زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩

عصر دیروز تلویزیون را باز کردم که گالیله را از کانال Pro7 تماشا کنم. برنامه آشپزی و طریقه پخت پیش غذا و غذا و دسر عجیب و غریب بود. مرد سینی فر ، را از داخل فر درآورد و ملخ های کباب شده را جلو دوربین گرفت و سپس آنها را دانه دانه داخل شکلات قهوه ای فرو برد و روی سینی مرتب چید. بعد یک کاسه کرم را از داخل یخچال بیرون آورد . طفلکی ها هنوز زنده بودند و داشتند تکان می خوردند که آنها را داخل ماهی تابه ریخته و با روغن تفت داد و سرخ کرد و بعد از کشیدن سوپ کرمهای سرخ شده را مثل پیازداغ و نعناع داغ روی سوپ پاشید. سپس ماکارونی را آماده کرد و یک پیاله سوسک را هم مثل کرمها داخل روغن و ماهی تابه سرخ کرد و با سس گوجه فرنگی و چه و چه قاطی کرد و ماکارونی را داخل بشقاب ریخت و سس سوسک را هم به جای گوشت چرخ کرده و قارچ ، روی ماکارونی ریخت و و آخر سر هم ملخ های شکلاتی خورده شد. حالم به هم خورد. می خواستم کانال را عوض کنم اما حس کنجکاوی جلویم را گرفت.
بعد از تمام شدن برنامه کانال را عوض کرم که سریال مورد علاقه ام را تماشا کنم . اما چشمم به تلویزیون بود و فکرم به آشپزی عجیب که در گالیله دیدم. چهره مردی که آن غذا را خورد از جلوی چشمم دور نمی شود. اول با دیدن کرمها و سوسکها و ملخ ها چتدشش شد ، اما بعد خورد و گویا خوشش هم آمد. این فیلم مرا یاد فیلمهای عجیب و غریبی انداخت که آن قدیمها تماشا می کردیم. فیلم آدمخوارهای آمازون که دیگ پر از آب را روی آتش می گذاشتند و منتظر بودند آب جوش بیاید تا آدمیزادی را داخل آن بپزند و نوش جان کنند. آخر شکمی که با نان و پنیر سیر می شود چه نیازی به این همه تکاپو و تقلا دارد؟ اگر آدمیزاد هم به جان کرمها و سوسکها و ملخها بیفتد و بخور و بخور آغاز کند ، پس این خزنده گان و چرنده گان و حیوانات زبان بسته دیگر چه بخورند؟ این همه گیاه و سبزی و جک و جانور زمینی و دریایی و هوایی را که خدا برای سیر شدن شکم آدم خلق کرده ، کافی نیست که به جان سوسک و مور و ملخ بیفتیم؟ آن هم مادرمرده های بدبخت را زنده زنده در آتش سرخ کنیم ؟ به اورزولا گفتم :« آدمیزاد این موجود اهلی و عاقل عجب شگفت انگیز است ؟» گفت :« خوب دیگر دوران عوض می شود و همه چیز تغییر می کند و باید یواش یواش عادت کرد. » خلاصه هم با هم به توافق رسیدیم که دیگر از این به بعد غذاهای ناشناس نخوریم.
دیروز سوئد جشن عروسی بود . عمو اروند زیبا شرح داده است. یاد یک شعری افتادم که عاطفه خانم زن همسایه ما می خواند ... زن گرفت ، با پول جیب من گرفت.

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

ضرب المثل ها جملات کوتاه خوش آهنگ یا تک بیتی یا تک مصراع هایی هستند که بجز زیبا و دلنشین سازی جملات کاربردهائی اصلی در سخنان ما دارند. وقتی نمی خواهیم حرفمان را به طور مستقیم و صاف و پوست کنده به طرف مقابل بگوئیم از ضرب المثل استفاده می کنیم. ضرب المثل ها ریشه در ماجراهای تاریخی و احساسی و دینی و قومی و آداب و رسوم ما دارند.

پالازی بورون ائلینن سورون / چوال را به خود بپیچ و همراه ایل و قوم حرکن کن.

یعنی پای بند آداب و روسم قوم و طایفه ات باش.

شاهلار گئدیب تختی قالیب / شاهان رفته اند و تختشان باقی مانده.

یعنی همه می میریم و مال دنیا را با خود نمی بریم.

گونه دئییر چیخما من چیخیم / به خورشید می گوید نتاب که من می خواهم بتابم. کنایه از زیبا بودن یکی است.

اما وقتی می گوئیم . یازیق ائله گؤزلدی کی گونه دئییر باتما من باتیم / طفلکی چنان زیباست که به خورشید می گوید غروب نکن که من می خواهم غروب کنم. منظورمان از زشتی چهره طرف است.

به کسی که به آخر و عاقبت خود فکر نمی کند و فقط برای حفظ ظاهر و ظاهرسازی زندگی می کند و خود را آن بالا بالاها می بیند و می دانیم که روزی بر زمین خواهد خورد ، می گوییم :« بالتاینان بوز اوسته یئریر ناواخ اوز اوسته یئره گله آللاه بیلیر » با تبر روی یخ راه می رود چه وقت با سر بر زمین خواهد خورد خدا می داند.

اما وقتی یکی ادعا می کند که از دیگری برتر است و دائم دیگری را مقصر می داند و خود را پاک و منزه از هر گناه کرده و ناکرده اش می داند و به مزمت دیگری می پردازد و خود را حق به جانب جلوه می دهدو آنقدر عذاب می کشد و پرخاش می کند گکه دلمان به حالش می سوزد ، ناچار می گوئییم :« سوغان یئمه سن گؤینه مه سن » اگر پیاز نخوری دل و جگرت هم نمی سوزد.

اما ضرب المثل مهم دیگری نیزداریم که می گوید :« بؤیوکون سؤزونه باخمایان پئشمان قالار » کسی که حرف بزرگتر را گوش نکند پشیمان می شود.

یاد اوغلوننان اوغول اولماز ، آتا چیخماز ، قارداش اولماز

یاد اوغلو اولوکو یولداش اولا ، یار اولا ، بیر نئچه چاغ مونس اولا ، همدم اولا ، دردیوه همدم اولا ، آما گؤروبسن آتا کیمی جان یاندیرا ؟ قارداش کیمی یول گؤزلویه ؟ اوغول کیمی یولوندا جاندان گئچه؟

هره نین اؤز یئری وار / هر کدام ( پدر و برادر و فرزند و یار و همدم ) جای مخصوص خود را دارند. اگر حرمت و جایگاه هر کدام به جای خود حفظ شوند حرمت نیز بر جای می ماند.

سرانجام از این ضرب المثل یک کمی بیشتر خوشم می آید :

ایت دری دن ال چکیب دری ایت دن ال چکمیر / سگ از پوست دست برداشته پوست از سگ دست برنمی دارد.

کتایه از کسی است که دست بردار معامله نیست که نیست. آدم باید دست بر دعا بردارد و از پروردگار متعال برایش آرامش و درمان روحی طلب کند. الهی آمین!

از آنجا که ضرب المثل ها مخاطب خاصی ندارند گوینده ضرب المثل به خاطر این که برای شنوده گان یا مخاطبین سوئ تفاهم پیش نیاید در آخر طبق معمول می گوید : « سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره » حرفی حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد. یعنی خواننده یا شنونده منظورم شخص شما نیستید. مخاطب خودش جواب را دریافت کرد.

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

چرخ فلک چرخید و روزها و شبها را پشت سر گذاشت . یک سال گذشت و بار دیگر اولین پنج شنبه از ماه رجب ، شب آرزوها ، رقئییب از راه رسید. میهمانی مرده ها با پختن حلوا و شعله زرد و چیدن خرما روی سینی احسان شروع شد. امروز قرار است سر مزار عزیزانمان حاضر شویم و با آنها تجدید دیدار کنیم. رهگذران و حاضرین در مزار راشیرین کردن کام به خواندن فاتحه و یاسین دعوت کنیم. این تنها هدیه ایست که به آنها می رسد.

امروز به یاد پدر حلوائی پختم به شیرینی خاطرات خوش کودکی ، به گرمی دستهای پرمهرش ، به لطافت دل مهربانش.

امشب دو شمع به یاد برادر و پدر روشن خواهم کرد و دو شاخه گل رز سرخ ، از همانهائی که پدر دوست داشت و باغچه حیاط را با آنها زینت داده بود ، از باغچه کوچکم خواهم چید و کنار شمعها خواهم گذاشت. شمعها را روشن خواهم کرد و منتظر پروانه های کوچک و رنگی خواهم ماند که بیایند و دور گل و شمع بچرخند و بچرخند و بچرخند. آنچنان که پر و بالشان بسوزد و خاکستر شود ، بلکه بروند و سلام مرا به هر دو عزیزم برسانند.

به عکس پدر خیره خواهم شد. عکسی که به من نگاه می کند و لبخند می زند. شاید نتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم . اما امشب نباید گریه کنم. چون او اشک را در چشمانم دوست نداشت. گریه هایم به شدت اذیتش می کرد. گریه نخواهم کرد. آخر رغایب است . پنج شنبه است و می گویند ارواح مسلمین آزادند و به سراغ عزیزانشان می روند. امشب او مهمان من است و نباید بد بگذرد و غمگین بازگردد.

صادق اهری وبلاکستان در غم از دست دادن عزیزی عزادار است. برای او و خانواده اش آرزوی صبر می کنم.

روح رفتگان تان شاد ، صبرتان زیاد، دلتان آرام

*

یک شرح مختصر برای پیامگذار عزیز ناشناس:

دوستم اورزولا ( که  آلمانی است ) می گوید هر وقت بر سر مزار یا به یاد عزیز از دنیا رفته ای شمع روشن کنیو پروانه ای دور شمع بچرخد و بال و پرش بسوزد می میرد و به آن دنیا سفر می کند و ماجرای سوختن و را به عزیزانت شرح می دهد و سلام تو را و یاد آوری ات را به او خبر می دهد. این یک احساس و باور زیباست و با کفر و بی اعتقادی کاری ندارد. همه برای رفتگانمان دعا و فاتحه و یاسین می خوانیم.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»

پدر با لبخند جواب داد :« باور می کنم. »

پسرک گفت :« یعنی من باید اول بمیرم تا باور کنی ؟ می دانی اگر حالا از درد شکم بیفتم و بمیرم چه می شود؟»

پدر باز با خنده جواب داد :« می دانم چه می شود. فوری آمبولانس را خبر می کنیم و می آیند و تو را به بیمارستان می برند.»

پسرک با کنجکاوی پرسید :« بعد چه می شود؟»

پدر جواب داد :« بعد دکتر معاینه ات می کند . اگر زنده باشی یک آمپول بهت می زند و اگر مرده باشی تو را داخل فریزر می گذارند تا روز به خاک سپاری سرد و خنک بمانی و گندیده نشوی.»

پسرک پرسید :« حالا نمی شود آمپول نزنند؟»

پدر جواب داد :« نه نمی شود. مگر اینکه مرده باشی . آن وقت ازشر آمپول خلاصی.»

پسرک لبخندی زد و گفت :« خوب داخل فریزر رفتن که آسانتر و راحت تر است. حالا اونجا مثل فریزر خودمان بستنی قیفی توت فرنگی هم هست؟»

پدرش گفت :« نه جانم پستنی قیفی توت فرنگی در آلدی فراوان است. عصر قرار است با مادرت خرید کنیم. برای خواهرت بستنی قیفی می خریم و سهم تو را هم داخل فریزر برای فردای خواهرت نگهداری می کنیم.»

پسرک اعتراض کرد و گفت :« چرا ؟ بعنی خواهر هم بستنی خودشو بخوره هم مال منو ؟ این که نمیشه . میشه سهم منو هم بیاری توی فریزر بیمارستان که بخورم ؟»

پدر باز با حوصله گفت :« نه عزیزم نمیشه . تو آنجا یخ زده ای و یکی دو روز دیگر قراره دفن بشی .»

پسرک با تاسف فراوان گفت : « حیف ! کاش زنده می ماندم و بستنی قیفی می خوردم.»

پدرش گفت :« عزیزم کسی مجبورت نمی کنه که بمیری . می توانی زنده بمانی و بستنی قیفی بخوری . از آن 6 تائی ها می خریم که به هرکدومتون سه تا برسه. اما حیف شکمت خیلی درد می کنه و قراره بمیری.»

پسرک آب دهانش را قورت داد و گفت :« حالا اگر من نمیرم و زنده بمانم ، اما امروز رو به مدرسه نروم چه می شه ؟»

پدر گفت :« نه نمیشه یا باید بمیری و بگذاریمت داخل فریزر بیمارستان ، یا زنده باشی و به مدرسه بروی و عصر بستنی قیفی بخوری و تکالیف مدرسه ات را انجام بدهی.»

بالاخره هوس خوردن بستنی قیفی بر درد الکی شکم پیروز شد و پسرک یک دفعه با خوشحالی گفت :« پاپا ! پاپا ! ببین ! حالم خوب شد . دیگر شکمم درد نمی کند.»

پدر خندید و گفت :« آفرین بر این شکم حرف شنو ات . چه شکم عاقلی داری ! پس عصر همگی با هم به آلدی می رویم.»

سه ایستگاه بعد پیاده شدند . پدر با آن حوصله جوابگوئی اش به پسرک اش ، چهره پدرم را در نظرم مجسم کرد. بچه که بودم با دخترهای همسایه به مدرسه می رفتم. بعضی وقتها پدرم مرا به مدرسه می رسانید.روزهائی که با او به مدرسه می رفتم موجب می شد که حرکاتش را زیر نظر بگیرم. من روپوشم را می پوشیدم . بعد مادرم موهای بلندم را شانه می زد و دو تا گیس می بافت و روبان سفیدم را به سرم می زد. کفشهایم را می پوشیدم و منتظر پدرم می شدم. پدرم پیراهن سفید و کت و شلوار سیاه اش را می پوشید. کراواتش را می بست. کفش هایش را می پوشید و رویشان دستمال می کشید. مواظب بود که چرک و کثیف نباشند. بیشتر وقتها کفشهایش را با حوصله و سلیقه واکس می زد. می گفت :« بچه ها زندگی در اجتماع را از معلم ها و کارکنان مدرسه می آموزند.» بعد دستم را می گرفت و دو تائی دربند پیچ در پیچ را پشت سر می گذاشتیم و به راسته کوچه می رسیدیم. از بازارچه می گذشتیم. بوی خاک تازه بازارچه را دوست داشتم. مغازه دارها جلوی در مغازه شان را آب و جارو می کردند. گرچه پدرم هر روز پول توجیبی می داد، اما هر وقت با او می رفتم برایم چوبی مدادی و لووشک ترش می خرید. بعضی وقتها هم موقع سلام و علیک با سید عطاری که دوستش بود ، سید عطار توی جیب روپوشم یک مشت سنجد می ریخت. بعضی وقتها هم خرما و آلبالوی خشک می داد. پدر برایم سمبل نعمت و برکت بود. دستم را که می گرفت . دستهایش همیشه گرم بود حتی در سردترین روزهای زمستان. دم در مدرسه که می رسیدم ، خانم معلم یا هرکدام از کارکنان مدرسه که پدرم را می دیدند با او سلام و احوالپرسی می کردند و من چقدر خوش به حالم می شد. آخر پدر معصومه و حکیمه و ربابه و خیلی ها بازاری بودند. پدرم شیک پوش ترین پدر بود.آن زمانها کارمندان کت و شلوار و پیراهن سفید می پوشیدند و کراوات می زدند. بعد ها دیگر از مد افتاد. پیراهن شکل خود را عوض کرد. پدرها در محل کار نیز تسبیح به دست گرفتند و پاشنه کفش شان خوابید و کار به جائی رسید که داخل اداره و محل کار دمپائی جای کفش رسمی را گرفت.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

 

آن قدیمها بهار که می شد ، پدر به عمه و عمو و دیگر همولایتی ها سفارش می کرد که سبزیجات و گیاهان خوشمزه بهاریرا تهیه و با خود بیاورند. عمه قول می داد که هر وقت کردها آمدند از آنها سبزیجات را خریده و بیاورد. بهار کردها به کوه ودشت می رفتند و یک عالمه سبزی می چیدند و برای فروش به شهر می آوردند. قزه یاغی ، یاغلی جا ، یئملیک ، کهلیک اوتو ، بابانک ، چوبان کیبریتی ، داغ گشنیشی ، دونبالان ، گؤبه لک ، کنگر ، یارپیز ، بولاغ اوتو ، اوه لیک ، آغ پئنجر ، سریش و ...

سریش که ما به آن کیریش می گوییم ، شبیه تره معمولی است با ایت تفاوت که برگهای آن سفت تر و پهن تر از تره معمولی است. سریش را قبل از به گل نشستن می چیدند و به ماکو می آوردند. این سبزی را بعدها همراه با بقیه سبزیجات کوهستانی بین بساط سبزی فروشهای دستفروش راسته کوچه تبریز دیدم.

مادربزرگم بعد از پاک کردن سریش ، آن را خرد می کرد و داخل آب جوش می جوشاند تا برگها خوب بپزند. سپس سریش پخته شده را داخل آبکش می ریخت تا آبش کشیده شود. در این فاصله یک عدد پیاز درشت را داخل ماهی تابه در روغن سرخ می کرد . به اندازه ای که رنگش طلائی شود. بعد ماهی تابه را از روی اجاق برمی داشت و چند حبه سیر خردشده ، نمک ، زردچوبه و فلفل به آن اضافه می کرد. بعد سریش را داخل ماهی تابه می ریخت و ماهی تابه را روی اجاق می گذاشت تا آب اضافی باقیمانده سریش نیز بخار شود . مواد را خوب قاطی می کرد . آخر سر نیز چند دانه تخم مرغ داخل مواد می ریخت و خوب به هم می زد . بعد از پخته شدن تخم مرغ ، غذا را که به آن ،« کیریش بورانی سی » می گفتیم داخل سینی می کشید و وسط سفره می گذاشت. دور وتا دور سینی هم چند دانه تربچه قرمز کوچولو می چید.همراه این غذا یک کاسه ماست و سیر نیز آماده می کرد.

او غذاهایی را که با ماست و سیر خورده می شد ، روزهای پنج شنبه می پخت. چون بعد از ظهر پنج شنبه ها مدارس تعطیل بود. می گفت :« سیر بر صد درد بی درمان دواست. اما بعد از خوردنش به میان جمع رفتن مکروه است.»

روش پختن بورانی سریش یا کیریش مثل بورانی اسفناج است . دامغانی ها به بورانی اسفناج « نرگسی » می گویند.

بجز بورانی اسفناج و سریش ما بورانی های دیگری هم داریم مثل بورانی کدو سبز ، بورانی شنبلیله ، بورانی کنگر

با سبزیجاتی مثل اوه لیک و آق پئنجر و یاغلی جا و قزه یاغی ، غذاهای خوشمزه می پزیم که بعدها روش پخت شان را خواهم نوشت.

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

رویاهایم آزادند ، ترانه فولکلوریک و قدیمی آلمانی است نام شاعرش گویا معلوم نیست. اما شاعر در عالم رویاهایش سدها و تابوها را می شکند و به آرزوهایش می رسد. در مورد شعر توضیح مختصری را که مربی ژیمناستیک داده اضافه کردم.
ترانه را اینجا بشنوید.
رویاهایم آزادند . همیشه همراه من هستند. نه کسی می تواند شکارشان کند ، نه می تواند لوی شان بدهد. آنها کنار من ، به حضورشان ادامه می دهند. من به آنچه که دلم می خواهد و به آنچه که خوشحالم می کند می اندیشم. همه چیز آرام پیش می رود. کسی نمی تواند مانع امیال و آرزوهای من شود. من شراب را همراه با دلدارم ، دوست دارم. دلدارم به خاطر من بهترین ها را انجام می دهد. او همیشه همراه من است و رویاهایم آزادند. کسی نمی تواند مزاحم من شود . کسی نمی تواند حبسم کند. رویاهایم زنجیرها را می گسلند ، قفس ها را می شکنند و آزادم می کنند. نگرانی ها را از دل و جانم می زدایند و من می توانم با تمام وجودم و از ته دلم بخندم و شاد باشم.
رویاهایم آزادند.

*
Die Gedanken sind frei , wer kann sie erraten
Sie fliegen vorbei , wie nächtliche schatten
Kein Mensch kann sie wissen , kein Jäger erschießen
Es bleibet dabei
Die Gedanken sind freiIch denk' was ich will und was mich beglückt,doch alles in der Still', und wie es sich schicket.Mein Wunsch, mein Begehren kann niemand verwehren,es bleibet dabei: Die Gedanken sind frei!
Ich liebe den Wein, mein Mädchen vor allen,sie tut mir allein am besten gefallen.Ich bin nicht alleine bei meinem Glas Weine,mein Mädchen dabei: Die Gedanken sind frei!
Und sperrt man mich ein in finstere Kerker,das alles, das sind vergebliche Werke.Denn meine Gedanken zerreißen die Schrankenund Mauern entzwei, die Gedanken sind frei!
Drum will ich auf immer den Sorgen entsagenund will mich auch nimmer mit Grillen mehr plagen.Man kann ja im Herzen stetz lachen und scherzenund denken dabei: Die Gedanken sind frei!
Urheber / Autor unbekannt

*

در ویکی پدیا

و اینجا

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

 

 

گلهای ریز و کوچولو توجه ام را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
گفت :« عکس را می خواهی چه کار ؟ هر وقت دلت گل خواست بیا اینجا و تماشایشان کن. مگر نمی بینی زنبور رویش نشسته ؟ نمی فهمم این زنبورها نیش را برای چه با خود حمل می کنند اگر دسته جمعی به جان آدمیزاد بیفتند و حسابی نیش بزنند ، آدمیزاد دیگر هوس نزدیک شدن به گل نمی کند»

ای بابا این آقا هم حوصله دارد! پیرزن گفت :« عزیزم کسی که نمی خواهد زنبورها را اذیت کند. زنبورها هم نیش را برای دفاع از جانشان لازم دارند. بیخودی که مرض نیش زدن ندارند.»
بی خیال داشتم از گلها عکس می گرفتم که صدای پیرمرد بلند شد . گفت :« مواظب باش خانم جوان ! یکدفعه گل فراموشم مکن را له نکنی .»

فوری به جلوی پایم نگاه کردم . اسم گل فراموشم مکن را شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودم . شاید هم دیدم و توجه نکردم. گفتم :« وای چقدر قشنگند ! ما هم به این گلها فراموشم نکن می گوئیم.»
هر دو لبخند زدند و پیرمرد گفت :« می دانید چرا این اسم را روی این گلها گذاشته اند ؟»
گفتم :« نه حکایتشان را نمی دانم . اما می توان حدس زد. شاید آن قدیمها که این همه گل و گیاه در گلفروشی ها نبود. دو دلداده کنار جاده ایستاده و راز و نیاز می کردند. یکی می خواست به سفر برود. این گلهای زیبا را دیده و چیده و دست دلدار داده و گفته عزیزم می روم و زود برمی گردم . فراموشم مکن. از آن به بعد اسم این گلها ، گل فراموشم مکن نامیده شده اند»

پیرمرد گفت :« شاید هم پیرمرد آن وقتها پسر جوانی بود و داشت سربازی می رفت. سربازی هم کم خطر نداشت . آدم نمی دانست سالم برمی گردد یا نه . خلاصه کلام که داشت از دلداده اش خداحافظی می کرد. دید که چشمان یار خجالتی اش پر اشک است خم شد و از بین چمنها و علفها گلهای کوچک آبی رنگ را چید و به دختر داد و گفت عزیزم نگران نباش می روم و زود برمی گردم . اگر برنگشتم فراموشم نکن . آن وقت پسر رفت و برنگشت . آخر جنگ بود و خطرمرگ در کمین هر سرباز و جنگجو بود. یارش شوهر کرد. نه خیر ! شوهرش دادند. آه ... آه ... آن قدیمها که این چنین نبود. دختر و پسر که به این راحتی آشنا و دوست نمی شدند. ازدواج هم مراسم سخت خودش را داشت. برای همین است که گلهای ریزه فراموشم مکن همیشه سرشان بالاست. گویی دارند با آدمی حرف می زنند . به زبان حال می گویند که فراموشم مکن.» لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت :« خانم جوان اگر دوست داری یک دسته بچین و ببر .هر وقت هم دلت تنگ شد بیا اینجا . من و زنم هر روز عصر اینجا می آییم. از باران هم نترس چتر نمی گذارد خیس شوی. »
پیرزن نیز با لبخند و تکان دادن سر ،از من دعوت کرد. یک دسته کوچک چیدم و از پیرمرد و پیرزن خداحافظی کرده به خانه برگشتم. گلها را داخل استکان خیلی کوچک گذاشتم و نگاهشان کردم . الحق والانصاف که زیبا هستند و الحق که خدا بهترین هنرمند است.
*
قیزیل گول آچیلاندا
آچیلیب ساچیلاندا
یارین اوزون گؤرئیدیم
هر سحر آچیلاندا

*
هنگام باز شدن گل محمدی
باز شدن و پراکنده شدنش
کاش یارم رو می دیدم

هر روز که سحر می شد

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد . در حالی که سوت را می زد مرغابی هایی را که داخل چمنزار مشغول دانه چیدن بودند هی می کرد. طفلک مرغابی ها برای نجات از دست پسرک داخل استخر دویدند. پسرک باز دست بردار نبود وتا لبه استخر جلو آمد. گویا می خواست خود را در آب بیاندازد و بیچاره ها را داخل آب نیز دنبال کند که صدائی خشن بر جایش نشاند. پیرمرد و پیرزنی که دست در دست هم قدم می زدند ، سر رسیدند. پیرمرد خشمگین شد و پرسید : » چه می کنی بچه ؟»

پسرک جواب داد :« با مرغابی ها و اردکها بازی می کنم .»

پیرمرد با پرخاش گفت :« مگر مرغابی زنده اسباب بازی است ؟ مگر اسباب بازی نداری ؟ «

پرخاشها و غرولند پیرمرد موجب شد که پسرک عذرخواهی کند و زود از کنار استخر دور شود. پیر زن دلداری اش داد و گفت :« عزیزم بچه است و تذکر دادی و حرفتو گوش کرد و رفت. حالا دیگه به چی فکر می کنی ؟«

پیرمرد گفت :« به این فکر می کنم که بیست سال دیگر من و تو نیستیم و این باغ و مرغابی هایش می افتد دست این پسربچه که آن زمان سی سالش می شود. چنین بچه حیوان ازاری چگونه می تواند مواظب محیط اطراف باشد؟ یعنی فکر می کنی پرنده و چرنده می تواند از دستش آسوده باشد؟«

پیرزن گفت :« تو زیادی حساس هستی بچه است دیگر بیست سال بعد آنقدر کار و مشغله خواهد داشت که فرصت پیاده روی نخواهد داشت چه برسد به بازی با مرغابی ها.«

پیرمرد ساکت شد و هردو روی نیمکت نشستند . دقایقی گذشت و خانواده ای با چند بچه از دور نمایان شدند. دهان هر کدام از بچه ها آب نبات چوبی بود. دختر بچه آب نبات را از دهانش بیرون کشید و گفت :« چه مرغابی های خوشگلی ! ببین بچه هایش چقدر بامزه اند ! «

پسربچه گفت :« خیلی خوشگلند. بیا واسشون آب نبات بدهیم.«

دختربچه گفت : « آب نبات کارامل خوشمزه است. واسشون کارامل بدهیم.«

پسربچه گفت :« نه کارامل زیاد خوشمزه نیست پرتقالی بدهیم.«

اول چند لحظه ای بحث کردند و بعد تصمیم گرفتند از هر آب نبات یکی داخل آب بیاندازند. مرغابی ها هرکدام را دوست داشته باشند بخورند. بعد شروع کردند به ریختن آب نبات داخل استخر که باز داد پیرمرد بلند شد :« چه می کنید بچه ها ؟«

بچه ها گفتند :« داریم به مرغابی ها آب نبات می دهیم. طفلکی ها همه اش چمن و سبزی داخل آب رو می خورند. یک کمی هم شیرینی و شکلات بخورند و لذت ببرند.«

پیرمرد با خشم رو به بزرگترهای همراه بچه ها کرد و گفت :« به جای گپ زدن به بچه هایتان یاد بدهید که مرغابی اب نبات نمی خورد.اینها داخل آب مواد غذایی می ریزند مرغابی ها نمی خورند و چند روز بعد آب کثیف می شود و زبان بسته های خدا مسموم می شوند«.

پدر و مادر بچه ها از پیرمرد عذر خواهی کردند و در حالی که به بچه هایشان توضیح می دادند از ما دور شدند

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد. قصه ملانصرالدین و دخترش ، ملا و دزد ، ملا و خرش. روزی کتابچه کوچک مصوری به خانه آورد. قصه موش و گربه با تصاویر سیاه و سفیدش . موشی که در عالم مستی و بی خبری موجب خشم گربه شده و جان خود را از دست داد و گربه ای که پس از خوردن موش توبه کرد و موشهای دیگر توبه اش را باور کرده و با ارسال هدیه ، دست دوستی به طرفش دراز کردند و اما غافل از این که:
سالی یک دانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا
لشکر عظیمی که موشها تدارک دیدند و آخر سر نیز ، سر به باد دادند. پند آخر عبید زاکانی که پدر با حسن ختام گؤی دن اوچ آلما دوشدو ( از آسمان سه سیب بر زمین افتاد ) برایمان می خواند.
هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
آن گاه در مورد موش و گربه و پندهای نهفته اش صحبتها می کرد.
از میان قصه های ملانصرالدین ، قصه ملا و کوزه آب را بیشتر دوست داشتم. هر روز که پسرک ملا برای آوردن آب آشامیدنی سر چشمه می رفت ، ملا تنبیه اش می کرد که مبادا کوزه را بشکنی. روزی از روزها کوزه آب شکست. پسرک گریان و نالان به خانه برگشت که کوزه را نشکسته تنبیه می شدم ، حالا که شکسته ام پدر با من چه می کند؟ ملا علت گریه و شیون را از پسرک پرسید. پسرک جریان شکستن کوزه و ترس اش را تعریف کرد . ملا گفت : من تنبیه ات می کردم که مواظب باشی و کوزه نشکند. حالا که شکسته دلیلی برای تنبیه ات ندارم.
برادر کوچکه می پرسید :« آقا حالا اگر من پسرک ملا بودم و تو ملا ، کوزه را می شکستم چه می کردی ؟ باز هم تنبیه ام می کردی ؟ »
پدر می خندید و می گفت :« سو سنه یی سو یولوندا سینار / کوزه آب در راه آوردن آب می شکند. نه قبل از شکستن و نه بعد از شکستن ، هرگز تنبیه نمی کردم. چون تو خود تجربه می کردی که کوزه چقدر ارزش دارد. کوزه ای دیگر می خریدم و تو این بار بیشتر مواظبش می شدی.»
سوال بی جای برادر کوچکه عصبانی ام می کرد و با خشم می گفتم :« مگر نمی دانی آقاجان ما دست روی هیچ کسی بلند نمی کند؟ نمی زند؟»
برادرکوچکه هم جواب می داد :« می دانستم خواستم مطمئن شوم . آقا جان ما یکی یکدونه ماست . »
نه امروز و نه دیروز که سالهاست دلم برای قصه هایش ، برای مهربانی هایش ، برای حسرت هایش ، برای ایستادن سر کوچه اش تنگ شده است.
*

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در

در مشت گرفته مچ دست پسرم را

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :