زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

سینه صبح را گلوله شکست

باغ لرزید و آسمان لرزید

خواب ناز کبوتران آشفت

سرب داغی به سینه هاشان ریخت

ورد گنجشک های مست گسست

عکس گل در بلور چشمه شکست

رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت

پر خونین به شاخه ها آویخت

*

مرغکان رمیده ، خواب آلود

پر گشودند در هوای کبود

در غبار طلائی خورشید

ناگهان صد هزار بال سپید

چون گلی در فضای صبح شکفت

وز طنین گلوله های دگر

همچو ابری به سوی دشت گریخت

*

نرم نرمک سکوت برمی گشت

رفته ها ، آه ، برنمی گشتند

آن رها کرده ناله های امید

دیگر آن دور و بر نمی گشتند

باغ از نغمه و ترانه تهی است

لانه متروک و اشیانه تهی است

*

دیرگاهی است در فضای جهان

آتشین تیرها صدا کرده

دست سوداگران وحشت و مرگ

هر طرف آتشی به پا کرده

باغ را دست بی حیای ستم

از نشاط و صفا جدا کرده

ما همان مرغکان بی گنهیم

خانه و آشیان رها کرده

*

آه دیگر در این گسیخته باغ

شور افسونگر بهاران نیست

آه ، دیگر در این گداخته دشت

نغمه شاد کشتکاران نیست

پر خونین به شاخساران هست

برگ رنگین به شاخساران نیست

*

اینکه بالا گرفته در آفاق

نیست فوج کبوتران سپید

که بر این بام می کند پرواز

رقص فواره های رنگین نیست

اینکه از دور می شکوفد باز

نیست رؤیای بالهای سپید

در غبار طلایی خورشید

این هیولا که رفته در افلاک

چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ

دود و ابر است و خون و آتش و مرگ

سروده شادروان فریدون مشیری از مجموعه بهار را باور کن

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

 

آخرین اخبار دروبلاک شهلا - نازخاتون

عکسها در اینجا و اینجا و اینجا

حق سئل کیمی دریایه آخیب یول تاپاجاقدیر

داش اتماغیلا کیمسه اونو چؤنده ره بیلمز

دونیادا قارانلیقلار اگر جمع اولا با هم

بیر خیرداجا شمعین ایشیغین سؤندوره بیلمز

حق مانند سیلی به سوی دریا سرازیر شده راهش را پیدا خواهد کرد

با انداختن سنگ کوچکی جلوی آن نمی توان مسیرش را تغییر داد

در دنیا اگر تمام تاریکی ها با هم جمع شوند

نمی توانند روشنائی شمعی کوچک را خاموش کنند

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸

علی و قلی همکلاسی دوران دبیرستان بودند. عصرهای تابستان همراه با دیگر همکلاسی ها پیاده روی و گردش می کردند. دوستان می دانستند که قلی یکه تاز است و حرف حساب را نمی پذیرد. برای همین هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند.. روزی از روزها بر سر موضوعی بحث کردند. قلی نظرش را گفت و علی در جواب گفت : نه این گونه که شما فکر می کنید نیست. قلی در حالی که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود گفت : نه آقا جان شما اشتباه می کنید. آنچه که من گفتم عین حقیقت است.

علی گفت : نه این طور نیست اگر یک کمی دقت کنی متوجه موضوع می شوی .

قلی خشمگین شد و گفت : پدر سوخته عوضی ، گفتم که نظر من درست است.

علی گفت : آقاجان چرا فحش می دهی ؟

قلی گفت : فحش می دهم ، پدرت را هم درمی آورم . فلان فلان شده فلان کاره و فلان.

علی ناراحت شد و گفت : برای حق بودن نظرت دلیل بیاور چرا فحش می دهی؟

قلی گفت : پدر ... مادر ... گفتم که دلیل ملیل لازم نیست . تو چرا حرف حساب سرت نمی شود.

قلی در حالی اعتراض علی خشمگینش کرده بود مشتش را گره کرد و در حالی که فحش می داد مشت محکمی بر سینه علی کوبید. علی تعادلش را از دست داد و توی جوی کنار خیابان افتاد . علی به کمک دوستان ناظر از جا بلند شد و بدون یک کلام حرفی از دوستان جدا شد تا به خانه برود و لباسهای گلی و کثیفش را عوض کند . نگاه پر از ملامت همکلاسی ها و صبر علی مثل پتکی بر سر قلی خورد . فوری جلو دوید و گفت : قلی می بخشی ، خوب تو جهل کردی و من از کوره دررفتم . معذرت می خواهم.

علی گفت : مهم نیست.

قلی با دست راست اش آرام بر گونه اش زد و گفت : اینو کفن کنی منظوری نداشتم . تو جهل کردی و من از کوره در رفتم.

باز علی عکس العملی نشان نداد و می خواست به راهش ادامه بدهد که قلی دوباره گفت : علی آقا قهر نکن دیگه . بابا گه خوردم ، غلط کردم . تو چرا چیزی نمی گی فحشم بده . تو هم یک مشت به من بزن همانطور که من زدم.

علی گفت : من فحش ات دادم اما با دهان خودت ، نمی شنوی ؟ مشتی که بر من زدی بر سینه خودت خورد. درد دل من آرام گرفت . اما دل تو حالا حالاها خواهد سوخت.

آن کس که فحش می دهد دهانش مردار می شود ، آن کس که فحش می شنود نه

آن کس که مشت می زند دلش می سوزد ، آن کس که مشت می خورد نه

*

علی ایله قولو بیر مدرسه نین شاییردی دیلار. اولاریولداشلارینان بیرلیکده آخشام سرینینده ائودن ائشییه چیخیب ، بیر آز خیاباندا دولاناردیلار. قولو بیر آز قولاغی توکلو و اؤز دیدیغینی هئچ کیمه وئرمییه نیدی. یولداشلار دا بونو بیلیردیلر. سؤز سوو اولاندا ، قولو جهل ائله ردی ، اولاردا دینمزدیلر . دئییر دیلر :« بابام سن دئین اولسون ، قال یاتسین.»

گونلرین بیر گونونده یولداشلار همیشه کی کیمی بیر یئره ییغیشیب دولانماغا گئده رلر. گئنه سؤز آچیلار دانیشارلار. قولو نظرینی دئیر. علی اونون جوابیندا دئیر : یوخ قولو . بو سؤز بئله سی دئییل.

قولو اؤزونو توتوب دئیر : نئجه کی بئله سی دئییل سن دوشونموسن ، ائله من دئدیغیم کیمین دی.

علی دئیر : یوخ قارداش سن دئیه ن دوز دئیل بیر آز دوشون سن بیلرسن.

بئله سی اولار کی سؤز اوزانار. قولو چوخ هیرس لنیب دئیر : گئده ، ده ده ن بو ... ننه ن بو ... دئدیم کی من بیلدیغیم دوزدو.

علی نایراحات اولوب دئیر : آقا به نیه یامان دئییرسن؟

قولو دئیر : یامان دئیه رم ، اویانادا گئچه رم. ده ده وی ده یاندیررام . ده ده ن فلان ... ننه ن ..

علی دئیر : بیر سؤزو دانیشدین دوز اولدوغونو ثابت ائله مه یه دلیل گتیر به نییه یامان دئییرسن.

قولو دئیر : آتان بو ... آنان بو ... گئده نه دلیل ملیل . من سؤزون دوغروسون دئیرم. به نیه سؤز قانمیرسان؟

قولو بئله سی دئیه - دئیه یوموروغون محکم سیخیب ، علی نین اوره یینین باشیندان بیرسین بئتردن وورار. علی دالی - دالی گئدیب قنووا ییخیلار . یولداشلار قاباغا یئرییب کمک ائلییب اونو آیاغا قالخیزارلار.علی آیاغا قالخیب گؤره ر کی ، ده ده م وای ، ننه م وای ، اوستوباشی بوتون لیغ سو ، کیفیر اولوب. اوز قویار ائولرینه ساری کی پالتارلارین ده ییشسین. یولداشلارین مزمتلی باخیشلاری و دئیینمک لری باعث اولارکی قولو بیرآز اؤزونه گله گؤره کی نه پیس ایش گؤروب . علی فقط اونون نظریندن آیری بیر نظر دئییب قان قیامت اولمویوب کی ، به یولداشی بئله وورماق دا نه دی؟ تئز قاباغا یئرییب دئیر : علی باغیشلا دای نئجه ائیلییم سن جهل ائله دین منیم ده الیمدن خطا چیخدی دای .

علی یاواش دئیر : اولسون.

قولو ساغ الینن اؤز اوزونه بیر یاواش شیلله ووروب دئیر : بونو کفن لییه سن بیردن هیرسله ندیم دای واللاه با للاه منظوروم یوخویدو.

علی گئنه دینمز یولونو گئده ر . بو دؤنه قولونون آز قالار باغری چاتلییا. دئیر : کوسمه بابام ، پوخ یئدیم ،غلط ائله دیم ، آننامادیم. به نییه بیر سؤز دئمیرسن؟ سن ده منه یامان دئی باری اوره ییم یانماسین. اصلن بیرین وور قولاغیمین دیبیندن. بیر یوموروق وور اوره ییمین باشیندان.

علی باشین قاوزییب قولویا باخیب دئیر : من سنه یامان دئدیم آما سنین آغزیندان ائشیتمیرسن؟ منه ووردوغون یوموروق اؤزووه دیدی منیم اوره ییم بیر لحظه آجیشدی . آمما سنین اوره یین هله آجیشاجاق.

یامان دئیه نین آغزی میندار اولار، یامان ائشیده نین یوخ . وورانین اوره یی گؤینویه ر، وورولانین یوخ

 *

خس و خاشاک به روایت گیس طلا

روزهای روشن سرزمین من

آخرین خبرها

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸

آللاه دان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان . یک پستی آماده کرده و خواسته هایم را از رئیس جمهوری جدید بند به بند نوشته بودم. اما بد جوری توی ذوقم زد.

تادانه می گوید باختم چون رای دادم

آخرین خبرها در وبلاک نازخاتون

بنازمت شیخ

خبرنگار نیویورک تایمز می گوید به نقل قول از شهلا

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

مگر می شود فراموشت کرد مادر

روز مادر در ایران پیش از انقلاب روز 25 اذر تولد شهبانوی سابق ایران فرح خانم دیبا بود. بعد از انقلاب روز تولد حضرت فاطمه زهرا علیه السلام روز زن و روز مادر نامیده شده است. این روز چون بر مبنای تقویم هجری قمری است ، مشخص نیست.
روز مادر در نروژ دومین یکشنبه ماه فوریه
در گرجستان سوم مارس
در فلسطین ، لبنان ، مصر ، مراکش و سوریه 21 مارس
در ارمنستان 7 آپریل
در اسلواکی 25 مارس
در لیتوانی ، موزامبیک ، پرتقال ، اسپانیا اولین یکشنبه ماه مای
در آمریکا و مکزیکو ، هنگ کنک ، بحرین ، مالزی ، عمان ، عربستان سعودی ، قطر ، سنگاپور ، پاکستان دهم مای
در بلژیک ، برزیل ، شیلی ، چین ، دانمارک ، فنلاند ، هندوستان ، ایتالیا ، ژاپن ، کانادا ، کوبا ، تایوان ، پرو ، کلمبیا ، امریکا ، تایوان ، کانادا دومین یکشنبه ماه مای
در پاراگوئه 15 مای
در لهستان 26 مای
در بولیوی 27 مای
در نیکاراگوئه 30 مای
در فرانسه آخرین یکشنبه ماه مای
در لوکزامبورگ دومین یکشنبه ماه یولی
در افغانستان 14 یولی
در تایلند 12 آگوست
در آرژانتین دومین یکشنبه ماه اکتبر
در روسیه آخرین یکشنبه ماه نوامبر
در اندونزی 22 دسامبر
*
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
ادامه این شعر زیبا در اینجا

 

*

 

طوفان 22 خرداد

 

گزارش انتخابات

 

خلیج فارس همیشه خلیج فارس است

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

مناظره محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی در 9 قسمت

مناظره میرحسین موسوی و کروبی در 9 قسمت

مناظره احمدی نژاد و کروبی در 9 قسمت

*

دئنه اوشاق بیر - بیریله ساز اولسون

بلکه بو قیش بیرده چؤنوب یاز اولسون

چای چمن لر اوردک اولسون قاز اولسون

بیزده باخیب فرح لنیب بیر اوچاق

سینیق سالخاق قانادلاری بیر آچاق

ار منظومه

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

داداش بزرگه دلش می خواست ازدواج کند و دنبال دختری می گشت. روزی از روزها چشمش به دخترخانمی افتاد که چادر مشکی سرش کرده و رویش را خوب گرفته بود و چشمان سیاه و درشت و زیبایش از چادر نمایان بود و به قول داداش بزرگه مثل ستاره می درخشید. خلاصه مادر با پرس و جو آدرس دختر را پیدا کرد و از مادرش وقت گرفت. من بختور که خواهر شاه داماد بودم و از خوش روزگار آبجی بزرگ نمی توانست به تبریز بیاید ، مرا نماینده خود کرد که همراه مادر و خاله و داداش بزرگه به خواستگاری بروم . از میان نوار کاستهای شادم نوارهائی برداشته و سوار ماشین شدیم. یکی نوار افغانی بود و نعیم آواز سر داده بود که :
به قربان در دروازه میشم ، صدایت بشنوم استاده میشم ، صدایت بشنوم از دور و نزدیک ، مثال غنچه گل تازه میشم ، خودم مست سکینه ، دلم مست سکینه ، آه سرم مست سکینه
خلاصه که به مقصد رسیدیم. عروس خانم آینده بلوز و دامن ساده و زیبائی پوشیده و بدون چادر و روسری برای مان چائی آورد. در تبریز خانواده های بسیار مومن هم این عقیده را داشتند که پسری که برای خواستگاری می آید این اجازه را دارد که عروس آینده را بی حجاب ببیند. دختر خانم الحق والانصاف زیبا و متین و مودب بود. لباسش برازنده تن اش بود. بلوزش یقه هفت بود. اما باز و جلف نبود. دختر خانم بعد از پذیرائی از ما به درخواست مادرش سینی چای را روی میز گذاشت و روی صندلی کنار من نشست . صحبت شروع شد. چه می کنی و کجا درس خواندی ؟ و الا آخر. دختر خانم همان روز اول خیلی مودبانه جواب رد داد. دلیلش هم این بود که پسری که پایش به خارجه رسیده است و چند سالی هم آنجا مانده و دختران بی حجاب و بی بند و بار را دیده ، چشم و گوشش باز شده و نمی تواند مرد زندگی باشد. بعد از دادن جواب رد ، مادر دختر خانم از ما نه بعنوان خواستگار که به چشم میهمان ، با قورابیه تبریز و لطیفه تصاج پذیرائی کرد. ( این مورد استثنا بود . چون وقتی شیرینی می گیرند که جواب مثبت بدهند. ) خداحافظی کرده و سوار ماشین شدیم که برگردیم. داداش بزرگه که عصبانی شده بود ، در حالی که می گفت : چه معنی دارد که دختر بلوز یقه هفت بپوشد ؟ نوار کاست را باز کرد . این بار نعیم می خواند که :
یاران و برادران مرا یاد کنید ، یا مولا دلم تنگ آمده ، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده ، تابوت مرا ز چوب شمشاد کنید ، یا مولا دلم تنگ آمده ، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده ، تابوت مرا قدم قدم بردارید
خاله ام گفت : این چه کاستی است عوض اش کن. دارد مرثیه می خواند . کاست را عوض کردم . این بار نسا کاظم اوا می خواند و من همصدا با او نغمه سر داده بودم که :
قارا گؤزون بادام ، او دئدی یوخ یوخ یوخ یوخ ، منه گلسین قادان ، او دئدی یوخ یوخ یوخ یوخ ، دئدیم آی قیز دایان ، دئدی اولسون حیان
بالاخره داداش بزرگه دختر مورد علاقه اش را پیدا کرد و نامزد شدند و گویا شبی که با نامزدش از میهمانی به خانه برمی گشت پاسدارها جلوی ماشین را گرفته وهنگام بازرسی ماشین چهار نوار کاست ننه مرده مرا پیدا کرده بودند . یکی نوار کاست افغانی نعیم بود و دیگری نوار آذربایجانی نسا کاظم اوا و سومی نوار کاست متنوع ترانه های حمیرا و مهستی و هایده و مرضیه بود و چهارمی نوار کاست پیمان تبریزی بود. با اجازه خودشان نوار ها را جلو چشم داداش بزرگه و نامزدش زیر پا له کرده سپس گفته بودند که عوض این نوار ها هر چه دوست دارید به شما بدهیم . صوت قرآن ، نوحه ، سخنرانی مرحوم کافی و ... و یا نوارخالی. داداش بزرگ هم جواب داده بود که این نوارها متعلق به آبجی کوچک است و او نوار نوحه و مرحوم کافی و صوت قرآن و موذن زاده را دارد و اگر ببیند که این نوارهایش خراب شده اند با من دعوا می کند و آقای پاسدار به بنده حقیر و فقیر و سراپا تقصیر سلام رسانده و گفته بود : ما می خواهیم خواهر عزیز شما رستگار شود به ایشان بگوئید که گوش کردن به این نوع موسیقی حرام است و در آخرت سیخ داغ به گوشهایش فرو می کنند.
این چنین بود که به جای نوار کاستهای دلخواه خودم ، صاحب نوار کاست خالی شدم.

*

شعار های این روزها در این پست نازخاتون

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

بچه که بودیم تبریز بزرگ نبود. بین ائل گؤلی ( شاهگلی سابق ) و شهر این همه آپارتمان نبود. شاهگلی در آن استخر بزرگ و ساختمان وسطش و پله ها و درختان فراوانش خلاصه می شد. هوای صاف و تازه اش ، نسیم خنک شبانگاهش مردم را به گذراندن یک روز خوش تعطیلی دعوت می کرد. خرداد تمام می شد و ما بچه ها فارغ از درس و مدرسه در اشتیاق یک روز خوش در این باغ باصفا پر می کشیدیم. آن زمان تفریح و سرگرمی ما رفتن به ائل گؤلی ، باغ گلستان ، سینما بخصوص که فیلم فردین و فروزان و ظهوری نمایش داده می شد. این سه محبوبترین های ما بودند. داستان شب رادیو و صبح جمعه برنامه های دلخواه رادیوی ما بودند. تلویزیون بعد ها به خانه ها راه پیدا کرد . عصرها برنامه داشت. آن اول ها مردم موافق با خرید آن نبودند. چون ملای ما گفته بود که در هر خانه ای که تلویزیون باشد نماز نمی شود.
یاد آن روزها به خیر آقاجمشیدمان برای جمعه مینی بوس اجاره می کرد و چند خانواده قرار می گذاشتند و به ائل گولی می رفتیم. لابه لای درختها پتو و زیرانداز می انداختند و آقا جمشیدمان طناب به درخت می بست و ما سرگرم طناب بازی و آراداووردو و بئش داش می شدیم. پدرهامان بساط کباب را می چیدند و مادرهامان پیاز پوست می کندند و هندوانه یا خربزه قاچ می کردند. بعد از ناهار من و مهناز و ناصر و یعقوب و پری و نادر و زری و علی و ... با هم مسابقه می گذاشتیم. دورتادور ائل گلی قدم می زدیم. می خواستیم ببینیم چه کسی زودتر خسته می شود و چه کسی بیشتر از همه دور ائل گلی پیاده می رود. مهناز و پری استخر بزرگ را خیلی دوست داشتند.پسرها از بودن خانه ای به آن بزرگی وسط آبها حیرت می کردند. این برای همه ما معما بود. خانه ای به آن بزرگی وسط آبها چه می کند؟ بعد ها یک روز استخر را خالی دیدیم و فهمیدیم خانه به آن بزرگی وسط استخر چه می کند ؟ من عاشق گلهای اطلسی دورتا دور استخر بودم . با هر نسیمی عطر گل اطلسی در فضا می پیچید. روزی از روزها تخم گلها را پیدا کردم. دانه های بسیار ریز و براقی بودند که لای دو لپه زرد رنگ کوچک پنهان شده بودند. دستمالم را از جیبم درآوردم و لپه های زرد و خشک را یکی یکی چیده داخل دستمالم می گذاشتم که صدائی موجب وحشتم شد. مردی شلنگ آب در دست ، سرم داد کشید و گفت : « دختر آنجا چه می کنی ؟ بیا این طرف . توی استخر می افتی و خفه می شوی.»فوری دستمال را مچالی کرده و توی جیبم گذاشتم . اما او متوجه من شده بود و از من خواست دستمال را باز کنم و نشانش بدهم . نمی دانم شاید فکر کرده بود چیز گرانبهائی پیدا کرده ام. وقتی تخمها را دید، دوباره داد زد و گفت : « مگر نمی دانی اینها دولتی هستند و نباید دست بزنی ؟ » مهناز گفت : « می خواهد توی باغچه خانه شان بکارد.» مرد نگاهی به تخمها انداخت و صدایش را پائین آورد و گفت : « آهان می خواهی توی باغچه بکاری ! خوب باید به من می گفتی . اینجا خطرناک است اگر یک دفعه پایت لیز بخورد و توی استخر بیفتی تا آمدن کمک غرق می شوی . غرق هم نشوی ذات الریه می گیری . آب اینجا خیلی سرد است.» بعد دستم را گرفت و من بی توجه را که درست لبه استخر ایستاده بودم به پیاده رو رساند. سپس گفت :« این تخمها یک عالمه گل اطلسی می شود. بعد تخمهایش را هم جمع می کنی و دیگر همیشه باغچه تان پر از گل می شود. اما اگر یک بار دیگر سر و کله ات بین گلها پیدا شود ، به آقاجانت می گویم تا گوشت را چنان بکشد که از جا کنده شود.» از او تشکر کرده و به راه خودمان ادامه دادیم . اما من و بچه ها به خیال خودمان دور از چشم باغبان دست روی دهانمان گرفته و ریز ریز می خندیدیم . آخر آقاجان من در تمام عمرش دست روی کسی بلند نکرده است. ما هرگز زدنش را ندیده بودیم و ندیده ایم.
**
اطلسی گولونون خوش ایی
اوندا کی اوشاغیدوخ ، تبریز بو یئکه لیخدا دئییل دی. ائل گولوینن تبریز آراسیندا بو قدیر ائو ائشیک چکیلمه میشدی ائل گؤلوده بیر یئکه گؤلویدو کی اورتاسیندا بیر عمارت واریدی. پیلله کانلارینین اوستو ده بیر گؤزل پالاز سالیب آغاجلارین کؤلگه سینده اوتورمالی بیر یئریدی. تر تمیز هاواسی واریدی کی آخشاملاری سرین یئل اسیب آدامین روحون تزه لییب بیر گؤزل گون گئچیرتمک اوچون گل - گل چاغیریردی. خرداد آیی کی گئچیردی بیز اوشاقلار مدرسه دن قورتولوب بو گؤزل یئرده گزمک اوچون اوره ییمیز چیرپینیردی. اوزامانلار بیزیم تفریحیمیز ، گؤزل گون کئچیرتمه ییمیز ائله بو شاه گؤلو ، گولوستان باغی ، سینامایا گئتمه گیدی. سیناما اؤزوده فردین ، فروزان ، ظهوری اولان یرده بیر اؤزگه عالمی واریدی.بو اوچ اویونجو بیزیم لاپ چوخ سئودیکلریمیزیدیلر. بونلاردان سورادا گئجه ناغیلینان ، جمعه سحرینین برنامه لری رادیودان ائشیدیلن چاغیدی. تلویزیون دا سورالار گلدی کی آخشام چاغلاری برنامه سی واریدی. اوللرده هامینین ائوینده یوخیدی . چونکو موللا دئییردی کی تلویزوین اولان ائوده ناماز اولماز.
آی او گونلر آی ! هارداسان ! آقا جمشیدیمیز بیر قاپدی قاشدی توتاردی ، نئچه فامیل بیر یئره ییغیشیب ائل گؤلونه گئده ردیک. آغاجلارین آراسیندا پالاز سالاردیلار. آقا جمشیدیمیز ایکی آغاج آراسیندا ایپ باغلاردی ، بیزده کوف اوچاردوخ . آراداووردو ، بئش داش اویناردوخ . آتالاریمیز مانقال کبابی قوراردیلار، آنالاریمیز سوغان سویوب ، قاوین قارپیز ایچ ائله ردیلر. ناهاری یئیندن سورا من ، مهناز ، ناصر، یعقوب ، پری ، نادر ، زری و علی و ...بیر بیریمیزنن باغلاشاردیق. ائل گؤلونون دؤرد دووره سین دولاناردوخ . ایستیردوخ بیلاخ کی کیم چوخ دور وورابیلر. مهنازنان پری گؤلو چوخ سوویه ردیلر. اما اوغلانلار گؤلون اورتاسینداکی عمارتی چوخ سوویه ردیلر.اونلارا گؤلون اورتاسیندا بیر عمارت نئجه دایانیبدی بیر تاپماجایدی. سورالار بیر گون گؤلو بوش گؤردوخ . بیلدوخ کی بو عمارت نئجه چکیلیب. من اطلسی گولونه آلوده ایدیم. هر یئل اسنده اطلسی نین ایی هریانا دولاردی. گونلرین بیر گونونده ، اطلسی نین توخومون تاپدیم. دسمالیمی جیبیمدن چیخاردیب ، توخوملاری کی بیر ایکی بؤلوملو ساری قاپاق ایچینده گیزلنمیشدیلر بیر - بیر دریب دسمالین آراسینا قویوردوم . بیردن بیره بیر سس منی قورخوتدو.بیر کیشی الینده سو شیلانقی اوستومه چیغیردی : « آی قیز اوردا نه ایشین وار ؟ تئز اول گل بویانا ، ایندی دوشوب گؤلده بوغولارسان » تئزجه نه دسمالی الیمده بورگه له ییب جیبیمه قویدوم . آمما او گؤروب منده ایسته دی کی دستمالی جیبیمدن چیخاردیب ایچینده نه اولدوغونو اونا گؤرسده م . آخی یازیق دئدی بس نه تاپیب گیزله تمیشم . دسمالیجیبیمدن چیخاردیب اونا گؤرستدیم. گؤردوکی گول توخومی دی.دئدی : « مگر بیلمیرس بونلار دوولتیندی ؟ ال وورماخ ایجازه ن یوخدی ؟ » مهناز تئز دئدی :« ایستیر آپارا ائولرینده کی کردییه اکه .» کیشی توخوملارا باخیب سسین اشاغی لاتدی یاواشجانا دئدی : « آهان ایستیرسن که ردی ده اکه سن ! منه دییئدون من دریب سنه وئره ردیم. آخیر بورداکی دورموسان چون خطرلی دی . آلله گؤرسه تمه سین ایاغین زویوب گؤله دوشرسن . سن کی اوزمک باشارمیرسان کمک گلینجه بوغولارسان. بوغولماساندا سه ته لجه م اولارسان.بورانین سویو چوخ سویوخدی. » سورادا الیمدن یاپیشیب منی بویوزه کئچیردیب ، دئدی :« بو توخوملاری اکسن بیجه عالم گول چیخار ، او گوللرین ده بیرعالم توخومی اولار . داهی هر ایل کردیزده اطلسی گولوز اولاجاق ، آمما بیرده بورالاردا تاپیلسان سنی آقاجانیوا چؤرولدارم . او دا قولاغیوی ائله بورار - ائله بورار کی فولاغین یئریندن چیخار.» کیشی دن تشکر ائله دیم و اوشاقلارینان یولا دوشدوخ. اما بیرلیکده الیمیزی آغزیمیزین اوستونه توتدوق و اؤز عالمیمیزده کیشی نین سؤزونه آتدان - آتدان گولدوخ . آخیر منیم آقاجانیم بوتون عمرونده الینی اوشاقلارینا قووزامامیشدی و هئچ زامان دا هئچ کیمی وورمامیشدی . بونو هامی بیلیردی
.
*

قوللاریم دولانا بوینونا بیرگون

گئنه باش قویارام دیزینه تبریز

حسرتدن هیجراندان جانا دویموشام

دویونجان باخارام گؤزونه تبریز

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

 من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم

من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم

تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی

من به فرماندهی کن فیکون می خندم

همه کس بر بشر بوقلمونی خندد

من به حزب فلک بوقلمون می خندم

خلق خندند به هر آبله رخساری و من

به رخ این فلک آبله گون می خندم

هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد

من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم

آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید

کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم

بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا

من به گور پدر علم و فنون می خندم

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸

چند روزی به 22 خرداد و رای گیری و انتخابات مانده است. از دوستان می شنوم که با علاقه فراوان کاندیدای خود را معرفی و نسبت به کارشان امیدوارند. یکی هم عقیده دارد که بین بد و بدتر ، باید بد را انتخاب کرد. آقا ملا هیچ علاقه ای به شرکت در انتخابات از خود نشان نمی دهد. کاندیداها در مورد برنامه کاری شان سخنها می گویند و وعده ها می دهند. در میان بیانیه های انتخاباتی ، مهدی کروبی وعده های شیرینی می دهد . آدمی با خواندنش خود را در رویائی عمیق غوطه ور می بیند. درهنگامه تبلیغات ، با صرف هزینه های قابل توجه کاندیداها و در سخنرانی های تبلیغاتی ، زنان القابی چون توانمند و شایسته به خود می گیرند و حضرات لباس فاخر وزارت و معاونت و مشاورت و غیره برازنده قامت آنها می بینند. وعده حق و حقوق برای زنان خانه دار نیز می دهند. رقابت تنگاتنگ موجب شده که حضرات شیرین سخن ، وزارت و معاونت و مشاورت را برازنده قامت زنان بدانند و حتی وعده حقوق به زنان خانه دار بدهند. حقوقی را که دولت اجنبی آلمان سالهای سال است که به زنان می دهد تا بدون دغدغه نان شب ، بچه هایشان را بزرگ کنند. آقای کروبی اگر باور می کنید که زنان توانمند و شایسته در ایران فراوان است ، چرا یک نفر زن به عنوان کاندید ریاست جمهوری ، پا به عرصه رقابت نگذاشته است؟
*
این ترانه را به حضور کاندیداهای محترم که سرشان بسیار شلوغ است تقدیم می کنم . فکر می کنم با این همه دغدغه یک کمی تفکر نیز بد نباشد.
آی حضرات گلین سیزه سؤویله ییم
آخدی ائلین یاشی ، چای اولدو گئتدی
نه به ی قالدی نه پاشا ، نه نوکر نه ده آقا
هامی سی بیربیرینه تای اولدو گئتدی

ای حضرات بیائید به شما عرض کنم
اشک چشم ملت ریخت و رودخانه ای شد و رفت
نه خان ، نه پاشا ، نه نوکر و نه آقا
همه مثل هم ( فقط با یک کفن) از دنیا رفتند

*
خدمت شما عرض کنم که من عضو هیچ حزب و گروه و سازمان سیاسی نیستم . چون از علم سیاست بهره ای ندارم. آنچه که از دستم برمی آمد تدریس « بابا آب داد . ماما نان داد » بود و اکنون وبلاک نویسی هستم که حرف دلم را می نویسم به این امید که بخوانید و بدانید که خواستارداشتن حقوق مساوی با مردان هستم. بدون شرط و شروط.
*
این آقا گفته است اگر به زنان حق طلاق بدهیم همه مردها مجرد می مانند. به قول مادربزرگم گئدن قوناغین تیز گئتمه یی یاخجی دی ( مهمانی که قرار است برود زود رفتن اش بهتر است ) ماندن باید به خواست دل و از ته دل باشد ، نه به زور بازو و از روی لاعلاجی. بگذارید برود تا هم مرد و هم زن به زندگی آرام خود برسند. آقا جان اگر دلتان خیلی برایش می سوزد حق مساوی اش را بدهید. تامین مالی و جانی و اجتماعی بدهید تا زندگی کند. بگذارید مردها بدانند که شوهر باید شریک زندگی باشد ، نه زندان بان خانوادگی .

*

دفاع کاندیداها از حقوق زنان

حقوق زنان را در چارچوب قانون اساسی پیگیری می کنیم.

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸

ماه ، ماه خرداد است و زمان ، زمان امتحانات و اضطراب قبولی و تجدیدی و تقلب. دانش آموزان در تلاش و تکاپو هستند و این آقا معلم ضمن این که خاطره یک بار تقلب خود را می نویسد ، با زبانی آمیخته به پند و تهدید از دانش آموزانش می خواهد که تقلب نکنند و درسهایشان را خوب بخوانند. متن اش مرا یاد کلاس هشتم و کلثوم می اندازد. کلثوم همکلاسی ما ازخانواده مذهبی بود. او یکی یک دانه و عزیز دردانه پدر و مادرش بود. می گویند یئددی لر اوسته تاپیبلار / پس از هفت سال پیدایش کرده اند.یعنی که هفت سال بچه شان نشد و دوا و درمان کردند و بالاخره این بچه به دنیا آمد. پدر و مادرش با او شرط بسته بودند که اگر تجدید شود و یا نمره انضباطش کمتر از 19 باشد ، دیگر باید ترک تحصیل کند. بیچاره با آن همه شلوغی و بازیگوشی اش چقدر مواظب بود. دبیر ریاضی مان خیلی کوشا و در عین حال خیلی سخت گیر بود. موقع امتحان بعد از نوشتن سوالات روی تخته سیاه می گفت : « کیشی قیزی آختاریرام تقلب ائیله سین.» یعنی که مردزاده یا دختر مرد می خواهم که تقلب کند. کلثوم که برای قبول شدن به هر ترفندی دست می زد و ریاضی اش نیز ضعیف بود ، تصمیم گرفت امتحان خرداد ماه آن سال به هر ترتیبی که شده تقلب کند و نمره بیاورد . این تنها شانس او بود. او برای قبول شدن در درس ریاضی به نمره سیزده و نیم احتیاج شد . چون یک و نیم نمره از ثلث دوم کم آورده بود. بنابراین روز امتحان فرمولهائی را که نتوانسته بود یاد بگیرد روی پاهایش نوشته و حاضر کرده بود. قرار هم بود که در ردیف آخر بنشیند تا آقای دبیر ریاضی متوجه تقلب او نشود. تازه اگر هم ببیند نمی تواند از او تقلب بگیرد. قدش بلند بود و نیازی نداشت جلو بنشیند. زنگ خورد و همه به صف ایستاده و وارد سالن بزرگ مدرسه که روزهای آخر سال صندلی و نیمکت چیده و برای امتحان آماده می شد ، شدیم. هر کدام روی صندلی نشستیم . مبصر به کلثوم پیشنهاد کرد که آخر یا اول سالن ننشیند چون مراقب ها بیشتر وقتها در این دو نکته می نشینند.او آن قدر این دست و آن دست کرد که مراقب ها آمدند و جای ایستادنشان که معلوم شد ، او جایش را با شاگرد ممتاز عوض کرد. جایش خوب بود. گوشه ای که چشم کمتر متوجه او می شد. آقای دبیرمان آمد و سوالها را بین ما پخش کرد و روی سوال را خواند و برای ما آرزوی موفقیت کرد و خواست شروع کنیم . خودش هم صندلی ای برداشت و کنار صندلی کلثوم گذاشت وهمانجا نشست و از جایش جنب نخورد. بیچاره کلثوم چگونه جواب سوالها را نوشت نمی دانم . اما توی دلمان برایش دعا کردیم که بتواند ورقه اش را در حد نمره قبولی بنویسد. یکی یکی ورقه هایمان را دادیم و به حیاط مدرسه رفتیم و در مورد جواب سوالها از همدیگر سوال کردیم و نمره مان را حدس زدیم و منتظر کلثوم شدیم. کلثوم بیچاره که بیرون آمد شبیه فشفشه ای در حال منفجر شدن بود. گفت : « آقا دبیر می دانست تقلب را کجا نوشته ام . چون وقتی ورقه را می دادم لبخندی زد و گفت نگفتم کیشی قیزی آختاریرام تقلب ائیله سین ؟ حالا بروید و تقلب ها را خوب پاک کنید . فردا خانم کاشف ببیند براتون بد می شود. کدام لعنتی لوام داده بود؟ » طفلک مبصر فوری گفت : « به روح مادرم کار من نبود . شما که مرا می شناسید. » درست می گفت کار او نبود. چون او همیشه قبل از شروع امتحان کلاسی روی تخته سیاه ( البته به شوخی ) می نوشت
هر کس نکند تقلب امروز
او جانور است نه دانش آموز
کار زهرا بود که همه جا سرک می کشید و هر چی از بچه ها می شنید می رفت و کف دست دبیر مربوطه می گذاشت.اما از آنجائی که گفته اند : قیش چیخار اوزو قارالیق کؤموره قالار ( زمستان می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند ) نمره ریاضی کلثوم سیزده و هفتاد و پنج صدم شده بود. خودش می گفت : واللاه بالله این نمره حق من نبود یا معجزه شده و خدا به من رحم کرده و خودش جواب چند تا سوال رو درست نوشته ، یا آقا دبیر رحم کرده و دلش نخواسته به خاطر یک دونه تجدید ناقابل من خانه نشین شوم. حالا شما حرفهای مرا باور نکنید . اما از خدا هم غافل نشوید . خدا خودش دلش بخواهد کوه را روی کوه بند می کند. نوشتن یک سوال درست ناقابل با خط من ، که برایش مثل آب خوردن می ماند.
برای دانش آموازن عزیز آرزوی موفقیت می کنم.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

یا شکایت عباس
عباس کلاس اول راهنمائی است. او از دست پدر و مادر و عمه جانش و دیگر بزرگترها دلخور و عصبانی است. درد دل می کند می پرسد : اگر وسایل شخصی شما را ما برداریم و به یکی هدیه کنیم خوشتان می آید ؟
جواب می دهم : نه
باز می پرسد اگر مهمانتان بیاید و وسایل شخصی شما را بردارد و ببرد خوشتان می آید؟
جواب می دهم : این فرق دارد . گاهی مهمان از وسیله ای که داریم خوشش می آید و ما به او هدیه می کنیم.
حرفم را قطع می کند و می گوید : نه خیر من هدیه دل به خواهی را نگفتم . برداشتن زورکی را گفتم.
می پرسم : یعنی چه ؟ برداشتن زورکی دیگر چیست؟
می گوید: برداشتن زورکی اینه که مهمان بیاید و برای سرگرمی اش اسباب بازی هایت را به او بدهی که بازی کند و موقع رفتن دهانش را تا بناگوشش باز کند و زر و زر گریه کند که این ماشین را برمی دارم. آن وقت بابا و مامانت با دست و دلبازی فراوان اسباب بازی تو را به بچه مهمان هدیه کند و مادر و پدر بچه هم یک کلام نگویند بچه جان این اسباب بازی ها متعلق به تو نیست که برداری ، بدون یک کلام تشکر از من وسایلم را بر دارند و ببرند. چهارشنبه سوری امسال پدربزرگم به من یک هواپیمای کوچک کوکی و به خواهرم عادله عروسک کوکی هدیه داد. خیلی خوشحال شدیم. عیدی عمه جون و اینا آمدند و دو روز هم ماندند. من که بابام رو می شناسم اسباب بازی هایم را قایم کردم . اما پسر بچه که زر و زر گریه می کرد ، بابام پیش اونها به من گفت :« عباس جان پاشو هواپیماتو بیار پسر بچه بازی کنه و سرش گرم بشه.» من هم آوردم. بعد هم از عادله خواست عروسک کوکی اش را بیاورد و دست دختربچه عمه بدهد. او هم آورد. روز بعد که مهمانها می خواستند بروند پسربچه باز زر و زر گریه کرد که من این هواپیما رو می خوام با خودم ببرم مال منه. بابام هم ماچش کرد و گفت : عزیز من البته که مال تو هست . ببرش . بعد دختر بچه هم گفت که من هم عروسک رو می خواهم و بابام عروسک را هم به او داد. من که بزرگ بودم اما عادله یواشکی گریه کرد . بعد بچه ریزه میزه عمه رادیو کوچک بابا را که بردش قوی است و با آن شبها رادیو اسرائیل را گوش می کند ، برداشت و بابا هم تشویقش کرد که شما خانه را تخم مرغ بکنید و بکوبید به دیوار فدای سرتان. خلاصه بعد از رفتن آنها بابا و مامان در مقابل ناراحتی من و گریه عادله ، ما را سرزنش کردند که آدم باید مهمان را خوشحال و راضی بدرقه کند . تازه بابام سر عادله داد کشید که چیه زرو و زر گریه می کنی یک عروسک کوکی که اینقده ادا و اطوار نداره. منو هم سرزنش کرد که با اون قد و هیکل گنده ات خجالت نمی کشی با اسباب بازی بازی می کنی ؟ هم سن و سالهای تو در خارجه کم مانده که هواپیمای واقعی درست کنند . تو داد یک تکه آهن پاره را می زنی ؟ خودت رو نکش فردا عوضش را می خرم . البته نخرید ها ! فردای آن روز که به دید و بازدید رفتیم عمه جونم به مامانم گفت : اسباب بازی هائی که داده بودید بچه ها نپسندیدند و گوشه ای انداخته اند . می خواستم بیارم به خودتون بدم یادم رفت . فردا می آرم . مامانم با یک قیافه ای نگاهش کرد که من فکر کردم توی دلش می گه عجب بی چشم و رو! بعد که به خونه اومدیم گفتم آخه مامان چرا نگفتی خوب بیارش ؟ مامانم گفت : آخه پسرم می دونم دروغ می گه . اگر قرار بود پس بدهد که نمی برد.
من از عمه جون و شوهرش و بابا و مامانم دلخورم. چرا کسی به بچه اش نمی گوید که بچه جون چون ما مهمان هستیم و میزبان می خواهد به همه ما خوش بگذرد وسایلش را در اختیار ما می گذارد . این به آن معنی نیست که مالکش بشوی و با خودت ببری.چرا بابا مامانها وسایل شخصی بچه شون رو به دیگری هدیه می کنند؟ چرا همه فقط به فکر خوشحالی بچه خودشون هستند؟ بعد سکوت می کند و یک دفعه می گوید : می دانی چی دلم را خنک کرده !؟
می گویم : نه ! چی ؟
می گوید : شب بابام رادیو بزرگ را باز کرد. می خواست رادیو اسرائیل رو گوش کنه . با رادیو بزرگ نتونست . صدا خیلی ضعیف بود . رفت سراغ کامپیوتر . تا کامپیوترو اینترنت باز بشه و بره رو سایت و بازش کنه طول کشید. بابا خیلی عصبانی شد و گفت : یعنی چه که آدم یک جائی مهمانی بره و مواظب بچه اش نباشه و فسقلی هر چی دم دستش می آد برداره و ببره و مادر و پدر بی ملاحظه اش نگویند بچه جان اینها مال ما نیست چند دقیقه ای به ما داده اند که سرگرم بشویم. وسایل آدم را چرا می برند آخر ؟ من هم در جوابش گفتم : باباجون چرا ناراحت می شی مهمان حبیب خداست ، ائوی بی یومورتا ائله سین چیرپسین دووارا باشیتا صاداغا ( خونه رو تخم مرغ کنه و بکوبه به دیوار فدای سرش.) بابام عصبانی شد و گفت :« زیادی حرف می زنی ! می آم گوشت رو می کشم! مواظب حرف زدنت باش! » و غیره
بعد کف دستش را چند بار روی سینه اش می کشد و ادامه می دهد : اما می دونید چیه ؟ من و عادله خیلی خوش به حالمان شد . خیلی دلمان خنک شد. بیر اینه اؤزووه بیر چووالدیز اؤزگویه / اول یک سوزن به خودت فرو کن بعد یک چوالدوز به دیگران

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :