زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

نازلی می گوید:« آن قدیمها بزرگترها برای فرزندان جوانشان همسرانتخاب می کردند. می بریدند و می دوختند و کارها را تمام می کردند و عروس و داماد شب عروسی همدیگر را می دیدند و صاحب خانه و زندگی می شدند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. اکثر ازدواج ها فامیلی بود وزندگی به خاطر احترام به بزرگترها و سرنوشت بچه ها ودلایل مختلف دیگر ادامه پیدا می کرد. اما حالا جوانها خودشان همسر دلخواه را پیدا می کنند و خودشان تصمیم می گیرند و ما را به عروسی شان دعوت می کنند. »

می گویم :« این که بهتر است . هر کسی با آگاهی همسر مورد علاقه خود را پیدا می کند وزندگی با توافق شروع می شود و به خوشی خاتمه می یابد.»

حرفم را قطع می کند و می گوید:« چی چی به خوبی و خوشی ؟ تو چی داری می گی دختر؟ کدام آگاهی ؟ می روند سراغ ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به اصطلاح با هم آشنا می شوند و بعد از ازدواج دو دستی بر سرشان می زنند که این آنچه که من می پنداشتم نیست.همین دختر من . خانم نمی دانم چطوری از آن طرف دنیا یک ایرانی اروپانشین را پیدا کرد. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. حالا هم داماد و هم دخترم ادعا می کنند که این آن کسی که من تصور می کردم نیست.»

می گویم : « هدف اصلی ازدواج اینها چه بود؟ »

می گوید :« خوب دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. داماد هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه خارجه نیست و درد سرش هم کم است. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی ؟ مبلها چنان هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت . قسمت دن آرتیق یئمک اولماز / بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»

می گویم :« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند . همدیگر را می بینند . با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند . بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند ، سپس ازدواج می کنند.»

می گوید :« دلت خوشه تو هم ! همه خانواده ها که به دخترهایشان چنین اجازه ای نمی دهند. چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند . الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهر؟ در و همسایه به آدم چه می گوید؟»

می گویم :« آدمیزاد چه موجود شگفت انگیزی است .می دانی این حرفت شبیه چیست؟ ده وه قوشونا دئدیلر اوچ دئدی ده وه یم دئدیلر یوک داشی دئدی قوشام / به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم . گفتند بار ببر گفت مرغم.»

عصبانی می شود و می گوید :« یعنی چه ؟ یعنی دختر و دامادم به خاطر منافع خودشان از بعضی مسائل صرف نظر کردند؟ یا فکر می کنی دختر من مقصر است و حق با داماد است؟»

می گویم :« نه خیر منظورم از این مثل تو بودی. اما به هر حال ، به نظر من هر دو هم حق دارند و هم ناحق . آنچه که به نظر دامادت معقول و مناسب است در نظر دخترت نامعقول است. افکار و اندیشه شخصی که سالهای سال است که این طرفها زندگی می کند ، تحت تاثیر فرهنگ و رسوم و روش زندگی این طرفی ها قرار گرفته و تغییراتی یافته است. دخترت در ایران زندگی کرده و به قول خودت فرهنگ ایرانی نیز تغییر به سزائی داشته و توقع و انتظارات اشخاص نیز با گذشت زمان تغییر کرده است. اگر در زندگی توافق باشد ، تعویض و تغییر دکور منزل که مشکلی ندارد.»

می گوید:« نه خیرجانم مشکل دارد. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند ، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند. پول که علف خرس نیست. »

می گویم:« شما که آرزو داشتی برای دخترت جهیزیه تهیه کنی که نشد ، حالا یک پرده که زحمتی ندارد. سفارش بده بدوزند و قال قضیه را بکن .»

اما صحبت ها و درد دلها زیاد است و او یک ریز حرف می زند و من گوش می کنم . داماد می گوید پستت می کنم ایران همانطوری که آمدی برگرد خانه بابات. دخترم پریشان است. با تهدید و اضطراب که نمی شود زندگی کرد. یک کمی غرور داشته باش . شیرخواره که خانه اش جا نمی گذاری. وقتی مرد می گوید برو ....

احساس می کنم مغزم از کار افتاده است. زیر لب زمزمه می کنم و زمزمه می کنم.

گئت دئیرسن ائله گئده رم کؤلگه می ده گؤره نمه سن

/ برو بگوئی چنان می روم که سایه ام را هم نمی توانی ببینی.

در این دنیای درویشی ، قره پول گؤره ر هر ایشی

/ در این دنیای درویشی ، پول سیاه هر مشکلی را باز می کند.

بابلی بابیوی باب ائله گؤرن دئسین ها بئله

/ کبوتر با کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

مرحوم مادربزرگم زنی مومن بود و به احادیث و روایات اهمیت زیادی می داد. او در باب گناه بودن موسیقی احادیث و روایات زیاد نقل می کرد. گاهی می گفت :« کسی که دایره می زند گوئی که بر گوش مقدسین ما سیلی می کوبد.» یا « کسی که موسیقی گوش می کند ، روز قیامت سیخ های داغ داخل گوشش فرو می کنند چنان که از این گوشش فرو می کنند و از گوش دیگرش خارج می شود. حالا ببین که آدمی چه گوش دردی می گیرد.تازه داخل قبر هم که بگذارند عقرب ها و مارها داخل گوشش لانه می سازند و ...» ای خدا که آدمی با شنیدن این روایات بزرگترها چه حالی می شد. اما خودش از صدای ویلن مرحوم پرویز یاحقی نمی گذشت. گویا آن قدیمها بعد از اخبار ساعت 14 گلهای رنگارنگ پخش می شد و او نیز همراه مادر و پدر با علاقه فراوان گوش می کرد. حالا وقتی روایاتی را که هزاران بار در گوش ما خوانده تحویلش می دادی ، جواب می داد که : « این که از آن موسیقی ها نیست. خوب گوش کن صدای ویلن دارد با تو حرف می زند. خوب گوش کن دارد صدایت می کند . دارد ناله می کند . دارد ضجه می زند. دارد لبخند می زند. دارد شور و حال عاشقانه اش را منتقل می کند. این غنا نیست که این انتقال احساس لطیف درون است.»
شاید آن موقع آنچه که او می گفت برای ما بچه ها و نوجوانها قابل حس و درک نبود. اما امروزه با حرف دل بیشتر ترانه ها را حتی وقتی معنی شعر را هم نمی دانی حس می کنی. ساز و تار با تو حرف می زند . درد دل می کند و همراه با تو مرثیه خوانی می کند.
ترانه اویان قربان اولوم عاشق زلفیه ، ترانه بسیار غمگین و در سوگ برادر خوانده شده
است. نفیسه نازنین آشنا به زبان ترکی آذربایجانی نیست. این ترانه را به حال و هوای خودم برای دوستان عزیز که برادرشان را از دست داده اند نفیسه نازنینم ، افسانه عزیزم ، عمه خانم مهربانم که داغ برادر دیده اند و امیریه غربت نشین که در سوگ خواهر جوانش داغدار شد و دیگر دوستان و هموطنان عزیز داغدار ترجمه می کنم و آرزو می کنم هیچ کسی داغ عزیزش را نبیند.
نفیسه جان به نظرم این ترانه تعزیه ای جانگداز است. در این شعر و موسیقی ، صدای مادران و خواهرانی را می شنوم که بر سر مزار برادر مویه می کنند و ضجه می زنند.
بیدار شو برادرم
با رنج و درد فراوان سر مزارت آمده ایم
بیدار شو برادرم
الهی که خواهر به قربانت
اینچنین بی موقع کوچ نکن
الهی که درد و بلایت به جانم
چه می شود انصاف کن
لحظه ای درنگ کن برادرم
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
خواهرانت را سیاه پوش کردی
دل برادرانت را سوزاندی
کوه و دشت بر حالمان گریست
ای که جگرمان را سوزاندی
ای که داغ بر دلمان کشیدی
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
قد پدر و مادر از غم دوتا شد
رنگ و روی سوگلی جوانت پژمرد
از وقتی که رفتی چشمانش پر اشک شد
آخه بچه هاتو یتیم گذاشتی
آیا کسی دردم را می فهمد؟
صدایم را می شنوی برادرم؟
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
فلک عجب بازی تلخی را شروع کرد
از دیدن قد و قامت فرزندت سیر نشدی
هنوز جوانی ات را پشت سر نگذاشته بودی
ای که بی موقع از دنیا سیر شدی
بیدار شو برادرم
الهی خواهر به فدایت بیدار شو برادرم
انصاف داشته باش لحظه ای درنگ کن

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

آن قدیمها زندگی مردم حال و هوائی دیگر داشت. مردم نسبت به همدیگر مهربانتر و صمیمی تر بودند. پدرها صبح زود بیدار شده و بعد از خوردن چای شیرین با نان و پنیر سر کار می رفتند و مادرها آبگوشت را بار می گذاشتند و به کارهای دیگر خانه می رسیدند. درهرخانه ای یک عالمه بچه وجود داشت و دخترک یا پسرکی که برای نگهداری از بچه های خردسال خانواده ، از دهات می آمد و ساکن خانه می شد. نقل مجالس عروسی چای شیرین و شکلات و مجالس عزا خرما و حلوا بود. عصر پنج شنبه ها عطر برنج رشتی فضای خانه ها را پر می کرد. خوردن هفته ای یک بار پلوی وطنی همراه با خورش زرشک و کشمش لذتی دیگر داشت. مان اسفند که به آن بایرام آیی می گفتند ، بعد از خانه تکانی نوبت به شیرینی خانگی می رسید. نان پنجره ای ، لؤووز ، و الی آخر. عید ، عید واقعی بود. به قول مادربزرگم قارین لار بایرام ائلیردی / شکمها عید می گرفتند.

میهمان که می آمد پنیر روستائی پیش غذا و خاگینه دسر بعد از غذا بود. آخر هنوز فر وانواع مختلف کیک و بستنی و پودینگ و .. اختراع نشده بود. خاگینه غذای شیرین و ساده خانگی با ناز و غمزه سر سفره می نشست و کام میهمانان را شیرین می کرد. آن وقتها این غذا یا دسر خوشمزه به یک روش پخته می شد. بعد ها انواع مختلف اش کشف شد. شاید هم روش پختنش شهر به شهر فرق می کرد. اما خاگینه دیار ما خیلی ساده و خوشمزه است. برای پختنش کافی است که تخم مرغ و آرد و شکر و زعفران و زرد چوبه و روغن به مقدار کافی داشته باشیم. به ازای هر یک قاشق غذاخوری آرد ، یک دانه تخم مرغ لازم داریم. آرد و تخم مرغ را با هم قاطی می کنیم . یک مقدار بسیار کم زرد چوبه نیز اضافه می کنیم. مادربزرگم یک ذره نمک نیز اضافه می کرد. بعد ماهی تابه را روی آتش می گذاریم و روغن به ماهی تابه اضافه می کنیم و مایع خاگینه را داخل ماهی تابه می ریزیم دو طرف خاگینه را سرخ و قطعه قطعه می کنیم و سپس شیره مان را که از قبل آماده کرده ایم داخل ماهی تابه ریخته و با خاگینه مخلوط می کنیم و شعله را کم می کنیم تا خاگینه با شیره یک کمی بجوشد . خاگینه که آماده شد داخل بشقاب یا دیس می کشیم و سر سفره می آوریم. خاگینه را گرم و با نان می خوریم. گاهی وقتها به عنوان شام یا ناهار نیز خورده می شود. غذائی مقوی و خوشمزه است.

برای تهیه شیره هم شک و آب را با هم مخلوط می کنیم و روی آتش می گذاریم تا یک دور بجوشد. زعفران را در لحظه آخر اضافه می کنیم. داخل شیره می توانیم گلاب هم بریزیم. مقدار شکر به علاقه خودمان بستگی دارد.

امروزه انواع مختلف خاگینه می پزیم مثل ( قاتیق قایقاناغی ) خاگینه ماست که به آرد و تخم مرغ ماست نیز اضافه می کنیم و هم می زنیم . یا( ایشلی قایقاناخ ) خاگینه تو پر که بعد از سرخ شدن یک طرف خاگینه یک لایه گردو یا فندق می ریزیم و و طرف دیگر را روی آن برمی گردانیم. آلمانیها هم خاگینه دارند . شبیه خاگینه تو پر است. موادش نیز در سوپرمارکت آماده است . کافی است که آرد موبوط را با آب قاطی کرده توی ماهی تابه سرخ کنیم. خوشمزه است . اما جای خاگینه وطنی را نمی گیرد.

خاگینه در ترانه ها و شعرهای آذربایجانی هم برای خودش جایی بس خوش دارد.مثل این ترانه که عاشق به معشوق می گوید که:

 من گلمیشم سنه قوناق/ من پیشت مهمان آمدم

جئیران منه باخ باخ/ آهو نگاهم کن

مارال منه باخ باخ/ مارال نگاهم کن

منه پیشیر بیر قایقاناخ/ برایم خاگینه بپز

آی یار منه باخ باخ/ ای یار نگاهم کن

دیلبر منه باخ باخ / دلبر نگاهم کن

*

چند وقتی است که در تبریز داخل گوشت کوفته تبریزی سینه مرغ نیز اضافه می کنند. من تا به حال امتحان نکرده ام اما می گویند خوشمزه می شود.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... همه را روی میز چیده و دست به کار شدم. داشتم شکر را داخل ظرف می ریختم که انار خاتون زنگ زد. صدای متاثرش خبر از اتفاقی ناگوار می داد. برادر جوان سی ساله یکی از دوستان که دو سه روز پیش سکته کرده و در کما بسر می برد درگذشته بود. چند سال پیش نیز یک برادرجوان دیگرش درگذشته بود. فوری به دوستم زنگ زدم. صدای گریه اش ، ناله های آشنایش دلم را به درد آورد. داغ برادر را در دلم زنده کرده . شریک غم هم شدیم و هر دو در سوگ برادر به تلخی گریستیم.
بعد از خداحافظی ، انار خاتون دوباره زنگ زد . گویا می دانست که بر من و دل من چه می گذرد. در ایام درد و سوگ چه چیزی بهتر از همدردی و هم صحبتی دوستی مهربان.
دیگر حوصله ای برای پختن کیک نداشتم. اما خواستم سرگرم شوم. باز دست به کار شدم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... دیگر یادم نیست . شاید آب ، شیر یا ماست ، یا چه می دانم چه اضافه کردم. حالا فرض کنم این کیک خوب هم از آب در بیاید . چه کسی حوصله خوردنش را دارد؟ دلم شیرینی نمی خواهست زیرا که کامم تلخ شده بود. همین طوری روی صندلی نشستم و به دسته گل داخل گلدان خیره شدم. به گلهای پائیزی که از باغچه کوچک جلوی خانه ام چیده ام نگاه کردم . باغچه بزرگ خانه پدری مان پر از گل جعفری و میمونی و همیشه بهار و اطلسی و داوودی بود. برادر کوچک خیلی کم سن و سالتر از من بود . گاهی وقتها دعوایمان می شد و قهر می کردم. او اهل قهر نبود. برای آتشی با من تنها کاری که می کرد ، از باغچه حیاط چند شاخه کوچک گل جعفری و اطلسی می چید و دسته می کرد و با نخ قرقره محکم می بست و سر وقتم می آمد . اول دسته گل را قایم می کرد و بعد رو به صورتم خم می شد و با صدای کودکانه اش می گفت :« ادی » با سرسختی می گفتم :« یالوارما یاخارما آلما کیمین قیزارما ، هئیوا کیمین سارالما/ خواهش و التماس نکن مثل سیب سرخ نشو مثل به زرد نشو» لبهایش غنچه می شد و می لرزید و دسته گلها را به طرفم دراز می کرد و آهسته می گفت :« حالا با من آشتی می کنی ؟» دلم می سوخت راستش می ترسیدم اگر نه بگویم ، گوشه ای بنشیند و بی سر و صدا گریه کند . دسته گل را از دستش می گرفتم ومی گفتم :« دفعه آخرت باشه ها، این دفعه قهر کنم دیگه آشتی نمی کنم.» می خندید و می گفت :« باشه .» داخل استکان آب می ریختم و دسته گل اش را توی آب می گذاشتم . چقدر لذت می برد. مادرم با دیدن دسته گل داخل استکان می خندید و می گفت :« حیاط پر از گلهای رنگارنگ است و یک استکان گل توی تاقچه گذاشته ای ؟» مادربزرگم متوجه ما بود می گفت :« داخل این استکان کوچک یک دنیا صفا و عهد و پیمان و مهر و لطافت نهفته است. تمرین و تجربه محبت به نزدیکان نهفته است.»
قطرات اشک چشمانم را تیره و تار کرد. خاطرات کودکی مثل پرده سینما یکی پس از دیگری همراه با مرثیه ای غم انگیز از ذهنم گذشت. یک لحظه بوی کیک مرا به خودم آورد. عجب کیکی ! به هرچه که فکر کنی شبیه بود بجز کیک . شاید شله زرد یا حلیم شکر و آرد. هر وقت اعصابم داغون است، هر وقت که مضطربم دست پختم زیادی عجیب و غریب از آب درمی آید. کنارش گذاشتم . خواستم با گوش کردن به موسیقی ، تلخی سوگ را از ذهنم پراکنده کنم . نه دیگر، گویا امشب شب حزن بود. داریوش می خواند:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
*
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
*
و سرانجام آشیق زولفیه با من ناله سر داد
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
*
برای همه عزیزان و هموطنانم که داغ خواهر و برادر و عزیزان دیده اند صبر آرزو می کنم. روح درگذشتگان همه تان شد. خدا به پدران و مادران داغ دیده صبر عطا فرماید.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

سیزده آبان ، زیباترین روز از فصل پائیز بر دانش آموزان و دانشجویان عزیز مبارک.

بالالاری آنالار دوغوب ، دردلرین آنالار چکیب ، ساچین سوپورگه ائدیب ، گؤز یاشیلا بسلییب ، جان بالا دئییب سسلییب ، آنالارین اوره کلری شان - شان اولماسین.
بالالارین دردین آتالار چکیب ، آتالارین باغری آل قان اولماسین

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.

گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»

خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»

گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»

گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.

با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»

گفت :« نان درآوردن . »

گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »

گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»

باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.

گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»

گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »

گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»

گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»

گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »

گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»

حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»

دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

Albtraumkater
کتاب شهلای نازنین به چاپ رسید. ضمن تبریک به این دوست عزیزم ، کتاب را می توان از طریق آمازون یا با تماس با شهلا باورصاد تهیه کرد.
*
شهلا چنین نوشته است:
امروز بعد از چهار ماه دوباره نیاز به نوشتن چشمک می‌زند. برگشتن به عادت‌های سالیان چندان هم بد نیست! فردا به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌رویم. اولین مجموعه داستان من هم آنجا ست. از شما چه پنهان، چندان شاد نیستم. کتاب بدون نقد یعنی چند صفحه کاغذ سیاه شده که بعد از مدتی از یادها می‌رود. تا اولین نقد، مثبت یا منفی، روی کتاب نخورد خوشحال نخواهم شد. دیروز با یکی از دوستان آلمانی‌ام که کتاب را دارد صحبت می‌کردم. پرسیدم، کتاب را ورق زده است. گفت، زده است، اما نمی‌تواند بخواند اش. داستان‌ها برای او زیادی غم‌گین و مالیخولیایی هستند. تأکید کرد اما که زبان زیبایی دارد. همین برای من کافی بود. نگرانی من از دیده نشدن کتاب به خاطر زبان کتاب است. در پس زبان آلمانی، فارسی هم قابل شنیدن است. این کار را با هدف انجام داده‌ام و برای حفظ این ویژه‌گی با ویراستاری کامل داستان‌ها مخالفت کرده‌ام. ببینیم حق با من بوده یا نه!طرح روی جلد کتاب رو دوستم پارسوآ باشی برایم زده است. کتاب را از طریق آمازون می‌شود خرید. سعی می‌کنم در اولین فرصت کتاب را به فارسی در شبکه بگذارم. برخی داستان‌ها نیاز به ویراستاری جدی دارند و به همین دلیل ممکن است طول بکشد

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

داشت از روبرو می آمد . با خودش حرف می زد. می خندید. عصبانی می شد. نصیحت می کرد. این کار همیشگی اش بود. مرا که دید ، ایستاد و مودبانه سلام کرد. پیشانی و چانه اش را پانسمان کرده بودند. گفتم :« خدا بد ندهد ، چه اتفاقی افتاده ؟»
گفت :« هیچی دیوانه ها سنگم زده اند.»
گفتم :« یعنی چه ؟ چرا سنگت زده اند؟»
گفت :« چه بدانم؟ والله به خدا من کاری به کار کسی ندارم. دوسه تا پسر دیوانه تا مرا می بینند سر به سرم می گذارند. هو می کشند ادایم را درمی آورند. خیلی وقتها سعی می کنم خویشتن داری کنم . اما نمی شود دیگر. پریروز از کوره دررفتم و دنبالشان کردم. به طرفم سنگ پرتاب کردند و به پیشانی و چانه ام خورد و خون آمد . ماشین پلیس را دیدم و ازشان کمک خواستم . مرا به بیمارستان بردند و پیشانی و چانه ام را پانسمان کردند. هر چه درمورد ضارب پرسیدند ، گفتم اسمشان را نمی دانم . درموردشان اطلاعی ندارم. قرار شد هر وقت آنها را دیدم به پلیس خبر بدهم . نخواستم گرفتار شوند. دیوانه اند دیگر جایشان دیوانه خانه است.»
گفتم : چرا نگفتی ؟ کسی که کار خلاف انجام می دهد باید تنبیه شود. حداقل به والدینشان شکایت کن.»
لبخندی زد و گفت :« والدینشان ! آنها که بد تر از بچه هایشان هستند. یک دفعه سیب زمینی خریده بودم و داشتم به خانه برمی گشتم . دنبالم کردند و ادایم را درآوردند و آنقدر با چوبشان به پلاستیک سیب زمینی زدند که پلاستیک پاره شد و سیب زمینی ها ولوی زمین شدند. من هم از کوره دررفتم و دنبالشان کردم . با چوب محکم زدند . بازویم کبود شد. در خانه شان رفتم و زنگ درشان را زدم . مادرش دم در آمد و موضوع را گفتم . در را نیمه باز گذاشت و به خانه رفت صدایش را شنیدم که به شوهرش می گفت باز بچه ها این دیوانه را دنبالش کردند برو ببین چه می گوید. پدر آمد و بازویم را نشانش دادم و ازش خواستم به بچه هایش بگوید اذیتم نکنند . بچه ها هم که بچه نیستند که . گنده و لنده هور هستند. مرد کمربندش را برداشت و افتاد به جان پسرها آش و لاششان کرد و از من معذرت خواست. حالم خیلی خراب شد. پدردیوانه زنجیری هست جنون دارد. مادر هم دیوانه خفیف است. »
خنده ام گرفت و گفتم :« از کجا فهمیدی که دیوانه هستند ؟ آن هم از نوع زنجیری و جنون یا خفیف ؟»
گفت :« خوب معلوم است دیگر . من رفتم در خانه شان مودبانه ازشان درخواست کردم بچه شان را ادب کنند زن دیوانه ام خواند و مرد مثل بیمار سادیسم افتاد جان پسرها. تازه بچه های آدمهای دیوانه که عاقل از آب درنمی آیند. برای همین هم هست که تا خانه و کنار والدین هستند از ترس آنها سیچان دلیگین ساتین آلیرلار ( از ترس آنها سوراخ موش را با پول می خرند. )وقتی بیرون می آیند زنجیر پاره می کنند و ایته دئییرلر سن قاپما من قاپاجام ، قوردا دئییرلر سن ییرتما من ییرتاجام ( به سگ می گویند تو گاز نگیر من گاز می گیرم .، به گرگ می گویند تو ندر من می درم.) ترو خدا کارمان را می بینی ؟»
خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. از پشت سر نگاهش کردم . از راه رفتنش می فهمم در چه حالی است. قدم برداشتنش شبیه رقصی عصبی بود. از راه رفتنش فهمیدم که چقدر دلخور است. در حالی که با خود حرف می زد دور شد . با خود تکرار می کرد که ای خدا حالم ببین دیوانگان سنگم زنند.
متاثر و متاسف گذشتم . این دنیا درست شدنی نیست که نیست. هر جا هم بروی آسمان همین رنگ است که هست. گویا پروین اعتصامی مرحوم سالها پیش در وصف حال این آدم شعر دیوانه و زنجیر را سروده است.

گفت با زنجیر شبی دیوانه ای

عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :