زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

 

در ایران پیش از انقلاب روز 24 اسفند ، تولد رضا شاه پهلوی روز پدر نامیده می شد.

بعد از انقلاب بر پایه سالنمای هجری قمری ، روز تولد حضرت علی علیه السلام روز پدر نامیده شد.

در ایران باستان دوم بهمن هر سال یعنی جشن بهمنگان روز پدر نامیده شده است.

در آلمان روز 21 ماه مای که روز معراج ملکوتی در دین مسیحیان و تعطیل نیز هست روز پدر و روز مرد نامگذاری شده و جشن گرفته می شود.

در اتریش و بلژیک دومین یکشنبه ماه یونی

استرالیاو زلاند نو اولین یکشنبه ماه سپتامبر

در برزیل دومین یکشنبه ماه آگوست

در سوئد وفنلاند دومین یکشنبه ماه نوامبر

ایتالیا وچکسلواکی واسپانیا و پرتقال و لیشن اشتاین 19مارس

در ژاپن وایالات متحده امریکا و افریقای جنوبی و ترکیه سومین یکشنبه ماه یونی

در لوکزامبورک اولین یکشنبه ماه اکتبر

لهستان 23 یونی

در کره جنوبی و رومانی 5 مای

در مجارستان اولین یکشنبه مای

منبع ویکی پدیا به زبان آلمانی

**

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

 فخر السلطنه فروهر از زنان فعال و نویسنده در زمان مشروطیت بود. او در اداره مجله « نسوان وطنخواه » نقش موثری داشت. ور در این مجله و دیگر روزنامه های زمان خود مقاله می نوشت. او ذا به خاطر چاپ مقاله در روزنامه « شفق سرخ » محکوم به تبعید کردند. اما دستگاه حکومتی وقت فقط به تبعید 20 روزه او اکتفا کرد.

ملکه برومند در سال 1296متولد شد. او خواننده و شاگرد استاد ابوالحسن صبا بود و در نمایش و پیش پرده خوانی نیز فعالیت می کرد. او در سال 1369 درگذشت.

لرتا هاپراپتیان از قدیمی ترین بازیگران تئاتر بود. او در سال 1290 شمسی به دنیا آمد.لرتا کار هنری خود را زمانی آغاز کرد که جامعه و محیط اجتماعی بسیار بسته بود. او در سال 1377 درگذشت.

سیمین دانشور در سال 1300 متولد شد. او از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران است. چندین مجموعه داشتان و دو رمان از او به چاپ رسیده است.

اعظم سپهر خادم در سال 1312 به دنیا آمد . او صاحب امتیاز مجله « پست ایران » بود و چهار سال نیز نماینده زنان روزنامه ایران بود. سپهر خادم در سال 1350 از سازمان جهانی زنان روزنامه نگار و نویسنده دعوت کرد تا شعبه ای از این انجمن را در ایران افتتاح کند. این سازمان در ایران به ریاست وی بود.

مهرتاج رخشان در سال1268 شمسی به دنیا آمد. او مدرسه « ام المدارس » را اداره می کرد که در آن زمان روپوشی وصل شده به کلاه به جای چادر برای دختران دانش آموز ظطراحی کرد که برخی از سنتی ها با آن مخالفت کردند . او به زبان های انگلیسی و فرانسه و عربی آشنائی کامل داشت و بیش از هزار بیت سروده است.

صدیقه فیروز در سال1287 شمسی به دنیا آمد. او فعال در امور زنان بود . در زمان جنگ جهانی دوم که قحطی و شیوع بیماری های گوناگون بیداد می کرد ، درمانگاه زنان را اداره می کرد. او در سال 1340 شمسی مجله « زنان » را منتشر کرد و در کنگره های بین المللی در مورد مسائل زنان شرکت کرد.

شهناز رشدیه ( آزاد مراغه ای ) دختر حاج میرزاحسن رشدیه در سال 1276 به دنیا آمد . او به واسطه چاپ مقالاتش دچار مشکلات زیادی شد. او سال ها کودکستان « شهناز » و دبستان « ستاره » را اداره کرد. او در سال 1340 درگذشت.

تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه قاجار بود. او زنی هنرمند و نویسنده و تجددخواه بود.او هوادار تساوی حقوق و آزادی عموم افراد بود و در « انجمن حریت نسوان » شرکت می کرد و از هواداران مشروطیت بود. او در خاطراتش به نقد سلطنت پدرش و نیز وضعیت زنان در آن دوران پرداخته است.

نورالهدی منگنه در سال 1284 به دنیا آمد . او تحصیلاتش را در رشته روانشناسی کودک ادامه داد. وی از پایه گذاران « جمعیت نسوان وطنخواه » بود. به خاطر فعالیت فراوانش چندین بار مورد هجوم سنتگرایان قرار گرفت. او مجله ای به نام « بی بی » منتشر می کرد.او او شعر و مقالات بسیار و چندین کتاب به جای مانده است.

ملکه ایران دختر ناصرالدین شاه قاجار از زنان برجسته و آزادیخواه در انقلاب مشروطیت بود. شوهر وی ظهیرالدوله رئیس انجمن اخوت بود که ملکه ایران در جلساتی که در انجمن برگزار می شد حضور می یافت و سخنرانی می کرد.او اشعر اجتماعی و میهن پرستانه می سرود.

معصومه عزت الشریعه مدرسه « محمودیه » را با فروش میراث پدری اش تاسیس کرد. او از پانزده سالگی تدریس را آغاز کرد. بعد ها دبیرستان محمودیه را نیز بنا کرد. او هنگام ازدواج شرط گذاشت که شوهرش او را از کارهای اجتماعی باز ندارد.

صغری خلیلی در سال 1304 درشیراز مدرسه « احتجابیه » را تاسیس کرد.

فخر عظمی ارغون در سال 1312 مجله « نامه بانوان » را منتشر کرد. او از موسسین « جمعیت نسوان وطنخواه » بود. او همچنین سردبیر روزنامه « آینده ایران » بود.

ژینوس محمودی در سال 1308 به دنیا آمد . او بنیانگذار هواشناسی ایران بود. اطلس هواشناسی ایران را تهیه و تنظیم کرد. او به عنوان نماینده ایران در کنفرانس های بین المللی هواشناسی و مباره با آلودگی هوا شرکت می کرد.

طاهره قرة العین ، فاطمه مشهور به زرین تاج و ملقب به زکیه و طاهره در سال 1196 شمسی در قزوین به دنیا آمد. او زنی عالم ، سخنور و شاعر بود . در سال 1276 شمسی به دستور ناصرالدین شاه به قتل رسید. جنازه اش را در چاهی انداختند و آن را با آهک و سنگ پر کردند. او اولین زن ایرانی است که تساوی حقوق زن و مرد را مطرج کرد.

خال به کنج لب یکی ، طره مشک فام دو

وای به حال مرغ دل ، دانه یکی و دام دو

محتسب است و شیخ و من ، صحبت عشق در میان

از چه کنم مجابشان ، پخته یکی و خام دو

از رخ و زلفت ای صنم ، روز من است همچو شب

وای به روزگار من ، روز یکی و شام دو

ساقی ماهروی من ، از چه نشسته غافلی

باده بیار می بده ، نقد یکی و وام دو

مست دو چشم دلربا ، همچو قرابه پر ز می

در کف ترک مست بین ، باده یکی و جام دو

کشته تیغ ابرویت ، گشته هزار همچو من

بسته چشم جادویت ، میم یکی و لام دو

وعده وصل می دهی ، لیک وفا نمی کنی

من به جهان ندیده ام ، مرد یکی کلام دو

گاه بخوان سگ درت ، گاه کمینه چاکرت

فرق نمی کند مرا ، بنده یکی و نام دو

شعر از : طاهره قرة العین 

به روایت آشپزباشی: می‌گویند چاه مربوطه در محل بانک ملی شعبه مرکزی تهران واقع شده که سابقاً به باغ ایلخانی معروف بوده. العهده علی الراوی! بنده که هر وقت از آنجا رد می‌شدم در دل یادی می‌کردم و زیر لب یک و دو بیتی زمزمه...

آلنوش تریان در رشته فیزیک در سال 1326 شمسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و از شروع تاسیس رصدخانه فیزیک خورشیدی موسسه ژئوفیزیک دانشگاه در سال 1338 ریاست آن را به عهده گرفت. وی از فرانسه در سال 1334 دکترا گرفت و یک سال نیز شاگرد دختر خانم مادام کوری بود. تریان در خرداد 1342 به مقام استادی دانشگاه تهران در این رشته شد. او مادر نجوم ایران بود.

مادر نجوم ایران در زندان سالمندان در این جا  

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

با دوستی در مورد حقوق زنان بحث می کردیم.

می گفت : زنان یک دنده کم دارند و ناقص و العقل هستند و بدون همراهی و حمایت مردان قادر به ادامه زندگی نیستند. زیرا نمی توانند خوب را از بد تشخیص بدهند. قلب بسیار رئوف و خوش باوری دارند و عاجز از داوری و تصمیم گیری هستند. وقتی در مخالفت با نظر ایشان مارگارت تاچر و گاندی و مادام کوری و .. را مثال می زدیم . جواب می داد که آنها یک در هزار و استثنا هستند. می بینید که خارجه ای هستند . زنان ایران هیچ کاری از دستشان ساخته نیست و الی آخر . این لیست را که دیدم یاد آن دوست افتادم. خدا رحمت اش کند کاش زنده بود و خودش می خواند.

دکتر کحال نخستین چشم پزشک زن ایران و اولین صاحب امتیاز مجله ای زنانه به اسم « دانش » بود.

صدیقه دولت آبادی در سال 1261شمسی به دنیا آمد. او در سال 1281 « مکتب خانه شرعیات » را تاسیس و « شرکت خواتین اصفهان » را بنا کرد. او در سال 1340 درگذشت.

راضیه شعبانی در سال 1304 در شهر تبریز به دنیا آمد. او از نخستین زنان زندانی سیاسی در تاریخ معاصر ایران به شمار می رود. هنگامی که او را دستگیر کردند هنوز زندان جداگانه ای برای زنان وجود نداشت.

اعظم روحی آهنگران ، زهرا آقائی قلهکی ، منیژه اشرف زاده کرمانی ، از نخستین زنان زندانی سیاسی در تاریخ معاصر ایران بودند که به جوخه اعدام سپرده شدند.

بی بی خانم استرآبادی اولین زنی است که در ایران به تاسیس مدرسه دخترانه اقدام کرد. او در سال 1324 قمری مدرسه « دوشیزگان » را تاسیس کرد که به دلیل اعتراض سنتگرایان مدرسه تعطیل شد. اما او دوباره با بهتر شدن شرایط مدرسه را تاسیس کرد.

روح انگیز سامی نژاد در اولین فیلم ناطق ایرانی به نام « دختر لر » نقش ایفا کرد موجب خشم همسر و پدر قرار گرفت. سرانجام در روستائی در حوالی بجنورد به آموزش کودکان پرداخت.

زندخت شیرازی در سن 18 سالگی « مجمع انقلاب نسوان » را در شهر شیراز بنا نهاد. او در سال 1310 نیز مجله « دختران ایران » را به چاپ رساند.

فاطمه سیاح اولین زنی بود که در ایران به مقام استادی رسید. او به زبان های آلمانی ، فرانسه و رومی تسلط داشت. او اولین زنی بود که با هیئتی برای شرکت در جامعه ملل به ژنو رفت.

ظفردخت اردلان اولین نماینده ایران در کمیسیون زن سازمان ملل متحد در سال 1340 بود. او در سال 1330 مجله « آزادی زنان » را منتشر کرد.

مریم اردلان اولین فارغ التحصیل مدرسه بیت ئیل در سال 1290 بود. او در شهر سنندج در منزل شخصی اش مدرسه کوچکی برای دختران تاسیس کرد و در سال 1317 مدیر هنرستان دختران شد.او در سال 1345 درگذشت.

قدسیه حجازی در سال 1297 به دنیا آمد برای اولین بار در سال 1344به عنوان وکیل در محکمه ای به دفاع از یک متهم پرداخت.

نیره سعیدی اولین زنی است که جایزه یونسکو را از آن خود کرد. او شاعر و نویسنده و مترجم بود و مدتی نماینده مجلس بود.

محترم اسکندری در سال 1274 متولد شد . او از « بنیانگذاران جمعیت نسوان وطنخواه » بود . این انجمن از اولین انجمن های زنانه ای است که در ایران شروع به فعالیت کرد. 

اشرف وحیدیان کاپیتان اولین تیم ملی والیبال زنان ایران و نیز اولین بانوی سرپرست تیم ملی دختران در بازی های آسیایی بانکوک و بازی های آسیایی تهران است.

ماهرخ گوهرشناس در سال 1288 قمری در تهران به دنیا آمد. او در انقلاب مشرطیت با همفکران خود جمعیتی برای احقاق حقوق زنان ایجاد کردو نیز مدرسه « ترقی بنات » را دور از چشم شوهرش تاسیس و اداره کرد. هنگامی که رازش بر شوهرش برملا شد ، شوهر بر سر و سینه اش کوبید و گفت : « در آن دنیا اگر پدرت از من بازخواست کرد که چرا گذاشتی دخترم به کار خلاف دین و تقوی بپردازد چه جوابی به او بدهم ؟ » او در سال 1317 در گذشت.

ماه سلطان امیر صحی در سال 1252 شمسی به دنیا آمد . او از اولین اعضای جمعیت زنان مشروطه طلب تهران بود. او مدرسه « تربیت نسوان » را بنا کرد که تابلوی این مدرسه چندین بار توسط مخالفان سنگسار شد. او در تظاهرات « انجمن مخدرات وطن » که یکی از اولین انجمن های زنانه ایران است ، پرچم یا مرگ با استقلال را به دوش می کشید.

طوبا آزموده در سال 1257 به دنیا آمد . او در سال 1286 شمسی در شرایطی سخت دبستان دخترانه « ناموس » را که بعد از مدرسه « دوشیزگان » دومین مدرسه دخترانه در ایران بود تاسیس کرد. او در سال 1315 درگذشت.

عفت تجارتچی اولین زن داوطلب آموزش خلبانی بود که در سال 1319 اولین پرواز مستقل خود را امجام داد.

وارتو تریان از اولین زنانی است که روی صحنه رفت ودر نمایشنامه های اجتماعی و سیاسی بازی کرد. 

فروغ آذرخشی در سال 1283 شمسی متولد شد. او در خانه شخصی خود اولین مدرسه دخترانه را در مشهد به نام مدرسه « فروغ » تاسیس کرد. او موسس اولین دبیرستان دخترانه در مشهد نیز بود. او در آذرماه 1342 درگذشت.

عفت الملوک نحوی برای اولین بار در ایران در سال 1302 هنرستان صنعتی برای دختران تاسیس کرد.

جمیله رشدیه دختر حاج میرزا حسن رشدیه در سال 1288 به دنیا آمد. او در سال 1320 اولین کودکستان را در ساری و بابل تاسیس کرد. در سال 1324 در تهران کودکستان و دبستان « رشدیه » را افتتاح کرد. او اولین « پانسیون دخترانه » را برای دختران دانشجوی شهرستانی در تهران ، تاسیس کرد. جمیله رشدیه در سال 1361 درگذشت.

درة المعالی در سال 1322قمری مدرسه مخدرات را که یکی از اولین مدارس دخترانه است تاسیس کرد. او در سال 1302 شمسی مدرسه دیگری به نام « درة المدارس » تاسیس کرد.

فخر آفاق پارسای در سال 1275 شمسی به دنیا آمد. او دور از چشم پدرش به مدرسه دوشیزگان وطن می رفت و درس می خواند. بعد از ازدواج و سکونت در مشهد ، مشغول تدریس شدو مجله « جهان زنان » را منتشر کرد. به واسطه مقاله هایی که می نوشت ابتدا تهدید و سپس به قم تبعید شد. او پس از دو سال تبعید به عضویت « جمعیت نسوان وطنخواه » درآمد.

شیرین عبادی در سال 1326 متولد شد. او از نخستین زنان قاصی در ایران است. او از بنیانگذاران « انجمن حمایت از حقوق کودکان در ایران » است.شیرین عبادی نخستین زن ایرانی است که جایزه نوبل برای صلح را در سال 2003 گرفت.

هما محمودی از پیشروان جنبش زنان ایران ، نویسنده و شاعری توانا بود. او با نوشتن مقالات تند و عصیانی به دفاع از حقوق زنان می پرداخت.

صبا گو به مردان ایرانیان

به اولاد ساسان و نسل کیان

که داده شما را هما این پیام

اگر مرد باشی بخوانش تمام

که هان ای جوانان و نام آوران

زنان هم ز نسل کیانند هان

اگر زن نبودی کیا هم نبود

ز تخت و ز تاجش نشان هم نبود

اگر مرد بهتر بدی از زنان

مسیحا ز مرد آمدی در جهان

ز مرد آن زمانی که گشتی جدا

نبودی مگر قطره ای کم بها

زنت پرورانید و انسان نمود

ز هست وی آمد تو را این وجود

*

شعر از هما محمودی

*

منبع گلچینی از سالنمای زنان 1380 به کوشش : نوشین احمدی خراسانی

*

زینب پاشا عیار آذربایجان

*

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

معصومه تعریف می کرد که دبیر تاریخ مان چند سال پیش بعد از بازنشستگی بیمار شد و چند وقتی بیمارستان ماند و درگذشت. چقدر متاسف شدم.خدا رحمتش کند. می گفت : معلم جماعت در طول خدمت آنقدر نان و پنیر می خورد که دندانهایش مثل پنیر نرم و آخر سر هم پوسیده و از بین می رود. بعد با قرض و وام و بدهی خانه ای می خرد و با خون دل اقساط را پرداخت می کند. یکی دو سال بعد از بازنشستگی اقساط خانه تمام می شود . تازه می خواهد نفسی بکشد که عزرائیل سر می رسد و می گوید بار و بندیلت را جمع کن که آمده ام ببرمت. هر چه خواهش و التماس می کنی که عزرائیل جان قربان شکل ماهت ، ای به فدای قد و قامت رعنایت، آخر من تازه دارم مزه گوشت را می چشم ، تازه دارم استراحت می کنم . گوشش بدهکار نیست که نیست . تازه در مقابل اعتراض و خواهش و تمنایت هم می گوید خوب استراحت می خواهی ؟ می برمت جائی که تا صور اسرافیل بخوابی . کسی هم کاری به کارت ندارد. آن وقت است که به خاطر این همه قناعت و حساب و کتاب و غیره دلت حسابی می سوزد. بعضی وقتها آنقدر عجله می کند که نمی توانی اشهدت را کامل بخوانی . یادش به خیر آخرین باری که دیدمش دو سال بعد از کوچ به غربتستان بود. داشتم از عطاری به خانه آقام برمی گشتم . چقدر پیر شده بود. جلو رفتم و سلامش کردم . مرا نشناخت خودم را معرفی کردم . شناخت و دقایقی صحبت کردیم . بازنشست شده بود. گفتم : « حالا فرصت کافی دارید تا کتابهای تاریخ را با وقت و حوصله بیشتری بخوانید.»
خنده ای کرد و گفت : « نه ! دیگر حوصله خواندن کتاب آن هم تاریخ را ندارم. خسته شده ام . دنبال کار و پیشه ای دیگر می گردم . برای خانه نشین شدن هنوز جوان و سالم هستم. »
گفتم : « آخرشما تاریخ را خیلی دوست داشتید با علاقه درس می دادید. حرفهایتان به دل می نشست.»
گفت : « این روزها دیگر تاریخ و حرفهای من به دل هیچ کس نمی نشیند . حتی خودم هم از حرفهایم خوشم نمی آید. نمی دانم حق با قاتل است یا مقتول ؟ حالا دیگر خودم هم فراموش کرده ام چه کسی نفت را ملی کرد ؟ »
با تعجب پرسیدم : « یعنی چه ؟ سر در نمی آورم! »
خندید و گفت :« شما مثل همیشه از حرفهایم سر در نمی آورید. من خودم هم سر در نمی آورم. خودم هم به این نتیجه رسیده ام که درس تاریخ باید حذف شود. حیف آن همه زحمتی که کشیدم و درس خواندم و درس دادم .پس از آن همه تلاش ، به این نتیجه رسیده ام که تاریخ مثل رمان و قصه و حماسه است هر کسی هر گونه که دوست دارد می نویسد و من خوشم نمی آید. کاش حذفش کنند. تاریخ واقعی را آدم می تواند از پدربزرگ و مادربزرگش بشنود. آنچه که سینه به سینه نقل می شود واقعی تر از نوشته میرزای کاتب است. بهتر است به جای این درس ، ساعات درس جغرافیا را اضافه کنند. جغرافیا فواید زیادی دارد. دانش آموزان به وسیله درس جغرافیا با کشورهای مختلف و آداب و رسوم مختلف و مناطق کشاورزی و محصولاتی که نمی شناخته اند آشنا می شوند . ذهنشان باز می شود. هیچ چیز هم نباشد این جغرافیا وسیله ای برای ایجاد روابط جدید بین آدمها است. وقتی دو یا چند نفر می خواهند سر صحبت را باز کنند و با هم حرف بزنند و موضوعی پیدا نمی کنند ، اولین جمله شان این است که هوا خیلی گرم شده ، هوا خیلی سرد شده و الی آخر سر صحبت و دوستی باز می شود. تازه کسی نمی تواند مطالب جغرافیا را تغییر بدهد.»
روحش شاد.
ببینید تاریخ و جغرافیا چه نوشته است.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

zum Muttertag - برای مادرم


Liebe Mutter ich bringe hier
ein kleines Blumensträußen dir
sie duften zart und sind so fein
ein Dabkeschön soll es für dich sein
*
Veilchen und Vergissmichnicht
zeigen ihr strahlendes Blümchen
beide Blümchen hast du gerne
leuchten ebenso wie Sterne
*
Du bist die liebste Mutter mein
es könnte gar nicht anders sein
sage Glückwünsche zum Muttertag
ich dich am allerliebsten mag
Grete Schicke

zum Muttertag Gedichte

***
مادرم
خواستم برایت دسته گلی از گل فراموشم مکن بچینم اما دیدم مگر می شود ، مگر می شود فراموشم کنی؟آنگاه از گلهای زیبای بنفشه دسته ای گلچین کردم ، با عطری ملایم و رنگی زیبا به روشنی و زیبائی دلت، از همان هائی که می چیدی و روی ورقه کاغذی پهن می کردی . بعد با مداد سیاهت روی بقچه نقش اش را می کشیدی و می دوختی.
پدر می گفت : چنان زیبا می دوزی که گوئی دسته گل بنفشه تازه ای از باغچه چیده و روی بقچه پهن کرده ای.
مادرم تو را که بهترینی ، تو را که همچون ستاره ای در دل و جانم می درخشی ، تو را که مهربانتر از تو برایم کسی نیست ، با دل و جانم دوست دارم.
مادرم جان و دلم روزت مبارک

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

بچه که بودیم هنوز کمد لباس و قفسه های مدرن به بازار نیامده بود . مادربزرگ و مادر و خاله و عمه و زن همسایه و این و آن ، هر کدام دو سه تا صندوق لباس داشتند. یکی از صندوق ها مخصوص نگهداری لباسهای پشمی و زمستانی بود. در صندوق لباسهای زمستانی که باز می شد ، بوی نفتالین مشام را آزار می داد. برای این که مور یا بید لباسهای پشمی را نخورد نفتالین را که مور داواسی می گفتند داخل کاغذ می پیچیدند و داخل صندق می گذاشتند . بوی این ماده سبب می شد که حشرات به صندوق نزدیک نشوند و درنتیجه لباسهای مان سالم بمانند. فصل پائیز و قبل از شروع سرما ، زن های خانه در صندوق را باز می کردند و لباسهای گرم را روی طناب می انداختند تا هوای بیرون بوی ناخوشایند نفتالین را بپراند. روزی از روزها سرما قبل از موعد و سرزده به شهر هجوم کرد و مادرم مجبورم کرد که کت نفتالینی را بپوشم و به مدرسه بروم . چشمتان روز بد نبیند. تا رسیدن به مدرسه فکر کردم که یک کاسه شربت نفتالین نوشیده ام . احساس می کردم که ذرات نفتالین به جای خون در بدنم جاری است. به مدرسه که رسیدم همکلاسی هایم را هم آغشته به نفتالین دیدم. خانم معلم وارد کلاس که شد دادش درآمد که چه خبرتان است کلاس بوی نفتالین گرفته است . بعد متوجه شد که لباس خودش نیز بو می دهد.می خواست پنجره را باز کند، اما نگران ما بچه ها شد که سرما نخوریم. یک روز ما این چنین گذشت و عصر لباسهایمان را روی طناب آویزان کردیم که بلکه تا فردا بو برود و راحت شویم.
داشتم می گفتم هر خانمی چادرمشکی دوخته و تا کرده داخل صندوق داشت. آنها هم که چادری نبودند ، چادر مشکی توری تهیه کرده بودند تا در مجالس رسمی سر کنند. ریش سفیدان و گیس سفیدان برای خود احترام و حرمتی داشتند و طفلک چادرمشکی هم برای خودش جاه و جلال خاصی داشت. مادربزرگ و مادر و عمه و خاله و زنان همسایه و این و آن ، هنگام رفتن به مجلس ترحیم و عزا و قبرستان و فاتحه ، چادر مشکی به سر می کردند. بعد از برگشتن نیز از در وارد حیاط شده و از آنجا مستقیم به توالت می رفتند . مادربزرگم می گفت : « این کار یک نوع رسم است یعنی غمها را داخل توالت انداختم . » من و مهناز بچه که بودیم هر وقت مادربزرگ و مادرمان از مجلس ترحیم برمی گشتند ، چادرمشکی آنها را سرمان می کردیم و رویمان را می گرفتیم و گوشه ای می نشستیم و صلوات می فرستادیم . خاله بازی می کردیم دیگر. مادربزرگهایمان سرزنشمان می کردند که دختربچه و زنان جوان چادرمشکی سرشان نمی کنند شگون ندارد. خدای نکرده در آینده شوهرشان می میرد و بیوه می شوند. شاید هم آن مرحوم حق داشت شگون ندارد دیگر. از وقتی چادرمشکی پوش شدیم بلا هم از سرمان کم نشده است. همه اش عزا ، همه اش مرگ جوان ، همه اش داغ عزیزان.
زنان تبریزی وقتی می خواستند به خواستگاری بروند چادرمشکی سرشان می کردند . اینها دیگر مشخص بودند . صورتشان بزک کرده و شاد و شنگول بودند. مادربزرگم تا می دیدشان به صحبت می گرفت و برای جوانشان آرزوی خوشبختی می کرد. آللاه بیر حلال سود اممیشین قیسمت ائله سین./ خدا دختری را که شیر پاک خورده قسمتش کند.
دختر دبیرستانی که شدیم ، زنگ خانه داری دبیر خانه داری مان از ما خواست که برای ثلث اول شال گردن قلاب بافی ببافیم. نخی به رنگ سرمه ای تیره خریدم. مادربزرگ مخالفت کرد که این رنگ خیلی به سیاه نزدیک است. دختر که سیاه نمی پوشد. نخ را عوض کرده ، رنگ روشن خریدم.
بعد که دوران عوض شد و رسم و رسوم نیز تغییر کرد ، مادرم روسری چهار گوش بزرگ و قشنگی به من هدیه کرد. چقدر زیبا و خوش بافت بود . می گفتند کار دستی است و زنی کرد بافته است . رنگش آبی روشن بود. یکی دو روز سرم انداختم . روز سوم خانم مدیر در کلاسم آمد و صدایم کرد و پشت در کلاس گفت : « همکاران به روسری شما اعتراض دارند و می گویند که فلانی با این روسری خیلی زیبا دیده می شود . خواهش می کنم از فردا با این روسری به مدرسه نیائید. روسری سبزتان را نیز سرتان نبندید . آن هم خیلی زیبا دیده می شود. من اگر جای شما باشم از مغازه آقا مشهدی اکبر روسری دیگری می خرم جنس جدید آورده . رنگهای متین و خوبی دارد.» رنگهای خوب و متین همان سرمه ای تیره و قهوه ای تیره و سیاه و از این نوع رنگها بودند. یکی خریدم و سرم انداختم و روسری سبز و آبی روشن را بایگانی کردم.
حالا خانم دارد کم کم ناراحت می شود که رنگ مشکی ارزش شده است و چنین و چنان شده است و گویا دخترها برای لاغر به نظر آمدن رنگ مشکی را انتخاب می کنند. آخر خانم جان رنگ مشکی و چادر مشکی ضد ارزش نبود که حالا ارزش شود. ارزشها و ضد ارزشها را به هم زدی جان من. کور رنگمان کردی جان دلم.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بین همکاران مردی از سری لانکا بود. سری لانکائی گیاهخوار بود. گوشت و لبنیات و تخم مرغ نمی خورد . دلش به حال مرغ و خروس و حیواناتی که پخته و خورده می شد می سوخت. می گفت : « تخم مرغ طفل معصومی است که دلش می خواهد جوجه شود و زندگی کند بچه شما را بگیرند و بخورند خوشتان می آید ؟ شیرتان را بدوشند و ازش پنیر و ماست درست کنند خوشتان می آید ؟» سرپرستار جواب می داد : « خدا در کتابهای مقدس و آسمانی اش به ما اجازه داده که از گوشت و شیر بعضی حیوانات استفاده کنیم .خدا مرغ و خروس و خوک و غیره را برای سیر شدن شکم ما آفریده است .» اما سری لانکائی عقیده دیگری داشت. به نظر او خدا به اندازه کافی گیاه برای سیر شدن انسانها رویانیده است. جائی که هندوانه خوشمزه و انواع اقسام توت و کشمش و انگور شیرین هست ، چرا خانه زنبور عسل را خراب می کنی خانه خراب ؟ نمی دانم چه دینی داشت اما مذهب اش استفاده از حیوانات را حرام کرده بود. او هرروز پس از سه وعده وقت غذا همراه با سطل هائی که به آن سطل خوک می گفتند وارد آشپزخانه می شد . سطل های پر را می برد و سطل های خالی را برای وعده بعدی تحویل می داد. او اوقات صبحانه و ناهار و شام ، واگن غذا را از آشپزخانه اصلی به بخش می آورد.بعد از اینکه سالخوردگان غذایشان را می خوردند ، پس مانده غذا را داخل سطل های خالی ریخته می شد. گاهی سری لانکائی سرش را تکان می داد و می گفت : « حداقل غذای داخل واگن را که دست نخورده است داخل سطل نریزید.» سر پرستار جواب می داد : « ما باید واگن را بشوئیم و تمیز تحویل بدهیم . » او منظور سری لانکائی را نمی فهمید شاید هم می فهمید و اعتنا نمی کرد. هدف سری لانکائی این بود که این غذاهای دست نخورده را می توان به افراد بی خانمان و گرسنه داد که شکمشان را سیر کنند. اما دستورکار این چنین بود. آن روز هم مثل همیشه آمد و سطل ها را برداشت که برود ، نگاهی به داخل سطل انداخت و گفت : « خوک گیاهخوار است . شماها گوشت خوک را هم داخل این سطل ها ریخته اید. زبان بسته گوشت خودش را می خورد و شما ها هم زبان بسته را می خورید . آن وقت هم مبتلا به هزار و هفتصد مرض می شوید. بعد می گوئید این بیماریهای عجیب و غریب از کجا پیدایشان شد.» همینطور داشت غر می زد و حیرصی باغیرساغین کسیردی ( حرص و جوش می خورد.) که سرپرستار متوجه شد و جلو آمد و او با عجله سطل ها را برداشت و رفت .
*
راستی ما تا چه اندازه متوجه صرفه جوئی یا ریخت و پاش خودمان هستیم ؟ آیا هنوز هم وقتی مهمانی می رویم سعی می کنیم نصف غذا در بشقابمان بماند تا یک دفعه صاحب خانه با خود نگوید که چه مهمان شکموئی ! کم مانده بود بشقاب را هم بخورد؟ آخر آن قدیمها طفل تازه عروس و تازه دامادها وقتی برای پاگشا می رفتند نزدیکانشان سفارش می کردند که : « همه غذای داخل بشقاب را نخور ، شکم سیر نخور ، کم بخور یک دفعه فامیل جدیدمان فکر نکند که خیلی شکموئی. »

*
این ویدیوی صادق اهری دیدن دارد.

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

حدود سه سال پیش در سایت بیژن صف سری خوانده بودم :

شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟
*
معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی نام داشت. خانم امینی لاغر اندام بود. او بزک نمی کرد و فقط سرمه بر چشمانش می کشید. موهای صاف و سیاه رنگی داشت که روی شانه هایش می ریخت. خال هم داشت. خال او گاهی زیر لب و گاهی پشت لبش بود.مدتها در حیرت بودم که چرا خال عمه بزرگ ثابت است و حرکت نمی کند اما خال خانم معلم حرکت می کند . بعدها که بزرگ شدم متوجه شدم که زنها با مداد سیاه بر گونه شان خال می گذارند. از اخلاق و خصوصیات خانم امینی چیز زیادی به خاطر ندارم اما می دانم که خیلی مهربان بود. یادم می آید هر وقت به من نمره کم می داد گریه می کردم و از کشوی نیمکتم که به آن خانه می گفتیم ، کیف و کتابم را برمی داشتم و به راه می افتادم . وقتی می پرسید : « کجا می روی ؟» می گفتم : « با تو قهرم می روم خانه مان و دیگر برنمی گردم .» او مرا از خانم ناظم می ترساند و می گفت : « اگر خانم ناظم تو را این جوری ببیند ، دعوایت می کند . خط کش می زند ها ! گریه نکن الان صدایت را می شنود و می آید. » حق هم داشت کلاس ما و دفتر خانم ناظم ، با یک در بزرگی که در وسط این اتاق گذاشته بودند از هم جدا می شد و بیشتر وقتها این زن میرغضب صدا را می شنید و فوری خودش را می رساند که ببیند چه خبر است. خانم امینی می توانست با دو خط کش من و دوستانم را بزند و یا سرمان داد بکشد ، اما این کار را نمی کرد. صدای بلندش را به خاطر نمی آورم . بعد ها شنیدم که یک سال قبل از بازنشستگی اش درگذشته است. روحش شاد .
*
روز معلم بر معلمین عزیز و مدیرمدرسه ، ناظم مدرسه ، دفتردار ، مربی بهداشت ، مربی پرورش ، بابای مدرسه ، ننه مدرسه که هر کدام به نوبت خود معلمی هستند و زحمت می کشند مبارک باد.
*

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

ملوک باجی

کوچه و خیابانهای تبریز ، در زمانی نه چندان دور پر از خانه های بزرگ و کوچک بود. خانه های بزرگ در تخته ای محکم و کلفت داشت. از در حیاط که وارد می شدی ، سه چهار پله پائین می رفتی و به حیاط می رسیدی . بعد ده دوازده متری جلو می رفتی و به پله های زیر زمین و دهلیز می رسیدی. برای رفتن به زیرزمین باز سه چهار پله پائین می رفتی و برای رفتن به دهلیز باز ده دوازده پله بالا می رفتی. پس از دهلیز، اتاقهای تودر تو و مهمان خانه بود. آشپزخانه ها در همان زیر زمین ساخته شده بودند. مطبخ و اجاق خوراک پزی نفتی و حوض وسط زیر زمین با آب خنک و چند هندوانه و خربزه شناور چشمک زنان ، جان و روحت را نوازش می دادند. در کنار این خانه های بزرگ و زیبا ، خانه های کوچکی نیز بودند. اکثر این خانه ها یک اتاق و یک زیرزمین و حیاط و حوض بسیار کوچکی داشتند. طفلک برادر کوچکه می گفت این خانه ها مادر و بچه هستند. در یکی از این خانه کوچک ها زنی به اسم ملوک باجی با بچه های قد و نیم قد اش زندگی می کرد. شوهرش کارگر بود و از بد روزگار نمی دانم سکته کرده بود یا چه ، که فلج و زمین گیر شده بود. ملوک باجی مانده بود و یک عالمه نان و خور با شکمهائی گرسنه و دستانی خالی و ناتوان. گاهی اوقات اول صبح او را می دیدی که چادرسیاه مرتب و تمیزی بر سر کرده ودارد می رود. کجا می رفت خدا می دانست و بس. او در مقابل کنجکاوی دیگران جواب می داد که دنبال لقمه نانی برای شکمهای گرسنه می رود. او حاضر جواب بود و در مقابل پرس و جوی زیاد می گفت : « سه ... سه ... سه ، دارم می شمارم.» آدمهای کنجکاو دست از سرش برنمی داشتند. پشت سرش حرف می زدند. یکی بود که می گفت : « می گویند که با مردها سر و سری دارد.خوب معلوم است دیگر، شکم چند سر عائله را چگونه سیر می کند؟ » آن دیگری می گفت: « نه خیر در فلان خانه کلفتی می کند.بیشتر وقتها هم گرسنه هستند . خودم دیروز دست بچه هایش لقمه نان خالی دیدم.» روزی از روزها یکی از زنها راز او را کشف کرد. گویا ملوک باجی با چادر مشکی از خانه بیرون می رفت و در خیابانی دور دست چادر را از سر باز می کرد و با چادر کهنه و ژنده اش سر کوچه روی زمین می نشست و رویش را محکم می گرفت و گدائی می کرد.رازش پیش حاجی خانم فاش شد. آن روز که از گدائی به خانه برمی گشت ، حاجی خانم جلویش را گرفت و گفت : « می دانیم گدائی می کنی . خجالت بکش زن . این کارها چیست ؟» گفت : « شماها خجالت بکشید . روضه داشتی آمدم و گفتم که بگذار ظرفهایت را بشویم خانه ات را تمیز کنم . غدای مهمانهایت را بپزم. چرا جواب سربالا دادی مگر نمی دانستی بچه هایم گرسنه اند و شوهر فلجم دارو لازم دارد؟ » حاجی خانم عذرخواهی کرد. او می دانست این خانواده محتاجند اما به قول خودش گاهی وقتها چشم سر آدم نمی تواند بهتر ببیند. خلاصه که به او قول داد کمک اش کند. از آن موقع بود که او گدائی را کنار گذاشت وتصمیم جدی گرفت که خانه مردم کار کند ظرف بشوید، غذایشان را بپزد شیشه هایشان را تمیز کند و دستمزدی بگیرد و نان بچه هایش را تامین کند. شوهرش درگذشت. شاید از بی دوائی ، شاید هم بیماری اش سرطان بود و درمان نداشت. ملوک باجی در عزایش می گریست و می گفت : « مرد بیچاره من اگر پول داشتی زنده می ماندی .»

ملوک باجی بعد از مرگ شوهرش آشپز و شیشه شوی و نظافتچی خانه ها شد. کار کرد و بچه هایش را بزرگ کرد. امثال ملوک چه زن چه مرد کم نیستند.

روز کارگر بر زنان و مردان کارگر که برای تامین زندگی عزیزانشان از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند مبارک باشد.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

آن قدیمها رسم و رسوم و عادات و شاید قرارداد خدا ، فلک بدکردار و دنیا با عزرائیل چنین بود که آدمیزاد به ترتیب سن و به هنگام پیری و کهولت از دنیا بروند. چنین نیز می شد. وقتی در شهر و محل و طایفه و کوچه ای خبر درگذشت جوانی به گوش میرسید ، همه همراه با نزدیکان درگذشته ، غمگین و متاثر می شدند و سعی بردلداری اش داشتند. یادم می آید روزی که پسر جوان عمو میر اسماعیل درگذشت چه ولوله ای بپا شد. اکنون اوضاع فرق کرده است. گویا عزرائیل نیز اعتنائی به قانون و قرارداد نمی کند و از هر جا و هرگونه که دلش خواست می چیند و درو می کند و می برد. اولش فکر کردم این مرگ و میر مخصوص جوانان وطن ماست. اما خبر درگذشت برادر نوزده ساله دوستمان که ایرانی هم نیست ، مرا متوجه این اشتباهم کرد. او نیز شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. خیلی راحت سکته کرده و تا خبردار شدن اهل خانه به خواب ابدی فرو رفته است. چقدر تلخ است داغ عزیزان را به چشم دیدن . هاله می گوید :« وقتی عزیزی می میرد و به خاک سپرده می شود و برایش مجلس عزا می گیرند و جماعت دور و برش جمع می شوند و دلداری اش می دهند خیلی بهتر از گم شدن و مفقود شدن است. » طفلک حق هم دارد. پسر دائی اش سالهاست که مفقود شده و اثری از او نیست و مادر و پدر چشم براه اویند. همیشه امیدوار که روزی فرزندشان در را باز می کند و وارد خانه می شود. مضطرب که روزی می آیند و خبر مرگش را می دهند. هاله معقتد است مرگ هزار بار شیرین تر از بی نشان شدن است.
چه بگویم که خدا به هیچ پدر و مادری مصیبت از دست دادن فرزند یا چشمان منتظربرای دیدن فرزند بی رد شده قسمت نکند.
با دوستان قرار گذاشتیم که در فلان شهر دور هم جمع شویم و برای عرض تسلیت پیش دوستمان برویم. سوار قطار شدم و دوستان یکی پس از دیگری در ایستگاههای بعدی سوار شدند و جمعمان جمع بود و عطیه خانمان کم بود. که او نیز سوار شد و به جمع ما پیوست. پنج نفر بودیم و جای اورزولا خالی بود. ریتا سراغش را گرفت و گفتم : « اورزولا به شهر کؤلن Köln رفته و قرار است بعد از تمام شدن کارش به ما ملحق شود . احتمال دارد دیر برسد.» عطیه خانمی که تا آن لحظه ساکت و خاموش بود ، گویا سوژه جدیدی پیدا کرد و با لبخند گفت : « بعضی ها از گرد راه نرسیده خیلی پز می دهند و سعی می کنند به لهجه آلمانی صحبت کنند و نمی توانند.» پرسیدیم که چه کسی هنوز از راه نرسیده دارد پز می دهد ؟ که خانم به من و تلفظ کؤلن اشاره کرد و اعتراض هم داشت که بیشتر وقتها دارم ادای زبان آلمانی را درمی آورم . ای جل الخالق !
گفتم : اگر منظور شما تلفظ کلمه کؤلن است ، هنگام تلفظ ، ترکی آذربایجانی و آلمانی در بعضی موارد مشترک هستند. مثل تلفظ حروف
O , Ö , Ü , U
اؤزوم : خودم özum
سؤزوم : حرفم sözum
اوزوم : انگور üzüm

اوتانماق : خجالت کشیدن utanmaq
اوخوماق : خواندن oxumaq
ما i را نیز دو نوع مختلف تلفظ می کنیم . مثل :
ایشیق : روشنائی
ایش : کار
علت درست تلفظ کردن من ، پز دادن نیست بلکه برای من عادی است. علاوه بر آن کسی که می خواهد زبان دیگری را یاد بگیرد باید سعی کند درست یاد بگیرد و این ربطی به پز دادن و این حرفها ندارد.
این بار عطیه خانم عذرخواهی کرد و گفت : « از اول می گفتی دیگه. من هم فکر کردم داری پز می دی.»
**
دور و بر خانه پوشیده از گل و گیاه و درخت است. گاهی وقتها سنجاب کوچولوئی پشت پنجره اتاقم می نشیند و تماشا می کند . تا جلو می روم که پنجره را باز کنم ، فرار می کند. خیلی دلم می خواست روزی از پشت پنجره داخل اتاقم شود و برای دقایقی میهمانم باشد. اما اورزولا می گوید : جای این حیوان کوچک لابه لای گیاهان و بالای درخت است. اگر وارد خانه شود ممکن است نتواند بیرون برود آن وقت شروع به جویدن میز و تخت واسباب دیگری کهاز چوب و تخته ساخته شده اند می کند. جانوری که غذایش را به راحتی از طبیعت می تواند پیدا کند ، چرا اسیر پنجه ما باشد و هم به خود و هم به ما ضرر برساند. دوستش داریم. اگر زنده بماند همیشه می بینیمش. بهتر است هر وقت پنجره را باز می کنی مواظب باشی که سنجاب کوچولو وارد اتاق نشود.
آدمیزاد هر چه دارد و بدست می آورد برایش کافی نیست . زیاده می خواهد حتی سنجاب رابا آن قد و قواره ریزه میزه اش

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

فوتبالیست های کوچک محله م 

ساعت حدود یک ظهر بود. روز، یکی از روزهای اردیبهشت و هوا ، هوائی آفتابی با گرمائی دلنشین بود. تازه وارد کوچه تنگ و بارک و مارپیچ مان شده بودم که خانم همسایه از پشت سر صدایم کرد. ایستادم و برگشتم و سلام و علیکی کردیم و خانم همسایه از سیف الله پسر کوچه بغلی شکایت کرد که ظهر هنگام ، درست موقع خواب بعد از ظهری پسربچه های محل را جمع می کند و مقابل در خانه مان فوتبال بازی می کند و توپشان به در و دیوار می خورد و استراحت ظهر ما را خراب می کند. تا اعتراض می کنیم می گوید : خانه شما که بازی نمی کنیم کوچه است و ملک بابای شما نیست. شما که خانم معلمی دعوایشان بکن ازت می ترسند . بگو که آقا ناظم و مدیرتان را می شناسم و می گویم سر صف به شما خر تنبل بکشند و چه می دانم هر چه می خواهی بگو بلکه این بچه ها خواب بعد از ظهر ما را خراب نکنند. یک چشمی گفتم و خداحافظی کردیم و به خانه آمدم. از قضای روزگار آن روز خودم هم دلم می خواست بعد از ناهار یک خواب بعد از ظهری داشته باشم. بعد از غذا ، بچه ها میز کوتاه مشق نویسی را روی پاهایشان کشیدند و مشغول نوشتن مشق شدند. من هم متکا را آوردم و در گوشه ای از اتاق سر روی متکا گذاشته و پتو را رویم کشیدم و دراز کشیدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که سر و صدای سیف الله و بچه ها بلند شد. ای وای! که پنجره این اتاق ما رو به کوچه باز می شد. فوری از جا بلند شدم و در کوچه را باز کرده به سیف الله پرخاش کردم : پسر جان چه سر و صدائی راه انداخته اید ؟

با لهجه تبریزی اش جواب داد : حاجی خانم فوتبال بازی می کنیم دیگر !

گفتم : چرا اینجا ؟ بروید دم در خانه خودتان بازی کنید.

جواب داد : حاجی خانم دم در خانه مان دو سه متری بیشتر نیست دالان است یعنی همان هشتی است دیگر! نمی شود بازی کرد زمین فوتبال باید بزرگ باشد تا فاصله دروازه ها هم زیاد باشد و الی آخر.

گفتم : پسر جان مثل اینکه خیلی هم حاضرجواب تشریف داری . زود باشید. جمع کنید و بروید وگرنه آقای ناظم و آقای معلم تان همکاران ما هستند و به آنها می گویم تا گوشهایتان را بکشد. به آنها هم احتیاجی ندارم اؤزوم قولاخلاریزی دووارا میخلارام ها !! / خودم گوشهایتان را به دیوار میخکوب می کنم .

سیف الله با لحنی سراپا خواهش گفت : حاجی خانم ما دلمان می خواهد فوتبال بازی کنیم . حالا می خواهید چه کار کنیم ؟

گفتم : بروید و ساعت چهار بعد از ظهر بیائید و بازی کنید.

رحیم گفت : وای آن وقت آقاجانم از سر کار می آید و اگر از خانه بیرون بیایم دعوایم می کند.

بقیه بچه ها هم حرفهائی زدند . گویا داداش یا عمو یا مادربزرگشان دعوایشان می کرد. گفتم : سیف الله جان دوستانت را جمع کن و برو جلوی مسجد ویجویه و آنجا بازی کنید . میدان کوچکی است و مناسب فوتبال شماست.

سیف الله جواب داد : آخر حاجی خانم آنجا را داداش ها قرق کرده اند . آنها دارند بازی می کنند. زنگهای تفریح هم که آقای ناظم مثل میرغضب بالای سرمان ایستاده و می خواهد فقط درس بخوانیم . شما بگوئید ما حالا چه کنیم؟

راستش دلم به حالشان سوخت . اینها دوست دارند دو ساعتی فوتبال بازی کنند و جای مناسبی ندارند. گفتم : همسایه ها از دست شما شاکی هستند . ساکت و بی صدا بازی کنید. توپ به در و دیوار همسایه ها نخورد.

طفلکی ها فکر کردند که راستی راستی به ناظم شان خبر خواهم داد. در حالی که من مدیر و ناظم آنها را نمی شناختم و فقط تهدیدشان کردم. دقایق اول بازی شان بی صدا و ساکت گذشت و من با خیال راحت به هوس خواب بعد از ظهری چشمانم را روی هم گذاشتم . بعد از چند دقیقه صدای سیف الله بلند شد که داد می زد : گه هه ( مخفف گئده ) مگر نگفتم ساکت حاجی خانم خوابیده ؟

از سر و صدا معلوم بود که سیف الله داور مسابقه است و بچه ها هم از او حساب می برند. نقش بازی کنان را او تعیین می کرد و هر وقت داد می زد که ساکت باشید بچه ها ساکت می شدند . اما عیب کار او اینجا بود که هر ده دوازده دقیقه یک بار در خانه مان را می زد و می پرسید : حاجی خانم صدایمان که بلند نیست ؟ می توانید راحت بخوابید؟

دفعه اول و دوم گفتم : پسر جان دیگر در را نکوب . صدای در اذیتم می کند .

چشمی گفت و بعد از چند دقیقه دوباره در را زد. سرسام گرفتم و آخر سر گفتم من بیدار شده ام شما سر و صدا نکنید که همسایه ها یک دفعه به پدر و مادر یا آقای ناظم شکایت نکنند.

بعد ها هم همسایه ها به والدین بچه ها شکایت کردند و بچه ها هم توپشان را کنار گذاشتند وپی کارشان رفتند و تعطیلات تابستانی دوباره کوچه تنگ و باریک مان میهمان بازی فوتبالشان شد. خوبی اش اینجا بود که آنها اجازه داشتند از صبح تا غروب بازی کنند و دو ساعت بعد از ظهر هم استراحت کنند تا ما با خیال راحت استراحت می کنیم . سیف الله و دار و دسته اش قرق می کشیدند تا سرو صدائی در کوچه نباشد. آنها بین ساعت دو تا چهار بعد از ظهر توی کوچه مازی و آششیق و گیردکان بازی می کردند. این پسر بچه ها در عالم کودکانه خودشان با بچه های محله دیگر مسابقه می دادند. گاهی سیف الله که مرا می دید می گفت : حاجی خانم می رویم مسابقه دعا کن که کریم توی دسته ما باشد. کریم پسر سیاه سوخته زبر و زرنگی بود که وجودش به تیم مقابل اجازه حمله به زمین آنها را نمی داد. حالا نمی دانم سیف الله با آن استعداد ومدیریت وعلاقه ای که به فوتبال داشت با کدام تیم بازی می کند؟ هنوز هم سوت کوچک پلاستیکی اش که او فیشقا می گفت ، با نخ پلاستیکی اش از گردنش آویزان است؟ نمی دانم رحیم و قاسم که دروازه بان بودند و دو دسته کوچک بچه ها بر سر دروازه بانی آنها در تیم خودشان ، با هم ده بیست سی چهل می گفتند ، چه شده اند ؟ نمی دانم این فوتبالیست های کوچک محله ما کجا هستند ؟ اگر آنها را دوباره ببینم می شناسم؟ برای سیف الله و رحمیم و کریم و قاسم و تمام کودکانی که آرزوهای بزرگ و قشنگ دارند دعا می کنم که به آرزویشان برسند.

چقدر دلم برای سر و صدای این فوتبالیست های کوچک محله مان تنگ شده است.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :