زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

بعد از کلاس ژیمناستیک ، همراه با مربی و همکلاسی ها به کافه تریا می رویم . یک فنجان کوچک قهوه یا چای می گیریم و دور هم می نشینیم و گپی می زنیم. به توصیه خانم مربی بعد از ورزش از خوردن شیرینی و کیک همراه قهوه صرف نظر می کنیم و قهوه مادرمرده را هم بدون شیر و شکر می نوشیم . روزهای اول مزه تلخ قهوه بدون کیک و شیرینی و شکلات آزارمان می داد . اما حالا تا حدودی عادت کرده ایم. گل صنم می گفت :« آن یک فنجان قهوه تلخ را که دوست ندارید نخورید دیگر. مگر مجبورید؟ » اما خوب کنار دوستان و مربی ، آدم دلش می خواهد بنشیند و فنجان کوچک قهوه تلخ را قطره قطره بنوشد و از همصحبتی لذت ببرد . این تلخی در کنار دوستان مزه دارد. یاخجی موصاحیبنن زهرده نوش جان دی / کنار دوست خوب زهر نیز نوش جان آدمی است.

آن روز با دوستان از هر دری سخن گفتیم. قدرت و سیاست و اقتصاد و زور و سبز و خون و خنده و گریه . بحث و گپ و گفتگوی ما سر از ضرب المثلی درآورد که خانم مربی تعریف کرد :

Wenn es dem Esel zu wohl wird , dann geht er aus Eis.

یعنی حال خر که خوب شد روی یخ راه می رود.

ائششکین کئفی سازالسا یان یوورییه میزراق آتار.

در مورد این مثل چنین توضیح داد ، کسی که دارا نیست و یک دفعه مالی به دستش رسید در قمارخانه می بازد. یا دنبال کارهای خلاف می رود. یا کسی که قدرتی ندارد وخواب آن قدرت را هم ندیده ، یک دفعه سر از کاخ و قصر و قدرتی دربیاورد آن وقت خود را خدا و مالک می داند. یا اینکه پیراهن مرد که دو تا شد دنبال زن دیگر می رود. کیشینین کؤینکینین یاخاسی آغارسا، ائوده دایانماز / یقه پیراهن مرد که سفید شد خانه را رها می کند.

صحبت و بحث مان تبدیل به مسابقه ای مثل مشاعره شد. هر کدام ضرب المثلی شبیه به ضرب المثل مربی تعریف کردیم. حیف که دیر به فکر افتادم که ضرب المثل های لهستانی و روسی و مراکشی را یادداشت کنم و اینجا بنویسم. از قدیم گفته اند مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون / عقل و فکر آخر مسلمان مال من باشد.

آخر سر هم خانم مربی با این ضرب المثل ختم جلسه دوستانه مان را اعلام کرد.

Lachen ist die beste Medizin.

خنده بهترین داروست. یا خنده بر هر درد بی درمان دواست.

مادربزرگهایمان می گفتند گریه جگر را جلا می دهد. اما مرحوم دبیر تاریخ مان می گفت :« گریه چشم را کور می کند . چهره را زشت و ماتم زده نشان می دهد. در این گریه چه دیده اید ؟» روحش شاد رفت و ندید که ماتم ، اشک را بر چشمان جاری می سازد. مصیبت ، موجب می شود از چشمان آدمی خون به جای اشک جاری شود.

*

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

زبان مادری و هویت ملی

1-زبان ، پیچیده ترین پدیده اجتماعی است و بگفته دیل اسپندر، پدیده ختثی و بیطرفی نیست . زبان فقط وسیله اتنقال ایده ها نیست، بلکه خود شکل دهنده ایده ها ست . مهمتر اینکه، مقدم برهرچیزی ، زبان برنامه ای برای فعالیت مغز است . در این معنی ، چیزی مضحک تر از این نخواهد بود که بگوئیم که افراد انسانی ، توانائی دیدن جهان بهمان گونه ای راکه هست ، دارا هستند و یا ثبت کنندگان بیطرف جهان خود اند .زیرا آنان خود جهانی را آفریده و تصویرِ آفریدهِ خود را در درون جهانِ زبان ریخته اند. افراد انسانی نمی توانند جهان اطراف خود را بیطرفانه انتقال دهند. ما جهان اطراف خود را نه آنگونه که هست ، بلکه آنگونه که در زبان بصورت یک سلسله اصول در آمده اند ، مشاهده می کنیم. زیرا مغز انسانی که فرمان اعمال ما را بدست گرفته است ، رابطه مستقیمی با جهان بیرون ندارد و یا تماس مسقیمی با نور و یا صدا برقرار نمی سازد. بلکه تنها از طریق محرک های بایو الکتریک و انتقال آنها از طریق سیستم عصبی با بیرون از خود است با جهان تماس برقرار می کند . در این معنی ، مغز، فرمانده کر و کوری در تاریکخانهِ ی بدن انسانی است و تفسیر خود از سمبل ها و علائم بیرونی را از طریق کد های شکل گرفته در زبان انجام می دهد. اگر ما نگاه نژاد پرستانه یا مبتنی بر تبعیض جنسی داریم ، این نگرش ما در زبان کد گذاری شده است و زبان در نحوه کشف این کد گذاری ها ، بر تفسیر مغز ما از پدیده ها و مشاهدات ما تاثیر خواهد گذاشت و ما جهان خود و تنظیم اعمال خود را، نه آنگونه که بطور واقعی وجود دارند ، بلکه بر پایه همین کد های ثبت شده در زبان انجام خواهیم داد. بنابراین ، داوری مغز از داده های بیرونی ، شناختِ قائم بِالذّات بی واسطه ِی خوِد مغزِ منفرِدِ یک انسان نیست ، بلکه از طریقِ منشور یا فیلتر کد های زبان، که برآیند داوری تاریخی و جمعیِ اشباع شدهِ ی بشر است ، انجام می گیرد که بدلیل اتّکاء برهمین برآیند اشباع شدهِ ی تاریخی ، جهان را نه آنگونه که هست ، بلکه وارونه باز تاب می دهند . درست بهمین دلیل است که ما قبل از هر چیزی ، با حوزه اشباع ایدوئولوژیک در مورد زبان روبرو هستیم ، و نه صرفا یک واسطه ارتباطی در بین انسان ها. تمام سنت های خوب و بد ، و تمامی اشکال متفاوتِ تعصّبات ، در درون زبان ذخیره شده اند.

متن کامل :

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم


هدایت سلطان زاده. 23 بهمن ماه 1388(برابر با 12 فوریه 2010).

 با تشکر از رضا اغنمی جهت ارسال این مقاله

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

صابر رستم خانلی ، نویسنده وشاعر آذربایجانی است .کتابهای متعددی دارد .این مقاله از کتاب "عومور کتابی" منتشره در باکو 1988 برداشته شده است و فصلی از از فصول هیجده گانه کتاب است. معلوم است که این کتاب ، مدتی کوتاه ، یعنی دو یا سه سال قبل از فروپاشی شوروی سابق نوشته شده است. به کسانی که بعد از بیست و دوسال بتوانند کتاب فوق را پیدا کرده و بخوانند ، می توان گفت که سیری دوست داشتنی در گذشته و حال این سرزمین خواهند د اشت.

طبیعی است که خواندن کتاب به زبان اصلی ، لطفی دارد که محققا ترجمه الکن حاضر از عهده آن بر نمی آید ، ولی بهتر از هیچ است.و اصولا سبب ترجمه نیز توصیه یکی از دوستان بود که خواننده نا آشنا به زبان را نیز کمی با تاریخ شهرمان آشنا سازد.

مترجم

تبریز ، شهر تمدن ، تبریز شهر قهرمان

احساسی را که برخی از کلمات در ذهن انسان پدید می آورند ، در کتابی نمی توان گنجاند.مسکو برای روس ها ، پاریس برای فرانسوی ها ، رم برای ایتالیائی ها ، آتن برای یونانیان ، استانبول برای ترک ها هرچه باشند ، تبریز نیز همانست برای آذربایجانی ها.این کلمه نیز مانند " مادر" ، " آشیان " و " وطن" مقدس است.و در قلب ما عمانی از از افکار پایان ناپذیر می آفریند.

مادر شهر های آذربایجان ! تبریز آتش سوزی ها ی بیگانگان ، تبریز زلزله های بی امان ، ویران شده در طول سده ها و دوباره سر بر آورده و با لارفته، پرواننده نسل های متمادی دانشمندان، شاعران ، فیلسوفان، نقاشان ، هنرمندان ، سرکرده ها و سرداران . قالی ها و مینیاتورها یش ، مروارید های زرگری و معماریش، ظروفش ، سلاح هایش، خوراک هایش ، معروف تمام شرق، تبریزِ پیر! قوجامان تبریز! دستان سحر آمیز فرزندانش نه تنها در آذربایجان، که بسیار دورتر از سرحداتش ، امضای هنر وطن را تثبیت کرده است.

صدای تبریز از ماورای هزاره ها بگوش می رسد.محققین تاریخ می گویند که حیات شهر از اوایل هزاره دوم قبل از میلاد آغاز شده است. یعنی تبریز ، تخمینا چهار هزار سال دارد. در سال 1960 ، باستان شناسان انگلیسی در قره تپه ( نزدیکی تبریز) انبارهای آذوقه ، اعمالات خانه و خانه های مسکونی را از زیر خاک در آورده اند. این خانه ها به 1900-2100 قبل از میلاد نسبت داده شده اند( عون الهی، تاریخ تبریز در قرون.صص13-17).

میان کلام: همکار انسان ونحیب من مجیری ضمن صحبت از قبرستان کهنه گجیل تبریز ( که در سالهای 30-40 کارهای عمرانی در آن انجام می شد) می گفت : در حین تبدیل قبرستان به باغ گلستان ، قبرهای 15-20 طبقه ای پیدا می شدند.. اگر قبری را که تبدیل به خاک شده و بدون کندن قبر دیگری روی آن قرار گرفته در نظر بگیریم ،عمر این قبرستان بیشتر از سه هزار سال می شود. لیکن سیر انکشاف تبریز خیلی پیچیده تر است. در طول چهار هزارسال ، زلزله ها و جنگ های پایان ناپذیر ، تبریز را با خاک یکسان کرده است. تبریز ، گاهی بزرگ شده ، پایتخت آذربایجان و همه ایران گشته و گاه ویران شده و نام نشان خود را گم کرده است.

یک ملاحظه: تعبیرکنندگان نام تبریز از حد بیرون هستند.برخی از دانشمندان با نفوذ ، با مشاهده مشکلات کار ، از تحقیق علمی در اینمورد دست بر داشته اند.آنانی هم که به کار تحقبق ادامه داده اند ، سخنی مورد باور همه نگفته اند.

تاریخ نام تبریز ، را ه پر پیچ و خمی را طی کرده است. "من شهری را سراغ ندارم که نام آن مانند نام تبریز اسباب مباحثات قرارگیرد"، این اعتراف یک عالِم است. کسانی هم آفرینش تبریز را از تربیز-ترپشمک گفته اند؛ شهر ماننائی-تاروئی ، وابسته به تارماکیس نیز دانسته اند.در این مباحثات ، تفسیر مقرون به حقیقت را " اقرار علی اف " بدست می دهد ، یعنی ارتباط" تاروئی - تارماکیس را با کلمه تاروی" نشان می دهد. و لی جغرافیای گسترش تاروی، معلوم نیست چرا از دقت عالمان برکنار مانده و باین ترتیب میل یا تمایل وابستگی کلمه تبریز با زبان های ترکی همیشه با تردید روبرو شده است.

برای نشان دادن ارتباط تاریخ تبریز با خلق های ترک زبان ، یا بعبارت صحیح تر، ارتباط آن با زبان آذربایجانی ، خاطر نشان بگنیم که بسیاری از مورخین قدیم باین نظر هستند که بانی تبریز ، آلپ آرتونقا( افراسیاب) ، حکمران تورانی است. طبری ،عالِمِ عرب ، از شهر های ترک اطراف تبریز سخن می گوید.

 

در ثانی ، تنها یک مرکز مسکونی بنام تبریز وجود ندارد. به همنام آن در ولایت "تومِن" که مسکن خلق های ترک زبان است بر میخوریم. علاو براین ، در رابطه با ریشه تاور، محل های مختلفی وجود دارد: تاوریا ، تری، تروس و غیره.

بنظر ما ، این همه اسم از یک ریشه را نمی توان بشکل انفرادئ مورد تفسیر قرار داد.کلمه تاور ، نام یکی از طوایف قدیم ترک ، مختص قروپ هون-آوغوز است.تاورس-تبریز ، اتحاد قبیله ای در نواحی مختلف آذربایجان ، ازجمله تبریز ، سکونت داشته اند. کوه های تروس ترکیه نیز نام خود را از این قبیله گرفته اند.

تبریز ، آیینه تاریخ آذربایجان است. در قرون وسطی آن را "چشم وچراغ" ایران نام گذارده بودند.آیینهِ تبریز دراین هزاره ، تمامی اعتلای آذربایجان و راه های آفتخار آفرین آنرا ، همچنانکه فاجعه هایش را سراسر نشان می دهد.

تبریز ، شاهکار استعداد آذربایجان است.در طول سده ها ساخته شده ، زیبا شده ، لاکن بلائی در دنیا نبوده است که سراغ

تبریز نیامده باشد. در این دو هزار سال اخیر ، شهر های پایتخت آذربایجان ، زود به زود عوض شده اند.قبه له، بردع، اردبیل، مراغه ، قانزا ، قزوین ، همدان ، شاماخی ، دربند ، گنجه، نخجوان باکو ..( اگر خانات را هم در نظر بگیریم ، ایراوان، شوشا، لنکران، قوبا، شکی و سایره) ، هرکدام از اینها زمانی ، سعادت شهر اول شدن مملکت را پیدا کرده اند ، اما این سعادت ، بیشتر نصیب تبریز شده است.

تبریز در قرن یازدهم، در زمان روّادیان هم ، در دوران اتابکان آذربایجان هم(بهمراه نخجوان) و نهایتا در دوران قزلباش صفوی پایتخت بوده است.در قرون 11-17 ، دوران های شکوفائی و باخاک یکسان شدن های تبریز ، پشت سرهم آمده اند. اهالی شهر( بنظر پطروشفسکی جمعیت شهر در قرن 15 نزدیک به یک میلیون بوده است) گاه از نیم میلیون گذشته و نزدیک به یک میلیون شده و گاه تلف شده و و به کمتر از صد هزار هم می رسیده است.

می توان گفت از هر یکصد تا دویست سال ، وقوع زلزله تبریز را زیر و رو میکرده است.تنها در زلزله سال 1043، چهل تا پنجاه هزار نفر از بین رفته اند.شیوع وبای سال 1369، در تبریز سیصد هزار نفر را کشته و اهالی شهر را به نصف تقلیل داده است.

در سال 1386، در هجوم تختامئس، در تبریز ده هزار نفر بقتل رسیده و یکصد هزار نفر اسیر گرفته شده است. درسال 1340 ، در اثر فلاکت های طبیعی ، صد هزار تبریزی ، جانشان را ازدست داده اند.مرض وبا ، کمتر از جنگ ها زیان وارد نکرده است. در زلزله 1640 ، چهار هزار و نهصد خانه ویران شده و سیزده هزار نفر تلف شده اند. در زلزله سال 1821 ، هشت هزار نفر هلاک شده اند.

در قرن یازدهم ، قطران تبریزی می گفت:" در دنیا شهری قشنگ تر از تبریز نبود. در امن و امانی ، در دولتمندی و قدرت ، در خوبی و زیبائی ...در آنجا مانند بهشت بناهای قشنگی وجود داشت".

در قرن چهاردهم ، درآمد تنها تبریز از تمامی فرانسه بیشتر بود.شاخه ای ازصنعت نبود که در تبریز توسعه نیافته باشد. در قرون وسطی ، تبریز حتی کاغذ تولید می کرد و در شهر ، مغازه های کتاب و کاغذ و جود داشت. در همین دوران ، دانشگاه تبریز هفت هزار دانشجو و 450 معلم داشت.

هنرمندان تبریز : بافندگان ، زرگران سازنده رشته های زرّین ، طناب بافان برای کشتی های بادبان دار ، ذوب کنندگان فّلّز، سازندگان توپ و تفنگ ، تدارک کنندگان باروت ، معماران ، مجسمه سازان ، نقاشان ، صحّافان ، تراشندگان سنگ آسیاب و دیگران. سیاحان قرون وطی اظهار میدارند که در هیچ نقطه دنیا استادانی باین مهارت وجود ندارند.

شهرت هنرمندان تبریز ، بلائی برای شهر شده بود.هر مهاجمی ، همراه با ثروت و مکنت تبریز ، هنرمندان آنرا نیز با خود می برد.

در دوران تیموری ، استادان تبریز به سمرقند کوچ داده شده و سنن هنر ی آذربایجان را به آسیای مرکزی برده بودند.

سلطان سلیم بعد از جنگ چالدیران، 1700 خانوار هنرمند را به استانبول برده بود.

در زمان انتقال پایتخت به اصفهان ، به امر شاه عباس اول ، هنرمندان و صنعتگران از شهر موطن خود آواره شده و به آنجا برده شده بودند. در آذربایجان در دوران انتباه نیز تشکیلات بزرگ هنرمندان درست شده بود.تشکیلات برادری "اخی" که نظامی گنجوی داهی در آن می بود، در تبریز هم فعالیت می کرد.این تشکیلات در آذربایجان قرون وسطی ، انکشاف تفکر اجتماعی و در نکات معینی نزدیکی به تفکر سوسیالیستی را نشان میداد.

تبریز در ارتباط با شهر های عمده تجارتی شرق ، غرب و روسیه ، مرکز بزرگ اقتصادی بود. درقرن هفدهم ، تنها در بازار قیصریه ، هفت هزار دکان وجود داشت.

تبریز با کاریز های بی حد و حسابش، باغها و میدان های یکی از دیگری قشنگ ترش ، صد ها مسجد و بازارو کاروانسراهایش ، از صنایع نساجی گرفته تا اسلحه سازی ، کارگاه های تمام شاخه های صنعت قرون وسطی ، بنا به گفته سیّا حان آن دوران "نصف جهان" بود. در میدان مرکزی تبریز ، سی هزار تماشاچی ، مسابقات ورزشی را تماشا می کردند.در عمارت " دولت خانا" در اطراف میدان بیست هزار اتاق وجود داشت. به محتاجان ، گرسنگان ، گدایان ، روزی یکبار غذای مجانی داده می شد.اما تبریز ، چشمه ای بود که با جاری شدن ، تمام نمی شد ، خشک نمی شد.

تاریخ قرون وسطی آذربایجان از نقطه نظر نشان دادن فاجعه های ملت ما بسیار عبرت آمیز است. بر راه تاج و تخت و رهبری ، چقدر برادر کشی و جنگ طایفه ای و نسلی می تواند باشد؟ مخصوصا جنگ های عثمانی و صفوی ، تبریز و آذربایجان را به خرابه ای تبدیل کرد. تنها در سال 30-50 قرن شانزدهم ، با دعوای استیلای دو امپراتوری ، به بهانه جدائی شیعه و سنی ، خلق چهار بار به میدان محاربه آمده است.تنها با یاد آوری اینکه شاه طهماسب هر بار ضمن عقب کشیدن از جلوی قشون عثمانی ، تبریز و شهر های دیگر را آتش زده ، راه ها و پل ها را خراب کرده تا بدست دشمن نیفتند ، حال و روزگار خلق در آن دوران معلوم میشود. تنها در سال 1586، به امر پاشای عثمانی ، بیست هزار تبریزی کشته شده اند. در اثر این کشتار ها ، تبریز شهرت اولیه اش را از دست داده و در اوایل قرن نوزدهم ، اهالی آن تقریبا ده برابر کم شده و تخمینا به 50-60 هزار نفر تقلیل یا فته بود.

علی رغم چنین راه های طی شده ای ، تبریز هرگز روح سازندگی خود را از دست نداده بوده است.

تبریز ، مرکز تاریخ شناسی ایران بوده است . هم مؤلف " تاریخ آذربایجان" فخرالدّین ابن مثنّی ، و هم مورخین مشهوری مانند احمد ابن محمد (قرن 14) ، حسن بیگ روملو منشی، ولی خان شاملو بیجن، نظام الدّین شامی ، تبریزی بوده اند.تاریخ مشهور رشیدالدّین " جامع التّواریخ" در تبریز نوشته شده و تکان نیرومندی به تاریخ شناسی آذربایجان داده است.

در قرون وسطی ، دهها منجم ، ریاضی دان ، علمای طب ، فلسفه ، منطق ، گرامر ، بنام تبریزی نوشته و خلق کرده اند.شاردن ، جانگردِ معروف ، در حق آذربایجانی ها می نویسد :" آنها حتی از چینی ها هم جلوترند.آنان عالمان و دانش طلبان را دوست دارند.تمام زندگی شان را صرف علم و دانش می کنند . تشکیل خانواده ، داشتن اولاد زیاد ، رتبه و مقام ، حتی ناداری نیز مانع از اشتغال آنان به علم نمی شود".

یکی از نمایندگان بزرگ ادبیات آذربایجان ، قطران تبریزی در قرن یازدهم ، در نزدیکی تبریز متولد شده است. در اینجا ، نام بردن از استادان سخن بالیده در تبریز قرون وسطی خارج از امکان است.

مکتب معماری تبریز، نه تنها در معماری ایران، بلکه در معماری ترکیه ، آسیای مرکزی و هندوستان نیز تاثیر بزرگی گذاشته است.علی تبریزی، معمار اسیر در ترکیه بعدا معمار باشی استانبول شده و اساس معماری ترکیه را گذاشته است.

تبریز مرکز قالی بافی آذربایجان بوده است.قالیچه های تبریزی که بنام "قالیچه ترک" مشهور است، زینت بخش بسیاری از موزه های دنیاست.یکی از معروف ترین قالیجه های جهان " شیخ صفی" در سال 1539با فته شده و اکنون ویکتوریا آلبرت لندن نگهداری می شود.مکتب های نقاشی مینیاتور و خطاطی تبریز در تمام شرق اشتهار داشته است.

آیا جملات کوتاه زیر که در کتاب های مربوط به تبریز آمده ، جایگاه بزرگ شهر را در تاریخمان می تواند بیان کند؟

تبریز در مبارزه است ، تبریز به روزی که غالب خواهد شد باور دارد و این ایمان او بتمام شهرها و دهات آذربایجان جنوبی گسترده می شود.

مزاح تبریز: تبریز شهری است که با تمام روح خودش به خوش بینی و شادی ، ظرافت و شوخی کوک شده است. کسی که این را نداند ، مشکل بتواند از تبریز سر در بیاورد.تبریزی چنین می پندارد که در برابر ظرافت مزاح او کسی نمی تواند تاب بیاورد.ولی... مردی فقیر و عامی از یکی از دهات اطراف تبریز برای خرید به شهر می آید.صبحِ اوّلِ وقت ، کارش را انجام داده و ، در گوشه ای از میدان ، محل سایه ای پیدا کرده ، می نشیند تا عصر بشود و باسایر دهاتی ها که عازم ده هستند ، بخانه اش برود. در همانجا خوابش می آید و چرت می زند. یکی از بچه جِرت قوز های میدان در دکان مقابل متوجه او میشود . خود را بی توجه نشان داده و یواش یواش خرما خورده و هسته هایش را بسوی دهاتی پرتاب می کند.، هسته اول خرما که بصورتش میخورد ، دهاتی بیدار می شود و لی بروی خودش نیاورده و زیر چشمی نگاه می کند که مزاحم را پیدا کند.با پرتاب هسته دوم ، دهاتی دکاندار را می بیند ، ولی حالتش را تغییر نداده و به چرت زدن ادامه می دهد. نیم ساعتی ، یک ساعتی بدین ترتیب سپری می شود....سپس مرد از خواب بیدار شده و خمیازه ای کشیده و کِشاله می رود. دستمالش را در آورده ، جلوی خود پهن می کند و هسته های خرما را که بصورتش خورده و پخش و پلا بودند ، جمع می کند.وسط دستمال پر میشود ، مرد آنرا برداشته و بلند می شود و پیش دکاندار می رود. دستمال را بسمت وی دراز کرده و می گوید : عم اغلو ، اگر زحمت نباشد این را وزن کن ببین چقدر است ؟ دکاندار با متانت و بدون تغییر حالت ، دستمال را گرفته و در یک کفه ترازو می گذارد و در کفه دیگر سنگ گذاشته و می گوید بیشتر از یک پونزه است! دهاتی به آرامی دست دراز کرده و بجای برداشتن دستمال ، سنگ ترازو را برداشته و بکله دکاندار می کوبد و میگوید من اهل کار هستم و وقت ندارم اینهمه را یک یک به سرت بزنم و بدان سبب ، بدهی ام را یکجا پس می دهم.

من هم وقت ندارم ، معترضه هائی را که در طول تاریخ برایمان بارانده اند ، تک تک جواب بدهم . شاید روزی درّاکه دهاتی بکمک من هم بیاید!

******************************

ارس در گذر از نخجوان زلال است. رودخانه ای که از کوه های قاراداغ سرازیر شده و آب قرمزگونش شبیه خون است و قتورچای نام دارد به ارس می پیوندد . در مسافتی طولانی ، این دو آب مخلوط نمی شوند و ارس با دو رنگ جاری میشود.یک ساحل زلال ، یک سا حل گل آلود ، سرخ . خیلی پائین تر ، در نهایت دو آب بهم مخلوط می شوند و آب گل آلود ، سرخ دست بالا را پیدا می کند و سرخی رنگ ارس پدید می آید.

می ترسم که باین داغ جدائی ، باین دوگانگی ، باین آب های گل آلود عادت کرده و به سرنوشتم به پیوندم.

یک دوست وکیل دعاوی می گفت : کاش راه عبور از روی ارس بازشود! همه چیز را رها کرده و به جنوب می روم.آنجا وکالت یک بوته ویک درخت هم مرا راضی می کند. بزرگترین آرزوی من اینست که زمانی در آنسوی رودخانه مانند یک معلم ابتدائی کارکنم. فقط راها باز بشود! ای کاش راهها باز شود .این آرزوی 159 ساله یک خلق ریش سفید قدیمی است که تاریخ خون آلودی را گذرکرده است.

******************************

ارس جاری است ، قطار براه افتاده است. ارس از منگه تنگ صخره ها در آمده در دشت وسیع پخش می شود. جلگه مسطح در امتداد ارس ، آراز باسار ، حکایتی پایان ناپذیر دارد.از کجایش باید شروع کرد؟ از طبیعت زیبایش،از مردانگی انسانها یش ،یا از پل های علف روئیده و مانده در حسرتِ شنیدن صدای پای آدمیزادش؟

از کوه های قاراباغ که پلّه پلّه پائین آمده و به ارس برسی ، در اراضی ماهال جبرائیل بفاصله 200-250 متر از هم دو پل قرار دارند؛ پل های خدا آفرین و سنبق کورپو، که جنوب را با شمال بهم می پیوندند.

بر روی کره زمین یک آذربایجانی را نمی توان پیدا کرد که راحت باین پل ها نگاه کند.بیروح ترینشان و خونسردترینشان هم در اینجا یکّه خورده خواهد ایستاد و ناله ای از درونش خواهد گذشت. اولین دیدارم از پل ها را بخاطر می آورم .پل که از آجر درست شده ، هشتصد سال است که در برابر زمان و سیل خروشان ارس سینه سپر کرده و تاب آورده است. رویش علف روئیده است . بر روی تپّه ای با فاصله کمی ، جائیکه پل به آن سمت رود میرود ، قلعه غریبی وجود دارد." قلعه نگهبان است!" . اینسوی ساحل ، مردان ده خدا آفرین این گفته را توضیح می دهند که : " از دربند " تا " بالاکن" و از آنجا تا تبریز در کوه های آذربایجان چنین قلعه ها ئی زیاد هستند! یکی هم بالای ده خود مان در " دیری داغ" ، با قلعه آنسوی رود شبیه برادر دوقلو هستند!".

چه زیبا گفتند ، شبیه یرادر دوقلو هستند. در ساحل روبرو نیز ، در کوه های آن سمت نیز ، قلعه های روبروی هم ، کوه های مقابل هم ، رهگذران نیز همگی دوقلو هستند!

کمی بالاتر ، اگرجه طاقش فرو ریخته ، " سنیق کورپو " از نظر ساختمانی با عظمت تراست. پایه ها مانند اینست که با صخره های زیر آب جوش خورده اند و از سنگ های صظیم درست شده اند. نمیدانم چرا این پل معماری آنتیک را بیادم می اندازد.از سمت ویران شده که نگاه بکنی ، در داخل پل دوسوراخ شبیه غار دیده می شود. نگو که این سوراخ ها از این سر تا آن سر پل ادامه داشته و استحکام آنرا تامین می کنند.از گروه جدا شده و روی یکی از پایه ها می روم.اشک به چشمانم می آید.بعد پائین آمده روی صخره ای که از آب بیرون آمده است ، می نشینم.پاهایم را تا زانو در آب ارس فرو می برم .به ارس و آب های آن که کوه های ساحل روبرو را در خود منعکس می کنند ، می نگرم.آب چشمم را می برد، گوئی برخلاف جهت آب شنا می کنم.

حاشیه: دو سال بعد دوباره به پل ها نگاه می کردم.مردان ده خدا آۀفرین می گویند : "نگاه کنید! نگاه کنید!زمانی این پل " سنیق کورپو" زیر آب خواهد ماند " .بعد هم جماعت ده از این بی اعتنائی به پل با عصبانیت حرف می زنند.نگو که در این نزدیکی ، ساختمان دریاچه ارس شروع خواهد شد.بند هم دراین محل "سنیق کورپو" بنا می شود.راستش به حیرت فرو میروم.از زبانه های تاریخ ، دو پل بیرون آورده ایم.یکی هم شکسته . هردو را نیز علف پوشانده.اکنون هم بدون اینکه به سیاه و سفید ش توجه کنیم، بدون رنج قلبی آنرا زیر آب فرو می کنیم.زیرا دوسمت رود در اینجا بهم نزدیکترند. بند، کوتاه تر میشود ، صرفه جوئی خواهد شد ، صرفه جوئی!به بین بخاطر صنّار ، سی شاهی ، چه ثروت عظیمی ازخلق قربانی میشود!

 

******************************

بخش های زنگیلان و قوبادلی پشت سرمان مانده اند. ارس هم شتاب دارد، قطارهم.اما من اینجا می ایستم . در سمت چپ کوه های قاراباغ ، سلسله کوه های قفقاز کوچک ، با قله های پوشیده از برف ، غیر قابل تمییز از از ابرها و پیچیده در سراب بچشم میخورد، که مرا با نوازش مادرانه فرا می خواند. الوداع ارس! ازهم جدا میشویم، برای دیدار دوباره!

با تشکر از رضا اغنمی عزیز جهت ارسال این متن خواندنی

http://ketabsanj.blogspot.com/

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

والنتین یا سپندارمذگان یا روز عشاق یا سئوگیلی لر گونو مبارک.

در ولایت ما شکلات با اشکال و رنگهای مختلف یا کارت پستال یا عروسکی با قلبی سرخ فام و سرانجام گلی خوشرنگ هدیه روز والنتین است. انارخاتون می گفت :« حالا دیگر در ایران بین بعضی زوج ها و عشاق هدیه والنتین جزئی ازآداب و رسوم شده است وعاشق مجبور است برای رضایت خاطر دلداده هدیه ای گرانبها بخرد و یک نوع چشم و هم چشمی رایج شده است. آرزو می کنم این رسم نو بنیان متوقف یا برچیده شود و روز عشاق را به اضطراب تبدیل نکند.»

هدیه وقتی یک شاخه گل یا کارت پستال یا شکلات و عروسکی کوچک است ، آدمی می داند که هدیه کننده با علاقه و از صمیم قلب خریده و با کمال میل تقدیم می کند. چنین هدیه ای بیشتر بر دل می نشیند.

*

این دوبیتی زیبا را دلتنگی های یک عمه فرستاده. فکر کنم شاعرش محمد زهری باشد.http://arianfarshadmehr.persianblog.ir/

کبوترهای چاهی دسته دسته

به روی گنبد زرین نشسته

الا یا ضامن آهو غریبم

دلم را بی وفا یارم شکسته

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸

آن تا حدودی قدیمها که هنوز بچه بودیم ، مادربزرگمان اجازه نمی داد لباس سیاه به تن کنیم و چادر سیاه بپوشیم. می گفت :« دختر دم بخت که لباس سیاه بپوشد، زبانم لال زبانم لال ! شوهرش می میرد و سیاه بخت می شود.» خودش نیز سیاه نمی پوشید. چادر سیاهی داشت و هر وقت به مجلس ترحیم و شام غریبان و تعزیه می رفت به سر می کرد و هنگام بازگشت ، سر راه هم به خانه کسی نمی رفت که با لباس عزا و از عزا درآمده ، رفتن به خانه دیگران شگون ندارد. خودش هم تا وارد خانه می شد اول گوشه حیاط به دستشوئی می رفت و سپس چادرسیاهش را روی طناب پهن می کرد که به قول خودش بوی سیگار و بنزین تا صبح از چادر برود. آن قدیم ها در ولایت ما ، اول ماه محرم نیز از طرف خانواده داماد برای دختران نامزد خونچا می بردند. خونچا سینی بزرگ مسی بود که رویش هدایا و شیرینی و ... چیده و ملافه زیبائی رویش می کشیدند و یکی از جوانان خانواده آن را روی سر می گذاشت و به خانه نو عروس می برد و از مادر عروس جوراب یا دستمال گلدوزی شده یا کلاه و شال گردن و غیره هدیه می گرفت. داخل خونچای ماه محرم نوعروس چادری سبز رنگی بود. چادری را می دوختند و ماه محرم و  صفر نوعروس با چادر سبز رفت و آمد می کرد. روز تاسوعا و عاشورا مادربزرگها برای این نوعروسها بهترین ها را آرزو می کردند و به حرمت این روزهای مذهبی برای جوانان آرزوی خوشبختی می کردند. آن زمانها شب تاسوعا برای من و مهناز و مهرناز ، شب شمردن چادرهای سبز بود. بعد از محرم و صفر امسال هفت نفر به خانه بخت می روند. هفت بار عروسی ، هفت بار سیب سرخی که داماد از پشت بام به طرف عروس پرت می کند و ای کاش بر سرش نخورد. چه عالمی داشت آن روزهای سبز.
مادربزرگم می گفت : « رنگ سبز نشانه امام حسین است. نشانه عدم سازش در برابر ستمگر و خواستار تغییر و تحول بودن. نشانه شروع و از نو به پا کردن. »
*
خواص درمانی رنگ سبز
چرا سبز؟

نقش رنگها در زندگی

*

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

یادش به خیرجوان و تازه کار بودیم. اوایل انقلاب بود. یکی از دوستانمان زرین، بجز هنر معلمی ، کارگردان و سناریو نویس ماهری بود. طراح و نقاش خوش ذوقی بود. از هر انگشتش هنری می بارید. آقای شوهرش را حاج آقا جان صدا می کرد. او و حاج آقا جانش همدیگر را خیلی دوست داشتند. تنها چیزی که زرین را آزرده خاطر می کرد ، خودخواهی و سختگیری بیش از حد مرد بود. مرد از طراحی و نقاشی او خوشش نمی آمد واجازه نقاشی نمی داد. بهانه اش این بود که آنچه که لازم است خدا آفریده و نیازی نیست یکی با ترسیم اش صفحات کاغذ را حرام کند. عجیب است . زرین با وجود همه صبر و علاقه اش گاهی از دست حاج آقاجان اش بسیار خشمگین می شد. می گفت :« ایستیرم باش آلام گئدم ، ایستر بر بیابان اولسون ، ایستر داغ داش اولسون / می خواهم بگذارم و بروم ، خواه بر بیابان باشد ، خواه کوه و دشت.»

حاج آقا جانش به او اجازه دریافت گذرنامه نداده بود. زیرا فکر می کرد که اگر زنش گذرنامه داشته باشد ، روزی به سرش می زند و می رود و برنمی گردد. زن دوست داشت گذرنامه داشته باشد و تعطیلات همراه پدر و برادرو .. و به زیارت اماکن مقدس برود. اما مرد می ترسید که رفتن همان و برنگشتن همان باشد. جان دئمه یین نه دی یاندیریب یاخماغین نه دی / جان گفتن ات کجا و سوزاندن و خاکستر کردنت کجا؟

اوایل بهمن بود که زرین پارچه ای سفید به قد و قامت دیوار کلاس شان آورد و گفت : « می خواهم برای 22 بهمن با بچه های کلاسم نمایشی راه بیاندازم و احتیاج به دکور دارم . بازی داخل جنگل است و شخصیت های قصه ام حیوانات جنگلی هستند. باید یک طرف دیوار جنگلی پر از گل و سبزه و درخت باشد. این پارچه باید نقش جنگل را بازی کند. »

اولش فکر کردیم می خواهد روی پارچه نقش گل و گیاه بکشد و از ما می خواهد نقاشی کنیم. این که کاری ندارد. ازدوران مدرسه آموخته ایم یک خط راست قهوه ای بکشیم و یک دایره سبز هم سرش بکشیم و چند لکه قرمز هم روی رنگ سبز بزنیم و بشود یک درخت درست و حسابی و خانم معلم یک هیجده و بیستی بدهد و خلاص شویم.

نه خیر نه از مداد رنگی خبری بود و نه از آبرنگ و غیره. زرین جان ما یک عالمه پارچه رنگارنگ داخل نایلون های بزرگ آورده بود. دست اش پارچه قهموه ای رنگ عریض و درازی بود. این پارچه باید تنه درخت تنومندی باشد. تنه درخت را دوخت و ما نیز سر فرصت با پارچه های سبز و قرمز برای این تنه ی درخت برگ و میوه و دور تا دور درخت رودخانه و چمن و حیوانات ریز و درشت که از پارچه درآورده بود دوختیم. پارچه شد دیواری پر از گل و درخت. یک طرف دیوار کلاس اش را صحنه تئاتر کرد. صحنه را به جای مستطیل به شکل ذوزنقه طراحی کرد. گفت :« صحنه تئاتر باید ذوزنقه ای باشد تا تماشاگرهر جا که نشسته است صحنه را کامل ببیند. »

یک روز قبل از تعطیل رسمی ، صحنه تئاتر زرین خانم آماده شد و بچه های کلاس مان به نوبت برای دیدن تئاتر و نمایش به کلاس زرین خانم رفتند و تماشاگر داستان گرگ و گوسفند و بره هایش شدند .

*

برادر بی قراره

برادر نوجونه

برادر شعله واره

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتشفشونه

*

قسم به اسم آزادی

به لحظه ای که جان دادیم

قسم به فریاد آخر

به اشک لرزان مادر

*

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

فکر کنم سال گذشته بود. صبح زود مسافر عزیزم ، چمدانش را بست و آماده برگشتن به شهر خود و خداحافظی شد. نمی توانستم از او دل بکنم. آمدن میهمان خوشایند و دلنشین و رفتنش دلگیر و بعد از رفتنش سکوت خانه دلتنگ کننده است. آماده شدم و به بهانه کمک به حمل چمدانش همراهی اش کردم . در ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و به طرف راه آهن حرکت کردیم. خاطرات اتوبوس وطن در دلمان زنده شد. گفت :« صدای شاگرد راننده ، یادش به خیر. اگر بود داد می زد . قونقا باشی ؟ ائنن یوخ ؟ آ ا شوفئر گئت ( قونقا باشی ؟ کسی پیاده نمی شه ؟ آقای راننده برو .) یک زمانی شاگرد راننده آن عقب می ایستاد و بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد. بیشتر وقتها هم راننده دست تنها بود و از مسافر خواهش می کرد که بلیط ها را جمع کند. اما اینجا راننده کاری به بلیط ندارد. کنترل کننده ها یک دفعه مثل مور و ملخ می ریزند داخل اتوبوس و بلیط ها را کنترل می کنند هر کسی هم نداشته باشد جریمه می شود.آنجا بخش زنانه و مردانه اتوبوس جداست و اینجا مختلط. اما بین خودمان باشد در ولایت ما بخش زنانه و مردانه جدا باشد بهتر است. آخه آنجا بخصوص وقتی اتوبوس شلوغ است مزاحمت آقایان هم خیلی زیاد است. اینجا کسی مزاحم دیگری نمی شود. نمی دانی حالا چقدر بد شده دو قدم که راه می روی صد تا متلک می شنوی.

گفتم :« یادت هست یک زمانی صندوق گذاشتند و از مردم خواستند بلیط هایشان را داخل صندوق بیاندازند. دیدی چی شد ؟ از صندوقها به جای بلیط تکه کاغذهای کاهی زرد درآمد. بیچاره راننده عصبانی شد و گفت نمی فهمم اینها اگر مسلمان نبودند چه می کردند. هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام ( هر جا مسلمان می بینم می ترسم می ترسم .)

اتوبوس در مقصد پیاده مان کرد و گفت :« از ساعت هشت صبح اعتصاب در ولایتمان شروع می شود . هر جا می خواهید بروید عجله کنید که سر ساعت هشت هیچ وسیله نقلیه عمومی حرکت نخواهد کرد. با عجله خودمان را به ایستگاه رساندیم و مسافرم سوار قطار شد و خداحافظی کرد و قطار حرکت کرد. او بلیط قطار را یک روز قبل تهیه کرده بود و مطمئن بود که در صورت اعتصاب قطار بلیط هم فروخته نمی شود.

بعد از رفتن مسافرم به ایستگاه برگشتم. خبری از اتوبوس و قطار خیابانی نبود. شهر آرام و کم رفت و آمد شده بود. ایستگاه تاکسی هم خالی از تاکسی بود. ناچار پیاده به طرف خانه حرکت کردم . سر هر ایستگاه تاکسی دو سه دقیقه ای می ایستادم بلکه یکی پیدایش شود. از قرار معلوم تاکسی ها هم رزرو شده بودند. شماره تاکسی تلفنی را هم در دفترچه تلفنم یادداشت نکرده بودم. قدم زنان راه طولانی را طی کردم و به خانه رسیدم.

*

دیروز سر کلاس ژیمناستیک مربی گفت :« فردا در ولایت ما و چند ولایت دیگر اعتصاب است. اتوبوس و قطار بیست و چهار ساعت کار نخواهند کرد. فردا را تعطیل می کنیم. کارکنان اعتراض دارند. حرفی برای گفتن دارند می خواهند توجه دست اندرکاران را به مشکلاتشان جلب کنند. فردا خیابانها و کوچه ها آرام و کم رفت و آمد خواهد بود.»

کلاس تعطیل شد و همه سوار اتوبوس شدیم و به خانه مان برگشتیم. هر کدام از ما توی دلمان تعریف و تحلیلی از اعتصاب و اعتراض داشتیم. طبق تعریف دوستان که از کشورهای مختلف هستند . در بعضی ولایات مکمل لغت اعتراض یا اعتصاب ، باتوم و بازداشت و اغتشاشگر و ضد فلان و ضد بهمان است.

*

هاردا مسلمان گؤرو ره م قورخورام قورخورام - نام شعر زیبائی است از علی اکبر صابر

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

دیشب داشتم فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح و به اصطلاح عهد بوق بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. در صحنه دیگری دو مرد گردن کلفت پسر بچه را گرفته و بازویش را محکم نگاه داشته و می خواستند دستش را قطع کنند که داوین جانسون به دادش رسید. حالم خراب شد. نگذاشتند طفلک بچه حرفش را بزند و بگوید که دزدی نکرده است. اصلن به فرض که یک تکه زهرمار را برداشته است مگر قطع دست بجز ناقص شدن آدمیزاد ، فایده دیگری هم دارد ؟ یعنی چنین تنبیهی کار ساز است؟ این دنیا عجب وحشی است . از قدیم و ندیم گرفته تا عهد تمدن و قرن بیست و چندمش.
*
ترانه « آخه من واست می مردم » را امشب از رادیو زمانه شنیدم. جواد رجب اف همراه مرحوم هایده به ترکی آذربایجانی خیلی زیبا اجرا کرده است.

این ترانه را در یوتیوب اینجا می توانید گوش کنید.
متن ترانه در اینجا

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم . صاحب صدا بعد از سلام و بدون وقفه گفت :« پارسال دوست امسال آشنا ، حالا دیگه تا ما رو می بینی کتاب دستت می گیری که یعنی ندیدمت.»

بجز عطیه خانم تلخ زبان چه کسی می توانست باشد. لابد سر رسیده بود که صبح آرامم را خراب کند. قرار بود سر هر ایستگاهی دوستی سوار شودو از آن گذشته هیچ هم حوصله پیاده شدن نداشتم. جواب سلامش را دادم و گفتم که متوجه ایشان نشدم و دوباره سرم را با ورق زدن مجله گرم کردم.

گفت :« چند وقتی است که حالی از ما نمی پرسی . چی شده ؟ آتیوا ائششک دئمیشیک یا ایتیوی قودوخ ؟ / به اسبت خر گفتیم یا به سگت کره خر ؟ »

گفتم :« زمستان است و هوا سرد و برفی و کسل کننده، روزها کوتاه و فرصت کم است . آدم وقت نمی کند.»

حوصله نداشتم که بگویم آخر کی من به تو زنگ می زنم یا به خانه تان می آیم که این هم بار دوم باشد و به خودت اجازه گلایه بدهی ؟ گلایه اش تمام شدنی نبود . مرا یاد یکی انداخت که هر چی می گفتی بابام جان ببخش که باب میلت نبود و فرصت نشد و الی آخر ، حرف حساب سرش نمی شد و غرو لندش را تمام نمی کرد. ایستگاههای بعدی هاله و اورزولا و صالیحا و انار خاتون نیز سوار شدند. دلم یک کمی باز شد. به امید این که آنها موجب شوند که عطیه خانم یک کمی کوتاه بیاید . چند دقیقه ای به سلام و احوالپرسی گذشت و یک دفعه گفت :« عروسم سه چهار روزی است که به مونیخ رفته . مادرش بیماره . رفته بهش سر بزنه. توی خونه نه برنج و نه نان و نه چای و نه یک قاشق نمک هست. دروغ بگم دو تا چشمم کور. »

اورزولا گفت :« اینها که مهم نیست . پولون جیبینده هوشون باشیندا ( پولت تو جیبت و عقلت تو سرت .) خودت برو و خرید کن .»

گفت :« من خرید خانه بکنم عروس چه غلطی بکنه . زن و شوهر هر دو کار می کنند و حقوق کافی دارند. زن یه کاره ، تا چند روز مرخصی می گیره شوهر و بچه هاشو هم ورمی داره و می پره خونه مامانش و با هم می روند سویس .هم پسرم را ازم بگیره و هم مجبورم کنه که حقوق آوس هیلفه ام رو خرج خانه بکنم ؟ »

هاله گفت :« وقتی با هم زندگی می کنید که نباید حرف من و تو باشه . این که نمیشه تو آخر عمری پولهاتو جمع کنی و بروی گوهردشت خانه بخری و خرجت رو سر پسر و عروست بیاندازی که بچه هاشون درس می خوانند و یک عالمه مخارج ریز و درشت دارند. یا هر سال دو سه بار ایران بروی و هر وقت آنها سفر می کنند های و هوار بیاندازی.»

گفت :« عجب حرفی می زنی ها ! من که پول و خانه گوهردشت را با خودم آن دنیا نخواهم برد که برای آینده آنها جمع می کنم. »

گفتم : « به جای این که بعد از مرگت اموالت را تقسیم و نوش جان کنند و بر سنگ قبرت هم ... حالا به بهانه هدیه و کمک بده خوشحالشان کن.»

گفت :« ندارم به پیر به پیامبر ندارم . حالا توی خانه یک قاشق برنج نیست که یک کاسه آش بپزم و شکم صاحب مرده ام را سیر کنم . حالا یک ده یورو داری به من بدی ؟ »

از آنجائی که او را می شناسم و هر از گاهی ده یورو ، پنج یورو ، حداقل هفتاد هشتاد سنتی می گیرد و پس نمی دهد ، گفتم :« می بخشی پول خرد ندارم.»

گفت :« مشکل من هم همینجاست . من هم پول خرد ندارم. فکر نکنید که فقیرم و محتاج ده یوروی شما. الان هزار یورو توی کیفم هست . لازمش دارم نمی تونم بهش دست بزنم. می دونم که شماها پولتون کم هست. اما ده یورو که چیزی نیست یک هفته دیگه بهتون پس می دهم. خدا همچین عروسی را به زمین گرمش بزنه.الهی آمین. »

گفتم : « خدا به چنین عروسی صبر عاجل عطا فرماید الهی آمین.»

ایستگاه بعدی هر سه مان بی اختیار و بی معطلی پیاده شدیم. انار خاتون نیز پشت سرمان مات و حیرت زده پیاده شد.

اورزولا گفت :« من عطیه را نمی فهمم . می تونه یک آپارتمان اجاره کنه و جدا از عروس و پسرش زندگی کنه. آدم تنها باشه مستقل و راحت هست. آن وقت حقوق آوس هیلفه اش را هم خرج کنه دلش نمی سوزه. خوب خونه خودشه و اؤز الی اؤز باشی ( خودش هست و خونه خودش) حالا زمانه خیلی فرق کرده. دوران مادرشوهر سالاری خیلی وقته که گذشته.تنها زندگی کردن برای خودش هم راحت تر و بی دردسرتر هست. »

در نیمه راه پیاده شدن و منتظر اتوبوس بعدی شدن و یک ربع ساعت دیر پیش پینار رفتن و تحمل سرمای زمستان ، به تحمل شنیدن بعضی صداها می ارزد.

به خانه پینار رسیدیم. عمل جراحی شده و حالش یک کمی بهتر از هفته گذشته بود. مادرش با چائی و کیک پنیر از ما پذیرائی کرد. کیک شیرین و نرم توی دهانم تبدیل به سنگ شد. نمی توانستم قورتش بدهم. هاله پرسید :« مثل اینکه گلویت گیر کرده؟ »

گفتم :« اگر راستی راستی یخچال عطیه خانم خالی باشه ؟ اگر راستی راستی یک قاشق برنج و یک تکه نان سر سفره اش نباشه چی؟»

گفت :« راستشو بخواهی من هم حالم خوش نیست.»

صالیحا حرف ما را قطع کرد و گفت:« سؤزوز بالنان شکرنن ( حرفتان را با عسل و شکر قطع می کنم ) دیروز خانه شان بودم. رفته بودم دامن عروس را پس بدهم . عطیه خانم از من ده یورو خواست داشت پچ و پچ می کرد که عروس متوجه شد و در یخچال رو باز کرد و نشانم داد. یک قابلمه پر غذا پخته بود. تازه تمام طبقات یخچال پر از مواد غذائی خام و حاضری بود. عروس بیچاره از رفتار زن خیلی ناراحت شد. هر روز که می گذرد عطیه خانم پرحرف تر و مسخره تر می شود. گناهش نیست بعضی ها پیری شان این طوری می شود دیگر. فقط حرفهایش را جدی حساب نکنید. »

ما می گوئیم گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی ، بیرده بیر چیچک چیخارتدی. / گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

جوانی به اشکال مختلف می گذرد . خدا هنگام پیری به داد بنی آدم برسد.

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد
داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»
الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

 

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»

گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»

صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»

همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.

ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :