جناب بحرینی رفتیم. وارد اتاق انتظار شدیم. این اتاق شبیه اتاق انتظار دکترقندیها چشم پزشک بود . یعنی دورتا دوراتاق صندلی چیده بودند و زنی روی کاغذ شماره می نوشت و دست آدمی می داد و سپس از روی شماره یکی یکی منتظران را به اتاق بحرینی می فرستاد . بعد از نیم ساعتی نوبت به ما رسید . وارد اتاق شدیم. مردی قد بلند و چاق که لباس ملا به تن داشت و پشت میز شیکی نشسته بود ، جواب سلام مان را داد و از ما خواست روی صندلیهائی که دور اتاق چیده بود بنشینیم. اتاق شبیه اتاق معاینه دکتر بود. کتابخانه ای داشت وکتابهای قطور و چند جلدی و غیره چیده بود. مادرم مشکل آقا کمال را تعریف کرد.

آقای بحرینی سری به تاسف تکان داد وگفت : وای! وای! وای! حل این مشکل یک کمی خرج برمی دارد. به این سادگی نیست . اما در این دنیا مشکلی نیست که من نتوانم حل کنم. من سنگی مقدس دارم آنرا می تراشم و رویش دعائی مهم می نویسم و سنگ را به این آقا کمال می دهید و در خانه زیر بالش اش می گذارد و زبان طلبکار بسته می شود.

خیلی دلم می خواست به او بگویم آقا طلبکار که با زبانش سراغ آقا کمال نمی رود . از قبل شکایت کرده و کلانتری همراه با حکم جلب دنبالش است. بحرینی گویا سی هزار تومان حق الزحمه می خواست و می بایست  فردا پنج هزار تومان به او ببریم که قیمت سنگ است و بقیه مبلغ را وقتی کار آماده شد می پردازیم .  

به خانه رسیدیم و ماجرا را تلفنی شرح دادیم. بیچاره آقا کمال از شنیدن آن مبلغ خیلی ناراحت شد و گفت : من می گویم دارم ورشکست می شوم این می گوید سی هزار تومان بده.

بیچاره ناچارقول داد تا چند روز آینده پول را تهیه کرده و خبرمان کند . یک هفته ای از او خبری نشد و روزی تلفن کرد و خبر داد که سی هزار تومان را تهیه کرده بود اما قبل از رسیدن به خانه دستگیر شده و به طلبکارها گفته بود که بجز این مبلغ چیزی ندارد و گویا پول را بین شاکیان اصلی تقسیم کرده ورضایت گرفته بود که کار کند وپولشان را به تدریج بپردازد.

بجز بحرینی دو فالگیر و دعانویس هم بودند گویا دو برادر بودند و آنها را قره سید می گفتند. فکر کنم کلاس دهم بودم که گفتند بساطشان را برچیدند و دعانویسی شان را ممنوع کردند.

آن زمانها ملائی بود به نام آقای قاضی که منبرش طرفداران قابل توجهی داشت.می گفت:

اونداکی ابنا وطن خام دیر

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام دیر

**

حکایت قره سید به روایت نق نقو

 

**

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

دو سال پیش دوستی از من پرسید که اگرکوپلن امام علی بیاورد وقت دارم که در دوختن اش به او کمک کنم ؟ با کمال میل قبول کردم. یکی دو ماه بعد دو تا کوپلن امام علی برایم آورد یکی مرد عرب زیباروئی بود و شمشیر دوسری را روی زانوانش قرار داده بود و دیگری مردی شکم برآمده و زره پوش و خشن که او نیز شمشیر دوسری روی زانویش قرارداده بود . فهمیدم یکی را بعنوان هدیه به من آورده است و من به اختیار خودم می توانم انتخاب کنم. تصاویر را خوب نگاه کردم . مولا علی که من می شناختم هیچ کدام ازاین تصاویر نبودند. شمشیر دوسر به قیافه زیبای مرد عرب نمی آمد. قیافه آن یکی بسیار خشمگین و غیر قابل تحمل بود. مولاعلی که من می شناسم نه این بود نه آن. پس هیچ کدام را نخواستم. از من خواست در دوختن این دو کمک اش کنم . با هم شروع به دوختن کردیم و من آسمان آبی بالای سر تصویر و لباسهایش را دوختم و چهره و زره و شمشیر را به دوستم سپردم. دوختن و بافتن و بریدن و نقاشی کردن اشتیاق و باور می طلبد. اگر یکی از اینها ناقص باشد، کار نمی شود. دوختن کوپلن ( تابلو شماره دوزی ) کاری بسیار ریز است وبه قول معروف ایینه ینه ن گور قازماق دیر ( به سختی کندن گور با سوزن است .) چشمان من نیز کم نور است و ممکن بود چشم و ابرو خوب از کار درنیاید و به خودش سپردم. آخر کار هم هر دو تابلو زیبا از آب درآمد و قاب گرفته شد.
می خواهم ساده بگویم مولا علی که من می شناسم کیست ؟ مولا علی که من می شناسم ، برای من بدون توجه به لباس و خنجر و وضع ظاهری اش سمبل تقوی وعدالت است. مولا علی که من می شناسم کسی است که در ذهنم برایش قیافه و چشم و ابرووخط و خال و حتی خنجری ترسیم نکرده ام. او مولائی است که وقتی صدایش می کنم و حاجتی می طلبم روا می دارد . فاطمه ای که من می شناسم نمونه ای از بهترین زنان است. حتی وقتی آنها را بدون سلام و صلوات صدا می کنم از من رنجیده خاطر نمی شوند.
مادربزرگم وقتی بافت جوراب و شال یا حلوا و آش را شروع می کرد اول کار می گفت : منیم الیم دئییل فاطمه نین الی دیر ( دستهائی که شروع به کار کردند دستهای من نیستند دستهای فاطمه هستند .) وقتی علت این سخن اش را می پرسیدی جواب می داد : با دستهای خانم فاطمه کارها درست از آب درمی آیند. هنگام سخن از مولا علی و فاطمه خانم هم هزار سلام و صلوات نمی فرستاد عقیده داشت که این باور قلبی خودش است وخودش پاسخگوست. من همانگونه که آموخته بودم ، فکر می کردم ایشان لباس و ظاهری مثل همه مردم دارند. خلاصه بگویم مولا علی که من می شناسم پابرهنه راه نمی رفت . مولا علی که من می شناسم عبایش مثل آن سریال ، ژنده و پاره پوره نبود. مولا علی که من می شناسم در قالب فلان وبلاک پشت به مخاطب و بی خیال پی کار خودش نمی رفت.
برای سالگرد ازدواج ایشان کیکی با این عظمت تدارک دیده می شود.
..
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهای دهد از کرم گدا را
زنده یاد شهریار
..
شاه مردان علی با صدای شکیلا

,


ادامه مطلب ...
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

 

گاهی اوقات در ساعتی معین که به ایستگاه اتوبوس می روم و منتظر می نشینم سه نفر دیگر را نیز می بینم. این سه نفر به ایستگاه می آیند و منتظر اتوبوس می شوند. یکی خانمیی است که برای قدم زدن کنار رودخانه از خانه خارج می شود . برف و باران و گرما و سرما در او اثری ندارد . گویا هفتادوپنج سال سن دارد و از ده سال پیش که بازنشسته شده ، این قدم زنی برنامه روزانه اش بوده و افتخار می کند که در طول این هفتاد و پنج سال دارو نخورده و از سلامتی کامل برخوردار بوده و این سلامتی اش را هم مدیون پیاده روی می داند. نفر دوم زنی است که حدود پنجاه و پنج سال سن دارد و همیشه خدا این وقت روز به مرکز شهر می رود خرید می کند و سر کار می رود و عصر به خانه برمی گردد . نفر سوم زن جوانی است که دست کودک چهارساله اش را می گیرد و می آید کنار ما می ایستد . او با کسی سلام و علیک نمی کند و حرف نمی زند . اغلب هم با دست راست اش موبایلش را به گوشش می چسباند و حرف می زند. النگو و گوشواره و دستبند کودک ، با لباس اش همرنگ است . موهایش تا شانه اش ریخته و با گیره ها و گل سر خوشگلی تزئین شده است. پیراهن دخترانه رنگارنگی می پوشد. بیشتر وقتها هم مینی ژوپ تن اش است. هفته گذشته که مادر وکودکش به ما پیوستند ، اتوبوس تاخیر داشت حوصله مان سر رفت و خواستیم با بچه خوش و بش کنیم . در ولایت ما اغلب سوال بزرگترها از بچه ها این است « باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو ؟ آبجی تو بیشتر دوست داری یا داداشتو ؟ مامان بزرگتو بیشتر دوست داری یا بابا بزرگتو ؟» بچه بیچاره هم سر دوراهی می ماند. همه را دوست دارد اما باید تصمیم بگیرد یکی را بیشتر از دیگری دوست داشته باشد. وقتی می گوید « هردو را» باز می پرسند « آخر کدام را بیشتر دوست داری؟»
کنجکاو بودم اینها از بچه چه خواهند پرسید.
خانم پرسید : اسمت چیست ؟
گفت : سپاستین.
خانم گفت : اسم بابات رو نپرسیدم اسم خودت رو پرسیدم.
بچه دوباره جواب داد : سپاستین.
خانم نگاهی به مادر کودک انداخت. مادرش با لبخند گفت : اسمش سپاستین است.پسر است.
خانم با تعجب پرسید : این بچه پسر است و دخترش کردید؟
مادربچه گفت : دخترش نکردیم . من و شوهرم دوست داشتیم فرزند اولمان دختر باشد. برایش لباسهای رنگارنگ خریدیم و زد پسر شد. دیدم خیلی بامزه وناز است و مثل دخترها خوشگل است .گفتیم چه اشکالی دارد لباس دخترانه بپوشانیم و موهایش را بلند کنیم و مثل دخترمان باشد .
خانم گفت : خدای من ! اشتباه کردید . دلتان دختر می خواهد جوانید و دختر بزائید . بچه را چرا دو شخصیته می کنید؟
مادر بچه گفت : همین یک بچه بس است. تازه بچه خودم است و هرطور دلم خواست تربیتش می کنم . یک کمی که بزرگ شد می برم آرایشگاه و ابروهایش را درست می کنم .
خانم گفت : خدای من !
مادربچه گفت : چی خدای من ؟ ببین مایکل جکسون چقدر موفق و ثروتمند هست؟
خانم گفت : چه موفقیتی ؟ او که بدون چتر نمی تواند راه برود . یک زمانی قیافه خوب و این شکلی داشت. بعد که پولش زیاد شد زد به سرش و رفت خودش رو این شکلی کرد.
بعد از یک کمی بحث گویا حوصله مادر بچه سر رفت و دست بچه اش را گرفت و ترجیح داد پیاده برود. خانم چقدرناراحت بود. بالاخره اتوبوس سر رسید و سوار شدیم. گفتم : وقتی کاری از دست شما برنمی آید چرا اینقدر خودتان را اذیت می کنید؟ بچه که بزرگ شد خودش تصمیم می گیرد که چه نوع لباسی بپوشد.
داشت به من توضیح می داد که بچه از مادر و پدر بیشتر تاثیر می پذیرد که ایستگاه سوم دو دختر جوان سوار شدند و جلوی ما نشستند. اولین باری بود که بعضی رفتارهائی را که پسر و دختر جوان داخل اتوبوس و قطار انجام می دهند از این دو دختر جوان دیدم. بیچاره خانم داشت از شدت عصبانیت لبهایش را می جوید.آهسته زیر لب زمزمه کرد گویا داشت می گفت : چنان می کنند که چنین می شود. ایستگاه بعدی از جایش بلند شد که پیاده شود . گفتم : هنوز به رودخانه دو ایستگاه مانده.
خانم گفت : ترجیح می دهم پیاده روی کنم . نمی توانم نفس بکشم . پیاده شد و رفت . رفتارش مرا یاد مادربزرگم انداخت . شاید او هم مثل مادربزرگم می گفت : بو گؤزلریمده گؤرمه میش نه قالدی کی ؟ / چه چیزی ماند که این چشمهایم ندیده باشد؟

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

آزاد بودن تدریس زبان و ادبیات ترکی آذری در دانشگاه‌ها
حجت الاسلام محمدرضا میرتاج‌الدینی ، نماینده مردم تبریز در مجلس گفت
تدریس زبان و ادبیات ترکی در دانشگاه‌ها هم‌اکنون آزاد است و حتی در دانشگاه تبریز گروه زبان و ادبیات ترکی نیز تاسیس شد که این نشانگر عدم وجود مانع در این راه است.
سایت بالاترین به این سایت و خبر
در اینجا لینک داده است.
حدود دو سال و اندیست که
این وبلاک را می نویسم. نود و نه درصد مطالب اشعار و ضرب المثل و لغات ترکی آذربایجانی است. در این وبلاک سعی کرده ام از گویشهای مختلف مثل قشقائی ، گیلانی ، زنگنه ، کردی ، لری ، بختیاری نیز ( به کمک هموطنان عزیز) بهره گیرم. گاهی لغات و ضرب المثلهای آلمانی را نیز با حال و هوای خودم به فارسی و ترکی آذربایجانی ترجمه کردم . مطالبی که در این وبلاک می نوشتم مورد استقبال هم ولایتی ها قرار می گرفت و هر کدام لغتی ، ضرب المثلی و جمله ای اضافه می کرد . می توانم بگویم داشتیم با همت هم ولایتی ها مجموعه ای از فولکلور زبان مادری را جمع آوری می کردیم ، که زدند و فیلترش کردند. با توجه به بسته بودنش ، نوشتن اش را ادامه دادم. نه برای لجبازی با رئیس فیل تر خانه ، بلکه به سبب عشقی که به زبان مادریم دارم. حالا این وبلاک برایم مانند باغچه کوچکی پر از گلهای رنگارنگ است . زبان مادریم به من لذت قصه های دوران کودکی ، لالائی های مادربزرگ و ترانه های کودکانه را می دهد.
نمی دانم آیا این خبر را باور کنم یا از کنارش به عنوان یک تعارف تبلیغاتی بگذرم ؟
چه می شد اگر زبان مادریم را قاطی سیاست نمی کردند ؟ چه می شد اگر به کسی که دلش می خواست به زبان مادریش نیز بخواند و بنویسد تجزیه طلب و پان فلان لقب نمی دادند ؟ چه می شد اگر در آن ولایتمان بجز زبان فارسی زبانهای اقوام مختلف نیز بدوراز تعصب و سیاست تدریس می شد؟ مگر نمی گویند آدمی که به یک زبان مسلط باشد یک نفر است و کسی که به دو زبان مسلط باشد دو نفر است و الی آخر؟

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

آن زمانها محل تجمع زنان محله قدیمی مان ، مسجد و مرثیه ماهانه بود. ملا می آمد و همه پشت سرش نماز ظهر می خواندند. دعا می کرد و سپس بالای منبر می رفت و زنان چادر به صورت می کشیدند و به بهانه مرثیه بر غم و گرفتاری که داشتند می گریستند و بعد از اینکه ملا فاتحه می خواند و می رفت، چادر را از سر باز می کردند و صلوات می فرستادند و میزبان سینی پر از چای را به اتاق می آورد و از میهمانانش با چای و خرما و شکرپنیر و .. پذیرائی می کرد. پس از این مرحله صحبت و بحث زنان شروع می شد . از هر دری سخن می گفتند . از نقد فیلم « گنج قارون  و یک گل و دو باغبان » و سریال « سرکاراستوار و مراد برقی » و داستانهای دنباله دار « کفشهای غمگین عشق و دختری از شهر کتان » مجله جوانان ، شروع می کردند و به محله های فقیرنشین پشت عینالی داغی و .. می رسیدند. آنها تا حدودی فقرا و اشخاص بیکارو بیمار را می شناختند. در حد توان خود آذوقه و لباس کهنه و... و جمع می کردند و خود به خانه فقرا می رفتند و این وسایل را بین آنها تقسیم می کردند.  برنج خارجی که خیلی ارزان بود می خریدند . برایشان مهم سیر شدن شکم گرسنگان بود.

پس از چند مدتی دوران تغییر کرد و برنج خارجی کوپنی شد وحساب بانگی برای کمک به فقرا باز شد . این زنان نیز به مشورت نشستند که چه کنند و چه نکنند . ترجیح دادند به همین روش کمک خود ادامه دهند و با چشمان خود ببینند آنچه که برای نیازمندان در نظر می گیرند به دستشان می رسد. خاله بزرگ ما گفت : من سهم برنج کوپنی ( یا برنج خارجی ) ام را به فقرا می دهم . حاجی خانم که دست و بالش تنگ شده بود هر ماه یک کیلو برنج از سهم خانواده پرجمعیتشان را به فقرا اختصاص داد. خاله بزرگ ما ترجیح می داد ماهی یک بار آن هم برنج رشت بخورد.اما مزه دهانش را به برنجهای خارجی کوتاه قد عادت ندهد. گلنسا خانم ترجیح می داد در برنامه غذائیشان از هر دو نوع برنج استفاده کند . او رشته پلو و عدس پلو و باقلا پول و دیگر پلوهای قاطی را با برنج خارجی می پخت و گاهی وقتها ازباقلاخشک و رشته و غیره نیز به سهم فقرا اضافه می کرد. این چنین بود که سهم فطره و زکات و احسان و نذر و نیازمستقیم به مستنمدان می رسید . حالا سالهاست که گلنسا خانم و حاجی خانم و .. درگذشته اند اما عروس و دخترانشان روش آنها را ادامه می دهند.

فکر می کردم با گذشت زمان و بزرگ شدن و به کار گماشته شدن فرزندان این اشخاص تنگدست ، فقر نیز ریشه کن شده است. اما عروس گلنسا خانم گفت :  فقر نه تنها ریشه کن نشده بلکه عده ای آنقدر دارند که نمی دانند چگونه خرج کنند و تعداد کثیری آنقدر گرسنه مانده اند که دل و روده شان به هم چسبیده است. مگر نشنیده ای که می گویند در هر ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد؟ یا نشنیده ای که فقرا دیگر اسباب منزلی ندارند که بفروشند؟

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧

کلوچه اهری

در وبلاک یوخا عکس خوشمزه کلوچه اهری را دیدم و یاد آن دور و زمان افتادم . من و دوستان « کلوچه اهری » را خیلی دوست داشتیم . البته آللاهدان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) حالا هم خیلی دوست دارم . تا آنجائی که به خاطر دارم این کلوچه در هر مجلسی جای مخصوص خودش را داشت . محصل که بودم گاهی اوقات دیرم می شد و فرصت صبحانه خوردن نداشتم مادرم پول می داد و می گفت : از مشهدی حسن قناد، اهری بخر و بخور. چقدر خوش به حالم می شد. اهری هم ارزان و خوشمزه بود و هم  اندازه اش مناسب بود و شکم را خوب سیر می کرد.

صبح یکی از روزها سر راه مدرسه سه تا اهری خریده و به مدرسه بردم . تازه زنگ خورده بود و سر صف ایستاده بودیم. آن زمانها ما دو تا دو تا سر صف می ایستادیم .

گفتم : مهری می دونی از مشد حسن قناد چی خریدم؟

گفت : نه ! چی ؟

آهسته توی گوشش گفتم : اهری.

یک دفعه با صدای بلند گفت : آخ جون ! آخ جون ! آخ جون ! نگو دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد.

نگو که مبصر ما را زیر نظر گرفته و در عالم خودش یک چیزهائی شنیده و تفسیر کرده ، فوری  به طرف خانم ناظم رفت و در گوشش نجوا کرد و برگشت. داشتیم با نظم و ترتیب از جلو خانم ناظم می گذشتیم که به من و مهری اشاره کرد و گفت : شما دوتا بمانید کارتان دارم .

مبصر به ما نگاهی کرد و سرش را طوری تکان داد که گویا می خواست بگوید : هله کی !

خلاصه بعد از رفتن دانش آموزان به کلاسها ما نیز همراه خانم ناظم به دفتر رفتیم . آن موقع ها که دانش آموز نمی توانست به راحتی وارد دفتر شود و حرفش را بزند . چقدر ترسیده بودیم . آخر اول صبحی چه خطائی از ما سرزده بود ؟ خانم ناظم پشت میزش نشست و پرسید : دهانتان برای چی آب افتاده ؟ شما هیچ خجالت نمی کشید ؟

من و مهری خجالت کشیدیم چون بزرگترهایمان گفته بودند که دختر نباید شکمو باشد و هر خوردنی که می بیند دهنش آب بیفتد. مهری با لکنت گفت : خانم ناظم به خدا ما ..

خانم ناظم حرف او را قطع کرد و گفت : به خدا چی ؟ شما مدرسه می آیید که درس بخوانید یا هرکاری که دلتان می خواهد انجام دهید ؟ تو، مهری ، دراز بی مصرف از آن قد بلندت خجالت نمی کشی ؟

داشت همین طور سرزنش می کرد که انصاف ندیدم  و پیس دستی کردم و گفتم : خانم ناظم اجازه ؟ اون تقصیر نداره من خریدم . از قنادی  سر کوچه مان خریدم.

با تعجب پرسید : مگر قنادی سر کوچه تان هم از این مزخرفات می فروشد ؟

اما من و مهری از سوال و تعجب خانم ناظم تعجب کردیم . خوب قنادی سر کوچه اهری نفروشد پس کی بفروشد؟ با تعجب جواب دادم : بله خانم ناظم !

خانم ناظم با عصبانیت و تعجب داد کشید : زیادی حرف نزن کیفت را باز کن و هر چه توش هست بریز روی میز.

کیفم را باز کردم و هر چه دفتر و کتاب و نوشت افزار داشتم ، روی میز خانم ناظم ریختم . آخر سر هم پاکت اهری را روی میز گذاشتم . طفلک اهری ها دو سه تکه شده بودند .

گفتم : خانم ناظم ما اینها را از مشد حسن قناد می خریم .

نگاهی به داخل پاکت کرد و پرسید : دکان این قناد کجاست ؟

گفتم : دو تا کوچه این طرفتر . خیلی نزدیک هست .

بعد به خانم ناظم هم تعارف کردم و گفت : دستت درد نکنه دختر جان. الان بابای مدرسه را می فرستم و می خرد .

کارها داشت خوب پیش می رفت . خانم ناظم داشت با دقت لای کتاب و دفترهایم را می گشت تا یک چیزی پیدا کند و سرزنشم کند . این طوری که نمی شود. بالاخره هم پیدا کرد یک صفحه کاغذ که رویش ترانه نوشته شده بود . یک هفته قبل پدر و دائی و آقا جمشیدمون بلیت سینما خریده بودند و دسته جمعی به سینما رفته بودیم . اسم  فیلم « بابا نان داد » بود. ساسان کوچولو ترانه ای برای پدرخوانده اش ( بیک ایمانوردی ) خوانده بود و مهری هم تصنیفش را به کلاس آورده و متن این ترانه را روی تخته سیاه نوشته و ما هم رونویسی کرده بودیم .

قلب پاک و مهربون و با صفا دارم / از همه دنیا فقط من یک بابا دارم / تو بابای منی / تو صفای منی / تو خدای منی

من این ترانه را حفظ کرده بودم و برای پدرم می خواندم . خانم ناظم عصبانی شد و گفت : به جای ترانه نویسی درسهایتان را خوب بخوانید . اگر یک بار دیگر از این نوشته ها لای دفترتان ببینم نمره انضباط هر دوتان را صفر می دهم .

ما هم قول دادیم که دیگر از این ترانه ها ننویسیم و با اجازه خانم ناظم به کلاس برگشتیم . البته فوری فهمیده بودیم که مبصر فکر کرده از دکان مشد علی خرازی ماتیک خریده ایم . همان ماتیکهائی که کم رنگ و به آن روغن لب می گفتیم. خوب چه میشه کرد از اهالی محله متعصب و مذهبی آن کوچه قدیمی بودیم و می گفتند دختری که ماتیک بر لب می زند محمدی اش می رود .

از دفتر بیرون آمدیم و به طرف کلاس راه افتادیم . به کلاس که رسیدیم خانم دبیر وارد کلاس شده بود . پرسید : چه خبر شده ؟

که مبصر قبل از ما جواب داد و گفت : خانم اجازه ! اینها ماتیک و ریمل خریده بودند .

مهری گفت : خانم اجازه ! نه خیر دروغ میگه ، کلوچه اهری خریده بودیم .

خانم دبیرمان نگاهی به مبصر کرد و آهسته گفت : کار ائشیتمز یاراشدیرار / کر نمی شنود و حدس می زند.

بیچاره مبصر صورتش به رنگ لبوی پخته و سرخ زمستانی شده بود . جا داشت که من و مهری به او نگاهی بکنیم به معنای « هله کی ! »

ما دوست داشتیم اهری را صبحانه با چای شیرین بخوریم. در مجالس روضه خوانی و قرائت قرآن و سفره های نذری هم کلوچه اهری کنار شکر پنیر و خرما و کشمش نقل مجالس بود. روز عاشورا هم کسانی که نذر داشتند بین عزاداران اهری پخش می کردند.

از میان اهری های عزیز کسی هست که دستور پخت اهری را بلد باشد و یادمان بدهد؟

http://kh1353.blogfa.com/post-110.aspx

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :