زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸

مادربزرگم به ماه مرداد ( قورا پیشیرن ) می گفت. چرا که این ماه را گرمترین ماه می دانست و عقیده داشت که اگر زود دست به کار نشویم و آبغوره نگیریم ، غوره ها می رسند و شیرین می شوند و دیگر به درد کشیدن آب نمی خورند. اما این آبغوره کشیدن هم خودش حکایتی داشت. به بقال سر کوچه سفارش می کردیم و در عرض یکی دو روز قوطی های پر آبغوره را می آورد و به در و همسایه می فروخت. کارگری هم داشت که قوطی های غوره را داخل چرخ دستی اش می گذاشت و دم در خانه هایمان می آورد. غوره پاک کردن هم برای خودش عالمی داشت. مادرم پتوی بزرگ را وسط اتاق پهن می کرد و همه دور تا دور پتو می نشستیم و قوطی های غوره را یکی یکی وسط پتو می گذاشت و ما سرگرم دانه کردن غوره ها می شدیم. بجز ظرف بزرگ دانه غوره ، کاسه بزرگ دیگری هم آن وسط می آورد . هنگام برچیدن دانه های غوره ، دانه هائی را که ریز و به اندازه زرشک یا یک کمی بزرگتر از آن بودند ، داخل این کاسه بزرگ می انداختیم. این غوره ها مخصوص سوپ غوره یا به قول خودمان ( قورا - قورا سوپپو ) بود. وقتی یک ظرف بزرگ پر از دانه های غوره می شد ، مادرم آنها را خوب می شست و در گوشه ای از حیاط جلو آفتاب می گذاشت و بعد از نیم ساعتی ظرف را داخل می آورد . پدرم در گوشه ای از اتاق چرخ گوشت دستی را وصل می کرد و داداش بزرگ و داداش کوچک با قاشق بزرگ غوره ها را داخل چرخ گوشت دستی می ریختند و پدرم آنها را چرخ می کرد. بعد از گذراندن غوره ها از چرخ گوشت دستی ، نوبت به فشردن غوره های له شده می رسید. به نظر من این یکی از سخت ترین کارهای آبغوره گرفتن بود. بعد از تمام شدن کارمان تازه خارش دستهایمان را حس می کردیم. هیچ چیزی آراز دهنده تر از خارش دست نبود. صابون زدن ، کرم نیوآ و هیچ چیز دیگر چاره ساز نبود. لاجرم چند ساعتی خارش دستهایمان را تحمل می کردیم . بعد ها یاد گرفتیم که با ماشین آبمیوه گیری آب غوره را بگیریم . گنجایش ماشین آبمیوه گیری کم بود و در و همسایه ها به نوبت ماشین های خود را به همدیگر امانت می دادند تا کار زودتر تمام شود. تا این که روزی از روزها بقال سر کوچه خبر داد که ماشین غوره آورده است و لازم نیست برای کشیدن آب غوره این همه زحمت بکشیم.  خدا پدرش را بیامرزد. ماشین غوره ، ماشین آبمیوه گیری بزرگی بود و کارش هم حرف نداشت . وقتی آب غوره را می گرفت دیگر نیازی به فشردن غوره نبود. بعد از کشیده شدن آب غوره ، آبغوره را یک دور می جوشاندند و بعد از خنک شدن آنها را داخل شیشه های پنج لیتری که به آن ( بئش لیق شوشه ) می گفتند می ریختند وسرش یک قاشق روغن نباتی جامد ذوب شده می ریختند تا مطمئن شوند هوا داخل شیشه نمانده است. آن وقت شیشه ها را پشت پنجره اتاقی که آفتابگیر بود می گذاشتند تا همراه با تابش خورشید خودشان را بگیرند.
اما با غوره های کوچک ، به اندازه زرشک چه می کردند ؟ این غوره ها را خوب می شستند و داخل آبکش جلو آفتاب می گذاشتند تا چند ساعتی بماند . آن وقت این غوره ها را داخل ظرف شیشه ای دهان گشاد می ریختند و شیشه را با آبغوره جوشیده خنک شده پر می کردند و درش را محکم می بستند. به این آبغوره ( قورا - قورا ) می گفتند. این قورا - قورا برای پختن سوپ آبغوره یا همان قورا - قورا سوپپو تهیه می شد. در این میان سوپ غوره خاله جان کوچکم زبان زد همه بود. افطار ماه رمضان ، نوروز و روزهای بخصوصی که نوبت مهمانی خاله جان کوچک بود ، قارنیمیزا صابین چکیردیک ( به شکممان صابون می کشیدیم .) یا این که سیرکه ایچیردیک ( سرکه می نوشیدیم ) که تا دلمان بخواهد سوپ غوره بخوریم.

*
اما طرز تهیه سوپ غوره یا به قول ولایت مان ( قورا - قورا سوپپو )


مواد لازم : آب گوشت یا آب مرغ ، جگر مرغ به اندازه دلخواه ، هویج ، سیب زمینی ، پیاز ، رشته سوپ ، رب ، نمک و فلفل به مقدار لازم و قورا قورا
اول هویچ و سیب زمینی را بعد از پوست کندن و شستن به اندازه یک سانتی مترمثل قیمه خرد می کنیم . اندازه هویچ ها و سیب زمینی ها بسته به علاقه و سلیقه خودمان است . اما هرچه اندازه شان کوچکتر باشد ، بهتر و با سلیقه تر دیده می شود. بعد جگر را نیز شسته و قیمه می کنیم . البته جگر دو تا مرغ برای سوپ کافی است. باز مقدار جگر به علاقه خودمان بستگی دارد. می توانیم بیشتر بریزیم. حالا یک دانه پیاز درشت را پوست کنده داخل روغن خوب سرخ می کنیم تا طلائی شود. بعد نمک و فلفل و رب گوجه فرنگی را داخل آن ریخته و بلافاصله آب گوشت یا آب مرغ را اضافه می کنیم . بعد هویچ و جگر مرغ را اضافه می کنیم و در قابلمه را می گذاریم و شعله را به حد متوسط می گذاریم تا هویچ خوب بپزد. بعد از این که هویچ پخته شد ، سیب زمینی را داخل قابلمه می ریزیم . بعد از پختن سیب زمینی رشته سوپ را نیز اضافه می کنیم . به محض جوشیدن رشته سوپ ، قورا - قورا را به اندازه دلخواه به غذایمان اضافه می کنیم و در قابلمه را می بندیم و شعله اجاق را خاموش می کنیم و می گذاریم سوپ با حرارت و بخار داخل قابلمه خودش را بگیرد. بعد از یک ربع یا بیست دقیقه غذا آماده است. روی سوپ را با جعفری خیلی ریز شده تزئین می کنیم. جعفری خشک خرد شده بهتر است. حالا بعضی ها داخل این سوپ نخود فرنگی و زرشک نیز می ریزند . اما سوپ غوره نیازی به زرشک و نخود فرنگی ندارد. البته این به علاقه و سلیقه اشخاص بستگی دارد.

*

روایت های دیگر از تابستان و تهیه توشه زمستان به روایت امیریه - نق نقو

نویسنده: شهربانو - جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸

 

شفق ویرار زنگماری قان ائیله ر

اوره کلری داغلییار شان شان ائیله ر

بو چمنلر عاشیقی یاردان ائیلر

بو دوزلرده باخ توپوزلو خاش خاشا

قایناییبدیر ، قاریشیبدیر داش داشا

...

بوز کیمی پاریلدیر قایا داشلاری

مخملده ن بزنیب داشین باشلاری

چوخ یئمه لی دولما ، فیریح آشلاری

اولدوزلار گئجه لر ، گؤز گؤز آتیرلار

نیشانلی لار بیربیرینه چاتیرلار

...

قره سولار گلیر اوتمان ائلینده ن

ساری سولار آراراتین تئلینده ن

بو کندیمین شوجاع رشید ائلینده ن

من سنه سویلویوم اینان آرخاداش

یئر گوی اولوب بیر یئکه الوانلی داش

...

چرچی ، سانجاق ، مارقا داراغین ساتار

گالین شالین آتلی آتینا آتار

کومکه ینه ن آشپز ، آشلاری قاتار

گلین تویو گؤزل اولار سئومه لی

چوخ یاخشی دیر ، گتدی تویون گؤرمه لی

...

چا لینان دامادا ، آغش به زه للر

او آغاجا نار خورمانی دوزه للر

خوروز ، تویوق ، قویون باشی که سه للر

موتروب چالار سازین ، پوله ر زیرناسین

دولدورار آشینان ، سائیل کاساسین

...

شلاله لر ، یئر سینه سین یارالیر

بو داغلاری ده ره لری آرالیر

پاییز واختی ، داغلار الله سارالیر

ائله بیل قیزیلدیر ، تؤکوب داغلارا

خزه للر تؤکولوب ، گؤزل باغلارا

...

قار قالاندی ، بو داغلارین باشینا

کفن ساردی کمرینین قاشینا

سن باخگیلان ، آغ دون گئیه ن داشینا

آل یاشیل لی داغلار الله آغاردی

سئل گلردی ده ره لری یاراردی

...

داها دئمه کتدی تویوندان عابباس

کتدی گلین داماد اویوندان عابباس

آز دئگینه ن چوبان هاییندان عابباس

یادیما دوشنده کندین داغلاری

او گزمه لی چشمه لری باغلاری

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند. خوب حق هم دارند. بعضی حیوانات خوشبخت هستند و صاحبان مهربانی دارند. بعضی حیوانات هستند که خانه ندارند و ولگرد هستند . بیشتر وقتها هم کشته می شوند. گربه زرد را که می بینم یاد گربه زرد خودمان می افتم . آخر ما هم گربه داشتیم .آن قدیمها که ما محصل بودیم ، خانه ها هم قدیمی و بزرگ بود. هر خانه ای حیاط و زیرزمین وسیعی داشت و از برکت سر گربه ها ، موش ها جرات قد علم کردن نداشتند. چون زیر زمین خانه ها پاتوق گربه ها بود. یادش به خیردر زیرزمین تو در توی خانه مان اجاقی هم بود . اجاق با هیزم روشن می شد و دیگهای بزرگ رب و آبغوره روی این اجاقها می جوشید. روزی از روزها پدرم برای اتاق مهمان میز و صندلی نوو شیکی خرید و دو تا کاناپه را که مادرم رویش پتو کشیده و بالش گذاشته بود ، به زیر زمین برد. در هوای گرم خرداد و تابستان ، زیرزمین جای خوبی برای استراحت و درس خواندن من بود. روی کاناپه یا روی زمین پتو پهن می کردم و دراز می کشیدم و درس می خواندم. از قضای روزگار گربه چاق و چله ای روی یکی از کاناپه ها برای خودش جا خشک کرد. فکر کردم حامله است. یک قوطی سیب پیدا کردم وتکه پارچه های کهنه را هم داخل قوطی پهن کرده ، روی کاناپه گذاشتم. فکر کردم شبها توی این قوطی بخوابد جایش گرم و نرم می شود. یک روز به زیرزمین رفتم و صدای ضعیف گربه شنیدم. جلو که رفتم گربه های تازه به دنیا آمده را دیدم. یکی شان زرد زرد بود. خدای من این گربه ها چقدر ناز بودند. چقدرخوشم آمد. هر روز که از مدرسه برمی گشتم ، قبل از هر چیز سراغشان می رفتم . حالشان خوب بود. گاهی مادربزرگم در پیاله کهنه ای که به گربه ها اختصاص داده بود برایشان ماست و استخوان و مواد غذائی می داد. یک کمی بزرگ شدند. یک روز ظهر احساس کردم که حال گربه زرد هیچ خوب نیست. پایش می لنگید و نمی توانست راه برود. انگار پایش شکسته بود . خیلی دلم به حالش سوخت. موضوع را به همکلاسانم گفتم . یکی از بچه ها از من خواست که گربه زرد را داخل سبد بگذارم و به دام پزشکی ببرم .دام پزشک آنجا آدم بسیار خوب و نازنینی است . گویا داداش او هفته گذشته یک کبوتر پیدا کرده بود که پرش زخمی شده بود و نمی توانست پرواز کند. داداش کبوتر را برداشته و به به دامپزشکی برده بود . طفلکی مثل اینکه پایش نیز صدمه دیده بود. پانسمانش کردند. تازه خیلی هم از داداش تعریف کردند که قلب مهربانی دارد. من هم تصمیم گرفتم گربه زرد را پیش دامپزشک ببرم. بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم اول به زیر زمین رفتم . از مادربزرگم سبدی گرفتم و گربه زرد را داخل سبد گذاشتم . می خواستم از در حیاط بیرون بروم که آقاجانم دید و صدایم کرد و پرسید که کجا می روی . من هم برایش تعریف کردم که می خواهم گربه زرد را پیش دامپزشک ببرم. آقاجانم را می گوئی چنان داد و بیدادی راه انداخت که نگو و نپرس .

گفت :« چشمم روشن چشم و دلم روشن حالا کار به جائی رسیده که دختر پرروی نوجوان من می رود به اداره دامپزشکی. »

گفتم :« آقاجان مگر اداره دامپزشکی لولوخورخوره داره؟ خوب اداره برای کمک به حیوانات باز شده دیگر! »

داد کشید و مادرم را صدا کرد و گفت : « آی زن بیا دختری را که تربیت کردی ببین . دختر پررویت دارد به من جواب هم می دهد. اداره دامپزشکی برای رسیدگی به مشکلات دامی روستائیان باز شده نه برای معالجه گربه زرد حضرت عالی.خوب شد که دیدمت . حالا اگر مردم تو را موقع رفتن به دامپزشکی می دیدند چی می گفتند ؟ ابرو برایم نمی ماند می گفتند دختر فلانی زده به سرش و دارد گربه به دکتر می برد.می خواهی بگویند دختر من عقل درست و حسابی ندارد؟ »

هر چی مادربزرگم گفت و من التماس کردم فایده ای نداشت و آقاجانم مجبورم کرد که گربه زرد را ببرم و سر جایش بگذارم. دلیل اصلی آقاجانم هم این بود که ما در شهرستان زندگی می کنیم و همه همدیگر را می شناسند و پشت سر آدمی که گربه به دکتر ببرد حرف درمی آورند ومی گویند دختر فلانی عقلش پاره سنگ برمی دارد و از این حرفا. چقدر توی دلم عصبانی شدم . یعنی گاوها و گوسفند ها و مرغ و خروسهای این شهرستان حق معالجه دارند و گربه زرد و نازنین من چنین حقی ندارد؟ گربه را سر جایش گذاشتم و تنها کمکی که از دستم برمی آمد برایش دریغ نکردم که آن هم غذا دادن مرتب به گربه زرد بود. مادرش هم برایش غذا می آورد. بالاخره حالش خوب شد. بعد هم رفت و برنگشت . کجا رفت نمی دانم . خیلی نگرانش شدم و برایش غصه خوردم . اما به خودم امید و دلداری دادم که انشالله هیچ چیزیش نشده و چون خیلی خوشگل بوده یکی گرفته و خانه خودشان برده است. از کجا معلوم که جائی بهتر از زیرزمین ما گیرش نیامده . کار روزگار را می بینی ، حالا آقاجانم توی همان زیرزمین چهار گربه دارد چقدر هم بهشان می رسد. با گذشت زمان طرز فکرها تغییر می کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست. آن وقت قبل از خواب دست دعا به سوی خدا بلند می کنی که خدایا تو را به جان فلان و بهمان قسم که چنین خوابی قسمتم نکن. گاهی وقتها می بینی که داری فرار می کنی اما پاهایت قدرت حرکت ندارد و نمی توانی بدوی و هرقدر هم می دوی پاهایت آنقدر آهسته حرکت می کند که جانی یا غول یا هیولا و هر چه که دنبالت کرده دارد به تو می رسد و می خواهی فریاد بکشی و فریاد هم می کشی اما صدایت از گلویت فراتر نمی رود و جز خودت کسی صدایت را نمی شنود. خدا به داد کسانی برسد که در بیداری و به حقیقت فریاد می کشند و صدایشان فراتر از محبس نمی رسد . حتی طنین صدایشان را خودشان نیز نمی شنوند.
دیشب داشتم خواب می دیدم. خواب عجیبی بود. زمان برگشته بود سال را نمی دانم ، شاید سال 350 یا 355 پیش از میلاد و زمان پادشاهی داریوش سوم بود. من هم شاگرد دبیرستانی بودم و همراه همکلاسی ها ومرحوم دبیر تاریخمان دم در کلاسمان ایستاده بودیم و لشکر عظیم اسکندر مقدونی را می دیدیم که دارند تخت جمشید را به آتش می کشند. اسکندر مقدونی می گفت :« اینجا همان جائی است که سربازان را تربیت می کنند تا خواب راحت را بر ما حرام کنند. نباید یک نفر زنده بماند.» ترسیده بودیم . خیلی ترسیده بودیم . از مرحوم دبیرتاریخمان خواهش کردیم که ما را به زمان حال برگرداند.
گفت :« چه زمان حال و گذشته و آینده ای ؟ زمان همین است که هست . فقط لباسها وقیافه ها تغییر کرده اند و گرنه تاریخ همین امروز است که دارد تکرار می شود.اسکندرها ، داریوش ها ، بابک ها ، افشین ها ، مصدق ها ، کودتا . همه و همه در لباسها و رنگ و روی تازه دارند تکرار می شوند. مثل فیلم سینمائی.»
رو به همکلاسی ام مهری کردم و گفتم :« ببین این دارد چی می گوید؟ »
گفت :« بابا ولش کن مثل همیشه می نخورده مست شده. مرحوم زنده هم بود همین بود حرفهائی می زد که آدم شاخ در می آورد.»
گویا دبیرمان حرفهایمان را شنید اما با بی اعتنائی گفت :« حال وقت چرت و پرت گفتن به من نیست . شما باید از همین تاریخ درس یاد بگیرید. می دانید اسکندر مقدونی پس از تصرف سرزمین پهناور ایران برای اداره اش چه کرد؟ » نمی دانستیم. یادمان نبود. خودش ادامه داد که گویا اول با مشاورانش مشورت کرد که آنها هم پیشنهاد کردند که کتابهایشان را بسوزان و بزرگانشان را بکش و دستور بده به ناموسهایشان تجاوز کنند. شاید این پیشنهاد مشاورانش با عقلش جور درنیامده و نامه ای به معلمش ارسطو نوشت و از او در مورد اداره این سرزمین راهنمائی خواست و او در یک جمله پاسخش را داد مردان کوچک را به کارهای بزرگ بگمار . آن وقت مردان بزرگش خود به خود سرخورده و خسته و دربه در می شوند. در اسلام ناموس مسئله بسیار مهمی است و مسلمان به ناموس مردم دست درازی نمی کند حتی اگر دشمنش باشد. در سریال امام علی علیه السلام ندیدید که چگونه عورتین عمرو عاص نجاتش داد؟ چگونه امام علی از جان او درگذشت و برگشت؟ شما چرا نباید این مطالب مهم تاریخی را ندانید. نمی فهمم این همه که حساسیت نشان می دهند خودشان نیز در حفظ آبروی دیگران می کوشند ؟ »
گفتم :« این دو موضوع که اشاره کردید ، شب قبل از خواب در وبلاک فرید صلواتی و آشپزباشی خواندم . خبری تازه بگو. »
گفت :« جان من ، من این سر دنیا ، شما آن سر دنیا ، خبر تازه از کجا بیاورم ؟ بروید پست زیتون و مسیح علی نژاد خبرنگار خبره را بخوانید. بروید ببینید نامه مهدی کروبی به کجا رسید. حالا اگر بتوانند این بی ناموسی را ثابت کنند، ببینید همانطوری که زنان را تا شکم چال می کنند وآنقدر بر سر و رویش سنگ ریز و درشت پرتاب می کنند تا بمیرد ، اشخاصی را که به دستگیرشدگان تجاوز کرده اند نیز چنین مجازات می کنند .»
مهری با حالتی معترض گفت :« یعنی شما حکمی ظالمانه مثل سنگسار را تائید می کنید ؟ »
گفت :« نه خیر تائید نمی کنم بلکه می خواهم بگویم اؤزووه بیر اینه باتیر اؤزگویه بیر چووالدیز ( به خودت سوزنی فرو کن به دیگران چوالدوز ) یا چه می دانم من وورسام خوش دو سن وورسان تورش ؟ ( اگر من تو را بزنم خوش است و تو مرا بزنی تلخ؟ »
همین لحظه صدائی مثل صدای گلوله بیدارم کرد. هنوز در حال و هوای خواب بودم. اسکندر که توپ و گلوله نداشت ؟ این چه صدائی بود؟ آهان صدای به هم خوردن پنجره ها بود که فراموش کرده بودم ببندم. آدمی چه خوابهائی می بیند؟ گوئی آدمهای آن طرف دنیا نیز نگران این طرفی ها هستند.

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.

اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »

گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.

باز اورزولا گفت : « ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم . اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است.»

دوباره دست گل صنم پائین آمد. یک کمی خجالت کشید و گفت : « فقط می خواستم مزه اش را بچشم و ببینم اینها چیستند که همه جا پرپیمان روئیده اند.»

اورزولا گفت : « وقتی می گویند اجازه نداریم از اینها بخوریم ، یقین مسئله ای هست . شاید خوردن اینها برای انسانها ضرر دارد. شما باید خودتان امتحان کنید و وقتی بیمار شدید و یا به احتمال ضعیف و قوی مردید دست بردارید؟ تازه این پرنده ها احتیاج به غذا دارند یا نه ؟ هر چی در طبیعت است ما باید بچینیم و بخوریم؟ »

گل صنم خاتون ساکت شد. هاله خواست رشته صحبت را عوض کند و گفت :« چه اردکهای زیبائی ! جای انار خاتون خالی هر وقت می آید برای این ها یک کمی نان می ریزد.»

گفتم :« کار خوبی می کند. من هم تصمیم دارم از این به بعد هر وقت این طرفها آمدم یک کمی نان خرد کنم و بیاورم و به مرغابی ها بدهم. »

باز اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم به مرغابی ها و پرنده های دیگر غذا بدهیم.»

فکر می کنم کاسه صبر گل صنم خاتون یواش یواش لبریز شد چون زیر لب زمزمه کرد : « عجب گرفتاری شدیم ها ! تو دیگه کی هستی زن؟ »

هاله گفت : « شنیدم که غذا دادن به مرغابی ها ممنوع شده و جریمه دارد.»

اورزولا گفت : « تازگی ها توی یکی از برنامه های تلویزیونی داشتند در این مورد صحبت می کردند. دلیلشان این بود که وقتی به مرغابی ها و پرنده ها غذا می دهیم عادت می کنند و دست هرکسی نان ببیند از داخل آب بیرون می آیند و به ادمی حمله می کنند و نظم طبیعی زندگیشان به هم می خورد. توی یکی از شهرها هم یک پرنده ای به خانمی که دستش مک دونالد بود حمله کرده. خوب حمله پرنده به انسان را نباید شوخی بگیریم. تازه وقتی این همه غذا داخل آب و روی شاخه درختان هست ، نیازی به غذا رسانی ما نیست.»

گل صنم خاتون گفت : « الحق والانصاف این رو دیگه حق گفتی. »

داشتیم در مورد پرنده گان و خزنده گان و چرنده گان صحبت می کردیم که از روبرو سر و کله عطیه خانم هم پیدا شد. ما را دیده بود و جائی برای پنهان شدن و راه کج کردن نداشتیم. لاجرم به جمع ما پیوست. ما نیز به صحبتهایمان ادامه دادیم. سرگرم بحث در مورد تغذیه زبان بسته ها بودیم که عطیه خانم گفت :« مملکت درست و حسابی به اینجا می گویند. می بینید نه تنها به فکر مردمانشان که به فکر حیوانات خدا هم هستند. ایران نیست که. طفلک کبوترها و گنجشک ها را می گیرند و سرشان را می برند و می خورند . »

گل صنم خاتونا با سادگی خاص خودش گفت :« ای جل الخالق ! حرم امام رضا و مکانهای مقدس که پر از کبوترهای دانه چین است . کسی آنها را نمی گیرد.تو کجا گوشت کبوتر و گنجشک دیدی که اینطوری حرف می زنی؟»»

گفت :« همین تبریز خودمان خیلی ها قوش باز هستند و پشت بام خانه شان کبوتر پرورش می دهند و گوشتش را هم می فروشند.»

گفتم : « کجا چنین کاری می کنند؟ من تا جائی که یادم می آید از بقال سرکوچه گندم نذری می خریدیم و دم مسجد به کبوترها می دادیم. میدان صاحب الامر هم پر از کبوتربود. این حرفها را از کجا پیدا کرده ای؟ یعنی در طول این چند سال اخیر مردم اینقدر تغییر کرده اند؟ در همین تبریز خودمان و بعضی از شهرها بعضی ها علاقه به کبوتر دارند و اوقات تفریحشان به قوش بازی می گذرد اما خیلی هاشان کبوترهایشان را دوست دارند و به کسی هم اجازه آزارشان را نمی دهند. تعداد کسانی که کبوتر و گنجشک می کشند و می خورند، خیلی کم است.»

گفت :« خیلی وقت است که از اوضاع آنجا خبر نداری . حالا دیگر مردم با گوشت کبوتر و گنجشک اشکنه درست می کنند .»

گفتم : « یازیق گؤیرچینین اتی نه دی شورباسی نه اولا / بیچاره کبوتر گوشتش چقدر است که اشکنه اش چقدر باشد.»

گفت :« اختیار دارید. اشکنه کبوتر و گنجشک بر صد درد بی درمان دواست. تازه حالا با این گرانی گوشت و برنج و فلان و بهمان مردم بیچاره چگونه شکمشان را سیر کنند؟ می گویند شکار کبوتر و گنجشک کاری طبیعی و عادی شده »

با شنیدن این کلمات قصار عطیه خانم ، قیافه اورزولا و روزویتا و هاله ونرگس و گل صنم خاتون تماشائی بود. گل صنم خاتون که زود از کوره درمی رود با خشم و حالتی که معلوم بود چندشش شده پرسید : « این دیگر چه می گوید؟ »

هاله گفت :« هیچ دئدیلر دانیش دئدی گامیش / هیچی به طرف گفتند حرف بزن ، گفت گاو »

گفتم ما هم یک ضرب المثل دیگری داریم آیی یا دئدیلر دانیش دئدی پاف / به خرسه گفتند حرف بزن گفت پاف. »

گل صنم خاتون گفت :« ما هم می گوئیم دانیشماق گوموش اولسا دانیشماماق قیزیلدان دی / جنس حرف زدن اگر از نقره باشد حرف نزدن طلاست.»

نرگس گفت : « از قدیم گفته اند آلمانی اؤز ایچیندن قورد یئیه ر ( کرم خوردگی از خود سیب است.) من سه ماه پیش از ایران برگشته ام خیلی شهرها هم مهمانی دعوت شدم و رفتم . هیچ جا خورش کبوتر و گنجشک ندیدم . آدم باید خجالت بکشد که این حرفها را دربیاورد.»

اورزولا و روزویتا یقه مان را گرفتند که ضرب المثل ها را برایشان ترجمه کنیم. برایمان یک کمی سخت بود. بخصوص که گل صنم خاتون به اورزولا توضیح می داد که بعضی اسمها هستند که در ضرب المثل ها سمبل هستند . مثل گزه یه ن خدجه ( خدیجه ای که همه اش گردش می کند و خانه نیست. ) یا به تازگی ها ایکیمجی عطیه ( عطیه ثانوی ) یعنی کسی که مثل عطیه خانم خودمان است و جمله ناقصی را می شنود و خودش به میل و ارداه خودش کاملش می کند و به خورد کسانی که از ماجرا باخبر نیستند می دهد. یا اینکه کر هست و نمی شنود و خودش به مقیاس خودش تعبیر و تفسیر می کند . یعنی به اصطلاح خودمان کار ائشیتمز یاراشدیرار .

خلاصه که آن روز مان به گلایه و شکوه و پند و اندرز عطیه خانم گذشت که حرفی را که نمی داند و یا در موردش شک دارد به زبان نیاورد. لزومی ندارد به زبان اینها و با آب و تاب چنین مسائلی را مطرحی کند. طفلکی زن ، فکر می کردم اگر ماها را این طرف خیابان ببیند می رود آن طرف. اما گویا دو روز پیش به نرگس زنگ زده که ازجمع ما خوشش آمده و قسمش داد که هر وقت لب رودخانه رفتیم خبرش کنیم.

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸

روزه در روزهای گرم و طولانی تابستان با همه سختی ها و گرسنگی و تشنگی هایش برای خودش عالمی داشت. خوابیدن در حیاط همراه با نوازش نسیم خنک تبریز ، لذتی خاص داشت. آدمی دلش نمی خواست بیدار شود. اما آفتاب بی انصاف می تابید و با ما قاوالاقاشدی بازی می کرد. او می آمد و ما گوشه لحاف و متکایمان را به طرف سایه می کشیدیم. بالاخره خورشید خانم پیروز می شد و گرمایش ما را فراری می داد و بساط خواب را برمی چیدیم. تا وقت نماز احساس گرسنگی نمی کردیم. چون بعد از افطار فامیل به نوبت در خانه ای دور هم جمع می شد و خوردن زولبیا و بامیه و قورابیه و اهری و میوه های خنکی چون هندوانه و خربزه و طالبی یخی ، شکم مبارکمان را به اندازه کافی سیر می کرد. دلمان می خواست موقع برگشت هم یک کمی بخوریم و بخوابیم و برای خوردن سحری بیدار نشویم. اما مرحوم مادربزرگمان دعوایمان می کرد و می گفت : مگر شما ها زبانم لال گاو و گوسفند و مرغ و خروسید که غمتان فقط خوردن و شکم را سیرکردن باشد؟ روزه بدون نماز صبح هیچ ارزش و ثوابی ندارد. آن وقت سحر بیدار می شدیم وشاید یک کمی می خوردیم . اما نوشیدن یک لیوان چائی با آبلیمو مثل نماز صبح اجباری بود. می گفتند جلوی عطش فراوان را می گیرد.هنگام اذان ظهر وضو می گرفتیم و برای خواندن نماز به مسجد ویجویه می رفتیم. بعد از اقامه نماز و دعای روز به مسجد دیکباشی و آخر سر به مسجد مولانا می رفتیم و نماز قضا می خواندیم و پس از رفتن ملا ما می ماندیم و مسجد. با دخترها دور هم جمع می شدیم و شال و کلاه و دستکش توری با قلاب می بافتیم. پدربزرگم با دیدن بافتنی های ما عصبانی می شد و می گفت : آخر این دستکش و کلاه و شال در روزهای زمستان شما را گرم نگه نمی دارد که ؟ چرا بیهوده زحمت می کشید ؟ اما ما نوجوان بودیم و برایمان برای دبیر خانه داری خودی نشان دادن مهم تر از گرما و سرما و حرف های دیگر بود. دبیر خانه داری مان گوئی که فیل بورنوندان دوشوب ( از دماغ فیل افتاده ) هیچ کاری را نمی پسندید . اما یک بار دستکش توری مرا برد که نقشه اش را بردارد و من هم تعارف کردم که خانم قابل شما را ندارد وبرد و نیاورد و تمام شد. دستکش رفت و برنگشت. خوب چشمم کور و باید می دانستم که تعارف هم آمد نیامد دارد. البته جانم سلامت یکی دیگر بافتم.گاهی خواب می ماندیم و بدون نوشیدن چائی با آبلیمو، روزه می گرفتیم. آن وقت اثر این چائی را حس می کردیم تشنگی امانمان را می برید. اما ما هم برای خودمان غرور داشتیم . با دختر همسایه سر توانائی مان مسابقه می گذاشتیم. یک روز بی آبی چه مشکلی دارد . جانیمیز ساغ اولسون بابام ( جانمان به سلامت بابام جان) آن وقت بعد از افطار آقاجانمان به ناز شستمان آفرین می گفت و به ما جایزه یک روز سینمای بعد از افطار می داد. چه روزهای خوشی بود. پسته و تخمه و کانادادرای زرد رنگ کوچک ، بعد از افطار آن هم داخل سینما.
شبی که سینما رکس به آتش کشیده شد و تماشاگران از کوچک و بزرگ و پیر و جوان گرفتار شعله های بی رحم آتش شدند و جزغاله گشتند ، به خود گفتم چه بسا که در بین آن خاکسترها دخترکان و پسرکانی که بدون سحری روزه گرفته اند وآقاجانشان دستشان را گرفته و همراه مادر و مادربزرگ و پدربزرگ به سینمایشان برده تا تشویقی برایشان باشد. چه بسا که بین آنها نوعروس همراه داماد سوخته و جزغاله شده. چه بسا که .... آنکه آتشش زد ، آیا وجدانش صدای ضجه های کودکان در آغوش مادر را نشنید؟ خدا لعنت کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸

شهری که در این غربت سرا وطن دوم من شده است ، شهری کوچک ، اما آرام و زیبا و سر سبز است. شهری است با رودخانه پر آب و مرغابی های شناور روی آبش و ماهی های کوچک و بزرگی که در آب صاف و زلالش سرگرم شنا و جست و خیزند. لب رودخانه ای با درختان و چمن و گلهای رنگارنگش. لب رودخانه مکان مناسبی برای پیاده روی است. دل آدمی با دیدن این هم سرسبزی وزیبائی باز می شود. یاد مادربزرگم به خیر تا چنین آبی را می دید می گفت : به به چه آب صاف و زلالی ! جان می دهد برای شستن و آب کشیدن ملافه های سفید. پسر عمو کوچک هم می گفت : چه رودخانه ای . یک کمی کم عمق تر از زنگمار خودمان است. شنا کردن در این آبها عجب لذتی دارد.
در این شهر کوچک ما قوش سوتوندن سورا ( به جز شیر گنجشک ) همه چیز پیدا می شود. همه سوپرمارکتها و فروشگاههای زنجیره ای در این شهر شعبه دارند. سال گذشته خیلی از این فروشگاه ها دکانشان را تخته کردند. « چاک » که فروشگاه بزرگ گل و گیاه بود و همه وسایل مربوط به باغبانی و گل و گلدان و کود و .. را می توانستیم ارزان تهیه کنیم ، بست و رفت . به دنبال چاک « رولر » فروشگاه بزرگ لوازم منزل کمد و آشپزخانه و مبل و .. نیز بست. این دو فروشگاه بزرگ هنوز در شهرهای دیگر شعبه دارند. اما سال گذشته « زین » بوتیک بزرگ و گرانبها که اجناس خیلی خوبی هم داشت اجناس اش را به حراج گذاشت . روزهای آخر همه چیز را به مبلغ یک یورو فروخت و رفت و حالا به جایش بوتیکی باز شده است. اجناس این بوتیک در مقابل زین به قول خودمان موشتولوق اولانماز . اما چه می شود کرد.
به روزویتا زنگ زدم و گفتم : چند روزی است که « وول وورت » هم اجناس اش را به حراجی گذاشته است و دارد می بندد.
گفت : « کاف هوف » هم از اول ژانویه اجناس اش را به حراج خواهد گذاشت. گویا اعلام ورشکستگی کرده است. زمزمه بسته شدن « تنگل مان » نیز به گوش می رسد.
دل تنگ شدم گفتم : حالا کاف هوف و زین و تنگل مان به جای خود . بسته شدن وول وورت دلتنگم کرد. اجناس اش را دوست داشتم و اکثر اوقات از آنجا خرید می کردم. حالا کدام فروشگاه و بوتیکی می آید که جایش را بگیرد؟
گفت : قدرت خرید مردم پائین آمده و اینها هم باید ارزان بفروشند تا مردم خرید کنند. ناراحت نباش حالا جای اینها را فروشگاههائی که جنس هائی با قیمت مناسب به بازار می آورند می گیرند. این که نمی شود فروشنده باید فکر جیب خریدار را هم بکند دیگر . دامارا باخیب قان آلماق ( باید به رگ نگاه کرد و خون گرفت . ) حالا اتفاقی افتاده باید آرزو کنیم که « د . ام » یا « چ اوند آ » بساطشان را جمع نکنند.

 

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم.نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم. انگار دیروز بود. یاد مادربزرگ مرحومم به خیر. می گفت :« آقا امام زمان که بیاید ، صلح و صفا می آورد. یک نفر ستمکار روی زمین باقی نمی گذارد. او که بیاید فقر و گرسنگی و بدبختی را ریشه کن می کند.» ما از دنیا بی خبر بودیم و حرفهایش را نمی فهمیدیم. آخر ما در عالم خودمان زندگی می کردیم . دنیا برای ما به اندازه عروسک پلاستیکی مان کوچک و به لذت بازی بئش داش فرح بخش و به طعم لواشک گرد و خاکی مشهدی علی بقال می خوش بود. دنیا برای داداش کوچک مرحوم و پسرخاله به وسعت چوب بلندی بود که به جای اسب برایشان سواری می داد و صدای شیهه اسب که با دهانشان طنین انداز حیاط کهنه و قدیمی مان می شد . پیت قوو پیت قوو . یاد آن روزها به خیر . به قول شهریار :

آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهای که خودم ناز و دردانه خودم بودم

آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر آن روزهائی که با چوب اسب بازی می کردم

بعد ها که شنید ، چند تا امام زمان پیدا شده اند با حیرت تمام گفت :« استغفرالله ، آغزیما داش تورپاق ، آغزیما داش تورپاق ، حالا اگر آقا امام زمان واقعی بیاید چگونه بشناسیمش ؟ » مرحوم پدربزرگ تسلی اش می داد و می گفت :« چه می گوئی زن ! لعنت خدا بر شیطان بگو . این حرفها شایعه است ، دروغ است ، می خواهند باورهای من و تو را ازمان بگیرند. می خواهند روحیه من و تو را خراب کنند. آقا امام زمان یکی است و وقتی می آید همه او را می شناسند. نگران نباش.»

همین طور صدای بحث و گفتگوی پدربزرگ و مادربزرگ مرحومم در گوشم طنین انداخته بود که صدای تلفن مرا به زمان حال بازگرداند. گل صنم خاتون بود. زن جالبی است . گوئی سینه اش تقویم سالانه است. نیمه شعبان را تبریک گفت. بیشتر وقتها تلفن او مرا متوجه اعیاد مذهبی و ملی می کند. شب یلدا و هاشم آقا ، مبعث ، چهارشنبه سوری ، خیدیر نبی ، نوروز ، اربعین و ... بعد از سلام و احوالپرسی

گفت :« خبر داری ظهور آقا امام زمان نزدیک است . به این زودیها خواهد آمد. »

گفتم :« از کجا فهمیدی ؟»

گفت : « از یک جائی فهمیدن ندارد که دختر ! مادربزرگم می گفت که آقا زمانی می آید که ظلم و فساد دنیا را بگیرد. برادر کشی رواج پیدا کند . چین اویغورها را بی رحمانه می کشد. اسرائیل وفلسطینی ها را قتل عام می کند. فلان جا بمب می گذارند . بهمان جا دسته دسته می کشند. همین ایران خودمان طفلک جوانان مثل برگ خزان به زمین می ریزند و پدران و مادران را به عزایشان می نشانند. حالا وقت آمدن آقاست. از ملک عرب می آید . سوار بر اسب سفید می آید. در دستش شمشیری بران دارد آنقدر خون می ریزد که در رودخانه ها به جای آب خون جاری شود.»

اینجا که رسید حرفش را قطع کرده و گفم : « این حرفا چیه که می زنی ؟ اگر او هم برای کشتن بیاید چه فرقی با آقاهای فعلی دارد ؟ این حرفها را کی یادت داده ؟»

گفت :« خودم می دانم مادربزرگم یاد می داد. »

عجیب است مادربزرگ من همچین حرفهائی را نمی زد. او فقط از آمدن آقا و از گستردن عدل و مساوات و برابری و ریشه کن کردن فقر و بدبختی سخن می گفت. ازگل صنم خاتون خواستم که به حرفهایش ادامه ندهد. مرا با خاطرات شیرین به طعم قورابیه تبریز ، به گوارائی شربت بید مشک ارومیه و خوشبو با عطر گل اطلسی ائل گلی تنها بگذارد.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

زینب پاشا، پیشتاز بیداری زنان مشروطه خواه در تبریز

در محله عمو زین الدین در خانه یک روستائی به نام شیخ سلیم ، دختری به دنیا آمد که اسمش را زینب گذاشتند. خانواده شیخ سلیم مانند بقیه روستائیان به سختی زندگی می گذرانید. حدود یکصد و ده سال پیش زینب و همراهانش پیشتاز مبارزات زنان ایرانی بر علیه ظلم و تبعیض شدند. آنگاه زینب رهبر این زنان مبارز و شجاع لقب « پاشا» و « ده باشی » و « بی بی » و « باجی » را به خود اختصاص داد.
می گویند اولین گام او برای مبارزه با ستم ، اعتراض به « امتیاز رژی » بود. زمانی که ناصرالدین شاه امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی واگذار کرد ، مردم تبریز عکس العمل نشان دادند و بازار تبریز به نشانه اعتراض تعطیل شد. طبق معمول هردولت مستبدی ، ماموران دولتی دست به کار شدند و با تهدید و وعده بازاریان را مجبور کردند که بازار را باز کنند. چند ساعتی از باز شدن بازار نگذشته بود که زینب پاشا همراه با زنان مسلح خود وارد بازار شد. زنانی مسلح که چادرهایشان را به کمر بسته بودند. آدمی دلش می خواهد قیافه ماموران را هنگام بسته شدن دوباره بازار ببیند.
حکم ائیله دی زینب پاشا
جمله اناث و فراشا
سیز بازاری باسون داشا
دگنگی یاغلیوم گلیم
پاتاوامی باغلیوم گیلم
مخالفت شدید مردم با امتیاز توتون تنباکو ناصرالدین شاه را مجبور به لغو امتیاز رژی کرد.
می گویند قائم مقام والی تبریز و اطرافیانش یکی از محتکران معروف تبریز بود. انبار غله او بوسیله زینب پاشا شناسائی و به روی مردم گرسنه و قحطی زده گشوده شد.
نظام العلما نیز یکی از محتکران و مقتدران تبریز بود. او انبار غله ای داشت و جنس را از روستائیان به قیمت بسیار ارزانی می خرید و به موقع اش گران می فروخت. انبار او نیز توسط زینب پاشا گشوده و بین گرسنگان تقسیم شد.
زینب پاشا مانند تمام عیاران مرد به قهوه خانه ها می رفت و قلیان می کشید. می گویند او زنان را تشویق می کرد که علیه نابرابری های اجتماعی و ستم چند لایه ای که بر زنان وارد می شد ، به مبارزه برخیزند.
زینب در اواخر عمر خود به زیارت کربلا رفت و پس از آن از سرگذشت او اطلاعی در دست نیست.
اگر شما مردان جرات ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید ، اگر می ترسید که دست دزدان و غارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنیدچادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید. ما جای شما با ستمکاران می جنگیم .
هفت یارهمراه زینب پاشا :
فاطمانسا ، سلطان بگیم ، ماه شرف ، جانی بگیم ، خیرالنسا ، ماه بیگم ،شاه بیگیم

اقتباس از اینجا

خاتون شهر آشوب زده

زینب پاشا چهره ای شجاع و عدالتخواه

در بالاترین

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

از قدیم گفته اند که جان هر کسی برای خودش شیرین است. مادربزرگم می گفت :

آغاج آجی دی جان شیرین / ضربه ( کتک ) چوب تلخ است و جان شیرین.

فریدون مشیری هم زندگی را دوست داشت. در یکی از اشعارش می گوید:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

*

اؤلمک ایسته میرم کیمه دئمه لی؟

هاردا باغیرمالی؟

هانسی گؤیون آلتیندا؟

هانسی داغین باشیندا؟

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

 

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد . هنگام تاخیرشان ، پدر همراه دخترش در کلاس را می زد و عذرخواهی می کرد و می رفت. روزی از روزها دیدم که گونه نوبار کبود شده است. علت را پرسیدم . گفت : آقاجانمان ناخن گیر را به طرفم پرتاب کرد و ناخن گیر به صورتمان خورد و کبود شد. آخردیشب که آقاجانمان رادیو اسرائیل و عراق را گوش می کرد ، ما هم با داداش کوچکمان بازی می کردیم . می خواست ساکتمان کند که زد و صورتمان را کبود کرد. روز بعد از پدرش علت کتک خوردن نوبار را پرسیدم. مرد همان جوابی را داد که دخترش داده بود. اظهار کرد که داشت اخبار مهمی را در مورد ایران از رادیو اسرائیل گوش می کرد و هر چه از این دو بچه خواست که ساکت باشند گوششان بدهکار نشد که نشد. آخرش او هم ناخن گیر را که دم دستش بود به طرف بچه پرتاب کرد . حالا خدا را شکر که به چشم بچه نخورد. اگر به چشمش می خورد و خدای نکرده کور می شد و ... الی آخر. گفتم :« حداقل خودتان می دانید مرتکب چه خطائی شدید . آن هم به خاطر گوش کردن به اخبار مغرضانه رادیو اسرائیل که هنگام پخش هر خبری یک من پیاز داغ و نعناع داغ روش می ریزد و تحویل شنونده می دهد. یا اخبار عراق که در حال جنگ هستیم و دشمن ماست و معلوم است چه اخباری تحویلمان می دهد.» دشمن دشمنه باشیوا دولانیم دئمز کی / دشمن که به دشمنش فدایت شوم نمی گوید که .
گفت :« صحیح می فرمائید . آن که رادیو عراق است بعضی وقتها بین اخبار اسرای جنگی ایران را جلوی میکروفن می آورد و آنها اسم و نام فامیلشان و شماره تلفن خانه شان را می گویند و من هم یادداشت می کنم و به شماره ها زنگ می زنم و خبر می دهم که بچه تان زنده است . نمی دانید چقدر خوشحال می شوند. البته بعضی ها باورشان نمی شود اما من مطمئن هستم ایرانیان دیگری نیز هستند که به اینها زنگ می زنند . کار ثوابتر از این سراغ دارید؟ البته بعضی از اسرا به این و آن فحش می دهند . خوب عذرشان موجه است . حضرت علی علیه السلام خودش فرموده وقتی دیدی فحش دادن به من جانت را نجات می دهد هزار دفعه فحش بده. آن هم که اسرائیل است خوب چه کار کنیم. رادیو و تلویزیون دولتی که خیلی از خبرها را نمی گوید حالا اسرائیل بیشتر وقتها خبرها را درست می گوید . چه کنیم دیگر ما پیاز و نعناع داغش را دور می ریزیم و به مابقی مخلفات توجه می کنیم. »
رسانه ملی رسانه ای است که اخبار مملکت را چه مخالف چه موافق صحیح به گوش مردم برساند تا آنها مجبور به گوش کردن رسانه های مغرض نشوند. رسانه ملی رسانه ای است که اعتماد ملت اش را از هر قوم و نژاد و قبیله جلب کند. رسانه ملی رسانه ای است که رضایت شجریان را برای پخش صدایش جلب کند تا مردم ماه رمضان مجبور به گوش کردن ربنا از یوتیوب نشوند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و هاله و دخترهمسایه و امیریه و فروغ وزیتون و احمد سیف و مینو صابری و دیگر اهالی وبلاک شهر را دعوت به نوشتن در این مقوله می نمایم.

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد -

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

یادش به خیر ، زمانی زندگی فقیرانه اما شیرین و ساده و بی تکلف بود. تابستان که می شد به تهران برای دیدن عمه بزرگ و آبجی بزرگ و دیگر اقوام دور و نزدیک به تهران سفر می کردیم. برنامه سفرمان برای خودش عالمی داشت. برای خرید بلیط اتوبوس باید عجله می کردیم. چفدر دلمان می خواست با « ایران پیما » یا « تی بی تی » سفر کنیم. کرایه این دو اتوبوس ده بیست ریالی گران تر از بقیه بود و داخل هواپیما بین ناهار و شام ، کانادا درای و پپسی کولا و بیسکویت و کیک می دادند. این پذیرائی در عالم کودکانه ما چه جا و مکان بخصوصی داشت. بعضی وقتها دیر می جنبیدیم و مجبور به خرید بلیط « میهن تور » یا « لوان تور » یا « تبریز نو » و یا « شمس العماره » می شدیم. باز هم شمس العماره یک کمی بهتر از بقیه اتوبوس ها بود. وقتی روی صندلی می نشستیم ، پاهایمان از صندلی آویزان می شد و تا رسیدن به مقصد پاهایمان ورم می کرد و کفش اذیتمان می کرد. تازه تا آخر هم بوی بنزین حالمان را عجیب به هم می زد. حالا نه که اتوبوس خیلی جادار بود ، شاگرد شوفر چند تا چهارپایه هم این گوشه و آن گوشه قایم کرده بود و مسافر غیر مجاز سوار می کرد وقبل از رسیدن به پلیس راه نمی دانست این مسافران نگون بخت چهارپایه نشین را کجا پنهان کند که جریمه نشود. شاگرد شوفر یک کلمن رنگ و رو رفته ای داشت که از سر و صورت و بدنه اش چرک می بارید. داخل کلمن آب یخ داشت. تا تشنه ات می شد و آب می خواستی شاگرد شوفر لیوان پلاستیکی دسته دار چرک اش را پر آب می کرد و دست آدمی می داد. داخل لیوان را می گوئی ایچینده آدامدان سورا هر نه دئسن واریدی ( داخلش بجز آدمیزاد هر چی بخواهی وجود داشت .) اه ، اه ، اه آدم حالش به هم می خورد. جهت احتیاط لیوانی همراه می بردی و از شاگرد شوفر می خواستی که آب را داخل آن لیوان بریزد. بجز چپ نگاه کردنهای آقا شاگرد ، بعضی از مسافران عزیز صدایشان در می آمد که ده ده ن سوغان آنان ساریمساق سن هاردان اولدون گولمه شکر. یارالی خورالی یوخدوکی ( پدرپیاز مادرت سیر تو چطور گل و شکر شدی ؟ ) همه مسلمانیم و دهان مسلمان تمیز است. آدم از خوردن ان آب هم پشیمان می شد. اما از ترانه هائی که از ضبط صوت اتوبوس به گوش می رسید چقدر خوشمان می آمد.
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

خوش به حال تکه سنگه

روزی از روزها در فرودگاه منتظر هواپیما بودیم .تاخیر داشت و حوصله مان سر رفت. رفتیم رستوران فرودگاه که با صرف چائی وقت بگذرانیم بلکه هواپیما برسد. گارسونی که برایمان چائی آورد با ریشخندی گفت : « اگر دوست دارید ناهار و شام را نیز اینجا بمانید. با این اوضاع فکر کنم هواپیما شب برسد و شما نصفه شب راهی شوید .» از او پرسیدیم : « مگر می شود ؟» گفت : « چرا که نشود . هواپیما دو ساعت تاخیر دارد می خواهند یواش یواش بگویند که دادتان درنیاید. آخر هواپیما نیست که شمس العماره پردار است. بازم صد رحمت به شمس العماره . خوب چهارچرخه است دیگر. پنچر می شود ، خراب می شود ، بنزین تمام می کند ، تو راه می ماند ، هزار مصیبت دیگر دارد. از آن بالا که به زمین نمی افتد و همه مسافران را یکجا نفله نمی کند که . جنس وطنی است. جنس وطنی هر چه هم باشد دلش برای هموطن می سوزد. مگر از جانتان سیر شده اید که سوار این ابوقراضه ها می شوید؟ بروید سوار همان شمس العماره بشوید. از قدیم گفته اند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
دوستی تعریف می کرد که آخرین باری که از تهران به تبریز سفر می کرد داخل همین توپولوف در آخرین ردیف و روی چهار پایه نشسته بود.
به قول آن گارسون حیف است که اسم شمس العماره نازنین را که خاطراتی شیرین ازش داریم روی توپولوف ، این قاتل جان انسانها بگذاریم.

باز هم سقوط توپولوف

و سقوط توپولوف

سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و روضه نخواند بلکه چند آیه خواند و صلوات فرستاد و گفت روز مولود است و گریه روا نیست. فاتحه خواند و رفت. ما ماندیم و یک عالمه مهمان و کلوچه اهری و نازک چیده شده بر دیس های چینی مادر و چائی گلاب .
گفتیم : « مولود است و جای رقص و پایکوبی خالیست.»
حاجیه خانم گفت :« واخسئی !! استغفرالله !! موسیقی گناهه گناه !!»
علویه خانم سینی خالی چای را از دست من گرفت و شروع به زدن و تولدت مبارک گفتن کرد. حاجیه خانم صدایش درآمد و گفت : « واخسئی ! واخسئی ! زن خجالت بکش داری دایره می زنی؟»
علویه خانم جواب داد :« دایره نیست که . سینی است. نترس گناه نیست زنخیر ندارد که .»
آنقدر حاجیه خانم استغرالله و واخسئی و آوا و ای وای کرد که علویه خانم سینی را زمین گذاشت . همسایه ها بعد از صرف شیرینی و چائی گلاب خداحافظی کردند و به خانه شان رفتند . ما ماندیم و فامیل و اقوام دور و نزدیک. عصر مردها هم آمدند هوا خوش بود و هرکسی ماشین ژیان و پیکان و از این حرفها داشت. گفتند هوای به این خوبی و روز به این مبارکی چرا خانه نشستیم . سوار شوید و به شاهگلی ( همان ائل گلی ) برویم. همگی سوار شدیم توشه مان کلوچه اهری و نازک و شکرپنیر و کانادادرای بود. پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه ریش سفیدها خانه ماندند و ما رفتیم. چه عصر و شب به یاد ماندنی بود. ائل گلی بود . ماشینهای بزک کرده عروس و دامادها و بوق ماشینهای پشت سرشان و صدای موزیک شاد شاد و مردی که جلو اتومبیل ها می رفت و با صدای بلندی که از داخل اتومبیل ها به گوش می رسید می رقصید و داماد برایش شاباش می داد. یکی می گفت این مرد دیوانه است و دیگری می گفت فقیر است و آمده شب عیدی نان بچه هایش را ببرد . داخل یک پیکان سفید بزک شده عروس و داماد بسیار خجالتی نشسته بودند . از آنها خوشم آمد فکر کردم آنها نیز گل اطلسی را دوست دارند. چند بوته گل اطلسی چیده و دسته کردم و دستم را از پنجره بازاتومبیل ، به سوی عروس دراز کردم و گفتم :« الهی که خوشبخت شوید.» عروس خجالتی دست دراز کرد و دسته کوچک اطلسی را از من گرفت . به جای تشکر لبخند شیرینی تحویلم داد. نمی دانم در عالم خودم فکر کردم به این زوج خوشبخت بهترین هدیه را داده ام .
سوم شعبان و نیمه شعبان در ذهنم به عنوان جشن و عروسی و پایکوبی نقش بسته است.
امسال همراه با انار خاتون و گل یاس از خانه بیرون زدیم تا غربتمان را با هم قسمت کنیم. زیر پایمان گل و درخت و سبزی و رودخانه و یک دنیا زیبائی طبیعی بود. قرار بود به میمنت این روز شادی کنیم و روز خوشی را بگذرانیم . اما خود به خود از مرگ و نیستی و غم فرزند و داغ دل مادر سخن گفتیم. از شیرزنان و شیرمردانی که ثابت کردند ایرانی تروریست و شرورو ... نیست. وقتی دل آرامش ذهنی ندارد ، وقتی آدمی نگران است خوشی نیز معنی خود را از دست می دهد.
چقدر دوست دارم این هموطنانم را .
به امید بازگشت شادی ها و جشن ها
*
عزیزیم قارا گونه / عزیز من تیره بخت
آغ گونه قارا گونه /سفید بخت تیره بخت
آرزوم بودور کی ائلیم / آرزوم از خدا این است که ملتم
دوشمه سین قاراگونه / هرگز تیره بخت نشود
*
عزیزیم نار آغاجی / عزیز من درخت انار
بار وئره ر نار آغاجی / میوه می دهد درخت انار
من ائلیمدن کئچمه رم / من از ملتم روی گردان نمی شوم
قورولا دار آغاجی/ حتی اگر چوبه دار برایم مهیا شود
*

قصیده ضد خشونت

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

این پست رابرای آن کسانی نوشتم که با وجود اعتقاد به اینگونه جان کندنی خیلی راحت افترا می گویند.پس به قول مادربزرگ : سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد.
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.
می گویند در یکی از محله ها زنی روسپی زندگی می کرد. در همسایگی این زن ، مردی بسیار مومن و موقر و اهل خدا و حلال و حرام نیز زندگی می کرد. روزی از روزها زن و بچه هایش برای شرکت در مراسمی به خانه پدرش رفتند و مرد مومن تنها ماند و تا پاسی از شب به عبادت و راز و نیاز با خدا پرداخت. نیمه های شب بود که صدای بر هم خوردن در خانه زن روسپی را شنید و شیطان جنی بر جلدش رفت و به او گفت :« حالا که زن و فرزند خانه نیستند بهترین فرصت است که بروی و در خانه زن را بزنی .» مرد هر چه در دل استغفرالله کرد و ورد خواند ، موثر واقع نشد و بالاخره شیطان بر او غلبه کرد وآهسته و پاورچین رفت وکلون خانه زن روسپی را به صدا درآورد. زن در را باز کرد و مرد مومن را پشت در دید و یکه ای خورد و این طرف و آن طرف نگاه کرد و آهسته گفت : « آقا شما کجا اینجا کجا ؟ » مرد که شیطان بر او غلبه کرده بود پاسخ داد : « چرا که نه مگر من کمتر از فلانی و بهمانی هستم ؟ » زن جواب داد : « خانه من شایسته شما نیست شما مسئول جوانها هستید . اگر فردا جوانها خبردار شوند که شما اینجا آمده اید ، حرمت و بزرگی تان از بین می رود. آن وقت چه کسی پندشان دهد؟ » مرد مومن به خانه برگشت و نادم و پشیمان لعنت بر شیطان گفت و تا صبح به عبادت پرداخت و از خدا طلب آمرزش کرد.چند روزی از این ماجرا گذشت. شبی مرد مومن باز مشغول عبادت شد. در عالم عرفانی اش یکباره دید که دیوار دو شقه گشت و عزرائیل وارد اتاق شد و به مرد که از ترس می لرزید گفت :« نترس برای گرفتن جانت نیامده ام تو هنوز وقت داری . اما از طرف خدا فرمان دارم . می روم جان زن روسپی را بگیرم و تو باید همراه من باشی و شاهد جان کندن زن روسپی.» مرد هر چه خواهش و التماس کرد که من جرات تماشای جان کندن هیچ کسی آن هم زن گناهکاری همچون زن روسپی را ندارم ، نشد که نشد. خلاصه عزرائیل مرد مومن را همراه خود به خانه زن روسپی برد. زن در رختخواب خود دراز کشیده و از درد می نالید. عزرائیل کنار رختخواب زن نشست و گفت :« نترس من پزشک هستم و آمده ام معالجه ات کنم . چشمانت را آرام ببند و بخواب » به این ترتیب عزرائیل در مقابل چشمان حیرت زده مرد مومن ، جان زن را با آرامی گرفت . عزرائیل گفت :« چرا دیگر تعجب می کنی ؟ مگر نشنیدی خدا بخشنده و مهربان است؟ این زن آبروی مردان باایمانی چون تو را حفظ کرد حقش آرامش ابدی بود. او به جهنم نخواهد رفت. حالا بیا برویم می خواهم جان زن کوچه بالائی را بگیرم» مرد مومن با خود فکر کرد که جان کندن زن کوچه بالائی خیلی راحت تر از این زن است. آن گاه همراه عزرائیل به راه افتاد. زن کوچه بالائی که از چندی پیش بیمار بود و در بستر رنج می کشید ، با دیدن عزرائیل فریاد کشید که ای داد و بی داد بیائید که موجودی وحشتناک اینجاست. نزدیکان با عجله دور و برش را گرفتند و گفتند :« تو بیماری و شبه به چشمت دیده می شود داخل این اتاق کسی نیست .» اما زن بدبخت داد می کشید. عزرائیل که به او نزدیک شد فریاد زن به آسمانها بلند شد. جان دادنش چقدر دردناک بود. بعد از تمام شدن کار عزرائیل ، مرد مومن پرسید :« این دیگر چه بازی است؟ جان زنی گناهکار را حکیمانه می گیری و جان این آدم شریف را این چنین وحشتناک؟ » عزرائیل جواب داد :« دیروز که زن روسپی دل درد گرفته بود و دکتر بالای سرش آورده بودند و خانه اش رفت و آمد بود این زن به او بهتان می زد که شبها کافی نیست روزها هم زنیکه فساد می کند. گناهش را شسته بود. ببین شستن گناه زنی گناهکار این چنین مجازات دارد. وای به حال آن که پشت سر مردم افترا می گوید و با آبرویشان بازی می کند. اگر نمی خواهی این چنین جان بدهی در مورد هیچ کس بد بر دلت راه نده. تو را با کسی داخل قبر نخواهند گذاشت نه افترا و بهتان و نه بدی شان را بگو. مرد مومن فهمید حساب و کتابی که آدمی در مقابل خدا پس می دهد چیزی دیگر است.
*
یاد فیلم « صمد آرتیست می شود » افتادم. آنجا که فیلمبرداران قلابی به صمد بهتان زدند و اهالی ده دانسته و ندانسته اظهار نظر کردند.
کدخدا گفت : « از صمد چشم ناپاک تر دراین آبادی نیست.»
مشهدی باقر گفت : « حاضرم قسم بخورم کار، کار صمد است.»
زهرا رختشوی گفت : « صمد به من هم نظر بد داشت اما من محلش نگذاشتم.»
عین الله باقرزاده گفت : « صمد به من نیز پیشنهادات نانجیبانه داد اما من زیر بار نرفتم که نرفتم.»
آخر سر مرحوم ننه آقای صمدآقا ثابت کرد که پسرش بی گناه است و پولوتیک یاد سرکاراستوار داد. خدا هر دو را رحمت کند.
*
در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :