زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

دنیای پر حکمت و غنی ضرب المثل ، هزاران درس نگفته برای آدمی دارد. داستان اکثر ضرب المثل ها را فراموش کرده ایم اما موقع و زمان استفاده از آنها را به طور طبیعی بلدیم. هر مثلی جای مخصوص خود را دارد. آنچه که امشب توجه مرا به خود جلب کرد « سگ » و ضزب المثل های مربوط به آن بود. این حیوان ، مادر مرده یار وفادار انسانهاست. اورزولا سگی سفید و کوچولو و زیبا دارد. هر وقت به خانه شان می روم ، با دیدن من آرام نزدیک می شود و سعی می کند خود را به من نزدیک کند . اما من از او می ترسم دست خودم نیست می ترسم دیگر. شاید او هم حال مرا درک می کند چون با یک بار صدا کردن اورزولا ، بر می گردد و سر جایش می نشیند و تماشایم می کند.موقع ناهار غذایش را مودبانه داخل ظرف خودش می خورد و برخلاف گربه هر وقت دستشوئی داشت همراه اورزولا بیرون می رود و بعد از رفع حاجت برمی گردد. ماه قبل که اورزولا به سختی سرما خورده بود برایش سوپ داغ اماده کرده و به عیادتش رفتم ، احساس کردم که سگ کوچو.لو به خاطر صاحب و همخانه اش غصه می خورد . نگاهش رنگ و حال بخصوصی داشت. دلم خیلی به حالش سوخت.

نمی دانم چه حکمتی است ضرب المثل ها از این حیوان ننه مرده به خوبی یاد نمی کنند. می گیوند :

ایته داش آتما / به سگ سنگ پرتاب نکن

منظور این که بهانه به دست آدم نانجیب نده

ایت ایتلیغین ترگیتسه سومسونمه یین ترگیتمز / سگ اگر سگ بودنش را هم ترک کند سرک کشیدنش را ترک نمی کند.

ایت ده اؤز یئدیغینی قوسار / سگ هم آنچه را که ( به ناحق ) بخورد قی می کند. اندکی صبر

ایت بالاسی ایت دیر / سگ زاده سگ است.

ایت ناحاق سومویو تله سه تله سه ، تاماشادی خیددهیینه ایلیشنده / سگ لقمه حرام را با عجله قورت می دهد اما تماشا دارد وقتی در گلویش گیر می کند.

مرحوم شهریار شعری دارد به نام اویون اولدوق ( بازیچه شدیم) شاید جان کلام را می فرماید . خوب حق هم دارد

ایتیلن قول بویون اولدوق / با سگ هم آغوش شدیم

ایتیلن قول بویون اولماقین دردسری ده وار هله بیرده ایت هار اولموش اولا

*

یک ضرب المثل دیگر هم هست که حرف آخر را می زند

سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم تا صاحبش بردارد. یعنی در گفتن ضرب المثل و متل و غیره منظورم همه نیستند. کنایه ایست به فلانی یا بهمانی

*

اوندان قورخماکی هئچ زادی یوخدو اللاهی وار ، اوندان قورخ کی هر نه یی وار آللاهی یوخ / از آن کسی نترس که هیچ چیز ندارد و خدا دارد . از آن کسی بترس که همه چیز دارد و خدا ندارد

*

  

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸

 

 

ویرانی و مرگ در هائیتی

کشور هائیتی

تصاویر زلزله در هائیتی

تصاویر بم

شجران در بم می خواند

*

هر مصیبتی ، هر فاجعه ای غمهای کهنه را از صندوقخانه خاطرات بیرون کشیده و دردها را تازه می کند. زلزله هائیتی و بی خانمان شدن هزاران نفر ، زلزله بم و رودبار و اردبیل و .. و ... دوباره در دل زنده می کند.

*

.یاد دارم از شبی غمگین و دلگیر

یادم دوباره آمده رودبار و منجیل

آنجابه شب مردم به زیر خاک رفتند

اینجا گرفتار بلا در صبح گشتند

آنجا به سبزی خرم و دلشاد بودند

اینجا به سختی زندگی را طی نمودند

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

داشتم به حال و هوا و خیال و رویای خود ، از قطار پیاده می شدم که صدائی توجه ام را به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. خانم جوانی دست پسر بچه اش را گرفته و لبخند بر لب به طرفم می آمد. او را نشناختم. فقط رنگ قهوه ای چشمانش به نظرم آشنا می آمد. هرچه کردم به خاطر نیاوردم که کجا دیدمش. به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی شناختمش . دانش آموز زرنگ و درسخوان و بسیار شلوغ و پرجنب و جوش کلاس ، الهه بود. آخرین بار که دیدمش هم قد پسرکش بود. ای روزگار اوشاقلار بؤیویور ، بؤیوکلر قوجالار قوجالار جان آللاها باغیشلیر ( کودکان بزرگ می شوند ، بزرگها پیر می شوند و پیرها جان به جان آفرین تسلیم می کنند . ) این رسم روزگار است. الهه شبیه مادرش شده بود. مادرش زنی زیبا و خوش صحبت و هنرمند بود. می دوخت و می بافت و آشپزی می کرد وپا به پای همسر پیش می رفت. همسر به زیبائی و زبر و زرنگی زنش می بالید. زندگی خوب و آرامی داشتند. حال و احوال والدینش را پرسیدم. گفت :« بچه ها بزرگ و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند. پدر و مادرم ماندند. تا وقتی که مادرم سالم و شاداب بود ، پدر به او می بالید.مادرم را سوگلی صدا می کرد. اما دوسالی می شود که طفلک مادرم بیمار شده است. سرطان تشخیص داده اند. بیمار است ورنج می کشد. حال و احوالش هیچ خوب نیست . پدر او را به خانه پدربزرگم برده و تحویلشان داده که دختر خودتان است یک مدتی من مخارج دارو درمانش را دادم حالا یک مدتی هم شما مواظبش باشید. از پدر خواستیم به کمک هم بیمارستان بستری اش کنیم . پدربزرگم قدرت مالی کافی ندارد و پدرم می گوید . به اندازه کافی خرجش کرده ام. آخر مگر بیماری و درد هزینه کافی سرش می شود ؟ اگر پدرم نداشت و فقیر بود می گفتیم یوخدویا قلم ایشله مز ( فقر چاره ای ندارد.) اما دارد خیلی هم دارد. تازه بعد از بیرون کردن مادرم زنی گرفته و به خانه آورده است. در جواب اعتراض ما می گوید این امتیازی است که جامعه به ما مردان داده چرا استفاده نکنیم. ماه قبل ایران بودیم . خواهر و برادرها دور هم جمع شدیم تا فکری به حال دوا و درمان مادر بکینم. شوهر من و شوهر خواهرم هم مقداری پول به پدربزرگم دادند که معطل نباشد. کار دیگری از دستمان ساخته نیست. تازه پدرم سرزنشمان کرد که مادرتان رفتنی است دارید پولتان را دور می ریزید.

دلمان می سوزد از این که بیچاره مادر کار می کرد . شما که به چشم خودتان می دید هم خیاطی می کرد هم شیرینی می پخت. دستمزدش را دو دستی تقدیم پدر می کرد تا قسط خانه عقب نیفتد . بعد از تمام شدن قسط خانه ، ما بچه ها از پدر خواستیم سهمی از خانه را به اسم مادر بکند . یک داد و قالی به راه انداخت که نگو و نپرس که خانه من و پول من و سهم من چه صیغه ایست ؟ ساکت شدیم. اگر مادرم سهمی از خانه داشت خرج دوا و درمانش می شد. ملک دارائی به درد این روزها می خورند دیگر. حالا پدرم او را از همان خانه بیرون کرده است. کاش پولهایش را به پدر نمی داد و برای خودش پس انداز می کرد. مگر نمی گویند مرد باید کلیه هزینه زندگی زن را بپردازد ؟

یعنی راستی راستی پدرم نمی داند روز فقط امروز نیست ؟ نمی داند مرگ شتریست که در خانه همه می خوابد ؟ اگر روزی خودش بیمار شود و احتیاج به درمان و رسیدگی داشته باشد چطوری تو روی ما نگاه خواهد کرد ؟

شما فکر می کنید اگر روزی من بیمار شوم شوهرم با من چنان خواهد کرد که پدرم با مادرم می کند؟ »

گفتم :« همه که مثل هم نیستند . بعضی ها دلشان از سنگ است . شاید هم بهتر است بگوئیم چشم عقلشان کور است. »

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

این روزها هوای اینجا برفی و سرد و زمین سفید و زیباست. دیروز علاوه بر بارش برف ، باد برفهای پشت بام را با رقص خشمگینش در هوا پراکنده و به زمین می ریخت. داشتیم این رقص خشم را تماشا می کردیم که سخن به یکی دو سال پیش کشیده شد. هوای برفی و طوفانی موجب قطع برق یکی از روستاهای این ولایت شده بود.

گفتم :« هاله جان ، اگر یک دفعه وزش باد شدیدتر و به طوفان تبدیل شود و دکل برق منطقه ما را به زمین بیفکند و برقها قطع شوند چه اتفاقی می افتد ؟»

گفت :« شوفاژخاموش و در نتیجه خانه سرد می شود. اجاق خوراک پزی کار نمی کند. چائی داغ سرد می شود و باید از خیر چای و قهوه داغ بگذریم و در این هوای سرد هم که نوشیدن کولا و غیره هم معنی ندارد.»

گفتم :« شب هم که فانوس و موتور گازی و گردسوزی نداریم تا اتاق را روشن کنیم. من همین گردسوز را دارم که قد و قواره اش به ده سانتی متر نمی رسد. تازه نفتی هم برای روشن کردنش نداریم.»

گفت :« این دیگر مشکلی ندارد. یک عالمه شمع قد و نیم قد و رنگ به رنگ داریم و روشن می کنیم و شب هم می گذرد. چه کسی می گوید که پایان شب سیه سفید نیست ؟ غصه نخور به پیتزا تلفنی زنگ می زنیم و پیتزا با دوغ سفارش می دیم .»

با تعجب گفتم :« برق شهر قطع شود که پیتزافروشی کار نمی کند.»

قاه قاه خندید و گفت :« این هم مشکلی ندارد بابام جان نان و کره و مربا که داریم یکی دو روز را صبر می کنیم. خدا بزرگه . یادت می آد آن سه شبانه روزی را که بدون برق زندگی کردید ؟ »

گفتم :« مگه میشه فراموش کرد ؟ فلاکس پر آب جوش آوردی و چائی داغ نوشیدیم و درباره آینده ای که روشن دیده می شد ، کلی صحبت کردیم و پیتزا سفارشی خوردیم و شب چند تا شمع رو یکجا روشن کردیم و به امید سپیده دم روشن دعا می خواندیم . شب آخرهم حافظ شیرین سخن آمد و فالم را به نیک گرفت

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید خواه بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی ز در آید

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و سرخ گل بدر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

گفت :« خدا را شکرکه پایان شب سیه سفید است. »

از قدیم گفته اند : قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار / ته دیگ ( با شستن ) سفید می شود و روسیاهی به ذغال می ماند.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

[IMG_0752.jpg]

سه روز پیش ، صبح که بیدار شدم زمین پوشیده از برف بود و دانه های سفید همچنان رقص کنان بر زمین می نشستند. برای خودم یک لیوان چائی داغ ریختم و جلو پنجره ایستادم . تماشای برف از پشت پنجره عجب لذتی دارد. در طول اقامتم در این غربتستان ، این همه برف یکجا ندیده بودم. چه بگویم شاید هم باریده بود و چشمانم ندیده بود. نگاه کردن با دیدن خیلی فرق دارد. گاهی آدم نگاه می کند اما نمی تواند ببیند.

هنوز زمین پوشیده از برف است. درخت کاج روبروی پنجره ام سفید پوش است ، درست مثل آن قدیمهای تبریز. یادش به خیر برف چقدر خوشحالمان می کرد. زنگ تفریح کلاه و شال گردن بر سر و دستکش به دست به حیاط مدرسه می رفتیم و سرسره بازی می کردیم. کف چکمه های پلاستیکی مان لیز می شد و موقع برگشتن به خانه ، از ترس آهسته قدم برمی داشتیم. با وجود سوز و سرما دویدن و به همدیگر گلوله برف پرتاب کردن عالم دیگری داشت. زنگ تفریح تمام می شد و به کلاس که برمی گشتیم تازه سوز سرما را در نوک انگشتان دستمان احساس می کردیم. دور بخاری نفتی که حرارت ناچیزی داشت جمع می شدیم و سر و صدائی راه می انداختیم که نگو و نپرس . صدای مبصر ما را به خود می آورد :« بچه ها بشینید سر جاتون خانم معلم داره می آد.» گاهی وقتها زنگ دیکته ، خانم معلم می دید که دستهایمان توان گرفتن مداد را ندارد. دلش به حالمان می سوخت و می گفت : « امروز دیکته در تخته سیاه می نویسیم . اما جلسه بعد به من ربطی ندارد که دستهایتان یخ کرده یا نه ، دیکته در دفتر می گویم و هر کس عقب ماند نمره خودش کم می شود. آخر مگر مجبورید که چند دقیقه زنگ تفریح با برف و یخ بازی کنید ؟» عاشق نوشتن با گچ روی تخته سیاه بودیم حتی اگر آن نوشتن یکی دو سطر بود . آخر مبصر مامور بود که اجازه نوشتن تخته را به ما ندهد. کچ و پاک کن هزینه داشت و می بایست صرفه جوئی می کردیم.

امروز هنگام بازگشت به خانه زمین برفی سر کوچه مان ، وسوسه ام کرد. دلم خواست چند ساعتی هم که شده بچه دبستانی بشوم و دم در خانه سرسره بازی کنم. به فضای سبز خیره شدم نشانی ازچمن نبود. محوطه سفید سفید و دست نخورده بود. دل آدمی لک می زد برای یک آدم برفی و سرسره و لیز خوردن از سراشیبی چمنزار. گوئی داشتم دنبال جائی می گشتم که راحت سر بخورم. صدائی رویاهای شیرینم را به هم زد. همسایه پیر و زبر و زرنگم بود. پارو به دست داشت دور تا دور خانه اش را پارو می کرد . پیر مرد مرا یاد پدربزرگ مرحومم می اندازد. پند و اندرزش را شروع کرد :« خانم جوان مواظب باش لیز نخوری خطرناک است. دختر پانزده ساله نیستی ها امثال من و شما اگر به زمین بخوریم دست و پایمان آسیب می بیند و راهی بیمارستان می شویم و به سادگی هم خوب نمی شویم. بچه ها سبک وزن و در حال رشد هستند آنها لیز بخورند ، آسیب نمی بینند.» همسرش هم از پشت پنجره سرش را بیرون آورد و شوهرش را تایید کرد. چند دقیقه ای ایستادم و صحبت کردیم و در خانه ام را که باز می کردم احساس کردم انگشتانم از شدت سرما خشک شده است.

گئتدی جاوانلیق قئییدب گلمز ، گلدی قوجالیق قئییدیب گئتمز

/ جوانی رفت دیگر برنمی گردد . پیری آمد و نمی رود.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

دختردبیرستانی که بودیم ، وسط ظهر دو ساعت وقت ناهار داشتیم که ترجیح می دادیم مدرسه بمانیم و بعد از ناهار مختصر، درس بعد از ظهر را ازبر کنیم یا با همکلاسی ها گل بگوئیم و گل بشنویم. ربابه هم مثل حکیمه خیلی شوخ و شلوغ و اهل طنز و بگو بخند بود. ربابه اگرچه آقاجانش را دوست داشت ، اما وجودش در خانه نه تنها او بلکه پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و بقیه بچه ها را آزار می داد. هر وقت آقاجان به ماموریت می رفت یا سفر می کرد ، ربابه نیز بایرام ائلیردی ( جشن می گرفت.) برای ما این خوشحالی معنی نداشت. پدرم بدون ما سفر نمی کرد. پدر رحیمه راننده کامیون بود هر ماه دو بار به بندرعباس می رفت . تا برگشتنش رحیمه و آبجی هایش روزشماری می کردند. او پدرش را مهربانترین می دانست. پدر حلیمه کارگر ساختمان بود . زندگی شان بخصوص که در زمستان به سختی می گذشت. بارش هر برفی موجب خوشحالی حلیمه می شد. روز برفی سفره خالی شان یک شکم سیر نان گرم داشت. پدر پارو به دست می گرفت و از خانه بیرون می زد. سوز سرما به امید لقمه نانی بر سفره خالی ، بر دل مرد گرمی تازه ای می بخشید.
پدر ربابه یک کیف شیک داشت کت و شلوار می پوشید وبوی ادکلنش تا دو کوچه آنطرفتر می رفت. آدمی با دیدنش فکر می کرد رئیس یا مهندس کدام شرکت معتبر است. بیشتر بچه ها با دیدن او که از پله های سالن دبیرستان بالا می رفت ، آرزو می کردند پدرشان مثل او شیک و مرتب باشد. اما ما که تا حدودی می شناختیمش در دنیای خودمان آرزو می کردیم که خدا دلی مهربان بر این پدر بدهد. چه بگویم ، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، شاید هم نفرینش می کردیم که ماشین آلتدا قالاسان ( زیر ماشین بمانی ) که این ساده ترین و تنهاترین نفرین ما بود. ظاهر فریبنده و باطن مخوف پدر ، دختر را رنج می داد.
ربابه بعد از ظهر پنج شنبه ها را خیلی دوست داشت. می گفت :« آقاجانم از اداره می آید و با غرولند غذا می خورد و تا ساعت چهار و نیم می خوابد و اهل خانه از دستش یک کمی آرام می گیرند.» بعد می خندید و ادامه می داد :« البته اهل خانه از صبح تا ظهر از دستش راحتند منظور خودم و داداش هام هستیم. » بعد این دوبیت سعدی را که ازبر بود می خواند


ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این خفته است خوابش برده به
وانکه خوابش بهتر از بیداری است
آنچنان بد زندگانی مرده به


می گفت :« روزی از روزها که داشت داداش بزرگه را به خاطر نمره کم در ریاضی به شدت کتک می زد ، طاقت مادرم تمام شد و پرخاش کرد که کاش راننده کامیون می شدی و مهندس نمی شدی . آخر این سواد و دانشگاهی که خیلی بهش می نازی ، با این سنگدلی ات چه همخوانی دارد ؟ طفلکی آقاجانم هنوز هم که هنوز است منظور مادر را نفهمیده و فکر می کند مادرم به خاطر حسودی به مدرک او این حرف را زده است.»
حکیمه گفت :« وقتی آقاجانت شماها را کتک می زند پدربزرگ و مادربزرگت چه کار می کنند ؟ همینطوری تماشا می کنند ؟ »
جواب داد :« نه بابام جان کسی زورش به آقاجانم نمی رسد که . حالا پدربزرگم به زور داداش ها را از چنگش نجات می دهد. اما طفلک آقاجانم آنقدر بی تربیت و بد دهن هست که فحشهای ریز و بد می دهد.آدم حالش به هم می خورد. اه ! اه ! اه ! تازه به مرد بودنش هم خیلی مغرور است. مرد بودن و آلت مردانگی اش را به رخ مادرم می کشد. آن وقت مادربزرگم ناراحت می شود و می گوید خجالت بکش پسر سگ هم از آنها دارد. گویا پدربزرگم هم در جوانی بداخلاق بود و کتک می زد و فحش می داد اما نه به شدت آقاجانم. »
او فحش رکیکی را که پدر می گفت برایمان تعریف می کرد و حالمان به هم می خورد . این چنین تحقیری حق مادر ربابه و هیچ مادر دیگری نبود و نیست.

این پست شهرنوش پارسی پور و این پاراگرافش بر دل آدمی می نشیند.
مرد وقتی مرد است هیچ چیز او را کوچک نمی کند. مرد در حقیقت وقتی مرد است که می داند اندام باروری او ویژه زایش و زایاندن است. این اندام چاقو نیست و استفاده ی ابزاری چاقویی ندارد که از طریق آن مرد یا زنی را تحقیر کرد.

 

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

بچه که بودم از جن ها خیلی می ترسیدم. حکیمه می گفت :« مادربزرگم می گوید جن ها در خانه های خرابه زندگی می کنند و شبها داخل حمام می خوابند. ثروتمندهایشان در کوه و صحرا ، زیر زمین زندگی می کنند. آنها از فلز و بسم الله و کتاب قرآن می ترسند. چون خودشان کوتوله و بدترکیب هستند ، از بچه های آدمیزاد خوششان می آید و دلشان می خواهد نوزاد آدمیزاد را بربایند و با نوزاد خود عوض کنند . برای همین هم نوزاد آدمیزاد که به دنیا می آید ، برایش از دعانویس دعا می گیرند و لای پارچه می پیچند و با سنجاق قفلی به یقه زیر پیراهنش سنجاق می کنند. بعضی ها هم جهت اطمینان وان یکاد طلا را با سنجاق قفلی بر یقه پیراهن نوزاد سنجاق می کنند که هم آیه قران دارد و هم از طلاست. مطمئن می شوند که جن ها نمی توانند به او نزدیک شوند.»
داستانهای مادربزرگ حکیمه که تا حدودی شبیه داستانهای مادربزرگ من و مهناز و مهرناز بود ، مرا بیش از پیش می ترساند. بخصوص که حمام خانه ما هم در زیرزمین خانه مان بود و گاهی صداهائی از آن تو می شنیدم. مادرم می گفت :« چون از جن می ترسی و در ذهن ات وجودش را باور کرده ای این صداها به گوشت می رسد. جن اگر هم بود حالا دیگر نیست. رفته پی کار و گرفتاری و بدبختی خودش.»
از مادر گفتن و تسلی دادن و تکذیب کردن وجود جن ها بود و از من ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن.
*
داشتم دروس Deutsch warum nichtدر دویچه وله را مرور می کردم که به جن ها رسیدم . جن های نیکوکار در صخره لورلای زندگی می کردند. آنها کوتوله بودند و به چشم دیده نمی شدند. این جن ها شبها وقتی مردم می خوابیدند ، از غار بیرون می آمدند و کارهای نیمه تمام مردم را انجام می دادند. روزی از روزها زن کنجکاو خیاط برای این که بداند چه کس یا کسانی نیمه شب می آینند و کارهای خیاطی شوهرش را انجام می دهند ، روی پله ها مقدار زیادی نخود پاشید. جن های نیکوکار روی نخودها لیز خورده وبه زمین افتاده و بدنشان درد گرفت. زن کنجکاو با شنیدن سر و صدای آنها فوری چراغ را روشن کرد ، اما موفق به دیدنشان نشد . چون جن های نیکوکار با عجله از آن محل دور و ناپدید شدند و دیگر هیچ وقت برای کمک مردم برنگشتند.
*
ما نیز درمورد جن ها سخن و ضرب المثل فراوان داریم . از آن جمله :
ائله بیل جن ده ییشیغی دیر/ مثل این که عوض شده جن است.
ائله قورخور جن ده میردن قورخان کیمی / آنچنان می ترسد گوئی جن آهن دیده.
جن بسم الله ائشیتدی. / جن صدای بسم الله شنید.
جننی اولوب / جنی شده ، یک چیزی شبیه به دیوانگی

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

مادربزرگ مرحومم در آداب روز عاشورا می گفت : « در این روز نباید شکم سیر غذا خورد. نباید خندید. نباید بچه بغل کرد و بوسید. آدامس نجوید و تخمه نخورید زیرا مادر یزید در این روز آدامس جویده و تخمه شکسته .. نباید مرغ و خروس و گاو و گوسفند سر برید. در این روز نباید خونی بر زمین ریخته شود. برای همین هم جنگ حرام است. حتی یزید( اسم محفوظ - مردی شرور و بی رحم بود که به او لقب یزید داده بودند.) هم که اشقیای ماکو و دور و برش بود و می زد و می برد و می کشت و غارت می کرد ، محرم و روزهای عزاداری کارش را تعطیل می کرد.»
گاهی حس کنجکاوی و فضولی من و مهناز و مهرناز گل می کرد و از سر بازیگوشی می پرسیدیم :« از کجا می دانی که مادر یزید آدامس جویده یا تخمه شکسته ؟ »
با ساده دلی تمام با دست راستش گونه اش را نیشگون می گرفت و با دندانهای بالا لب پائینش را گاز می گرفت و می گفت :« استغفرالله ! آقا خودش بالای منبر تعریف می کرد.»
می پرسیدیم:« اگر در روز عاشورا جنگ و خونریزی و کشت و کشتار راه بیفتد چه می شود؟»
ناراحت می شد و جواب می داد :« خدا نکند ! آن وقت آخر الزمان نزدیک می شود. روز عاشورا شمر و حرمله و یزید و .. و ... آدم کشته اند.»
شمر دشمن بود و با همان لباس رزمی و با هدف مشخص خود ، شمشیربه دست از روبرو حمله کرد. وای بر آنانکه از پشت سر خنجر می زنند.
..
تعداد کشته شدگان در عاشورا به گزارش روزنامه جمهوری اسلامی

تعداد کشته شدگان در عاشورا - دویچه وله

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

من و مهناز و مهرناز در راه مدرسه از بقال سر کوچه مان شمع می خریدیم و شب تاسوعا به مساجد محله مان می رفتیم و دعا می خواندیم و حاجت دل می گفتیم و شمعی روشن می کردیم. مطمئن بودیم که خدا حاجتمان را می دهد. دل کوچکمان از خدا چه می خواست بجز معدل بالا و نمره انضباط بیست و عروسک خوشگل شب عید؟ گاهی حکیمه نیز با ما می آمد او از خدا فقط نمره ده می خواست که قبول شود و بهانه به دست آقاجانش ندهد. خدا چقدر دوستمان داشت. از در مسجدش دست خالی مان برنمی گرداند. سرایدار مسجد محله ما شمعها را خاموش می کرد و برمی داشت. در مقابل اعتراض ما می گفت:« باید جا برای شمعهائی که بقیه مردم می آورند و روشن می کنند باشد. از آن گذشته همه این شمعها را که نمی شود یک شبه روشن و ذوب کرد. اینها خرج مسجد می شوند. » او با همه این حرفهایش دل کوچک ما را نمی شکست و اجازه می داد شمعمان تا آخر بسوزد و ذوب شود. تماشای ذوب شدن و همچون اشک جاری شدن شمع ، غمگینمان می کرد. گوئی که او نیز دارد در مصیبت کودکان یتیم و زنان اسیر می گرید. آخرین قطره که ذوب و سپس خاموش می شد مطمئنمان می کرد که حاجتمان را از خدا گرفته ایم.

امشب نیز به یاد آن دوران شمعی روشن می کنم به بزرگی دل مهربان خدا که حلقه غلامی حلقه به گوشی را از گوشم بیرون کشید و نعمت رهائی را ارزانی ام کرد. چه فرقی می کند شمع کجا روشن شود داخل مسجد و معبد و عبادتگاه یا میز کوچک اتاق نشیمن ؟ چه فرقی می کند کجا دعا کنی ؟ مهم این است که دعایت از ته دل و خوشایند خدا باشد. آنگاه می گیری آنچه که از خدا می خواهی.

دعایتان مستجاب و آرزوهایتان برآورده باد

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

نویسنده: شهربانو - جمعه ٤ دی ۱۳۸۸

 


به هوای رقابت با نق نقو ، یک اهری ، نگاهی نو ، زیباترین گلها ،و .. و .. دوربین به دست گرفتم و به بهانه سال نوی مسیحی عکسی گرفتم و به دوستان نشان دادم . اورزولا و هاله و انارخاتون وگل صنم خاتون و صالیحا خوششان آمد و گفتند به امتحانش می ارزد. بزن توی وبلاک. عکس بالائی گلهای نازبه ناز و رز سرخم هستند که از اولین برف زمستانی پوشیده شده اند و عکس بعدی بابانوئل شهرمان همراه با گوزنهایش در شب یکشنبه شهرماناست که بر رهگذران لبخند می زند.
خودم بعد از این که عکس را خوب نگاه کردم توی دلم به خودم گفتم :« هر اوخویان ملا پناه اولماز/ هر درس خوانده ملا پناه نمی شود.»
الغرض سال نوی میلادی بر هموطنان عزیز و دیگر دوستان مبارک

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :