زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸

ره آورد

آن قدیمها که خیلی بچه بودیم و هنوز به تبریز کوچ نکرده بودیم ، خاله بزرگ سالی دو بار به ماکو می آمد. بار اول تعطیلات نوروزی و بار دوم تعطیلات تابستان. از دیدنش خیلی خوشحال می شدیم. گویا ان ایام من خیلی کوچک بودم و چرایش را نمی دانم ، اما آبجی بزرگ می گفت : خاله بزرگ هر وقت می آمد برای ما سوغاتی می آورد. برای ما دخترها النگو و روبان و گل سر و عروسک و برای پسرها ماشین وتوپ و یا چیزهای دیگر. خاله بزرگ بوی عسل شکلات عسلی و طعم لواشک ترش و شیرین و می خوش می داد. برای من عمه بزرگ به شیرینی و خوش طعمی شکر پنیر دلنشین بود.

چه خوب و دلنشین است هدیه.آن هم کتاب . با تشکر از ناصر غیاثی عزیز

*

آدمی با خواندن مجموعه داستانی تاکسی نوشت ها حس می کند خود سوار بر تاکسی است و شاهد گفتگوها.

مهربانی مادر ( صفحه 17 )

چه سرخوشم امروز. چرا ؟ شاید چون باران می بارد، یا شاید چون ... نه ، حتما که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

پیرزن قدکوتاه خوش روی مهربانی به نظر می رسد. معمولا مسافتی که پیرزن ها و پیرمردها می روند کوتاه است: از دکتر به خانه و یا از خانه به دکتر. اما در این غروب نرم چون سرخوشم اخم نمی کنم :

- می توانم کمکتان کنم ؟

- نه ! پسرم ، لازم نیست ، خودم می توانم سوار شوم.

مسیرش چندان کوتاه هم نیست. من هم سرخوشم. به خیابانی نامربوط می پیچم. مادربزرگ حالی اش نیست. با خیالی راحت آن عقب نشسته. می گوید سال هاست که از محله شان بیرون نیامده. امروز آمده است به دیدن خواهرش. همان زنی که دم در خانه کنار او ایستاده بود تا من برسم. مثل خودش قدکوتاه و خوش رو . می گویم:

- مادربزرگ ببخشید ، اشتباه پیچیدم. رسیدیم ، دو یورو از کرایه کم می کنم.

- باشد. تو مرا به خانه و شوهرم برسان، باشد . مهم نیست. چند دقیقه دیرتر یا زودتر اهمیتی ندارد.

سرخوشم. می گویم:

- می دانی چرا بد پیچیدم؟

- نمی دانم پسرم ، لابد عاشقی.

می خندد ، غش غش ، تو گوئی یاد ایام عاشقی اش افتاده.

- درست است از کجا فهمیدید؟

- این موها را که در آسیاب سفید نکرده ام . عاشق شده ای؟ عقلت را برده ؟ چه خوب ! مبارک است.

سرخوشم. می خواهم لفت و لعاب بدهم. می گویم:

- چه کنم ؟ دل است دیگر.

نمی شود « سر پیری و معرکه گیری » را برایش ترجمه کنم.

وقتی می رسیم، سه یورو هم می گذارد روی کرایه تاکسی و می گوید :

- این هم پول آبجوی یک مرد عاشق.

کاش می شد ببوسمش.

*

کتابهای دیگر ناصر غیاثی

تاکسی نوشت دیگر

رقص بر بام اضطراب

سقراط زخمی نوشته برتولت برشت و ترجمه ناصر غیاثی

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

 

یک سال و اندی پیش ، شبی با دوستان دور هم جمع شدیم و سرگذشت مهربان بهانه ای برای غیبت و سخن گفتن از این در و آن در شد. هر کدام از ما قضاوتی متفاوت از زندگی مشترک داشتیم. هر کسی نظرش را می گفت که راشین ، دختر جوان رحیمه خانم رشته سخن را به دست گرفت و بالای منبر رفت و گفت : مسئول شکست و موفقیت در زندگی ، خود ما انسانها هستیم . ما یاد نگرفتیم که با زمان و تغییرات کنار بیائیم . هنوز پای بند آداب و رسوم کهن پدربزرگها و مادربزرگهایمان هستیم. نمی خواهیم قسمتهائی از این آداب به ارث رسیده را حذف یا تغییر بدهیم. کسانی که چشم و گوش بسته راهی خانه شوهر می شوند یا با یکی دو بار ملاقات عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند آخر و عاقیبت خوش آیندی قسمت شان نمی شود. من اکنون با پسری آشنا شده ام و همدیگر را دوست داریم ومی خواستیم این ماه ازدواج کنیم . اما هر دو فکر کردیم که زود است و احتیاج به وقت بیشتری داریم. تصمیم گرفتیم با فرهنگ و آداب و رسوم و بیشتر خصوصیات همدیگر آشنا شویم و اگر به توافق رسیدیم ازدواج کنیم و در غیر این صورت دوستانه از هم جدا شویم.

خلاصه که راشین در این باب سخنها گفت و ما هم گوش کردیم و گاهی هم به علامت تصدیق برایش سر تکان دادیم. تا اینکه چند روز پیش دوباره با دوستان دور هم جمع شدیم تا چائی تازه دم با نقل ارومیه و قورابیه تبریز و یاغلی چؤرک ماکوو گز اصفهان و سوهان قم ، نوش جان کنیم. این بار راشین اندوهگین و پریشان بود. علت را پرسیدیم و مادرش اشاره کرد که قهر هستند. می خواستیم بپرسیم که چه کسی با چه کسی قهر است که خودش زبان گشود و گفت : به نظر شما من لوسم؟ وقتی حرف می زنم با عشوه و ادا حرف می زنم و حوصله تان سر می رود؟

پینار گفت : توبه استغفرالله ! کی گفته؟

گفتم : واخسئی ! کی میگه؟

اورزولا گفت : راستش را بخواهی وقتی حرف می زنی یک کمی یواش حرف می زنی و افعال رو کشیده می گوئی. آدم وقتی عجله دارد وقت نمی کند تا تمام شدن جمله ات بایستد و گوش کند.

گفتم : خوب هر کسی لهجه و لحن سخن گفتن مخصوص خودش را دارد و به نظر من لهجه راشین نشانه لوس بودنش نیست. حالا مگر چی شده؟

راشین گفت : آقا می گه تو لوس حرف می زنی و بیشتر وقتها هم با نظرات من مخالفی مثل این که داری با من لج می کنی. حرف آخرش هم اینه که ما سازش نداریم و اگر ازدواج کنیم اختلافمان بیشتر از معمول و زندگی بر هر دو ما زهرمار خواهد شد و الی آخر و از من خواست دوستانه جدا شویم.

پرسیدیم : تو در مقابل پیشنهادش چه عکس العملی نشان دادی ؟

گفت : خواستم یک سیلی محکم بیخ گوشش بخوابانم . اما خودداری و متانت به خرج دادم و گفتم تو فکر می کنی خیلی آش دهن سوزی هستی ؟ گئدرم اللی سینه سندن قره تئللی سینه / منظورش این است که با پسری خیلی بهتر و جوان تر از تو ازدواج می کنم.

پرسیدمم : او چه جوابی به تو داد؟

گفت : هیچی چی داشت که بگوید؟ برایم آرزوی خوشبختی کرد و قول داد که در مجلس عروسی ام برقصد . پسره پرروی بی چشم و روی فلان و بهمان و الی آخر. با خانم دعا نویس در ایران تلفنی حرف زدم و این بار که به تهران رفتم به دیدنش می روم. به من قول داده دعائی بنویسد و بلائی سر این پسر بیاورد که از کرده خودش پشیمان شود و روزی صد بار در خانه بیاید و غلط کردم بگوید. از من خواست که یکی از لباسهای زیر او را ببرم گفتم که دوستی مان به آن اندازه نبود که زیر پوش او در دسترسم باشد اما کراواتش پیشم است و می آورم او هم قبول کرد. گفته که دعائی می خواند که وقتی پسر کراوات را به گردنش می بندد جادو شود و هیچ دختری به او نگاه نکند. او باید مکافات ناجوانمردی اش را پس بدهد.

لیلی با تعجب پرسید : یعنی یک چیزهای کثیف و غیر بهداشتی به لباس این آدم می زند و اون مادرمرده هم از این لباس استفاده می کند که جادو جنبل شود؟ ای لعنت خدا به هر چه آدم پلید.

گفتم : مگر خودت سال گذشته نمی گفتی که با این جوان دوست شده ای و اگر به توافق برسید ازدواج می کنید ؟ مگر قرارتان این نبود ؟ خوب حالا این جوان به این نتیجه رسیده که ازدواج تان آینده خوشی نخواهد داشت. مثل یک بچه آدم ، موضوع را دوستانه به تو گفته و راهش را کشیده و رفته است. کجای این کار ناجوانمردی است؟ نمی فهمم این اداهائی که جوانها در می آورند چیست ؟ پسر با تهدید به اسیدپاشی زور می گوید و دختر دست به دامن زنان حیله گر و جادوگر می شود. خوب برو با پسری جوان تر و بهتر از او ازدواج کن این بچه بازی ها دیگر چیست؟ کش رفتن لباس و آلوده کردن به جادو جنبل دیگر چیست؟ این زنک جادوگر از کدام دهات پایش به تهران رسیده ؟

مادر راشین گفت : والله چه عرض کنم ؟ زنه دهاتی نیست. شیک پوش و مدرن و تهرانی است. سرش هم آنقدر شلوغ است که از قبل وقت می گیرند و به سراغش می روند. ماها به قول راشین و بعضی از جوانها قدیمی هستیم و افکار کهنه و پوسیده مادربزرگهایمان توی کله مان هست و این جوانهای امروزی قبولمان ندارند ، سراغ این جور آدمها نمی رویم . من که مادرش هستم تا این لحظه از عمرم نه دعانویسی را شناختم و نه درخانه جادوگری را زدم . از دختر اروپادیده تحصیل کرده ام دیگر این انتظار را ندارم . بعضی ها شبیه شترمرغ هستند. ده وه قوشونا دئدیلر یوک آپار دئدی قوشام ، دئدیلر اوچ دئدی ده وه یم / به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم . گفتند بپر گفت شترم.

خلاصه که چند نفری به جان راشین افتادیم و با او صحبت کردیم و تا حدودی هم نظرات ما را پذیرفت و قول داد ، روز بعد که جوان را در دانشگاه می بیند با او دوستانه سلام و احوالپرسی کند و کراواتش را پس بدهد و سعی کند با او زیاد روبرو نشود . یعنی دست از سر این آدم بردارد.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸

به دعوت نق نقوی عزیز می نویسم.
در طول نیم قرن زندگی ام ، اولین تیشه مهیب تغییر که بر هست و نیستم فرود آمد و همه چیز را برهم زد و زیر و رو یم کرد و در خود گم و گور شدم نیست شدم ، را در یکی از پست های اینده مفصل خواهم نوشت.
دومین تغییرکه تیشه بر ریشه ام زد ، دل کندن از آب و خاک و دیار آبا و اجدادی و کوچ و غربت نشینی بود. همراه با اقوام مختلفی چون روس و اسپانیائی و فرانسوی و چینی و افغانی و عراقی که آنان نیز به دلایلی ترک دیار کرده بودند ، سر کلاس شدم ، در خود درس نشستم و خود را محصلی دیدم که برای حرف زدن با شهروندان ، تازه مجبور است الفبا بیاموزد و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرد.
سومین که تیشه نبود بلکه تغییر اساسی و شاید معجزه بود ، جدائی و تنهائی و رسیدن به زندگی آرام و بی دغدغه بود. روزهای اول با خود گفتم حالا چه کنم؟ چگونه سر پا بایستم؟ اگر پایم لیز بخورد و زمین بخورم چه ؟ در عالم خواب و بیداری صدای درونم را شنیدم که می گفت : این که غمی ندارد زمین بخوری دوباره سر پا می ایستی . بهتر از این است که همیشه علیل و ذلیل حسابت کنند و باور کنی و دم نزنی. آنگاه با تکیه بر قانونی که از من زن حمایت کرد و حق داد که بتوانم زندگی کنم ، سر پا ایستادم. مشکلات پشت سر هم حل شدند. از گذشته درس آموختم و به آینده امیدوار شدم .
چهارمین تغییر آغاز به وبلاک نویسی بود. این دنیای مجازی جالب که به من جرات داد که آشکارا بنویسم و بنویسم و بنویسم.
ما مثلی داریم که می گوئیم آللاه او گونلری عمرومه یازماسین ( خدا آن روزها را جز عمرم حساب نکند.) یعنی در زندگی روزها یا سالها و دورانی هستند که به قدری تلخ و گزنده اند که آدم از خدا می خواهد که آن ایام را دیگر بازنگرداند و جز عمری که گذرانده نیز حساب نکند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و عمو اروند و دختر همسایه و اهری و اقاقیا و همه دوستان عزیز را دعوت می کنم .

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

 

از زمانی که تصمیم گرفتم ماهی قرمز را بعنوان حیوان خانگی نگاه دارم حدود هشت نه ماهی و یا بیشتر می گذرد. ده ماهی قرمز و زرد و سفید و سیاه که به تدریج دست چین کرده و خریده ام و خیلی هم دوستشان دارم. خانه کوچکشان گرد و کروی نیست بلکه چهارگوشه و بزرگ است و غذا و فضای کافی و بهداشتی و سالم برای زندگی طبیعی دارند. کف خانه شان را با شن و سنگریزه های ریزو درشت سنگفرش کرده ام و دو گلدان زیبای آبی نیز زینت بخش گردشگاهشان شده است که ماهی فروش می گفت اواخر بهار و تمام دبستان گل های قرمز و صورتی درخواهند آورد. آنها بدون خطر شکار شدن از سوی ماهی های بزرگ دیگر با امنیت خاطر زندگی می کنند. جانورانی صلح جو و اجتماعی هستند و در کنار هم و به طور دسته جمعی به این سو و آن سو شنا می کنند . غذایشان را با اشتها و اشتیاق می خورند و به تدریج رشد می کنند.

قبل از عید سایت حمایت از حیوانات و مینو صابری عزیز وسوسه ام کرد که ماهی رزمجو هم بخرم . به مغازه ماهی فروش رفتم و از او ماهی رزمجوی نر و ماده خریده و به خانه آوردم. ماهی نر آبی رنگ و بسیار زیباست. اما ماهی ماده زیبائی چندانی ندارد و از ریز و کوچولو بودنش خوشم می آید. ماهی فروش توصیه کرد که ماهی های رزمجو را داخل تانک ماهی های قرمز نیاندازم. این دو نوع نمی توانند کنار هم زندگی کنند. خلاصه که دو ماهی نر و ماده رزمجو را داخل تنگ ماهی که از قبل داشتم انداختم. دیدم که دارند دور هم می چرخند و من احساس خوشی نسبت به جای آنها ندارم. احساس کردم که جایشان تنگ و کوچک است. دلم برایشان تنگ شد. برگشتم و برای آنها نیز ظرف چهارگوش و بزرگی خریدم و ظرفشان را عوض کردم. احساس کردم که حالشان بهتر شد و به جست و خیز داخل آب پرداختند. پس از دقایقی متوجه شدم که ماهی نر دارد به ماهی ماده حمله می کند. این حمله ها تمام شدنی نبود. می دیدم که ماهی ماده کوچولو چقدر کتک می خورد و تلاش می کند خود را از دید ماهی نر پنهان کند . اما جائی برای پنهان شدنش نیست. باز دلم تنگ شد . می خواستم دوباره به مغازه بروم و علت اش را بپرسم که دیر وقت بود. شب بود و ماهی نر همچنان ماده را می زد و من هم کاری از دستم برنمی آمد. صبح روز بعد فوری به مغازه ماهی فروش رفتم و موضوع را گفتم. فروشنده پیشنهاد کرد که یک ماهی ماده نیز بخرم و داخل تانک بیاندازم . ماهی نر دست از سر ماده برمی دارد. حرف فروشنده را باور نکردم . اما از ماهی به آن کوچکی خوشم آمد و یکی نیز خریده و به خانه برگشتم و ماهی نو را داخل ظرف انداختم. ماهی نر این بار به همخانه تازه وارد حمله کرد. یک بدو بدوئی راه افتاد که نگو. پشت سر ماهی فروش غر زدم که اول صبحی می خواست فروش داشته باشد. اما دقایقی بعد متوجه شدم که هر سه آرام شنا می کنند و ماهی نر دست از سر ماهی های ماده برداشته است. هر موقع که به ماهی ها غذا می دهم ، ماهی نر تا سهم خودش را برنداشته به دو تا ماده راه نمی دهد. برای همین هم من غذا را به دو سه نکته از تانک می ریزم. تا ماهی نر سرگرم خوردن است ماهی های ماده نیز از طرف دیگر بخورند.غذای ماهی های قرمز و رزمجو را همزمان می دهم و سپس خوردنشان را تماشا می کنم. ماهی های قرمز چقدر نجیب و دوست داشتنی و اجتماعی و نوع دوست هستند. چقدر با ادب غذا می خورند. به خاطر تکه ای غذا همدیگر را نمی زنند. بازی شان هم دوست داشتنی است. اما امان از ماهی رزمجوی نر که دارد لوطی بازی می کند و نفس کش صدا می زند.

*

بیشتر بچه ها ماهی قرمز را دوست دارند. کاش بجای دور ساختن اش از خانه ها روش درست نگهداری اش را آموزش بدهیم و بگذاریم در خانه هایمان برای خودشان جائی امن و راحت داشته باشند. اگر نگهداری ماهی قرمز ستم به حساب آید ، سر بریدن مرغ و خروس و گاو و گوسفند را چه باید حساب کنیم ؟ جوجه طفلکی را که برای مهمانمان کباب می کنیم چه باید بنامیم ؟ مرغ را می گیریم و به زمین اش می زنیم و یک پایمان را روی پاهایش می گذاریم و پای دیگرمان را روی بالهایش و زبان مادرمرده اش را هم بیرون می کشیم که یک دفعه قبل از بریده شدن سرش حرام نشود ، آنگاه سر حیوان نگون بخت را گوش تا گوش می بریم. تازه رهایش هم نمی کنیم تا هنگام جان دادن این ور و آن ور بدود و ناله کند. آنقدر صبر می کنیم که تمام خون بدنش بیرون بریزد . آن وقت پوست اش را می کنیم و می پزیم و با اشتها می خوریم. اگر خودمان هم زیاد علاقه ای به خوردنش نداشته باشیم ، برای ممهانمان بهترین قسمتهای گوشت را تدارک می بینیم . می خوریم و لذت می بریم . چون عادت کرده ایم . در این غربتستان نیز خوکهای ننه مرده را اول از پاهایش آویزان می کنند بعد با چیزی توی سرشان می کوبند و سپس پوستش را می کنند و تکه تکه می کنند و به بازار می فرستند. می گویم نکند یک دفعه یکی شان بیهوش نشود . آن وقت چطوری کنده شدن پوست اش را تحمل می کند؟

*

می دانید شاعر این شعر کیست؟

حالمان بد نیست غم کمی می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

http://gayagizi11.blogspot.com/2008/05/blog-post_2607.html

**

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

سیزده بدر بود

بچه دبستانی بودم و قرار بود با خانواده خاله بزرگ و دائی بزرگ و بقیه نزدیکان دور هم جمع شویم و برای گذراندن سیزده بدر به دشت و صحرا برویم. ما بچه ها چقدر خوشحال بودیم . می دانستیم که آخرین روز تعطیلات نوروزی خوشی خواهیم داشت ونوشتن انشای « تعطیلات نوروزی را چگونه گذراندید؟ » که موضوع اولین انشای سال نو بود ، برایمان سخت نخواهد بود.
صبح روز سیزده بدر هوا بادی و بارانی شد. پدرم گفت : با این آب و هوا نمی توانیم بیرون برویم. بچه ها سرما می خورند.
مادرم نیز با پدرم هم عقیده بود . دوتائی نظرشان این بود که اگر تا حدود ساعت یازده و اینها هوا آفتابی نشود ، از رفتن به سیزده بدر صرف نظر کنند. خیلی غمگین شدم. دعا می کردم که هوا خوب شود. بعد از صبحانه خاله بزرگ و آقا جمشیدمان که همسایه مان بودند آمدند . آنها هم با پدر و مادرم هم عقیده بودند.. پسرخاله ها دلگیر شدند. بزرگترها به فکر چاره افتادند.آقا جمشید نسبت به بچه ها بسیار سخت گیر بود. اما برای خوشحال کردنشان نیز هرچه از دستش برمی آمد می کرد. خلاصه تصمیم گرفتند که منقل کباب را در حیاط بزرگ خانه ما پا برپا کنند. خاله کوچک و دائی و پسرعمو و پسرعمه را هم خبر و دعوت کردند. قرار بود ناهار فقط کباب باشد اما با دعوت مهمان پیش بینی نشده ، پلو نیز پختند و بساط چلوکبابی برپا شد. بزرگ و کوچک پیر و جوان دور هم جمع شدند. همه هم صحبت داشتند. مادربزرگها و پدربزرگها ، زنها و مردهای هم سن و سال دور هم جمع شدند. اما در این میان دور، دور ما بچه ها بود. پسرخاله ها و برادرها و پسرهای پسرخاله ها و... داشتند با هم بازی می کردند. اما من می دانستم که سیزده بدر به من و مهناز و پری و مریم و سنبل خیلی خوش خواهد گذشت. آن روز، روز ما بود. بعد از ناهار هوا کمی بهتر شد. خورشید از پشت ابرها بیرون آمد. ما می خواستیم قاوالاقاشدی بازی کنیم . حیاط خانه برایمان کوچک به نطر رسید. از مادرهایمان اجازه گرفتیم و دم در خانه بازی کردیم. دختر همسایه هم به ما پیوست. او دختر خوبی بود. چقدر دوست اش داشتم. بازیمان شروع شد. بیشتر وقتها دختر همسایه بازی را می برد. اما این بار من تصمیم گرفته بودم برنده شوم . وقتی او گرگ شد و دنبالم کرد، با تمام قدرت دویدم . آن قدر تند که یک لحظه احساس کردم که اختیار پاهایم را ندارم. تند می دویدم و تیر چراغ برق روبرویم بود و من نمی توانستم ترمز کنم . بالاخره زمین خوردم و پیشانی ام به سختی به لبه تیر چراغ خورد. خون از پیشانی ام فواره زد. دست رو پیشانی ام گذاشتم و با وحشت تمام داد کشیدم که ای داد ، خون ، خون ، خون. گریه کنان و دادکشان ، به خانه دویدم. پشت سر من دختر همسایه و مهناز و پری و سنبل و مریم نیز به حیاط دویدند.بزرگترها هم آمدند. دائی بزرگمان پنبه و مرکورکروم خواست و هر چه کرد خون بند نیامد. تصمیم گرفتند مرا به بیمارستان ببرند. چقدر از بیمارستان می ترسیدم . آنچه که از بیمارستان می دانستم ، آمپول بود و کپسول و قرص بدمزه بود و پرستارهای سفید پوش نه چندان خوش اخلاق. مرا به بیمارستان رساندند. پزشک کشیک که دوست دائی بزرگمان بود. گفت : باید بخیه بزنم.
خیلی ترسیدم . آخر ما زنگهای نقاشی و کاردستی روی پارچه سفید خیاطی مان بخیه دوزی تمرین می کردیم. اگر سوزن که ما در پارچه فرو می بردیم روی پیشانی من نیز فرو می رفت آبکش می شدم که. گریه سردادم و گفتم : نه آقا دکتر تو رو خدا بخیه نزن. دیگه بازی نمی کنم .
دکتر گفت : نترس دخترم . بی حس می کنم و هیچ چیز نمی فمهی. شجاع باش .
در حالی که گریه و التماس می کردم ، گفتم : نه آقا دکتر ، تو رو خدا ، من دوست ندارم شجاع باشم .
اما او کار خودش را انجام داد. پیشانی ام را بخیه زد و پانسمان کرد و به خانه برگشتیم. یک ساعتی به نصیحت بزرگترها گذشت وسپس هر کسی سرگرم گفت و شنود و بگو و بخند شد. مهناز و پری و مریم و سنبل و دخترهمسایه کنارم نشستند و سنبل برایمان قصه گفت. شب مهمانها دیروقت به خانه شان رفتند. صبح قرار بود هر کسی سرکارش و مدرسه اش باشد. با همه اینها باز خوش گذشت.
*
دیروز نیز سیزده بدر بود. هوا صاف و آفتابی بود. با هاله و رقیه و لیلی بیرون رفتیم . کنار رودخانه قدم زدیم. رقیه سبزی اش را آورده بود و داخل آب رودخانه رها کرد و بعد نشست روی چمن ها و شروع به گره زدن سبزه کرد و زیر لب حرفهائی را زمزمه کرد. هاله قاه قاه خندید گفت : ای وای نگاش کن . حتمن می گه سال دگر خونه شوهر بچه بغل.تو که شوهر داری و علاوه بر بچه نوه هم داری!
رقیه جواب داد : نه جانم دارم آرزو می کنم . دعا می کنم . حاجتهایم را می خواهم.
هاله گفت : این دیگه جز آداب سبزه گره زدن نبود.
رقیه جواب داد : دارم آداب رو یک کمی تغییر می دهم . سبزه نشانه سرسبزی و نعمت و برکت است. دارم برای آن آب و خاکی که سالها سال است حسرت دیدارش را دارم ، بهترین ها رو آرزو می کنم. برای آن سرزمین تشنه سیرابی آرزو می کنم. دارم صلح و صفا برای دنیا آرزو می کنم.
او آرزو می کرد و ما آمین می گفتیم

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸

 نوروز که می شد

 

همه دور سفره هفت سین می نشستیم و منتظر تحویل سال نو می شدیم. کتاب قرآن نیز سر سفره هفت سین جای مخصوص خودش را داشت. پدرم چند روز قبل از عید اسکناس های پنجاه یا بیست ریالی نوی نو را از بانک ملی می گرفت و لابه لای صفحات قرآن قرار می داد و بعد از تحویل سال ، به هر کدام از ما یک سکه نوی تا نخورده ، به نام پول تحویل می داد.بعد از تحویل هم همگی به خانه پدربزرگ می رفتیم . بعد از جمع شدن بچه ها و نوه ها ، پدربزگ قرآن کهنه و قدیمی اش را باز می کرد و از لای کتاب ، اسکناسهای بیست یا پنجاه ریالی را درمی آورد و به هریک از بچه ها و نوه هایش یکی می داد. من و مهناز و پری و دلبر و مریم و برادرها و پسرخاله ها و پسرعموها قرآن پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم . ما در عالم خودمان مسابقه می دادیم . پولهای تانخورده و نوی تحویل را جمع می کردیم. خانه دائی ها و خاله بزرگ هم همین طور بود. در میان فامیل و اقوام بعضی ها مثل زن پسرعمو و دخترعموی پدرم و ... چادر به سر نمی کردند. اما وقتی برای دید و بازدید به خانه پدربزرگ می آمدند چادر نازک توری به سر می کردند. پدربزرگم خیلی خوش به حالش می شد. به خاطر این که آنها مجبور به دید و بازدید از پدربزرگم نبودند.اصلن می توانستند بدون چادر بیایند. کسی مجبورشان نمی کرد. اما آنها به ریش سفید و مسجد و قرآن پدربزرگ احترام می گذاشتند. آن قدیمها عیسی به دین خود و موسی به دین خود بود و مردم به خوشی در کنار هم با عقاید مختلف زندگی می کردند.
سیزده روز تعطیل ودید و بازدید نوروزی عالمی پراز خاطرات شاد و شیرین داشت. نوروز بهانه ای بود برای دیدار تازه عموها و عمه ها و بچه هایشان. پسر یا دختر فرقی نمی کرد. آخر آدم چطور می تواند از میان فامیل نزدیک یکی را به جرم هم جنس نبودن دوست نداشته باشد یا نامرحرم حسابش کند؟ شبها که از دید و بازدید برمی گشتیم با پسرعموها و دخترعمو ها و بقیه بچه ها دور هم جمع می شدیم و تا دیر وقت اسم شهرت و نقطه نقطه بازی می کردیم . بزرگترها هم تا دیروقت بیدارو سرگرم صحبت و بگو وبخند بودند. به همه از بزرگ و کوچک ، پیر و جوان خوش می گذشت. خستگی و اضطراب و غم دوری و غربت یک ساله ، همگی بقچه شان را برداشته و و از خانه ها می گریختند.
آنگاه سیزده بدر می رسید. جاده سردرود بود و شکوفه های بادام و پیکانها و ژیانهائی که سبزه نوروزی شان از پشت پنجره چشمک می زد. تعطیلات نوروزی به خوبی و خوشی تمام می شد و روز بعد با انرژی فراوان و خاطرات خوش نوروزی و هزار حرف و حکایت راهی مدرسه می شدیم.
چگونه می توان ادعا کرد که رفت و آمدهای فامیلی ممکن است جوانان ما را به انحراف سوق دهد؟ وقتی جوانها همراه با بزرگترهایشان به دیدن عزیزانشان می روند چگونه ممکن است فکر فساد به سرشان بزند ؟ سواد ناقص ام قد نمی دهد.

**

به نقل از دختر همسایه و عمو اروند ، شنبه ۸ فروردین برابر با ۲۸ مارس قراره که ۱۰۰۰ شهر در دنیا تمام لامپهاشون را در بین ساعت ۸.۳۰- ۹.۳۰ شب خاموش کنند ....و در صورت امکان دیگر وسایل برقی مثل کامپیوتر ...

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸

می گویند موش حیوانی متجاوز و مهاجم است که حد و اندازه خود را نمی داند و بی برکتی و گرانی با خود به همراه می آورد. شاید برای همین بود که موش صفت ها حمله کردند و زدند و کشتند و رفتند. خانه هائی ویران و خانواده هائی آواره و بی خانمان شدند. کودکان در رثای پدر و مادر خون گریستند. همه گناهان را به گردن سالی انداختم که اسمش سال موش بود وچشم امید به پایان چنین سالی دوختم. در باره موش و خصوصیاتش ضرب المثلهای فراوانی وجود دارد که هیچ کدام بی مناسبت نیستند.
لانه موش گاهی آنچنان بها پیدا می کند که دیگری برای فرارو پناه گرفتن ، به دنبال لانه این حیوان می گردد و
سیچان دلیکین ساتین آلیر / سوراخ موش را با پرداخت هزینه می خرد.
گاهی جاسوس لقب می گیرد و هنگام گفتگو مواظب هستند که : دوواردا سیچان واردی ، سیچاندا قولاق واردی / دیوار موش دارد و موش گوش دارد.
گاهی به کسی که از گرد راه نرسیده کاری را که برایش هنوز زود است شروع می کند می گویند: سیچان اولمامیش چووال دیبی دلیر / موش نشده گونی را سوراخ می کند.
اما گاو حیوانی کاری و کوشاست. فکرش پیش کار است و بس . در مورد این حیوان نیز ضرب المثل فراوان است. وقتی یکی در مقابل طعن و کنایه و سرزنش ساکت می ایستد و نگاه می کند می گویند : اینک کیمی دوروب باخما / مثل گاو نگاهم نکن. در حالی که بیچاره گاو چاره ای جزساکت ایستادن و نگاه کردند ندارد.
اینکی ساغاللار / گاو را می دوشند. کنایه از کسی است که از او کار می کشند و صدایش هم درنمی آید.
اینک کیمی سود وئرمه ین ، اؤکوز کیمی کؤتان سوره ر/ کسی که مثل گاو ماده شیر ندهد ، مثل گاو نرخیش می برد. گاو ماده در اصطلاح ما ساکت و حرف شنو است و گاو نر عصیانگر. اما در هر صورت هر اهل کار و تلاشند.
اینک سو ایچر سود اولار ، آغزیم دادلانار، ایلان سو ایچر زهر اولار ، جانیمی چالار ، عمرومو آلار/ گاو آب می خورد و شیر می دهد و نوش جانم می شود. مار آب می نوشد و زهر می شود و جانم را نیش می زند و عمرم را می گیرد.
**
آن قدیمها در محله ای آن طرف ترها ، در خانواده ای بچه ای بسیار شلوغ و ناآرامی زندگی می کرد. این بچه در اثر شلوغی و آزار و اذیت به بچه های هم سن و سالش ، از دست بزرگترها زیادی تنبیه می شد. یک روز مادرش با خودش گفت که دیگر این بچه را تنبیه نکند و سعی کند به جای تنبیه و پرخاش از در دوستی درآید. روزی بچه را به سنگک پزی فرستاد تا برای صبحانه نان سنگک بخرد. بچه به سنگک پزی رفت و نان را گرفت و داشت به خانه برمی گشت که دید گربه ای زخمی کنار مسجد افتاده و بچه های دیگر هم دوره اش کرده اند . یکی می گوید بکشیمش تا راحت شود و دیگری می گوید نه خیر جای زخمهایش مرکورکروم بزنیم خوب می شود. تا اینکه نگهبان مسجد از راه می رسد و گربه زخمی را برمی دارد و به بچه ها هم اطمینان می دهد که این گربه گرسنه است و اگر چیزی بخورد حالش خوب می شود و الی آخر.
بچه که داشت به خانه برمی گشت می بیند که ای دل غافل هنگامی که او سرگرم تماشای گربه بود ، بقیه بچه ها از گوشه و کنار سنگک او تکه هائی کنده و خورده اند. می ماند که جواب مادرش را چه بدهد؟ خلاصه به خانه شان می رسد و پشت در اتاق ایستاده و موضوع را تعریف می کند . مادرش می گوید : آنجا ایستادن و وقت تلف کردن ات بیهوده بود. آخر گربه زخمی که تماشا ندارد. حالا کاری است که شده . دیگر تکرار نکن . بیا تو صبحانه بخوریم.
بچه می گوید : آخر اگر توی اتاق بیایم مرا می گیری و می زنی .
مادر می گوید : نه . نمی زنم . بیا تو .
- نه خیر می زنی.
- نه گفتم که نمی زنم.
- می دونم می زنی .
- نه بچه جان گفتم که نمی زنم. بیا تو تا چای شیرینت سرد نشده.
- نه خیر من مطمئنم که می زنی.
از یکی اصرار و از دیگری انکار. آخر سر مادر عصبانی شده و قولی را که به خود داده بود زیر پا گذاشت و لنگه کفش را برداشت و به طرف بچه پرتاب کرد و گفت : حالا که خوردی ، اول گریه کن بعد بیا سر صبحانه که مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / به مسلمان خوبی نیومده.
**
یاغیش یاغیب چؤللره / باران بر دشت و دمن باریده
بلبل قونوب گوللره / بلبل بر روی گلها نشسته
بایرام گلیب یار باخیر/ عید شده و یار نگاه می کند
الده قیزیل گوللره / به گلهای سرخی که دستم است

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :