زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸

آن قدیمها که بچه بودیم ، آخر خرداد ماه امتحانات ثلث سوم را که می دادیم و تمام می شد ، ما می ماندیم و راسته کوچه دراز و طویل و بچه های محل و بازی و شادی ، صدیقه و صادق دو بچه محل زرنگ و سیاست مدار و روباه صفت که سر بچه ها کلاه می گذاشتند. صدیقه و صادق نسبتی با هم داشتند . آنها هم رفیق شفیق وهم رقیب سرسخت و نسبت به همدیگر حسود بودند. تابستان بازار بازی های کودکانه داغ بود. ما بچه های محله دو دسته می شدیم . صدیقه سرپرست دسته اول و صادق سرپرست دسته دوم بود. با هم آیاق چیزیقی ، آراداووردو ، ایپ کئشدی و .... بازی می کردیم. در بازی آراداووردو که نوعی توپ بازی دسته جمعی و شیرینی بود، صدیقه همیشه « ریحان مرزه » می شد . ریحان مرزه زحمتی برای زدن توپ و دویدن دنبال توپ نمی کشید بلکه در آخر بازی هر گروه بازی می کرد و اگر سه بار پاس می گرفت بازی کنان آن گروه را برنده بازی می کرد. صادق هم جعبه کوچک اش را که به آن مغازه می گفت ، به کوچه می آورد و چند دانه باقلوا و شکلات و آب نبات چوبی و ... می چید و می فروخت. از او هیچ وقت باقلوا نمی خریدم . چون یک بار به چشم دیدم که داشت باقلواها را می لیسید و روی سینی کوچک می چید. من هم اعتراض کردم و او با خنده گفت : خوب شیره اش خیلی زیاد است خود قناد ی سفارش کرد که شیره ها را بلیسم تا باقلوا براق دیده شود. او بیشتر وقتها شانس می فروخت. روی تکه های کوچک کاغذ اسم مدادپک کن و مداد و شکلات و دفتر و عروسک و ... را می نوشت و کاغذ را تا کرده داخل قوطی کوچکی می انداخت و شانس را دانه ای یک ریال می فروخت هر کدام از ما با هدفی شانس را می خریدیم . من دوست داشتم عروسک برنده شوم . علی دلش می خواست توپ کوچک سه رنگ را ببرد . صدیقه و صادق به ظاهر رقیب همدیگر بودند و از هم زیاد خوششان نمی آمد. اما مادربزرگم می گفت: ائشید اینانما.( بشنو و باور نکن ) آن که صدیقه است سامان آلتیندان سو یئریدنلردن دی ( او یک آب زیر کاهی است که نگو و نپرس ) . صادق هم که خدا قسمت هیچ بنده خدائی نکند . شیطانا پاپیش تیکن دی.(از آنهائیست که برای شیطان پاپوش می دوزد.) با هم بازی کنید اما با طناب این دو توی چاه نروید.

روزی از روزها صادق و صدیقه با هم حرفشان شد و ما نیز درگیر مشاجره شان شدیم. گویا روز گذشته صادق سر بازی تیله ، یکی ازبچه های فلان محله را به سختی کتک زده بود و پدر بچه در خانه شان آمده و به شدر صادق گله کرده بود. شهادت صدیقه موجب شده بود که صادق از دست باباش به سختی کتک بخورد. حالا صادق می گفت: « تومرا الکی لو دادی.» صدیقه می گفت:« حقت بود و گناه تو بود. » ما بچه ها هم حق را به سرگروهمان می دادیم. چه بسا گاهی وقتها که صدیقه و صادق با هم دعوا می کردند ما بچه های ریزه میزه هم به طرفداری از آنها با هم دعوا می کردیم.

روزی از روزها که باز این دو سرگروه دعوایشان شده بود ، صدیقه ما را دور خود جمع کرد و گفت : « این دفعه دیگه دارو دسته صادق رو از رو می بریم..هر چه متلک و شعر دارید جمع کنید که به جنگ دارودسته صادق می رویم.» آنها هم صفی آراستند وروبروی هم ایستادیم . ما هم صدا با صدیقه چنین می خواندیم.

صادق به من گفت .

چی گفت ؟

این ور کوچه گفت .

چی گفت ؟

اون ور کوچه گفت

چی گفت؟

در گوش من گفت

چی گفت؟

یواشکی گفت

چی گفت؟

با ترس و لرز گفت

چی گفت؟

من از صدیقه می ترسم .

دارو دسته صادق هم شعرهائی از این دست حواله ما می کردند. همین طور سرگرم گفت و چی گفت بودیم که دو تا از بچه ها شروع به کتک زدن هم کردند نتوانستیم جدایشان کنیم . خواستیم از سرگروههایمان بخواهیم که جلوی این دو را بگیرد که دیدیم نه از صادق و نه از صدیقه خبری است. این طرف و آن طرف گشتیم و دیدیم این دو در هشتی ( دالان کوچک ) خانه صادق نشسته اند و صحبت می کنند.

صادق می گفت : آخر اگر همه تکه کاغذها را پوچ بنویسم که بچه ها متوجه کلک ما می شوند.

صدیقه می گفت: دارو دسته من که همه شان خل و چل هستند و هیچ چی سرشان نمی شود دارو دسته تو هم که بچه های گروه خودت هستند و هیچ شکی نمی کنند. فقط دو سه تا باقلوا بنویس و تمامش کن.

صادق می گفت: آخه دختر باقلواها کهنه هستند اگه بچه ها رو بندازه به اسهال چی میشه؟

صدیقه می گفت: قورخاخ سیچان ( موش ترسو) هیچ چی نمیشه ننه شون عرق شاهسپرم و دوغ بهشون می ده و یک ساعته حالشون جا می آد. تو به فکر تقسیم سود باش .

صادق می گفت: از هر ده ریال هفت مال من و سه مال تو.

صدیقه می گفت: چی شد فکر مال من سود مال تو؟ نصف نصف وگرنه به بچه ها می گم ازت خرید نکنند.

صادق می گفت: خوب باشه نصف نصف.

هر دو از جا بلند شدند تا به ماها که داشتیم به خاطر آنها خودمان رالخت شئید می کردیم بپیوندند که ما را دیدند و سرجایشان خشکشان زد. اما باز زرنگ بودند . صادق به دارودسته اش گفت که می خواست سر صدیقه کلاه بگذارد و صدیقه هم پیش دستی کرد که می خواستم سر صادق کلاه بگذارم و همه سودش رو بگیرم ودرشکه بستنی برادران که از کوچه مان رد می شود بستنی برادران بخرم و همگی با هم بخوریم.

من و مهناز و سنبل وپری آهسته از گروه جدا شدیم. مهناز گفت : ما به خاطر صدیقه خودکشی می کردیم و نمی دانستیم خل و چل هستیم. سنبل گفت: خوب تقصیر خودمان هم هست همه اش دوست داریم یکی آقابالاسرمان بشود و هرجور دلش می خواهد سرمان کلاه بگذارد. برویم آراداووردو بازی کنیم . تعدادمان کافی است و احتیاج به ریحان مرزه هم نداریم.

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸

ملتی را در برف و کولاک خواهم کشید
ملتی را در بهار و هستی
تصویری خواهم کشید بر مردمک چشم
که آرزوها دورش صف بکشند
در چله زمستانی بهاری بوجود خواهم آورد
غنچه لاله را در دل زمستان خواهم کشید
کوهی را در مه خواهم کشید
حیقیقتی را در شک خلق خواهم کرد
نگاهی عمیق که در آن غرق شوم
در سرمای سخت زمستان درختی پربار خواهم کشید
سیلی خواهم کشیدد در آغوش سارا
ملتی بی یاور ، در آغوش زخم
زبانی به دار آویخته در آغوش چاره
زبانی را بی زبان کوچک بر سر دار خواهم کشید
دهانی را دوخته خواهم کشید
نگاهی عمیق که غرق تفکر است
تصویر را به « تهران » و « قم » بفرستم
نبود یک ملت را در اوج بودن خواهم کشید
نبود ملتم را در اوج هستی خواهم کشید
روشنائی که از دور می درخشد
دریائی که غرق در دریا شده
و ملتی را که هزار سال است خوابیده
خواهم کشید
هستی این ملت را ، نمی دانم اما کجا خواهم کشید
چه کنم ، سر بی زبان نمی توانم بکشم
بابا جان در سینه ام دل است ، سنگ نمی توانم بکشم
در چشمان ملتم اشک نمی توانم تحمل کنم
ترانه این ملت را در نوای تار خواهم کشید
ملتم را در بهار و هستی خواهم کشد
*
شعر شکیل یا تصویر یکی دیگر از شاهکارهای هوشنگ جعفری زنگانلی این شاعر و نقاش چیره دست آن اب و خاک عزیز است. باز به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم

*

یک حاجیه خانمی داشتیم که به روسیه « اوروسئت » می گفت. او از اوروسئت آنقدر بدش می آمد که نگو و نپرس. وقتی می گفتی : آخر این اوروسئت هر کیمین خرمنینه اوت ووروب سنه ئه ائیلیب ؟ ( آخر این روسیه خرمن کسی را به آتش کشیده به تو چه ستمی کرده؟) می گفت خرمن سرزمینم را به آتش کشیده و خرمن من نیز قاطی ان خرمن بود. خدا رحمتش کند اگر زنده بود می گفت : دیدید خرمن را چطوری آتش می زنند آت آشغال را می فروشند و مردم را به کام مرگ می کشند. شاید اگر زنده بود همراه با مردم می گفت روسیه حیا کن کشورمو رها کن

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

این عکس را از وبلاک یوخا برداشته ام.

مدت کوتاهی است که با انارخاتون آشنا شده ام. انار خاتون زنی مهربان و متواضع و خوش صحبت است. درمیان سوغاتی هائی که از ایران برایم آورده ، کلوچه اهری عجیب چشمک می زند. کلوچه زنجبیلی و شیرین و خوشمزه ای که در دفتر خاطرات زندگی مان جائی خوشمزه همچون طعم مطبوعش باز کرده است. یاد آور دورانی است که فرصتی برای خوردن صبحانه یا ناهار نبود و این غذا به تنهائی ناشتا و ناهارمان می شد و سر سفره درست مثل روزی که به دستم رسید ، چشمک می زد. در آن وانفسای قند و چای کوپنی که مشهدی علی سرایدار همراه چای کمرنگ اما داغ خود درست دو دانه می فروخت ، عجب لذتی داشت این کلوچه لامصب. یاد آن روزها به خیر که همین کلوچه محبوب سفره های نذر و نیاز بود.

چندی پیش به یکی از آشنایان سفارش کردم که طریقه پخت کلوچه اهری را برایم بنویسد و یادم بدهد با شوخی برایم نوشت اگر بنویسم که تو ویلاک می نویسی و همه یاد می گیرند و می پزند و دکانمان تخته می شود. شاید چنچنه روش پخت این شیرینی خوشمزه را بنویسد و یاد بگیریم.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
دلم همچون هوای ابری گرفته
دلم باریدن بر کوههای عطشان
همچون سیل خروشان
ویران کردن خانه ستمکاران
مانند رعد و برق ، شکافتن دل شب
نگریستن به خورشید تابان
را می خواهد
باز کنید پنجره ها را
*
به من نه ، بلکه
بر قناری های اسیر در قفس تنگ رحم کنید
با پژمرده شدن شاخه گای
پژمرده نشدم
با گرفته شدن دلم، دلگیر نشدم
می ترسم دود گلخانه را نابود کند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
باز کنید پنجره ها را
تا ببینم در آن دیارم
بر سر ملت متحدم

بر مشتهای گره کرده چه آمده
پرچم متحدم چه آمده
ایل و طایفه ام چه شده
باز کنید پنجره را
باز کنید پنجره را
*
باز کنید پنجره را
این چه جائیست
که راهی برای روشنائی ندارد؟
نمی دانم قبله ام کجاست
نمی دانم جهت خانه ام کجاست
گلوی این یکی را بغض گرفته
نمی تواند حرف بزند
آن یکی شیری است گرفتار قفس تنگ
جائی برای تکان خوردن ندارد
مادر نمی تواند با فرزند دلبندش آشتی کند
دو خاک نمی تواند به هم بپیوندد
نمی توانند همدیگر را در آغوش بکشند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
بابام جان
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
از جانب « قره باغ » صدای « وای پسرم » به گوش می رسد
*
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
ناله مادران داغ دیده
صدای « ای وای پسرم » به گوش می رسد
صدای های و هوی به گوش می رسد
گوئی گهواره خونین بایاتی می خواند
صدای لالائی به گوش می رسد
*
در بسته
کلونش کشیده
دریچه بسته
صدایم خسته
نه صدائی می رسد
نه فریادی به گوش می رسد
زحمتم
در هیاهوی کلمات گرفته و خفه ام به هدر رفت

اصل شعر آچین آققیشقالاری شاهکار شاعر توانای زنجانی هوشنگ جعفری زنگانلی است. شعر را با صدای شاعر در یوتیوب گوش کنید.

شکیل

آغ آتیم

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

آن قدیمها که بچه بودم ، مادربزرگم قصه های شیرین می گفت. او دریای قصه و حکایت و مثل و بایاتی بود.قصه عروسک سنگ صبور ، پادشاه و خروس ، کچل ، ملک محمد ، موش و شتر ، گرگ و روباه ، شتر و روباه و الی آخر. هر یک از شخصیت های قصه اش نشانه اخلاق و خصوصیات جانور مورد نظرش بود. در بین حیوانات شتر را بیشتر دوست داشت که در مقابل کنایه ها و تمسخرو تحقیرآنان که اؤز گؤزلرینده تیری گؤرمورلر اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیرلر ( در چشم خود تیر را نمی بینند و در چشم دیگران به دنبال تار مو می گردند ) متانت و صبر به خرج می دهد و در موقعیتی مناسب درسی آموزنده به آنها می دهد. مثل قصه شتر و موش که یقین او نیز از مولانای بزرگ شنیده و برای ما تعریف کرده بود. شیطنت و زیرکی و مکاری روباه هم عصبانی اش می کرد و هم می خنداندش. اما هنگام تعریف بعضی قصه ها شتر را تحسین می کرد که نه تنها فریب روباه را نخورده بلکه به خوبی ادبش کرده است. اما قصه روباه و شتر مادربزرگم از این قرار است :
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سر سبز و خرم شتری زندگی می کرد. روباه زیرک و مکار همسایه شتر بود. او شتر ما جز معدود حیواناتی بود که از روباه فریب نمی خورد و بدون اعتنا به تلاش و تکاپوی روباه سرش را پایین انداخته سرگرم زندگی روزانه خود بود. هر وقت که شتر از خانه خود بیرون می آمد ، روباه با خنده و می گفت : « شتر جان روزی تو را خواهم خورد، حالا خودت می بینی.» شتر بی اعتنا به این سخن او راهش را می کشید و دنبال کار خود می رفت. روزی از روزها که شتر باز از خانه بیرون آمده و داشت دنبال کارش می رفت ، روباه از لانه اش بیرون آمد و پس از سلام و علیک باز گفت : « شتر جان روزی دل و قلوه ات را خواهم خورد و کوهان و استخوانت را بین حیوانات جنگل تقسیم خواهم کرد.» شتر به ظاهر بی اعتنا گذشت. نصف راه را نرفته بود که با خود گفت :« صبر و حوصله هم اندازه ای دارد. هیچ نمی گویم او فکر می کند لوطی و قلندر محله است. باید درسی به این روباه ابله بدهم. می روم جلو لانه اش و خودم را به مردن می زنم ببینم مرا چگونه خواهد خورد؟» شتر برگشت و جلو لانه روباه به زمین افتاد و خود را به مردن زد. روباه از لانه بیرون آمد و دید که بیچاره شتر روی زمین افتاده و تکان نمی خورد. هر چه سعی کرد او را به هوش بیاورد نشد که نشد. روباه مطمئن شد که شتر دیگر مرده است. آنقدر خوش به حالش شد که نگو و نپرس . با خود گفت :« به! به ! به ! چه گوشت و دل و جگو و چربی و استخوانی ! این شتر خوشمزه خوردن داره بخدا. اما بهتر است اول به لانه ام ببرمش . دل و جگرش را بخورم و بقیه را نگه دارم که غذای چند ماهم است. » اما جثه روباه در مقابل هیکل درشت شتر مثل فیل و فنجان بود . چطوری می توانست این هیکل را با خود بکشد؟ خیلی فکر کرد و آخر سر تصمیم گرفت که دم شتر را به دمش ببندد و با خود به طرف لانه اش بکشد. خلاصه روباه دمش را به دم شتر بست. تازه می خواست او را به طرف لانه بکشد که شتر از جا بلند شدو شروع به راه رفتن کرد. روباه بیچاره حالا اسیر دم شتر شده بود و نمی دانست چه بکند. شتر می رفت و روباه آویزان از دم او تلو تلو می خورد. هرچه التماس کرد و گفت :« شتر جان الهی که من به فدای قد و قامتت ، چند قدم هم بروی صبحانه ای را که خورده ام قی خواهم کرد، بایست .» فایده ای نداشت. سرنوشت او در دست شتر بود و بس. همین طور داشتند می رفتند که به گرگ رسیدند. گرگ که دل پری از روباه داش با دیدن وضع او یک کمی خوش به حالش شد و گفت : « خیر است آقا روباه ، می بینم که شتر را توی دام انداختی و داری می بری نوش جانش کنی ، آن هم دل و جگرش را. حالا کجا با این عجله؟» روباه گفت:« والله به خدا خود ما هم نمی دانیم گرفته ایم از دامن این بزرگوار تا کجا ببردمان.»
قصه مادربزرگ که به اینجا رسید گفت : « از آسمان پنج تا سیب افتاد یکی مال من قصه گو و آن چهار تای دیگر را نیز بین شما شنونده های قصه ام تقسیم کردم.» پرسیدیم :« آخر و عاقبت ماجرا به کجا رسید ؟ خوب بگو دیگه بگو.» گفت : « قصه از زبان درگذشتگانمان گفته شد و دهان به دهان گشت و به ما رسید . هر کس ازسر ذوق خود باید تعبیر کند که قصه باید کجا ختم شود. بالاخره روباهی که این همه زرنگ و حیله گر و مکار است باید بداند که صبر هم حد و قدری دارد و .... »
این قصه در کتاب افسانه های آذربایجان نوشته صمد بهرنگی نیز هست.
*

لب گود

زیتون

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸

پدرم خودنویسی داشت که خیلی روان می نوشت.هنگام پاکنویس دیکته ام خودنویس او را می گرفتم و می نوشتم. هر وقت خانم معلم پاکنویس دیکته ام را کنترل می کرد و می دید چقدر مرتب و خوش خط نوشته ام ، به من آفرین می گفت و من این آفرین ها را مدیون خودنویس جادوئی پدرم بودم. پدرم می گفت : « این یک خودنویس معمولی است . فقط جنسش یک کمی اعلاست و برای نوشتن دفتر کبیر و کارنامه های اصلی باید از چنین قلمی استفاده کرد. چون تو از این قلم خوشت می آید با سلیقه و مرتب می نویسی و در نتیجه کارت بدون ایراد از آب درمی آید.» زمانی بازنشست شد که من هم کم کم داشتم معلم می شدم. بعد از بازنشستگی خودنویس چندین ساله اش را به من هدیه داد و اعتراف کرد که قلم جادوئی و خوش یمنی است و معجزه ها می کند. مدتی روزنوشتها و اشعار و قصه هایم را با آن خودنویس پاکنویسی می کردم. بعدها دوران برگشت و آن خودنویس همراه با قهرمانان قصه هایم گم و گور شد. روزی از روزها پدرم خودنویس دیگری برایم خرید و هدیه داد اما من همیشه دلم برای آن خودنویس تنگ می شود. مثل پدرم صاف و زلال بود.
*
گاهی وقتها آدم می خواهد متنی کامل بنویسد اما قلم در دستانش خشک می شود.
گاهی وقتها آدمی فکر می کند مغزش از کار افتاده ، گاهی وقتها دل و دماغ نوشتن نیست. گاهی وقتها قلم توان نوشتن ندارد.
آدم گاهی وقتها دلش می خواهد بر سر کس یا کسانی که پایمالش کرده اند فریاد بکشد.
گاهی وقتها که آدم نوشتنش نمی آید نوشته اش هم خواندن ندارد.
*
روز پدر را بر پدران چشم براه ، بر پدران داغدیده ، بر پدران اسیر ، بر پدران گرفتار تبریک می گویم. باشد که این روز نوید شادی برای دل همه باشد.
*
می گویند مولا علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر را سربریدند. می گویند مولا علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان بسمل آنان را در بیابان رها کرد. می گویند مولا علی در یک روز سر نهصد یهودی را برید. آن مولا علی که مادربزرگم تعریفش را می کرد این چنین نبود. آن مولا علی که من می شناسم شبانه شکم کودکان یتیم و بی پناه را سیر می کرد.آن مولا علی که من می شناسم باورش را فدای سیاست نمی کرد. آن مولا علی تک بود و مولا علی بود. جان آقاجانتان دست از سرش بردارید.
*
به قول مرحوم دبیر تاریخ مان : خدایا از دست تاریخ نویسانت به درگاه پاکت پناه می برم.
*
بو آدام منیم بابام
جمشید شیبانی درگذشت.
سیمین بری مه پیکری آری

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

امروز اولین پنج شنبه از ماه رجب و ( رغائب ) رقئیب است. مهمانی مردگان ، سور رفتگان . همانها که بی موقع وبه موقع رفتند و دل عزیزانشان را در حسرت و داغ خود سوگوار کردند.امروز قرار است حلوا بپزیم و توی دیس بگذاریم و دورتادورش خرما و گردو بچینیم و هر طور که دلمان می خواهد تزئینش کنیم. آخر امروز عزیزان خفته در خاکمان ، چشم به راه و درانتظارمان هستند. می گویند تورپاق سرین اولار ( طبع خاک سرد است و بعد از به خاک سپردن عزیزان کم کم فراموش می شوند و غم آدمی می کاهد.) شاید آدمی از دوباره زنده شدن و برگشتن عزیز از دست رفته اش ناامید می شود و چاره ای جز پذیرفتن این واقعیت تلخ ندارد. شاید هم به قول مادربزرگم بشرین دری سی قالین دیر ( پوست بنی آدم کلفت است و قدرت تحمل هر گونه سختی را دارد.)

امروز می خواهم سرم را به پخت و پز حلوا گرم کنم . باشد که این روز طولانی رقئییب یک کمی زودتر تمام شود.

می خواهم به نیت تمامی رفتگان ، تازه عروسان و تازه دامادانی که ناکام سر بر بالین خاک نهاده اند حلوا بپزم. می خواهم برای شادی روح رفتگانی که صبح با دلی پرشور و هیجان از خانه خارج و به خون سرخ خود غلطیده وبه خانه بازنگشته اند و پدر و مادرشان را در حسرت دیداری دوباره داغدار کرده اند ، حلوا بپزم .

امروز می خواهم همراه با دخترکی که چشم به آسمان می دوزد بلکه بابای فرشته اش را آن بالاها ببیند ، اشک بریزم.

امروز می خواهم همراه با پسرکی که رفتن بابایش را باور ندارد زاری کنم.

امروز چه دلتنگم من.

*

بیچاره گؤزوم هر گئجه سن سیز باخار آغلار/ بیچاره چشمم هر شب بی تو می گرید

قان یاشیله اولدوزلاری بیر بیر سایار آغلار / با اشک خونینش ستارگان را می شمارد و می گرید

سن آیریلیقی خوشلادین آمما گئجه گوندوز/ تو جدائی را خواستی ، اما شبانه روز

دفترده قلم شرح فراقون یازار آغلار/ قلم در حال نوشتن شرح حالت در دفتر می گرید

*

عزیزیم قازان آغلار / عزیزم دیگ می گرید

اود یانار قازان آغلار/ آتش می سوزد و دیگ می گرید

بوردا بیر غریب اؤلوب / اینجا غریبی مرده است که

قبرینی قازان آغلار/ گور کن اش می گرید

*

آغاجدا خزل آغلار/ برگهای خزان روی شاخه درخت می گریند

دیبینده گؤزل آغلار/ پای درخت ، زیباروئی می گرید

بالاسی اؤلن آنا / مادری که فرزند دلبندش مرده

سرگردان گزر آغلار/ سرگشته و حیران می گرید

*

آی اوجا داغلاریمیش / چه کوه بلندی است

باشیندا باغلاریمیش / قله اش باغ و بوستانیست

بالاسی اؤلن آنا / مادری که فرزندش مرده

یانیخلی آغلاریمیش / گریه هایش جگر سوز است

*

یاسیندا آغلارام من / در عزایت می گریم

باغریمی داغلارام من/ جگرم را می سوزانم

آمان قارداش وای قارداش / امان برادر ، وای برادر

دئییب قان آغلارام من / می گویم و خون می گریم

*

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

بازگشت قو

از شب که پشت کرکره هاست مگو

از چشمان او بگو

که راه را

بر شب بشسته است

درست در قلب تابستان بود

تب لرزه زمستانی

در شبی که دل شکسته

فرو ریخت

آوار مرگ در مرداد

زلزله زمهریر

تا خواب در کنار کرکره ها

با پرهیب قویی

که گویی

رو به گوشه آوار کرده بود

نه...! از شب پشت کرکره ها هم مگو

مهر!مهر!سپهر!سپهر!

از چشمه زیبا

از چشم هایش بگو

و رقص سر انگشتان فانوسی اش

بر دل ناشکیبا...

آه

ای که کلام مرده ی من

زنده از مسخ دست توست

تو با مژده بازگشت قو

کلیما کلیم

مسیحا مسیح

دیگر اشعار محمد حقوقی در آوای آزاد

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸

آن یک کمی قدیمها خانم همسایه ای مسن داشتیم که خیلی مومن و اهل خدا و مذهبی بود. او در دوران کودکی و نوجوانی به کلاس درس قرآن رفته و احادیث و دعاها و مفاتنح الجنان را خوب یاد گرفته بود. می توانست مجله و کتاب و هر مطلبی به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی را بخواند و بفهمد. اما نمی توانست بنویسد. هر جا که شعر و حدیث مذهبی باب طبعض را می یافت لای کتاب دعایش نگهداری می کرد. در بین اشعار جمع آوری کرده اش دوقطعه شعر را بیشتر از همه دوست داشت و گاهی وقتها ماههای رمضان گاهی وقتها که حال و حوصله داشت برای ما می خواند که به قول خودش گوشواره کنیم واز گوشهایمان بیاویزیم. یکی از اشعارش شرح حال آدمی بعد از مرگ بود. دنیای بعد از مرگ و قبر و عقرب ها و مارهای سمی و رطیل ها و هزار زهرمار دیگر که داخل خاک منتظر میت هستند تا نیش اش بزنند و میت بینوا هم نه جرات داد کشیدن دارد و نه صدایش به گوش کسی می رسد. بعد از رفتن او مادربزرگم می گفت :« استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، مگر خدای نکرده خدای تعالی میرغضب است که آدمی را این چنین شکنجه کند؟ » اما خوب خانم همسایه تعریف می کرد و ما می ترسیدیم. از این شعر او فقط یک مصراع یادم است که بعد از سه مصراع تکرار می شد قبرین اول ساعاتی رحم ائله آللاه بیزه ( ساعت اول ورود به قبر خدایا خودت به ما رحم کن . ) شعر بعدی ماجرای مردی به نام مظاهر بود که فرشته مرگ ( عزرائیل ) به سراغش می آمد و از او می خواست کلمه شهادت اش را بخواند که می خواهد به آن دنیا ببردش و مظاهر بر سر جانش با عزرائیل چانه می زد و آخر سر هم از او شکست می خورد و می میرد. از این قطعه شعر نیز فقط یک بیت را به خاطر دارم
مه یه سن مصطفی به ی اوغلو مظاهر ده ییر سن؟
وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادیر ده ییر سن

مگر تو پسر مصطفی بیگ نیستی؟
وقتت تمام است و دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی
جمعه که خبر مرگ مایکل جکسون را شنیدم اول باور نکردم . به قول مرحوم مادربزرگم اول سه بار استغفرالله گفتم ، بعد به خودم گفتم صاحب آن همه پول و مقام و مکنت و لقب سلطانی چگونه به این زودی می میرد؟ او که آن قدر قدرت و جسارت داشت که رنگ پوست اش را نپسندیده و به قدرت پول و علم پیشرفته پزشکی رنگ پوست اش را عوض کرده چگونه می تواند به این سادگی تسلیم فرشته مرگ شود و شبانه داخل رختخواب آسوده و بی خیال برود؟ اما دیدم که سلطان مرگ بر سلطان پاپ جهان چیره شد و برد.
درمورد چهره اش با دختر همسایه موافقم. این قیافه اش معقول و پسندیده و طبیعی است. شاید هم اگر این همه خود را به چاقوی جراحی نمی سپرد بیشتر عمر می کرد. این ترانه اش نیز زیباست که نق نقو به فارسی ترجمه اش کرده است. در این وبلاک هم تعدادی از ترانه هایش به فارسی ترجمه شده است.

 در مورد مایکل جکسون در ویکی پدیا

*
چند روز قبل از خبر مایکل جکسون ، خبر درگذشت فارا فاوست را شنیدیم. زنی که موهایش یک وقتی مدل( فارا فاوستی) بود. او و لی میجرز بخشی از خاطرات جوانی ما را تشکیل می دهند. یادش به خیر فیلم مرد شش میلیون دلاری با این جمله شروع می شد « استیو آستین ، فضانورد ، فضانوردی نیمه جان » و ما ادامه می دادیم « می خوره بادمجان ، میگه به به ! چه خوشمزه است ، جان جان »

نویسنده: شهربانو - جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸

داشتم با دختر ناز کوچولو صحبت می کردم. برای خودش دنیای شاد بچه گانه اش را داشت. به قول مادربزرگم اوشاقلار عالمینده اولاسان ( کاش در دینای شاد کودکان باشی) از شاگرد اول شدنش و هدیه های قشنگ شاگرد اول شدن تعریف می کرد. از جوجه های قشنگش که حالا برای خودشان مرغها و خروسهائی شده اند و برایش تخم مرغ هدیه می کنند و دوتایشان هم گم شده اند یعنی در خانه باز بوده و بیرون رفته و برنگشته اند. خوب بچه که خودسر از خانه بیرون بزند گم می شود دیگر.حالا خوب است که مرغ هستند و می توانند بیرون دانه پیدا کنند. ( لابد مرده اند و بزرگترها نخواسته اند دلش را غمگین کنند.) از عروسکهای باربی اش که هر کدام هدیه خاله خانمها یا عمه خانمها و آقادائی و آقا عمو هستند. از لاک پشت کوچکش که خیلی بامزه و شیرین است و آهسته راه می رود و برایش ناز هم می کند. ( من نمی دانم لاک پشت چه طوری ناز می کند.)
می گوید :« دیشب که شب آرزوها بود چه آرزوهائی کردی؟»
می پرسم :« شب آرزوها چیست ؟»
می زند زیر خنده و می گوید :« ای وای !! شما نمی دونید شب آرزوها چیست ؟ خوب همون شبی که آدم هر چی از خدا بخواد بدون تعارف می دهد؟ »
می گویم :« مگر خدا هم اهل تعارف و من اؤلوم سن اؤلمه هست ؟»
این بار ریز ریز می خندد و می گوید :« نه بابام جان ، آدم اینجوری می گوید دیگر.»
می گویم : « خوب تعریف کن ، شب آرزوها چیست ؟»
می گوید : « اولین شب جمعه ماه رجب شب آرزوهاست. این شب درهای آسمان باز می شود و خدا با مهربانی و لبخند تمام همراه با فرشته های سپیدبال خوشگل اش از آسمان پائین می آید و ما را در آغوش می گیرد و هر چه آرزو کنیم به ما می دهد. آسمان پر از ستاره می شود و عطر خدا همه جا می پیچد.خلاصه هر چه بخواهی خدا بهت می دهد.»
می پرسم :« تو چه آرزوئی کردی ؟»
می گوید :« خیلی .

آرزو کردم که سال بعد هم شاگرد اول شوم.

آرزو کردم دیگر مرغ و خروسهایم گم نشوند.

آرزو کردم که بابا و مامان ها نمیرند تا دل بچه ها نسوزد.

آرزو کردم که بچه ها نمیرند تا جگر بابا و مامان ها آتش نگیرد.

آرزو کردم خدا سال دیگه بابام رو همراه با فرشته های سپید بالش با خودش به زمین بیاره و بغلش کنم وببوسمش و با هم بریم ائل گلی سوار چرخ فلک بشیم . آخه دلم خیلی براش تنگ شده.

آرزو کردم دنیا گلستان شود.»
ته دلم برای آرزوهای قشنگ و کودکانه و بی ریایش آمین گفتم.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸

گاهی اوقات آدم حال و حوصله نوشتن ندارد. گاهی اوقات مرکب در قلم خشک می شود. به قول آلما خانم من هم نوشتنم نمی آید.

این شعرو شعر گرگ و شعرنوازنده با صدای فریدون مشیری خیلی زیباست.

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت و حیران ، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر عزیز

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :