زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

شیطون بلا پسرک بازیگوش و پر جنب و جوش دبستانی است. چند روز پیش مژده داد که شاگرد ممتاز شده است و من باید به قول خودم عمل کنم و جایزه دلخواهش را برایش تهیه کرده بفرستم. بعد از تبریک و اظهار خوشحالی پرسیدم :« شاگرد اول شدی ؟»

با یک کمی شرح حال و تعبیر و تفسیر گفت :« اول اول که نه! یک کمی به اول مانده .»

گفتم :« خوبه پس شاگرد دوم شدی؟»

باز گفت :« شاگرد دوم دوم که نه یک کمی به دوم مانده.»

گفتم:« یعنی می خواهی بگویی که شاگرد سوم شدی؟ خوب شاگرد سوم شدن هم خوبه.»

گفت :« شاگرد سوم سوم که نه یک کمی نزدیک به شاگرد سوم. یک نمره هم کمتر از شاگرد سوم. »

گفتم :« خوب شاگرد چهارم شدن هم خوبه . پس خوب تلاش کردی و نمره هایت هم خوبه . آفرین.»

خیلی خوشحال شد و گفت :« می دونی. شما اولین نفری هستی که بدون نق زدن تبریک گفتی.»

گفتم :« مگر بابا و مامانت کارنامه تو که دیدند چی گفتند؟»

گفت :« بابام به مامانم نق زد که اگه خوب به درس و مشق بچه می رسیدی شاگرد اول می شد.کارت شده همه اش با آبجی جونت به خرید و مهمانی رفتن و پشت تلفن حرف زدن. مامانم هم دعوام کرد که علی یارین جا دی ( علی نصف تویه) ببین چه نمره هایی می آره؟. حالا نوبت تویه که جایزه ام رو بخزی .»

گفتم :« باببا و مامانت به فکرت هستند دوستت دارند و دلشان می خواهد خیلی خوب درس بخوانی و آینده خوشی داشته باشی. حالا بگو ببینم جایزه چی می خواهی ؟»

گفت :« میمون خندان»

با تعجب گفتم :« پسر جان میمون خندان دیگر چیست؟»

قاه قاه خنده کودکانه اش پشت تلفن پیچید و گفت:« عجب دهاتی هستی! یعنی تا به حال میمون خندان ندیدی؟»

گفتم :« والله به خدا ندیدم . حالا تعریفش رو بکن . شاید پیداش کردم.»

گفت :« شاید نداریم که ، باید پیداش کنی. خودت قولشو دادی.»

گفتم :« اگر نتوانم پیدایش کنم ، پس دیلیمی ائششک آریسی ساشسین ( زبانم را زنیور سیاه بگزد ) حالا که وعده داده ام چشم.»

مشخصات میمون خندان را داد و در حالی که گوشی را به مادرش می داد گفت :« یک دفعه گوشی را قطع نکنی ها . حرفهام تمام نشده.»

گفتم :« پس اول حرفهایت را تمام کن بعد گوشی را به مامانت بده.»

گفت :« میشه به بابا و مامانم سفارش کنی که هی کارهای پارسالم رو به رخم نکشند ؟»

گفتم :« مگر پارسال چه کارهائی کردی که دارند به رخت می کشند ؟»

گفت :« پارسال رو که یادت هست ! بابام وعده داده بود که اگر شاگرد ممتاز شوم برام دوچرخه می خرد. من هم که شاگرد ممتاز ممتاز نشدم ، اما نمراتم خیلی خوب شد و بابام برام دوچرخه خرید. یک روز توی کوچه مون با علی و رضا دوچرخه سواری می کردیم. که علی گفت بچه ها بیایید با دوچرخه هامون جنگ بازی کنیم. سوار بر دوچرخه به همدیگر حمله کردیم و در همان برخورد اول دوچرخه هایمان ، هر سه به زمین خوردیم. دندان شیری جلویی علی که لق هم بود شکست و افتاد کف دستش. زانوی پای راست رضا هم لت و پار شد. من هم که خودت می دونی آرنج و دست راستم لت و پار شد و تعطیلات تابستانم را زهر مارکرد. حالا تا تکان می خورم بابا و مامانم دعوام می کنند که مثل پارسال نکنی که تابستانمان با بیمارستان و رادیولوژی و دکتر و مطب و این جور چیزها هدر شد. خوب به بابا و مامان بگو که پارسال سه تا آمپولی که به من زدند شوخی نبود که. تازه دواهاشون هم که خیلی تلخ بود.اصلا ببینم شما بزرگترها چرا دست از سر همدیگر بر نمی دارید؟ تا یکی یک کاری می کنه و ضرر می کنه همه اش سرکوفت می زنید و حرفها و سرزنش های همیشگی را هی تکرار می کنید ؟»

گفتم :« حالا نیازی نیست که من حرفی بزنم . تو خودت حرفهاتو زدی و بابا و مامانت که توی اتاق هستند ، صدایت را شنیدند. »

روز بعد در فروشگاه های اسباب بازی فروشی به جستجوی میمون خندان رفتم و بالاخره پیدایش کردم. عروسک هائی به اشکال مختلف که وقتی روی شکمشان فشار می دهی صدای خنده یا آواز همراه با حرکاتشان بلند می شود. وقتی روی شکم میمون خندان فشار می دهی ، گوئی که قلقلکش دادی در حالی که از خنده روده بر می شود روی زمین می غلطد و آدم با دیدن غلط زدن و صدای خنده اش ، خود بخود می خندد.

این عروسکهای جورواجور را با عروسک پارچه ای مادربزرگم ، عروسک پلاستیکی ده ریالی ام عروسک بافتنی خاله جونم مقایسه کردم. چه دنیای قشنگی داشتیم با خاله بازی های ساده و کودکانه مان ، لباسهای کج و کوله ، اما رنگارنگ عروسکهای پلاستیکی مان که خودمان برایشان می دوختیم. یادش به خیر عجب دنیائی داشتیم.

*

آلمانی ها اصطلاحی دارند که می گویند:

Geschehen ist geschehen

بعنی آنچه که اتفاق افتاده ، اتفاق افتاده

اولان اولوب کئچن کئچیب

آنچه که اتفاق افتاده و گذشته ، در گذشته انجام گرفته و تمام شده ، هر چند اثرش باقی مانده است. به رخ کشیدن و سرزنش و سرکوفت بجز دلسردی و دل شکنی و دلخوری اثری دیگر ندارد.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩

فوتبال2010

نتایج بازی آلمان برای بیشتر جوانان مهم بود. پیروزی چهار بر صفر در مقابل استرالیا ، چهار بر صفر در مقابل آرژانتین ، چهار بر یک در مقابل انگلستان اورزولا را بی نهایت خوشحال کرده بود. او به قهرمان شدن آلمان در این دوره امیدوار بود. اما دیروز از ته دل آرزو می کرد که تیم مورد علاقه اش حداقل مقام سوم را کسب کندکه به آرزویش رسید و آلمان سه بر دو در مقابل اروگوئه پیروز و مقام سوم را کسب کرد ، فوری به دوستان زنگ زدم تا تبریک یگویم. یکی همراه خانواده به خیابان رفته بود تا سوت بزند و شادی کند و بقیه نیز یا در حال رفتن و یا شادی کنان آماده خواب بودند.
*
زندگی شبیه زمین فوتبال است. بخت و اقبالت را وسط میدان می اندازند و به دنبالش می دوی . اگر هوشیار باشی ، بردی و گرنه باختی و تا بردی دوباره راه پر پیخ و خمی پیش رو داری. برد و باخت از تلاش و جان فشانی ات در راه زندگی نمی کاهد بلکه هر کدام وسیله ای می شوند برای رسیدن به هدف ات .
زندگی مثل بازی شطرنجی است که هر قدر هم ماهر باشی یک خطای کوچک چند دقیقه اول شاه مات ات می کند و تا بخواهی به خود بیائی ، می بینی که از قافله زیادی عقب مانده ای.
گاهی همین زندگی شبیه به عبور از دره خطرناک پر از تله است . پایت که لغزید با سر توی دام صیاد افتاده ای و راه فراری برایت باقی نمانده است. شکاری هستی که شکارچی مثل برده ازت کار می کشد و اگر توانستی از دستش بگریزی . جان مخلص و مفلس ات هست و هزار نشیب و فراز. اما ازقدیم گفته اند اومودسوز شئیطاندی / ناامید شیطان است.
*
ای کاش زندگی مثل فوتبالی بود که خوشی را پاس ، جدائی را شوت ، بی وفائی را فول ، غم را آفساید و محبت را گل می کردیم.

http://smsbox.mihanblog.com/post/209
*
چند وقتی است که در یوتیوب یکی از سریالهای قدیمی را می توان دید. سریال قمر خانم. خانه ای با مستاجرانی پر درد و فقیر و ناچار. درست مثل صیدهائی که در دام صیاد افتاده اند. زنان و مردان فقیری که چاره ای جز اطاعت از قمر خانم ندارند.زنانی که تفریح شان دور هم جمع شدن و همراه با انجام کارهای خانه گپ می زنند. خدیجه ، مریم ، خانم آغا ، معصومه و شوهر بیکارش ، مرد دیوانه ، فالگیر ، دلاک کیسه کش حمام ، آقا کمال دانشجو که قرار بود تا دو سال دیگر دکتر شود. مهین خانم ، غلوم ، قاسم که دولت بازنشسته اش کرده و قمر خانم بازنشسته اش نمی کند. مرد چینی بند زن خسیس و مردرندی که طمع به خانه قمر خانم دوخته و ...
*
من گرفتارم و تو گرفتاری
من غمی دارم و تو غمی داری

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩

آرواد سنه چوخ بورجوم وار = زن به تو خیلی بدهکارم

 حکایت ضرب المثل ها در اینجا یا اینجا

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

 

اسنک اسنه یی گتیره ر حئیف سنه طووله ده کی = خمیازه خمیازه می آورد حیف بر تو که در طویله هستی 

بقیه حکایت ضرب المثل ها در اینجا یا اینجا

*

شعرلر ترجمه لر

http://gayagizi3.blogspot.com/

*

ماهنی لار

http://gayagizi5.blogspot.com/

*

آتا سؤزلری

http://gayagizi4.blogspot.com/

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩

قازانا سویوق دییبدی = دیگ سرما خورده

یک روز زنی به پسرکش گفت :« برو در خانه ملانصرالدین و بگو دیگ شان را امانت بدهند می خواهیم شوربا بپزیم.»

پسرک در خانه ملا رفت . در را زد و ملا در را باز کرد پسرک بعد از سلام گفت:« مادرم می گوید دیگ را بدهید می خواهیم شوربا بپزیم.»

ملا گفت :« برو به مادرت بگو که دیگ سرما خورده است و نمی تواند خانه شما بیاید.«

پسرک به خانه برگشت و جواب ملا را به مادرش گفت. مادر عصبانی شد و گفت :« بچه جان مگر به تو نگفته ام که حرف را خوب گوش کن. مگر دیگ هم سرما می خورد. برو و دیگ را بگیر و بیاور.»

پسرک دوباره در خانه ملا رفت و ملا همان جواب را داد و پسرک به خانه برگشت. مادر فکر کرد که بچه اش حرف را درست تحویل نگرفته است. چادر بر سر کرد و خود به در خانه ملا رفت. ملا در را باز کرد. زن گفت :« پسرک را فرستادم از شما دیگ بگیرد. حرف را درست تحویل نمی گیرد و می گوید دیگ سرما خورده است.»

ملا گفت :« پسرک راست می گوید . من گفتم دیگ سرما خورده و نمی تواند خانه شما بیاید.»

زن با عصبانیت میگفت:« دیگ چگونه سرما می خورد ملای خانه خراب !؟ »

ملا جواب داد :« بهانه از این بزرگتر همسایه خانه خراب!؟«

*

گونلرین بیر گونونده بیر آرواد اوغلان اوشاغینا دئدی :« گئتگینن ملانصرالدین گیلین قاپی سینا دئگینن قازانی بورج وئرسینلر ایستیریک شوربا پیشیرک.»

اوشاق گئدیب ملا گیلین قاپیسینی دویدو. ملا قاپییا چیخدی . اوشاق سلام نان سونرا دئدی :« آنام دئییر قازانیزی بورج وئرین ایستیریک شوربا پیشیرک.»

ملا دئدی :« گئت آناوا دئگینن قازانا سویوق دییبدی سیزه گله بیلمز.»

اوشاق ائوه قاییدیب آناسینا ملانین دئدیغی سؤزو دئدی. آنا هیرسله نیب اوشاغا دئدی :« بالا به سنه دئمه میشم سؤزو یاخشی تحویل آل !؟ گئتگینن ملاگیله دئنن قازانی وئرسینلر شوربا پیشیرک.»

اوشاق بیرده ملا گیلین قاپیسینا گئدیب قاپینی دؤیدو. ملا قاپییا چیخیب ، گئنه همان جوابی اوشاغا وئردی. اوشاق بیرده ائوه قاییدیب ملانین سؤزون آناسینا دئدی.آنا ائله بیلدی به اوشاق سؤزو یاخشی تحویل آلمییب . اؤزو چادراسینی باشینا سالیب ملا گیله گئدیب قاپینی دؤیدو. ملا قاپییا چیخدی. آرواد دئدی :« آی ملا اوشاغی قازانا گؤنده ریرم . سؤزو باشادوشمور گلیب دئیر قازانا سویوق دییب .»

ملا دئدی :« اوشاق سؤزو دوز باشا دوشوب من دئدیم کی قازانا سویوق دییب سیزه گله نمز.»

آرواد هیرسله نیب دئدی :« ائو خاراب ملا نئجه سویوق دییر قازانا؟»

ملا دئدی :« ائو خاراب قونشو ، بوندان یئکه ماهانا؟»

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ابرق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به می صاف مردق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩

زن متولد ماکو اهل چت نیست زن متولد ماکو اهل پیام های آنچنانی نیست زن متولد ماکو قصه گویی بیش نیست دوستان می بخشید که بخش نظرات وبلاک را بستم و دیگر در هیچ وبلاکی پیامی نخواهم نوشت. شاید آن که با اسم و آدرس وبلاک من من پیام های نامناسب می نویسد و به چت روم می رود خودش خجالت بکشد.

*

من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.اوقات فراغتم را با نوشتن حکایت و روزنوشت و سرودن شعر وترجمه اشعار به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی و جمع آوری لغات و بایاتی ها و ضرب المثل ها می گذرانم. به فرهنگ و ادبیات سرزمینم علاقه دارم. 
من عضو هیچ حزب و گروه و سازمانی نیستم و مردم سرزمینم ایران ( ترک و بلوچ و لر و گیلک و کرد و عرب و ترکمن و فارسی زبان و ... )را بسیار دوست می دارم و به همه احترام قائلم .
هرگز کاری با دنیای چت نداشته و ندارم. مطالب وبلاکها را با علاقه می خوانم . به عقیده و نظر دیگران احترام قائلم . در هیچ وبلاکی پیامی دور از شان و نامناسب نمی نویسم و این چنین پیام هائی با نام من غیر قابل استناد است.

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :