زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

 

چقدر زیباست گل نوروزی که به موسم بهار و شکوفائی گوش به برف و یخ و سرما و باد نمی دهد و از دل سنگ و خاک راهی برای خود باز می کند. مثل آدمهائی که ناامید نمی شوند و تلاش می کنند.

روز خوشی بود امروز. خورشید از یک طرف نورافشانی می کرد. گرمای خورشید همراه با باد ملایم دلنواز بود. راستی که زندگی با لحظات خوش و ناخوش اش زیباست. همین زندگی گاهی در لبخند شیرین پسرکت خلاصه می شود. زمانی مزه آغوش گرم دخترکت شیرین تر از عسل می شود. لحظه ای که چشمت به بلائی کریه منظر و نفرت انگیز می افتد ، سپاسگزار خدا می شوی بابت رفع بلا.

*

روزم را که با غزلی از حافظ شروع کردم و سال نو را به فال نیک گرفتم.

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع

به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد

ز فکر مرغ ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

بگویمت سخنی خوش بیا و باده بنوش

که زاهد از بر ما رفت و می فروش آمد

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ

مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد

*

می گویند سر سفره هقت سین و لحظه تحویل سال نو از خدا هر چه بخواهی می دهد. دعاهایت مستجاب می شود و من بارها امتحان کردم. لحظه تحویل در سکوت و آرامش با خدا حرف زدم و خیلی وقتها احساس کردم که صدایم را می شنود. لحظه تحویل امسال و سر سفره هفت سین طبق عادت همیشگی ام دعا خواهم کرد . برای مردم وطنم ، برای مردم دنیا ، برای همه و همه صلح و صفا و آرامش آرزو خواهم کرد . در آخر برای آرامش روحی ارواح بیمار و مردم آزار دعا و شفای عاجل آرزو خواهم کرد.

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

برخـیز که میـرود زمسـتان                         

بگشـای در سـرای بسـتان

نارنـج و بنفشـه بر طبـق نه                   

منقـل بگـذار در شبسـتان...

برخـیز که باد صـبح نوروز                      

درباغـچه میکـند گل افشان

خــاموشی بلـبلان مشـتاق                      

در‌ موسم گـل ندارد امکان...

بــوی گـل بامـداد نـوروز                       

و آواز خـوش هـزار دسـتان

بس‌جامه‌فروخته‌است‌و‌دستار                

بس‌خانه‌که‌سوخته‌است‌و‌ دکان  

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

همراه گل صنم از مغازه ماهی فروشی بیرون می آمدیم که پسربچه پنج شش ساله ای توجه مان را جلب کرد. دست راست پسرک در دست مادرش و در دست چپ اش دو ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی بود و مادر و پسر داشتند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتند. از قضای روزگار هم مسیر بودیم و منتظر اتوبوس شدیم. پسر بچه رو به مادرش کرد و پرسید :« نمیشه ماهی ها را به خانه خودمان ببریم و خودمان نگاه داریم ؟»

مادرش جواب داد :« نه عزیزم ما ظرف مخصوص ماهی نداریم. اما خانه عمه ات برکه است و ماهی ها آنجا راحت خواهند بود.»

پسر بچه یک کمی سکوت کرد و باز به حرف آمد و گفت :« نمیشه کاغذ کادوی شکلات را باز کنی و یکی بخوریم؟»

مادر باز جواب داد: « نه عزیزم این شکلات را برای عمه ات می بریم. آنجا باز می کند ما هم می خوریم. خودش هم کیک پخته است باید صبر کنی خانه شان که رسیدیم کیک هم خواهی خورد.»

بچه باز آرام شد. اما گوئی ته دلش آرام نبود . رو به من کرد و گفت :« شما هم ماهی دارید؟»

گفتم :« بله»

گفت : « ما ماهی نداریم اما من دوستشان دارم. عمه من خانه خریده و وسط باغچه شان برکه درست کرده است ما هم برایشان ماهی و شکلات هدیه خریدیم.»

گل صنم صدایش درآمد و گفت :« وا! خدا مرگم بده خواهر شوهرش خانه خریده و دارند براش ماهی قرمز و شکلات هدیه می برند. یعنی همین؟»

گفتم :« فکر کنم فقط همین اینها در مورد کادو زیاد سخت نمی گیرند هر چی دارند می برند و خیلی هم راحت و خوشحال هستند.»

گوئی جواب من گل صنم را قانع نکرد و رو به مادر کرد و گفت :« ببخشید که کنجکاوی می کنم ، شما برای خواهر شوهرتان ماهی قرمز و شکلات هدیه می برید؟»

زن لبخندی زد و گفت :« ماهی قرمز را برای برکه شان خریدیم . این شکلات را هم بچه هایش دوست دارند. اما برای خودش یک پلوپز خریدم . چند وقت پیش آلدی آورده بود. قیمتش مناسب است و خواهرشوهرم هم خوشش می آید.»

گل صنم گفت :« به حق چیزهای ندیده و نشنیده .اگر من برای خواهرشوهرم از آلدی پلوپز بگیرم و ببرم یک گلایه ای می کند که نگو و نپرس . اول به مادرجانش خبر می دهد که عروس بی لیاقتت خودش لیاقت ندارد و لیاقت و شخصیت مرا هم در نظر نگرفته و برایم هدیه ارزان قیمت خریده و پیش شوهرجانم تحقیرم کرده و مادرجان هم به شوهرجانم خبر می دهد و مادر و خواهر دوتائی مغز شوهرجانم را می خورند و من هم چاره ای ندارم جز دست به دعا بردن که خدا به خیر بگذراند.»

گفتم:« سوغاتی برای یادآوری و اظهار مهر و علاقه نسبت به طرف مقابل است. آدم از آنچه که دارد هدیه می کند. از قدیم گفته اند وارین وئرن اوتانماز یوخدان وئرن دلی دیر / کسی که دارد هدیه می کند . کسی که ندارد و هدیه می کند دیوانه است.»

گفت :« عزیز من این حرفها را به مادرشوهر و خواهر شوهر بگو. سال گذشته دو دختر دو خواهرشوهر ازدواج کردند . برای جهیزیه اش مجبور شدیم فریزرو ماشین لباسشوئی بخریم. هرچی اضافه کاری کرده و جمع کرده بودم شوهر از دستم گرفت و تمام شد. آخر سر هم از پسرشان تشکر کردند که هدیه خریده ومن کنار ایستادم . از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان که دلم یک کمی سوخت. »

گفتم :« خوب چه اشکالی دارد آدم چند سالی یک بار هدیه می خرد .اینکه از تو تشکر نکردند زیاد به دل نگیر. مادرشوهر و خواهر شوهرند و چه می شود کرد . از جنس خودمان هستند متاسفانه. »

گفت :« خیلی اشکال دارد. من سه تا بچه دارم . سالهاست غربت نشینم. دوست دارم بالاخره به ایران برگردم. سخت کار می کنم و و هرچی پس انداز می کنم صرف خرید هدیه برای مادرشوهر و بچه هایش می شود. بی انصاف همه اش به پسرش می نازد. تو که می دانی شوهرم چند سالی است بی کار است خانه می نشیند و سیگارش را می کشد و قهوه اش را می نوشد و امر و نهی می کند. اگر خودش کار می کرد باز یک چیزی . این همه مدت یک چوب کبریت هم از آنها هدیه ندیده ام. می گویند مادر که به پسرش هدیه نمی دهد. اما بیچاره مادر من هر چی می فرستد یک بهانه ای می تراشند. هم هدیه را برمی گردانند و هم به پیرزن بیچاره توهین می کنند.»

گفتم:« خوب تقصیر مادرت است دیگر. سفارش کن هیچ چیز نفرستد. این که نمی شود . هم پولوم گئتسین هم آبریم؟ / هم پولم از دستم برود هم آبرویم؟ »

قدیمی ها چه خوب گفته اند:

 

دوستوم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم با گردوئی تو خالی یادم کند.

تیکه قارین دویورماز محبت آرتیرار / لقمه شکم را سیر نمی کند بر محبت می افزاید.

هدیه دادن یکی از رسمهای خوب عید است . کاش با انتظارات غیر معقول موجب زحمت اطرافیان نشویم.

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

وقتی سخن از سفره هفت سین به میان می آید ، ماهی سرخ و زرد به خودی خود جلو چشم آدمی جست و خیز کنان رژه می رود. بحث ها در مورد نگهداری این حیوان زیبا و دوست داشتنی شروع می شود. من کاری ندارم به اینکه ماهی قرمز ایرانی است یا نیست ، از چین آمده یا نه ، تازگی ها وارد فرهنگ ما شده یا نه . ماهی قرمز حیوان کوچک و بی آزار و اجتماعی و دوست داشتنی است و من دوست دارم سر سفره هفت سینم باشد. به جای تحریم این کوچولوی خوش آب و رنگ ، روش نگهداری اش را یاد گرفته ام و اکنون دوازده ماهی سرخ و زرد و سفید دارم. ظرفشان چهار گوش و بزرگ و جاداراست. کف خانه شان را با سنگریزه فرش کرده ام و گیاه آبزی هم دارند . غذایشان را از ماهی فروشی می خرم و هر ماه دو یا سه باربا غذای زنده مثل آرتیمیا و کرم خونی ، از کوچولوهایم پذیرائی می کنم. آنها روز به روز بزرگتر و قشنگتر می شوند.آبشان را مرتب عوض می کنم و ظرفشان را تمیز نگاه می دارم. فکرش را بکنید ماهی ریزه دو سانتی متری وقتی به اندازه هیجده سانتی متر رشد کرد ، چقدر زیبا و دلربا می شود. باله ها به خوبی دیده می شوند و آدمی از تماشای جست و خیزشان لذت می برد.

اسفند ماه سال گذشته ماهی رزمجوی نر آبی رنگی خریدم که در کنار دو ماهی ماده به خوبی و خوشی زندگی می کند. هر وقت غذایشان تمام می شود و از ماهی فروش برایشان غذا می خرم می پرسد : « ماهی آبی هنوز زنده است؟» وقتی جواب مثبت می شنود ، می گوید :« خوب بهشان رسیده اید بیشتر مشتری هایم یکی دو ماه بعد با گلایه به سراغم می آیند که ماهی بیمار بود و مرد.» طفلک فروشنده مرا و ماهی هایم را خوب می شناسد. هر وقت که می بینم حرکات یکی از این کوچولوها غیر طبیعی است سراغ ماهی فروش می روم و می پرسم . او هم تا آنجائی که می داند راهنمائی ام می کند. هفته گذشته هم یادآوری کرد که یواش یواش باید منتظر مرگ ماهی رزمجوی آبی باشم چون عمر این نوع ماهی زیاد نیست.

به نظرم به جای تحریم ماهی قرمز ، بهتر است روش نگهداری اش را یاد بدهیم . بخصوص به بچه های دبستانی که ماهی قرمز را خیلی دوست دارند . آخر خدا را خوش می آید این موجودات خوشگل را از خانه دور کرد یا داخل ظرف گرد و کوچک بلورین زندانی کرد؟ حیونکی ها به علت تنگی جا بیرون می پرند و تا متوجه شویم می میرند.

راستی خیلی وقتها دلم برای جوجه ننه مرده می سوزد که به هدف پذیرائی از مهمانان عزیز سرش کنده شده ، به سیخ کشیده می شود . بعضی ها به گنجشک و کبوتر نیز رحم نمی کنند. حالا هم می گویند گوشت بلدرچین مد شده است. طفلکی شتر یک عمر خدمت می کند و آخر سر هم با گوشتش کوفته می پزند. خدا را خوش می آید؟ شکمی که با لقمه نانی سیر می شود به گوشت شتر مرغ بدبخت چه نیازی دارد؟ آن قدیمها صدفها به حال و هوای خودشان زندگی می کردند. حالا نمی توانند از شکم شکموی بنی آدم جان سالم بدر برند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

برای فردا که روز جهانی زن است.

قرار است فردا که روز جهانی زن است با دوستان دور هم جمع شویم و جشن مختصری بگیریم. گویا این فکر ایونا بوده و خودش نیز برنامه ریزی کرده است. در میان دوستان روزا مخالفت کرد ه گفت :« وقتی در دنیا اکثریت زنان زیر بار ستم و نابرابری دارند له می شوند چه جشنی؟ » پینار گفت :« حق با توست . اما دست روی دست گذاشتن و نشستن دردی را دوا نمی کند . ما می توانیم دور هم جمع شویم و به بهانه جشن با هم صحبت و حداقل درد دل کنیم و هر کدام از کشوری و فرهنگی متفاوت هستیم و می توانیم در مورد مسائل و مشکلاتی که زنان دیارمان دارند صحبت کنیم. هم فال است و هم تماشا. »

علاقمندم در مورد زنان کره ای و فیلیپینی و تایلندی و آفریقائی که با مردان آلمانی ازدواج می کنند و به آلمان می آیند ، تحقیق کنم. در میان این زنان ، آفریقائی ها به علت تسلط به زبان انگلیسی موفق تر هستند. زنان آفریقائی مهربان و خونگرم هستند و کسی را که حتی یکی دو سال مسن تر از آنها باشد « مامان » صدا می کنند و به نظرشان این یک نوع احترام به بزرگتر از خود است.

بیشتر این زنان که به علت فقر با مردانی مسن تر از خود ازدواج می کنند و این طرف ها می آیند سرنوشت تلخی دارند. اما هر کدام که جرعه ای شهامت دارند به کمک پلیس و خانه حمایت از زنان نجات پیدا کرده ، با کار و تلاش گلیم خود را از آب بیرون می کشند و صاحب زندگی محقر اما مستقلی می شوند به قول ما آج قولاغیم دینج قولاغیم / شکم گرسنه ام و گوش دنجم ( وقتی آرامش روحی هست مشکلات نیز قابل تحمل هستند.)

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

زمستان پربرفی داشتیم. باران برفها را آب کرد و بوی بهار همراه با گلهائی که از دل سنگها سر برآورده اند به مشام رسید. اسفند ماه برایم دوست داشتنی ترین ماه سال است. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. ماه خانه تکانی مخصوص نوروز ، برداشتن بخاریهای نفتی ، پاک شدن هوای اتاق از بوی نفت ، شستن دیوارهای پلاستیکی اتاقها . کفش و لباس نو ، چهارشنبه سوری ، ماهی قرمز شب عید ، تخم مرغ رنگ شده با پوست پیاز ، سمنوی سفره هفت سین ، سیزده روز تعطیلی ، نوشتن مشق های نوروزی قبل از نوروز، خرید عیدی برای عمه خانم ها و مادربزرگها ، قهرها و آشتی ها بر سر عیدی. نوروز با قهر و آشتی هایش لذت خاص خود را دارد.

*

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

کاچی یا قویماق را خیلی ها می شناسند. خیلی ها برای صبحانه خورده اند و خیلی ها با شنیدن کلمه کاچی به یاد زنی افتاده اند که نوزادی به دنیا آورده است. کاچی غذای زائوست. شیرینی تولد نوزاد و نقل و نبات سر سفره خانه زائوست. غذائی که هزینه زیادی ندارد . آرد و شکر و روغن و آب می خواهد. آن قدیمها با روغن حیوانی یا ساری یاغ می پختند. دوا و درمان که زیاد نبود . زائو کاچی می خورد و خوب می شد. می گفتند روغن حیوانی یا همان روغن زرد انرژی از دست رفته زن را تامین می کند. زائیدن شوخی نیست که جاندان جان آیریلیر ( از جان جانی تازه جدا می شود.) خوردن کاچی داغ و شیرین و خوشمزه بعنوان صبحانه آن هم با نان تازه ، لذت خاص خود را داشت. اما وقتی زائو را وادار می کردند که روغن روی کاچی را سر بکشد ، ماجرا خیلی غم انگیز می شود.آخر مادربزرگها و به طور کلی قدیمی ها که کار و فعالیتشان زیاد بود و چندین بچه پشت سر هم به دنیا آورده بودند، عقیده داشتند که این روغن زخم را التیام می بخشد و زائو را ده روزه مداوا می کند. آنها به راحتی می توانستد روغن را بخورند. تا انرژی از دست رفته بدنشان به نوعی تامین شود . بعضی ها هم به جای کره روغن زرد را بروی نانشان می مالیدند و با لذت تمام می خوردند. آنها با روغن غذاهای متنوعی درست می کردند و می خوردند. خیلی ها هنوز هم غذاهای روغنی را دوست دارند و درست می کنند و می خورند. مثل دورمه ش که داخل یک کاسه روغن حیوانی نان تازه خشک را خرد می کنند و پنیر رنده شده یا شور نیز اضافه کرده خوب هم می زنند و می خورند. یا کله جوش که با روغن و پیازداغ و نعناع و کشک درست می کنند و می خورند. کله جوش ماکو سبزی مخصوص صحرائی و گوشت قیمه شده و کشک و مخلفات دیگر می خواهد و پخت اش زحمت و کار زیاد می طلبد و بیشتر در زمستان و سالی یکی دو بار می پزند و فامیل دور هم جمع می شوند. این کله جوش با آش رشته و آش کشک تفاوت زیادی دارد. کله جوش ماکوئی یک وعده غذای کامل است. اما آش قاپی یا جا یولداش ( آش تا دم در دوست آدم است .) یعنی آش شکم را پر می کند اما آدمی را سیر نمی کند.

آن روز که به دیدن گل صنم رفتم از من با کاچی پذیرائی کرد. گفتم : این وقت عصر و کاچی؟ خیر باشد کسی زائیده؟

گفت : نه کسی نزائیده خودم دلم خواست بپزم. به کوری چشم مادرشوهر مردسالارم . یادت هست بچه ام که به دنیا آمد همین کاچی را ، همین آرد و روغن را مادرشوهر از من دریغ کرد ؟

گفتم : حالا که دستش از این دنیا کوتاه شده بر روحش فاتحه ای بخوان و بگذر. داری حرص و جوش سی پنج سال پیش را می خوری. آن زمان آداب و رسوم این چنین بود. حالا که غذائی به این خوشمزگی پخته ای نوش جانش کن. با طناب گذشته ها خودت را خفه نکن.

آلمانیها ضرب المثلی دارند که می گویند:

Die Zeit heilt alle Wunde.

مروز زمان زخمها را التیام می بخشد.

اما طرز پخت کاچی که فکر می کنم اکثر خانم های عزیز بلدند:

برای پختن کاچی کافی است که یک لیوان آرد و و یک لیوان شکر را با هم قاطی و سپس با دو لیوان آب ولرم خوب قاطی و یکنواخت کنید. بعد داخل روغن حیوانی یا کره ذوب شده ریخته و خوب به هم بزنید. و روی اجاق با شعله کم بگذارید که بجوشد. هر وقت دیدید روغن با جوش ملایم روی کاچی را گرفت آن وقت معلوم می شود که کاچی پخته و برای خوردن آماده است.

یک نوع دیگر کاچی هم این است که اول آرد را با روغن تفت می دهیم به طوری که آرد طلائی شود و نسوزد . بعد شکر و آب را اضافه کنیم و خوب قاطی می کنیم و می گذاریم زیر شعله ملایم بپزد و روغنش بالا بیاید.

نوع سوم کاچی هم ، کاچی ترکیه است که آن را با نشاسته و شکر و شیر می پزند . تفاوت کاچی ترکیه با فرنی در این است که داخل کاچی ترکیه به جان آرد برنج ، نشاسته می ریزند.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

اوشاقلیقدا کیتاب ندی بیلمزدیم. اوشاقلیق عالمیم ، مهناز مهرناز حکیمه صنم گیلنن بئش داش آیاق جیزیغی قاوالاقاشدی اویناماق آنلامیندایدی. گونوزون دادلی اویونلاری بؤیوک آنامین گئجه ناغیللارینان قورتارایدی. گئجه نی ناغیللاریمین ملک محمدی زومرود قوشو آق قیزینان بیرلیکده شیرین یوخویا گئده ردیم. اوشاقلیغیمیز هله تئزه باشلانیردی کی دئدیلر : آدیزی مدرسیه یازمیشیق گئدیب درس اوخویوب ساوادلاناجاقسیز. مدرسه نین ایلک گونلری خط باشینان کئچدی . آی با کلاه - آی بی کلاه - ب بزرگ - ب کوچک . اوندان سونرا اؤیرتمنیمیز فارسی کیتابینین ایلک صحیفه سینی آچیب بیزه کیتاب اوزوینن درس وئرمه یی باشلادی. کیتابین ایلک صحیفه سی هئچ یادیمدان چیخماز . بیر آناینان قیز شکیلی . آنا اتک بلوز گئیمیشدی. بیر بالاجا گوللو لئچک ده باشینا باغلامیشدی . آیاقلاریندا دا دیک دابان باشماغی واریدی . همانلاردان کی منیم آنامین دا واریدی . آیاغینا گئییب دولاناندا بیر گؤزل شیققیلداردی. شیققیدیم باشماقلار کیمی . شکیلده کی آنا قارا قاش گؤز بیر خانیمیدی . دوداقلاری دا قیرمیزیدی. آنا بالانین شکیلینین آلتیندا بیر شئی لر یازیلمیشدی کی اؤگه شندن سورا آنلادیق کی یازیب : آب - آب - ماما - آب - ماما - آب »

سونرا اؤیرتمن خانیم بیر بارداق سو سویو بیزه گؤرسه دیب سوروشدو : اوشاقلار بو ندی ؟

مهناز دئدی : لیوان

مهرناز دئدی : ایسکان.

اؤیرتمن خانیم دئدی : یوخ اوشاقلار بو لیوانین ایچینده کین سوروشورام .

هامیمیز بیرلیکده دئدیک : سو .

دئدی : هه لیوانین ایچینده کی سو دور . آما بیز ایندی ایستیریک بو سویون اوخوما یازماغین اؤرگنک. بو سویون بیر آدی دا « آب » دی.

هله تئزه زحمتیمیز باشلاندی. بیزیم ائوده دئدیغیمیز سوینان اؤیرتمن خانیمین دئدیغی آبین یازیب اوخوماغیندا فرقی واریدی. ایکی سینین ده آدی دیل ایدی . آمما سو آنا دیلیدی . آنا دیلی ده ساواد دئیلیدی. مدرسه قورتولاندان سونرا ائوه قاییتدیم. خط دفتریمی چیخاردیب یازماغا باشلادیم . آب - ماما . اؤیرتمن خانیم بیر صفحه خط باشی وئرمیشدی . یازیب قورتاردیم. سورادا حئساب باشلاندی . حئسابی دا خط باشی وئرمیشدی . بیر - ایکی - اوچ - دؤرد - بئش . اؤیرتمن خانیم تاپشیرمیشدی کی خط لریمیزی یازا - یازا اوجادان دا اوخویاق بلکی غلطیمیز اولسا آتا - آنامیز دوزه لتسین . اونون اوچون ده من اوجادان اوخویا - اوخویا یازیردیم . آباجیم سسیمی ائشیدیب دئدی : آی بالا غلط غولط اوخورسان . بیر ایکی دئمه کی یک - دو - سه - چهار - پنج دئگینن.

وای ! وای ! وای ! عجب گیره کئچمیشیق ها ! من کی یولداشلاریمنان بئش داش اوینویاندا بیرلر - ایکی لر - اوچلر و .. دئییردیم. بس بو یک - دو هاردان باشیما چیخدی؟ اؤیرتمن خانیم دا آباجیم کیمین دئییردی ها !

آباجیم دئدی : اگر ایستیرسن ساوادلی اولاسان ، گرک اؤیرتمن خانیم دئدیغی کیمی اؤرگه نیب، بیر ایکی نی بوراخاسان.

نییه به یوخ ؟ چوخ دا گؤیلوم ایستیر ساوادلی اولام. آباجیم کیمی ناغیل کیتابی ، آنام کیمی قازئت ، بؤیوک آنام کیمی ترکو شعر اوخویام. بؤیوک آنام کی یازماغی ائله فاراساتلی بیلمیردی، آمما بیر گؤزل اوخوردو قرآن ، شعر ، قازئت. هله قیامت گونونون شعرلرین ده اوخوردو. قبرین ایچینده کی ایلانلار عقرب لر نکیر مونکور . « قبرین اول گئجه سی رحم ائله آللاه بیزه » واللاهی آدامین توکلری جانیندا بیز دوروردو.

هردن مهرنازدان سوروشوردوم : ندن دی کی بؤیوک آنا گؤزل اوخویور آما یاخجی یازابیلمیر. یازیلاری جوهر ایچیندن قورتولوب کاغاذدا یئرین قاریشقانین آیاق ایزینه بنزیر؟

دئییردی : آخی او فارسی مدرسییه گئتمییب کی.

ایلک کلاسین لاپ چتین درسی الفبانی ازبرله مک ایدی. اؤیرتمن خانیم بیزدن ایسته دی کی الفبانی بیر گؤزل ازبردن اؤگه نک. گئجه یاری دان کئچدی ، اؤرگنه بیلمه دیم . آنامین زحمتی تنبیهی هئچ فایدا وئرمه دی . آخیردا آقاجانیم دئدی : قیزیم دور یات ساباح سنین له بیرلیکده مدرسیه گلیب اؤیرتمن خانیم دان مهلت ایسته رم.

ساباحیسی گون آقاجانیملا بیرلیکده مدرسیه گئتدیک. ائله بیل کی الفبانی ازبرله مین بیر من دئییلدیم . نییه کی آقاجانیم مهرنازین حکیمه نین رحیمه نین ده وریندن کفیل اولدو. او گون کیلاس تمیرن ایله کئچدی. اؤیرتمن خانیم داها ساباها هئچ نم نوم ایسته میردی. ائوه گله - گله ساباحین الفبا ازبرله مه سینین قارا قئییدی جانیمی آلدی.هله یاندیرمالی یئری ده بویودو کی آنامین هئچ حوصله سی قالمامیشدی . من نئجه اؤرگنه جاغیدیم آللاه بیلسین.

اوگون آقاجانیم بیر گؤزل دادیما دوردو. الینده بیر تیکه کاغاذینان گلدی . الفبانی بیر گؤزل شعر کیمی اؤرگتدی. بو شعرین چوخو یادیمدان چیخیب آنجاق بیر آزین بورایا یازیرام .

الف مثل آغاجدی / ب یانی یاستی / پ اونا به نزه ر / ت اونا بنزه ر / ث اونا بنزه ر / جیم بیر قولاخدی / چ اونا بنزه ر / ح اونا بنزه ر / خ اونا بنزه ر / دال بئلی بوکوک / ذال اونا بنزه ر/ ر داغدان ائنیر / ز اونا بنزه ر / ژ اونا بنزه ر / سین سوپورگه ده / شین شوکولاتدا / عین عاغیللی قیز / غین اونا بنزه ر / لام چؤمچه کیمی / میم بیر عصادی / نون بیر کاسادی / هه همدان دا /

آنجاق کی الیفبانی بو سیاق اؤرگندیم.

یادیمدادیر کی شانزده ایله چهارده هین فرقی ندی بیلمیردیم. آقاجانیم چهارده هی یازدی چهارین اوجون بیره یاپیشدیردی . چهارده اولدو بیر اردک باشی . سورادا اردکین قالانین چکدی. بیر زامانلارا جان ائله بیلیردیم کی چهارده ائله اردک دی.

اوشاقلیق سووشدو گئنج لیک گلدی . آی نه گؤزل گونلریدی او گونلر. ناغیل کیتابلارین اوخوماق شعرلری ازبرله مک. بیزیم چاغیمیزدا تلویزیون کی همیشه یوخیدی .بیر آخشاملار اولاردی . بیزیم ده چوخ واختیمیز واریدی کیتاب اوخویوب بیر بیریمیزه ناغیل ائلییک . اولدوز و کلاغها، لاوسون در جزیره وحشت ، اتوبوس آبی ، کفش های غمگین عشق و سونرا دا حیدربابایه سلام و بالدان شیرین آنادیلینه سلام.

آخیردا دا منیدیم خانیم زرین قاوالیدی . کاستیدی کی مشهدی قنبری تبریزدن آلیب گتیرمیشدی .او کاستده بیر اوخوماقلار واریدی کی منه تزه یدی .

سن سن قاراشین اوغلان

کاپشن یاراشیر اوغلان

قاپیمیزدا دایانما

آنام ساواشیر اوغلان

*

عکسی وئردیم نئینه دین

پاره پاره ائیله دین

باخدین اؤزگه سؤزونه

سن منی ترک ائیله دین

*

آنا دیلی گونو بوتون وطن داشلایما هر هانسی دیل ده دیلر سه قوتلو اولسون.

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

بچه که بودم کتاب را نمی شناختم . دنیای بچه گانه ام در بازی بئش داش و آیاق جیزیغی با مهناز و مهرناز و حکیمه و صنم خلاصه می شد. قصه های شب مادربزرگمان روز شیرین مان را با دلچسبی خاتمه می داد. همراه قهرمانان داستان به خواب شیرین فرو می رفتیم و روزی دیگر به شیرینی آغاز می شد. دنیای کودکی و بازیگوشی تازه داشت حال و رنگ دیگری به خود می گرفت که گفتند : اسم تان را به مدرسه نوشتیم تا بروید و خواندن و نوشتن را یاد بگیرید و باسواد شوید. روزهای اول به نوشتن سرمشق گذشت. آی با کلاه - آی بی کلاه - ب کوچک - ب بزرگ. بعد خانم معلم صفحه اول کتاب فارسی را باز کرد. این صفحه را فراموش نمی کنم . مادر ی با دختر کوچکش بود. مادر بلوز و دامن پوشیده بود و روسری کوچک گلداری به سر داشت. کفش پاشنه بلند سیاه رنگی به پا داشت. از همانهائی که مادر من نیز داشت و وقتی راه می رفت صدای مخصوصی از پاشنه هایش بلند می شد. ما به این کفشها « دیک دابان » می گفتیم. زن چشم و ابروی مشکی داشت . لبهایش قرمز بود. زیر عکس مادر و دختر دو سطر نوشته شده بود که بعد از یادگیری فهمیدیم که « آب - آب - ماما - آب - ماما- آب »

بعد خانم معلم یک لیوان پر از آب را نشان داد و پرسید : بچه ها این چیست ؟

مهناز گفت : لیوان.

مهرناز گفت : استکان.

معلم گفت : نه بچه ها داخل این لیوان چیست؟

همه با هم گفتیم : سو.

معلم گفت : بله . اسم آنچه که داخل لیوان است « سو » است . اما ما حالا می خواهیم خواندن و نوشتن همین سو را یاد بگیریم . اسم دیگر سو « آب » است.

زحمتمان شروع شد. آنچه که ما در خانه می گقتیم ، با آنچه که معلم یاد می داد خیلی فرق داشت. اسم هر دو زبان بود . اما زبان مادری سواد نبود. بعد از تمام شدن وقت مدرسه به خانه برگشتیم. دفتر مشقم را از کیفم درآوردم.و شروع به نوشتن کردم . خانم معلم سر مشق داده بود. باید یک صفحه را با دو کلمه « آب - ماما » پر می کردم. صفحه بعد حساب بود. « 1 - 2 - 3- 4 - 5 » باید یک صفحه پر از یک تا پنج را می نوشتیم. خانم معلم تاکید کرده بود که هنگام نوشتن با صدای بلند بخوانیم تا آقاجان و مامان جانمان اشتباهات ما را تصحیح کنند. همراه با نوشتن حساب با صدای بلند خواندم بیر - ایکی - اوچ - دؤرد - بئش . آبجی بزرگ گفت :« غلط می گوئی دختر بگو یک - دو - سه - چهار - پنج . » عجب گرفتاری شدیم ها من که با دوستانم بئش داش بازی می کنم بیر- ایکی می گویم. این یک و دو از کجا پیدا شد ؟ خانم معلم هم یک دو می گفت ها ! از اینجا سختی کار شروع شد.

آبجی بزرگ گفت :« اگر می خواهی با سواد شوی باید همانطوری که خانم معلمتان یادت می دهد یاد بگیری بیر ایکی را بگذار کنار.»

چرا که نه ؟ خیلی دلم می خواست با سواد شوم تا مثل آبجی بزرگ کتاب قصه ، مثل مادرم مجله و مثل مادربزرگ اشعار ترکی بخوانم . مادربزرگی که نمی توانست خوب بنویسد اما خوب می خواند . هم قرآن می خواند ، هم شعر و مجله .اشعار روز قیامت و بعد از مرگ که آدمی وحشت می کرد . از داخل قبر و مارها و عقربها ونکیر منکر که معلوم نیست به چه شکلی ظاهر خواهد شد. او می خواند قبرین اول گئجه سی رحم ائله آللاه بیزه / خدایا شب اول قبر به ما رحم کن.

وقتی با تعجب از مهرناز می پرسیدم : « مادربزرگ می تواند خوب بخواند فقط نمی تواند خوب و سریع بنویسد چرا می گویند بی سواد ؟»

می گفت :« آخر او فارسی نخوانده است.»

مشکل ترین روز از کلاس اولم ، روزی بود که خانم معلم از ما خواست حروف الفبا را به ترتیب ازبر کنیم و روز بعد از حفظ بپرسد. نمی توانستم به ترتیب یاد بگیرم . نیمی از شب گذشت و تمرین و تنبیه مادر اثر نکرد. آخر سر دل پدرم به حالم سوخت و گفت :« پاشو بخواب فردا با هم پیش خانم معلم می رویم و از او مهلت می خواهم که یاد بگیری .»

روز بعد با هم پیش خانم معلم رفتیم . گویا من نفر اول نبودم پدرم کفالت مهرناز و حکیمه و رحیمه را نیز به عهده گرفته بود . آن روزدرس کلاس به تمرین و تکرار گذشت. خانم معلم برای روز بعد حوصله بهانه نداشت باید ازبر می کردیم. آموزش این الفبا حوصله مادرم را نیز سر برده بود که پدرم به دادم رسید .

پدرم گفت :« دخترم آنچه که من می گویم تکرار کن.

الف مثل آغاجدی / ب یانی یاستی / پ اونا به نزه ر / ت اونا بنزه ر / ث اونا بنزه ر / جیم بیر قولاخدی / چ اونا بنزه ر / ح اونا بنزه ر / خ اونا بنزه ر / دال بئلی بوکوک / ذال اونا بنزه ر/ ر داغدان ائنیر / ز اونا بنزه ر / ژ اونا بنزه ر / سین سوپورگه ده / شین شوکولاتدا / عین عاغیللی قیز / غین اونا بنزه ر / لام چؤمچه کیمی / میم بیر عصادی / نون بیر کاسادی / هه همدان دا /

تمامی حروف الفبا را اینگونه یادم داد. البته بیشتر حروف را فراموش کرده ام.

یادم می آید شانزده و چهارده را نمی توانستم از هم تشخیص دهم که پدرم چهارده را نوشت و سر چهار را به یک وصل کرد و اردکی کشید و تا مدتی فکر می کردم چهارده همان اردک است. این چهارده مشهور تا مدتی سر اردک کلاس نقاشی مان بود.

دوران کودکی سپری شد و نوجوانی و جوانی با کتابهای قصه و شعر و تاریخ و .. شروع شد. جوان که بودیم تلویزیون شبانه روز برنامه نداشت و ما وقت بیشتری برای خواندن کتاب و مجله داشتیم. می خواندیم و به همکلاسی هایمان نیز تعریف می کردیم . اولدوز و کلاغها ، لاوسون در جزیره وحشت ، اتوبوس آبی ، کفشهای غمگین عشق و سرانجام حیدربابایه سلام. سلام بر حیدربابا و زبان شیرین مادری .

سرانجام من بودم و خانم زر و دایره اش و نوار کاستی که مشهدی قنبرش از تبریز برایش خریده و آورده بود و ترانه هائی که برای اولین بار می شنیدم

سن سن قاراشین اوغلان/ توئی پسر جوگندمی

کاپشن یاراشیر اوغلان/ کاپشن بهت خیلی می آد پسر

قاپیمیزدا دولانما/ دم در خانه مان نگرد

آنام ساواشیر اوغلان/ مادرم دعوایم می کند پسر

*

عکسی وئریدم نئینه دین/ عکسمو دادم چه کردی

پاره - پاره ائیله دین/ پاره پاره اش کردی

باخدین اؤزگه سؤزونه/ حرف دیگران را گوش کردی

سن منی ترک ائیله دین/ تو منو ترکم کردی

*

روز زبان شیرین مادری بر هموطنان عزیز ترک ، کرد ، لر ، عرب ، گیلک ، فارس ، بلوچ ، ارمنی و همه و همه مبارک

 *

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :