زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

 شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر. دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. آن روزها جشن تولد و کیک جشن تولد مخصوص فیلمهای فردین و فروزان و آغاسی بود. هنوز به خانه ها راه پیدا نکرده بود.لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .
زندگی برای خودش لحظات شیرینی داشت
یلدایتان شیرین تر از پشمک.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

چند وقت پیش یک گلدان کوچک گیاه نعناع و یک گلدان کوچک تلخون خریده ودر باغچه کوچک جلوی خانه ام کاشتم. تلخون یک کمی بزرگ شد . اما سرتاپای نعناع آفت زد. به ایریس زنگ زدم و ماجرا را گفتم. گفت :« تمام ساقه و برگ نعناع را قطع کن ، فقط ریشه بماند. عصری هم اگر وقت داری بیا با هم کنار رودخانه برویم و گزنه بچینیم . من یادت می دهم چه کنی که دیگر آفت سراغ نعناع و دیگر گیاهان و سبزیجاتت نیاید.» عصر با هم کنار رودخانه رفتیم. او کیسه نایلونی بزرگ آلدی را از کیفش درآورد و دست من داد و خودش قیچی باغبانی اش را از کیفش درآورد و با احتیاط فراوان برگهای لطیف و تازه گزنه را با قیچی از ساقه قطع کرد و من کیسه نایلونی را چنان گرفتم که برگها داخل کیسه افتادند. یک نایلون کیسه ای پر ، برگ گزنه چیدیم و روی یکی از نیمکتهای لب رودخانه نشستیم. ایریس گفت: « حالا می خواهم برایت چند نکته در مورد گیاهان یاد بدهم.

اول اینکه : برگها را با هاون بکوب و خوب له کن و بعد عصاره را داخل اسپری بریز و با آب قاطی کن و به گیاهانی که آفت زده اند بپاش. مشکل حل می شود. ریشه گیاه نعناعیت باقی مانده و گیاه تازه جوانه خواهد زد.

دوم اینکه :برای داشتن گیاه نعناع نیازی نیست از بیرون گلدان نعناع با قیمت گران خردیاری کنی. کافی است که از مغازه ترکها همراه سبزی خوردن نعناع نیز بخری برگهایش را بچینی و داخل سالاد و سبزی خوردن استفاده کنی و ساقه را داخل گلدان بکاری . برای سال بعد یک عالمه نعناع خواهی داشت. من این کار را کردم و حالا یک طرف باغچه ام پر از گیاه نعناع است.

سوم اینکه: هر وقت حوصله کردی اینجا بیا و گیاه گزنه بچین وچای گزنه دم کن و نوش جان کن. برای خون و صفرا و خیلی دردها درمان است. در بین چائی های حاضری هم فراوان و با قیمت مناسب به فروش می رسد. هزار درد را درمان می کند.

چهارم اینکه : مواظب باش این گیاه با پوستت تماس نداشته باشد که موجب خارش و سوزش پوست می شود و اذیت می شوی.

ایریس دوست آلمانی من که معلم است و باغچه کوچک خانه اش پر از گل و گیاه است . قوش سوتوندن توتدو ده وه یومورتاسینا جان ( از شیر مرغ تا تخم شتر) سال گذشته مربائی پخته بود. برای هر کدام از ما ساندویجی با نانک و کره و مربا درست کرده بود. طعم خوش گل هنوز هم در دهانم مزه می دهد. می گفت از نوعی گل صحرائی پخته است قرار بود تابستان دور هم جمع شویم وگل را نشانمان بدهد که گرفتار شد و ماند برای تابستان سال بعد. او دفتری دارد که مرا یاد دوران دبیرستان و درس طبیعی می اندازد. گیاهان طبی و صحرائی را با علاقه فراوان چیده و گلبرگ و برگ و ساقه و پرچم هر کدام را با حوصله فراوان خشک کرده و در صفحه ای چسبانده و در مورد خواص هر کدام نوشته و سپس پرس کرده است. با این تفاوت که ما مجبور به تهیه آن دفتر بودیم و او با اشتیاق فراوان دفتر را تهیه کرده و کارش را ادامه می دهد. دفتر، ضخیم و صفحات داخل کلاسور هستند. خودش می گفت که حدود دویست و پنجاه گیاه جمع آوری کرده و خواص هر کدام را به خوبی می داند و هنگام کسالت نیز نیازی به مراجعه به پزشک ندارد و خودش حکیم است. هم درد را می شناسد هم درمان را.

از او آموختم که تخم گیاه اسطوخودوس ( که اینها لاوندل می گویند) را اگر داخل کمد لباس و ملافه ها بگذاریم ، پشع و حشرات موذی داخل کمد و صندوقچه نمی شوند. برای این کار کیسه کوچک پنج سانتی متری می دوزیم و حدود یک قاشق غذاخوری تخم اسطوخودوس داخل کیسه می ریزیم و سرش را می دوزیم. کیسه را زیر لباسها و ملافه ها می گذاریم. بوی اسطوخودوس خوشایند است. خوشتان هم نیاید از نفتالین بهتر است. اگر در فصل بهار تخم گیاه اسطوخودوس را بکارید خوب رشد می کند و سال بعد گل می دهد و می توانید تخمش را بگیرید و استفاده کنید.

ایریس از آن دسته زنانی است که اگر حدود دویست سیصد سال پیش به دنیا می آمد شاید به جرم جادوگری زنده زنده در آتش می سوخت.

دوست شمالی ام می گفت که با برگهای گزنه آش خوشمزه ای می پزند. قرار است یادم بدهد.

*

 *
صادق اهری خبر می دهد که سوسن جعفری پیشنهادی داده از برای بیماری ام . اس
*
تعقیب و ازار زنان به اتهام جادوگری در اروپای قدیم

جادو - ویکی پدیا

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

داشتم از افسانه های ایرانی قصه « چطوری نیشت بزنم» کار مصطفی رحماندوست را می خواندم. به یاد آبا و اجداد افتادم که در مورد مار ضرب المثل ها تعریف کرده اند و برای ما به یادگار مانده است.
می گویند ( ایلانین قویروغون آیاخلاما ) پا روی دم مار نگذار. زن همسایه مان می گفت :« اگر مار دنبالت کرد برای فرار از چنگش راست ندو بلکه مارپیچ بدو. مار راه راست را تند و سریع می دود. مارپیچ بدو که تا او می خواهد به خود بجنبد فاصله زیادی از او داشته باشی.
همچنین می گفت به ناله و التماس مار توجه نکن چون مثل مار قصه رحماندوست بعد از نجات از زیر سنگ رو به هیزم شکن پیر نجات دهنده می کند و می گوید:« من مار خوش خط و خالم ، حالا که خوب شده حالم ، درد ندارم در بدنم ، چطوری نیشت بزنم؟ نیش بزنم به گردنت ؟ یا دست و بازو و تنت؟»

*

وبلاک بدون فیل تر

وبلاک بدون فیل تر جدید

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

شب بود و فیلم سینمائی روح شروع شده بود. این فیلم را یک بار نیز دیده بودم اما باز دلم می خواست تماشا کنم. تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. خانوم خانومها بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت:« فردا در فلان اداره کار واجبی دارم. می دانی که هنوز پنج سال از آمدنم به اینجا نگذشته است و زبان بلد نیستم. بیا و هر چی من می گویم به مسئول بگو.»

گفتم :« باشه میایم. ساعت نه خوبه؟»

گفت :« نه دیره سر ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی منتظرت هستم.»

قرار را گذاشتیم و خداحافظی کرد و من سرگرم تماشای فیلم روح شدم. البته بافتنی هم دستم بود. امسال لباس بافتنی اینجا مد شده و من هم سعی می کنم کلاهی عین همان مدلی که مسیح علی نژاد بر سر گذاشته و عکس انداخته ، ببافم.

ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی رسیدم. اما از خانوم خانومها خبری نشد. بیست دقیقه گذشت و حوصله ام سر رفت. داشتم برمی گشتم که از پشت سر صدایم کرد و عذرخواهی کرد که خواب مانده بود. خلاصه که به اداره رسیدم و پیش مسئول مربوطه رفتیم و مسئول پرسید:« چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم؟»

خانوم خانومها رو به من کرد و گفت :« از ایشان بپرس که چرا به من فلان قدر کم پول می دهند؟»

سوال را پرسیدم و مسئول جواب داد :« طبق ماده فلان و تبصره فلان و ... به شما این مبلغ می رسد.»

گفت :« بگو پس چرا به فلانی و بهمانی پنجاه یورو بیشتر از من پول می دهید و به من کمتر از آنها؟»

گفتم :« دختر جان مسئله فلانی و بهمانی و .. به ما ربطی ندارد!»

گفت :« تو کاری نداشته باش بپرس.»

سوال را پرسیدم و مسئول مربوطه جواب داد :« به فلانی و بهمانی و ... طبق ماده فلان و تبصره فلان این مبلغ پولی می رسد که شما ذکر کردید. شرایط شما با شرایط آنها فرق دارد.»

جواب را به خانوم خانومها ترجمه کردم . گفت :« بگو قانون را خوب بخوان شما دارید اشتباه می کنید .حق مرا می خورید. فکر می کنید من نمی فهمم ؟ »

گفتم :« آخر عزیز من چه حقی ؟ این پول را می دهند که تا پیدا کردن کار آدمی گرسنه و بی خانمان نباشد. می بخشی اما من جمله تو را ترجمه نخواهم کرد. اگر حرف دیگری نداری برویم.»

حرف دیگری نداشت و از مسئول مربوطه خداحافظی و تشکر کرده از اتاق بیرون آمدیم. گفتم :« خیلی می بخشی ها به این کار تو کار واجب نمی گویند. من فکر کردم می خواهی راهنمائی ات بکنند که به کلاس زبان بروی بتوانی چند کلمه حرف بزنی و احتیاج به مترجم نداشته باشی.»

گفت: « ماه قبل به خاطر کلاس زبان با گل صنم خاتون آمده بودم گفتند کلاس زبان هست و چون بیکار هستی هر ترم فقط نصف هزینه کلاس را ازتو می گیرند. تو رو خدا می بینی چطوری حق مرا می خورند؟»

گفتم :« کسی حق کسی را نمی خورد. می خواهی سر کلاس بروی. الحق والانصاف هزینه این کلاسها خیلی مناسب است . حالا برای افرادی که بیکارهستند ، تخفیف پنجاه درصدی هم قائل شده اند. در واقع لطف کرده اند نه حق خورده اند.»

مثل این که از جوابم خوشش نیامد و گفت که بار دیگر اگر کار اداری داشته باشد مزاحم من و گل صنم خاتون نمی شود و به انار خاتون زحمت می دهد. حالا نمی دانم انار خاتون زحمت قبول بفرماید یا مثل من و گل صنم خاتون با بی میلی همراهی کند.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

 

من و مهناز و مهرناز ، می خواستیم معلم شویم. نیمه راه مهناز پشیمان شد و گفت :« نمی خواهم معلم شوم. نمی خواهم کارمند شوم.»
پرسیدیم : « آخه چرا ؟»
جواب داد:« آخه چرا ندارد . نمی خواهم دیگر.»
من و مهرناز ادامه دادیم و معلم شدیم. مهرناز یک سال زودتر از من معلم شد ودر یکی از روستاهای اطراف ماکو شروع به کار کرد. مدتی گذشت و از او بی خبر بودم. روزی از روزها مادرش را دیدم. حال و احوالم را پرسید و وقتی شنید که من نیز ازدواج کرده ام روی ترش کرد و گفت :« آی آللاه بلایزی وئرمه سین یازیق سیز.( آی که خدا بلایتان را ندهد که طفلکی هستید) آخر چه عجله ای دارید؟ مهرناز دوسه ماهی از شروع به کارش نگذشته بود که ازدواج کرد . یعنی شوهرش دادیم. جوان خوبی بود و با خانواده اش هم آشنا بودیم. بعد از عقد هم پاشو توی یک کفش کرد که من زن کارمند نمی خواهم باید استعفا بدهی. ما اعتراض کردیم که اگر زن کارمند نمی خواستی ، دخترخانم خانه دار فراوان است چرا آمدی سراغ دختر ما ؟ آخر سر فهمیدیم که حضرت آقا هم خدا را می خواهد و هم خرما را. پافشاری ما تاثیری نداشت . چون مهرناز خانم ما چشم را گفت و استعفا داد و حالا شده خانم خانه دار حلقه به گوش آقا همراه با سه بچه قد و نیم قد پشت سر هم به دنیا آمده»
گفتم : « خودتان می گوئید سه تا بچه پشت سر هم . حالا چرا حلقه به گوش آقا؟»
گفت :« دختر جان ییخیلان مسچید منبریندن بللی اولار ( مسجد خرابه از منبرش شناخته می شود.) حلقه به گوش می گویم به خاطر این که هر چی آقا می فرماید دختر ما بی چون و چرا چشم را می گوید و قال قضیه را می کند . آخرش هم به آقای شوهرش می گوید سن دئیه ن اولسون قال یاتسین.( هر چی تو می گوئی باشد ومشاجره بخوابد.) خدا آخرش را خیر کند.» دختر ما هم مقصر است دیگر از قدیم گفته اند مظلوم ، ظالم می پرورد . یک بار نه بگوید طرف متوجه می شود که طرف معامله اش چیست.مظلوم بودن هم حد و اندازه ای دارد.
سالهای سال از مهرناز بی خبر بودم . هفته گذشته که از دوستم سراغش را گرفتم ، گفت : « بچه هایش بزرگ شده اند دخترش ازدواج کرده و پسرها نیز دنبال کار و زندگی خودشان رفته اند. مهرناز مانده و شوهر معتاد و بد خلق و خطاکار که نیمی از عمرش در زندان و نیم دیگر در کلاهبرداری و زورگوئی و نفس کش گقتن سپری می شود و تقاضای طلاق مهرناز نیز به جائی نمی رسد زیرا که مرد هر چهار پ را دارد ( پول ، پارتی ، پلو ، پررو) آدم نمی داند از دست چرخ فلک کجا فریاد بکشد؟
گفتم :« آخر مادرش می گفت خود مهرناز مقصر است که اینهمه چشم می گوید.»
گفت : « نه بابام جان . مرد از همان اول فرزند ناخلف باباش بوده. مهرناز هم چه چاره ای دارد ، کوتاه می آید که قال بخوابد. تا چند سال پیش همه حق را به مرد می دادند. چون به ظاهر فمینسیت بود و چنان در دفاع از حقوق زنان سینه چاک می کرد که آدمی توی دلش می گفت خوش به حال مهرناز. حالا هم که می گویند باید کنار مرد معتاد باشی و کمکش کنی تا ترک کند و با مشکلش کنار بیاید و الی آخر .نه اینکه ازش جدا شوی. مرد گنده سالهاست که معتاد است پول دارد و عزیزدردانه بابای پیرش است می کشد و زور می گویند. نمی فهمم اگر زن معتاد می شد ، چنین نصایحی به مرد می کردند؟»
راستش جمله آخر این دوست فکرم را به خود مشغول کرده است. حالا که اعتیاد مشکل بزرگی است و زن باید کنار شوهر بماند و بسازد ، اگر موضوع برعکس باشد ، یعنی زن معتاد شود شوهرش چه عکس العملی نشان می دهد؟

ترک اعتیاد در خانه خورشید

گرمخانه برای زنان معتاد بی سرپناه

شوهران معتاد زنانشان را معتاد می کنند

اگر حق طلاق را به زنان بدهیم مردان مجرد می مانند

نویسنده: شهربانو - شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸

 به بهانه عید قربان

عید بر عاشقان مبارک باد


آن قدیمها زن جوانی بود که خیلی دوست داشت به مکه برود و حاجی خانم شود. بزرگترین آرزویش این بود که روزی به سفر حج برود و حاجی خانم واقعی بشود. اما بچه های قد و نیم قد و مادرشوهر و پدرشوهر پیر داشت. فقیر بودند و زندگی به سختی می گذشت. دوستان این زن بین خودشان او را حاجی خانم صدا می زدند و می گفتند که خدا کریم است و روزی روزگاری سفر حج قسمت او هم خواهد شد. همین طور حاجی خانم صدا کردن ها موجب شد که در و همسایه نیز او را حاجی خانم صدا کنند. روزگار سخت فقر و تنگدستی سپری شد . از قدیم گفته اند قره گونون عمرو آز اولار ( عمر روزگار سیاه همیشه کوتاه است.) بچه ها بزرگ شدند و هر کدام صاحب خانه و کار و زندگی شدند و توانستند به بهانه روز مادر ها و روز پدرها که سالی چند بار در تاریخ های مختلف جشن گرفته می شود ، برای پدر و مادر هدیه بخرند و اکنون نوه ها نیز به آب و نانی رسیده وبه حاجی خانم کمک نقدی نیز می کنند و حاجی خانم پولهایش را جمع می کند و تصمیم می گیرد سال آینده به سفر حج برود. هر سال قبل از ثبت نام پول سفر و هدایائی را که می خواهد از آنجا بیاورد ، جمع می کند . اما موقع ثبت نام و واریز کردن به حساب ، پول کم می آورد. هر بار که می پرسی پس پولی که جمع کرده بودی ( خودت گفتی که پول کامل است.) چه شد؟
می گوید:« می خواستند برای دختر فلان کس جهیزیه تهیه کنند یک مثقال پول دادم. برای بهمان کس کلبه ای خریده اند و پول آب و برق ندارد دو مثقال دادم. آن یکی شوهرش مرده و با بچه هایش مانده اند و خانه ندارد و برای این که صاحب خانه بیرونش نکند با دوستان جمع شده ایم هر ماه نیم مثقال می دهیم تا اجاره خانه اش تامین شود و الی آخر.»
حاجیه خانم می گوید:« فکر نمی کنی به خاطر ساده دلی ات در و همسایه سرت کلاه بگذارند؟»
جواب می دهد :« چه کلاهی؟ چه کسی می خواهد سرمان کلاه بگذارد؟ من و دوستان به محله های فقیر نشین می رویم و با چشم خودمان فلاکت را می بینیم. والدین باید دیوانه باشند که به خاطر چند مثقال پول بچه هایشان را از صبح تا شب توی کوچه پس کوچه های فقیر نشین لخت و پابرهنه بگردانند. ما به چشم خود می بینیم که بر مردم چه می گذرد.»
حاجیه خانم می گوید:« الحمدالله که دیگر فقیر و گرسنه نداریم . شهرها آباد و زیبا شده اند. در جاهای دیدنی اش که گردش می کنی دل و جانت روشن می شود. برای کمک به مردم فقیر هم اداره و بنیاد خیریه فراوان داریم. اینها کار نمی کنند وفقیر می شوند. ما چرا باید از هست و نیست بیفتیم. تازه قبل از سفر می رویم و سهمی می دهیم و مالمان را تمیز می کنیم. حالا گناهش به گردن کسی که سهم را به مقصد نمی رساند. خلاصه بگویم که سفر حج بر شما واجب است. نمی روی گناه خودت است.»
جواب می دهد:« کجا آباد شده؟ فکر می کنی تهران فقط شمال شهر و تبریز فقط ولی عصر است و بس؟ اگر دوست داری شهر را خوب بگردی و لذت ببری ، بیا یک روز با هم گردش کنیم. خیلی جاهای دیدنی می بینی و حالت حسابی جا می آید. تازه مگر من خودم کور و چلاقم که کارم را به دیگری بسپارم ؟ بیلیرسن اؤزگه اؤزگه نین نامازینی نه جورسو قیلار؟ ( می دانی آدمی نماز یکی دیگر را چگونه می خواند؟) دیگر برای سفر حج عجله ای ندارم. هر وقت قسمت شد می روم.
حرفهایش مرا یاد شعری انداخت که چند سال پیش در وبلاک آباد خواندم و ترکی اش را هم نوشتم.

هارا گئدیرسه ن ؟الله هین ائوینه ؟

الله هین گؤروشونه ؟

اوزبه اوز ائوین قاپیسینی دؤی ،

هه ن ، او ائوی کی یئتیم خانادیر

او ائوی کی هر گئجه اوشاقلار آج یاتیرلار ،

الله بو گئجه اوردادیر

بو گئجه ، یولا دوشمه میشده ن قاباق ،

بیر آز قونشو ائوینه قوناق گئت

باخ گِؤر ،

اوجاق اوستونده کی قابلاما دولودور ،

دولودور سوینان

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸

ساعت هشت و نیم صبح بود. کار صبح تمام شد و سرپرستار صدایمان کرد و گفت :« گرسنه ام دیگر. بیائید. همگی به دفتر رفتیم. قهوه داغ حاضر بود و سرگرم خوردن صبحانه شدیم. نیم ساعت فرصت خوبی برای خوردن و نوشیدن و کمی آرام گرفتن بود. روز قبل پیرمردی را آورده بودند که بسیار ناراحت و پریشان بود. از اینکه بچه هایش او را به خانه سالمندان سپرده اند بسیار ناراحت و خشمگین شده بود.می گفت :« یعنی چه ؟ عمری زحمت بکشم کار کنم و برای ورثه میراث جمع کنم . به زندگیشان سر و سامانی بدهم آن وقت مرا به این مکان بیاورند که مرگم را به تدریج تجربه کنم؟ » سر صحبتمان باز شد. ماریا روبروی مادرش نشسته و آرام قهوه می نوشید.مادر و دختر سالهاست که در خانه سالمندان کار می کنند. داشتیم در مورد پیری مان بحث می کردیم. سر پرستار گفت :« اگر پیر شوم و نیاز به نگهداری داشته باشم از دخترها و پسرم خواهم خواست که مرا به خانه سالمندان بسپارند. آنها هم می خواهند زندگی کنند . نباید که مزاحمشان شوم.» ماریا گفت : « مادرم که از کار افتاده و پیر شد همین جا می ماند و به خانه اش برنمی گردد.» حرفش موجب تعجب همه ما شد. روبروی مادر و جلو چشم همه چنین حرفی را زدن ، به نظر چندش آور بود. سر پرستار خوشش نیامد و گفت :« معلوم است که خرده ریزه حساب با مادر فراوان داری . اما در توصیف بدترین مادر باید گفت که مادر است وهمین کافی است.» گفت :« کودکی و نوجوانی ام در لهستان گذشت. زندگی ارام و راحتی داشتیم . خانه ای زیبا با باغچه ای بزرگ داشتیم. این مادر که آلمانی تبار است ، سر پدرمان را خورد که خانه و وطن اصلی ما آلمان است اینجا چه می کنیم؟ آخرش هم بیچاره پدر هست و نیست را فروخت و به آلمان کوچ کرد. از گرد راه نرسیده شدیم پرستار خانه سالمندان و یک عالمه کار روی سرمان ریخت . نه شنبه داریم نه یکشنبه و نه تعطیل درست و حسابی.حالا می خواهید مادر که به دوران کودکی اش برگشت من تر و خشکش کنم؟ » گفتم : « این دیگر شد بی انصافی. اول اینکه هر ماه شش روز تعطیلی داریم. دوم اینکه بچه که بودی و مادر تر و خشکت می کرد و گله ای نداشت. سوم اینکه پدر و مادرت آلمانی تبار هستند و خانه و کاشانه اصلی شان اینجاست . دلشان خواسته به وطن برگردند.»

وقت صبحانه تمام شد و از دفتر بیرون آمدیم. صدای ماریا گوشم را آزار می داد. سر پرستار گفت:« حق با ماریاست. آن قدیمها که چند خانواده در یک خانه زندگی می کردند پرستاری از سالخوردگان کار مشکلی نبود. در هر خانه دو سه مرد جوان بود و شست و شوی پدران و مادران بیمار راحت بود. حالا فرض کنیم که من بپیر و بیمار شدم دخترها و پسرم کار می کنند. یا باید خانه بمانند و از من نگهداری کنند ، یا سر کار بروند. اگرخانه بمانند و از من نگهداری کنند آنوقت نان خانه شان چه می شود؟ آنها مجبورند مرا به خانه سالمندان بسپارند. » اورزولا گفت:« ماریا می توانست مثل یک بچه آدم این موضوع را غیرمستقیم توضیح دهد ، نه اینکه مثل گاو جلو چشم مادر حرفهای گنده بزند.»همین طور صحبت کنان سر پست مان می رفتیم هر کسی حرفی می زد اما من با ریتا موافق بودم که جان کلام راگفت:« بالاخره پیری و افتادگی است. من به بچه هایم سپرده ام اجازه ندهند با شلنگ و سرم و این جور چیزها زنده نگاهم دارند. اگر چنین دیدند بگذارند راحت بمیرم.» اورزولا زیر لب زمزمه کرد:« من هم همین وصیت را می کنم اما کو گوش شنوا.چه می دانم شاید جان شیرین و عزیز است و آدمی تا لحظه آخر هم دلش مردن نخواهد.»

بعد از ظهر داشتم به خانه برمی گشتم . برف می بارید و دانه های سفیدش بر موهایم می نشست و پیری را در دلم زنده می کرد. پیری و موی سفید و سرانجام مرگ ،دیر یا زود سراغ همه می آید و گریزی نیست. به قول مادربزرگم فقط می توان از خدا یک چیز خواست آز آغری آساند اؤلوم / درد کم و مرگ راحت

*

من موی را نه از آن می کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی در مصیبت پیری کنم سیاه

رودکی

*

 نمی دانم این بیت از کدام شاعر است؟

موی سفید خندد بر آن کسی که گوید

بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد

     

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :