زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩

می گویند روزی روزگاری در ولایتی از ولایات خدا ، خاتونی زندگی می کرد. او هشت بچه قد و نیم قد داشت و از صبح تا شب سرگرم شست و شوی و رفت و روب و پخت و پز بود. روزی متوجه شد با این که اشتهائی برای خوردن ناهار و شام ندارد اما روز به روز چاق و چاق تر می شود. با خود اندیشید که اگر وضع اش چنین پیش برود و وزن اش یشتر از این شود پاهایش توان حرکت نخواهند داشت و زمین گیر خواهد شد و والی آخر . هراسناک به حکیم ولایت شان مراجعه کرد و گفت :« آقای حکیم فکر می کنم بیمار شده ام و بیماری ام هم خطرناک است. از صبح تا شب هیچ چیز نمی خوردم و روز به روز بر وزنم اضافه می شود.»
حکیم نگاهی به چهره وحشت زده و نگران خاتون انداخته پرسید :« چند بچه دارید و از صبح تا شب کارتان چیست ؟»
خاتون گفت :« آقای حکیم هشت بچه دارم و از صبح تا شب سرگرم تر و خشک کردن شان هستم و نوکر و کلفتی هم دم دستم نیست .»
حکیم پرسید :« در فاصله ناهار و شام چیزی نمی خورید که موجب کم اشتهائی تان شود؟»
خاتون گفت :« آی خدا پدرت را بیامرزد حکیم جان من فرصت سر خاراندن ندارم چه برسد به خوردن در فاصله بین ناهار و شام. فقط بعضی وقتها به ندرت تکه نانی از گوشه لقمه بچه ها وشگون می گیرم و دهانم می گذارم.»
حکیم از جای بلند شد و سبد بزرگ نانی را که در گوشه مطب اش گذاشته بود برداشته دست خاتون داد و گفت :« این سبد را به خانه ببر فردا از اول صبح تا عصر هر تکه نانی را که از لقمه بچه ها گرفتی به جای گذاشتن به دهان داخل این سبد بیانداز و عصر برایم بیاور تا برایت دارو بنویسم و درمانت کنم.»
خاتون سبد را از حکیم گرفت و دعا کنان به خانه برگشت. روز بعد هر تکه نانی را که از لقمه بچه هایش کند داخل سبد انداخته عصر بر دوش گرفت و به مطب حکیم رفت. حکیم در سبد را باز کرد و تا چشمش به تکه های نان که سبد را پر پر کرده بودند افتاد با تعجب گفت :« یعنی شما قرار بود این نان ها را بخورید و نخوردید؟»
خاتون با حسرت گفت :« بله آقای حکیم .غذایم همین نان های خرده ریزه است.»
حکیم با تعجب و صدائی که بیشتر به فریاد می ماند گفت :« خانیم اولماسا ال قولووی چیرمالا بویور منی ده یئی دای ! / خانم یک دفعه آستین هایت را بالا بزن بیا منو هم بخور دیگر»
آن گاه خاتون را از خوردن تکه نان های لقمه گرفته برای بچه ها منع کرد و گفت :« از این به بعد ناهار و شام ات را مفصل بخور و به لقمه نان بچه هایت دست درازی نکن.»
خاتون به توصیه حکیم عمل کرد و از چاقی بی رویه و هراس از بیماری نجات یافت.
*
ما در این ولایت وقتی به پزشک مراجعه می کنیم و دردمان را می گوئیم ، پزشک پس از معاینه صاف و پوست کنده می گوید که از چه بیماری رنج می بریم و روش معالجه را نیز شرح می دهد. بطور مثال چندی پیش به دندان پزشک مراجعه کردم و ایشان در مورد مشکل دندانم و روش معالجه کلی توضیح داد که اگر انار خاتون همراهم نبود بی شک زهره چاک می شدم.
*
شرافت از دست رفته پزشکی در بالاترین و قضاوت های شتاب زده گوشزد و نظرات نیز خواندنی است.
*
یک پزشک نیز پنج ساله شد به مبارکی
*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

بچه که بودیم زندگی با هر بهانه ای رنگ تنوع به خود می گرفت. اسفند ، ماه خانه تکانی و خرید و مشغله تکالیف عید بود . شعبان با نیمه اش مراسم چراغانی و ترقه و شکلات و شکرپنیر و کلوچه اهری نذری را زنده می کرد. محرم ، ماه عاشورا و شعله زرد و آش رشته و هویچ پلوی همسایه بود. پنج شنبه اول ماه رجب ، روز تجدید دیدار با مردگان و حلوا و خرما بود و ما چه جانانه و از ته دل قبل از خوردن خرما صلوات و فاتحه می خواندیم. بیشتر وقتها قبل از خوردن خانم سرایدار مسجد حمد و سوره را با صدای بلند می خواند و ما تکرار می کردیم که مبادا غلط بخوانیم و فاتحه به صاحب خرما نرسد. سرانجام نوبت به رمضان می رسید. رمضان با دعای دلنواز سحر و ربنای سر سفره افطارش عالمی دیگر داشت. چه می دانم شاید ربنا موجب شده که شجریان را بشناسم. آن زمان ها برای دختربچه های نه و ده و یازده ساله ، ربنای شجریان آوای پایان شب تیره گرسنگی بود. مگر نه که می گویند خدا با هر دردی که به بندگانش می دهد امتحانشان می کند. آللاه هئچ بنده سین اجلیق نان امتحانا چکمه سین / خدا هیچ بنده ای را با گرسنگی امتحان نکند. برای دختربچه تحمل گرسنگی و تشنگی چقدر تلخ و طاقت فرساست. روزهای اول و دوم و سوم که هنوز معده به خالی ماندن عادت نکرده ، خیلی سخت می گذشت. پدر برایمان زولبیا و بامیا و کلوچه شیرین و خرما می خرید. گاهی وقتها هم پول می داد که خودمان برویم و بخریم . می خریدیم وبه خانه می آوردیم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که گاهی هنگام چیدن زولبیا انگشتمان را می لیسیدیم. خوب چه کار کنیم بچه بویدم و فکر می کردیم که نمی خوریم. بعضی وقتها از شدت تشنگی دست و صورت را می شستیم و دهانمان را قرقره می کردیم و ناغافل قطره آبی را که در دهانمان مانده قورت می دادیم. خوب از کجا می دانستیم که روزه مان باطل می شود. بعدها یاد گرفتیم که اجازه خوردن و آشامیدن حتی به اندازه لیسیدن انگشت یا قطره کوچک آب را هم نداریم.
در آن سختی ها پدر همراهمان بود. روزی از روزهای کوتاه زمستانی و سومین روز از رمضان که از مدرسه به خانه برگشتم ، از شدت گرسنگی گریه سر دادم و گفتم :« من دارم می میرم. گرسنه ام است. اگر نخورم می میرم.»

مادربزرگ گفت :« اگر با دهان روزه بمیری به بهشت می روی و اگر حالا بخوری یک راست توی جهنمی. میل خودت است می خواهی بخور می خواهی نخور.»

گفتم :« من نمی خواهم به بهشت بروم . بگذار بخورم دلم می خواهد به جهنم بروم.»
آن وقت روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و دستهایم را روی زمین گذاشتم وپاشنه پاهایم را به زمین کوبیدم و گریه کنان گفتم :« من تشنه ام آب می خواهم.»
مادربزرگ و مادر شروع به نصیحت و سرزنشم کردند که :« ای دختر گنده خجالت بکش. دختر که این همه شکمو نمی شود. تا اذان زیاد نمانده دندان روی جگر بگذار. .. »
اما من گرسنه و تشنه بودم داشتم راستی راستی هلاک می شدم. که پدر دخالت کرد و با لبخند گفت :« ولش کنید بابا جان من آرامش می کنم. مگر نشنیده اید آجین ایمانی اولماز / آدم گرسنه ایمان ندارد؟»
آنها ساکت شدند و پدرم به من نزدیک شد و بغلم کرد که به اتاق ببرد. سنگین بودم خوب . با خنده گفت :« ماشالله دخترم الهی که چشم نخوری وزن ات هم زیاد شده . یک کمی لاغر بشوی خوبه ها!»
گفتم :« نه خیرم نمی خوام لاغر بشم من می خواهم بخورم.»
خلاصه پدر با بلبل زبانی اش مرا تا اتاق برد و گفت :« خیلی خوب حالا پاشو بریم وضو بگیریم و مثل قصه های من و بابام دوتائی نماز بخونیم.»
گفتم :« نمیشه که قهرمان های قصه های من و بابام پسر و پدر هستند دیگه. من دخترم نمیشه.»
گفت :« چرا نمیشه توی این دنیا نمیشه وجود نداره.»
دوتائی رفتیم و وضو گرفتیم و به اتاق برگشتیم. چادرنماز گلی گلی نازکم را سرم کردم و پشت سر پدر ایستادم. او تند تر می خواند و من بهش نمی رسیدم. دیگر طاقتم تمام شد و وسط نماز یک دفعه گفتم :« آقا جان مثل زن سرایدار یواش بخوان من هم بهت برسم دیگه.»
پدر در حالی که مشغول خواندن رکوع بود با صدای بلند و آهسته صلوات خواند. متوجه منظورش شدم و ساکت شدم و همراهش به تکرار نماز مشغول شدم. بله پدرها و مادرها وقتی می خواهند وسط نماز چیزی را به دیگری حالی کنند یکی دو کلمه را با صدای بلند و با حالت بخصوص ادا می کنند و طرف می فهمد که فلان کار را نباید انجام دهد و الی آخر.
بعد از تمام شدن نمازمان اعتراض و خنده آبجی بزرگ و داداش بزرگ شروع شد که نباید وسط نماز حرف می زدی و نماز ات باطل شد. پدر و مادربزرگ دیدند که من دیگر رمقی ندارم و اگر بخواهند دوباره نماز بخوانم گریه خواهم کرد. مادربزرگ گفت :« چون دفعه اولت بود و نمی دانستی نمازت باطل نمی شود. اما از فرادا باید دقت کنی که وسط نماز حرف نزنی.»
نمازمان تمام شد و از اذان وغروب و افطار خبری نشد که نشد. پدر به فکر سرگرم کردنم بود و من به فکر قصه های من و بابام. این بار خودم به جای پسرک ، قهرمان قصه و همراه پدر بودم. حالم خوش بود. دلم می خواست انگشتم را روی دماغم بکوبم و به داداش ها یاندی قیندی بدهم. قرار نیست که همیشه داداش کوچیکه قهرمان قصه های من و بابام بشه که. بازی کنان و با غرور تمام به سراغ کیف مدرسه ام رفتم و دفتر مشق و مداد و پاک کن و مدادتراش و کتاب فارسی ام را برداشتم تا مشق هایم را بنویسم و بعد از افطار با خیال راحت دلی از عزا درآورم. پدر کتاب فارسی را از دستم گرفت و گفت :« کجا را باید بگویم ؟»
ای خدا جون کیف کردم ، خوش به حالم شد یک عالمه ، لذت بردم. پدر با صدای بلند خواند و من نوشتم. مشق تازه تمام شده بود که صدای مادربزرگ بلند شد. از قرار معلوم چیزی به اذان نمانده است . خوشحالی ام دلایلی داشت. مشق شبم تمام شد. زمان زود گذشت و من یک بعد از ظهر قهرمان قصه های من و بابام شدم. پدر قول داده بود که بعد از افطار برایم کانادادرای بخرد. فرنی خوشمزه مادر را خوردم. سوپ داغ و خوشمزه سیرابم کرد. بعد از افطار هم زولبیا با چائی و لیمو عمانی خوردم و کانادادرای یادم رفت.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩


تئوالبرشت ، صاحب آلدی نورد و سومین ثروتمند آلمانی درگذشت کارل البرشت صاحب آلدی سود ( جنوب ) و تئو البرشت صاحب آلدی نورد ( شمال ) دو برادر، از ثروتندترین های آلمان هستند. پدرشان کارگر معدن در اسن بود و مادرشان دکان کوچکی داشت. این دو برادر بعد از جنگ جهانی دوم ، کار مادرشان را به عهده گرفتند و با ترفندهای صحیح اقتصادی موجب پیشرفت سریع کار و بارخود شدند. این دو برادر در سال 1960 آلدی را بین شان به دو قسمت تقسیم کردند. فروشگاههای آلدی به سسب ارزان بودن کالایشان در نظر مردم به فروشگاههای فقرا معروفشد. اما در واقع کیفیت کالا و قیمت مناسب و ارزان آن موجب پیشرفت شان شد. بعد از تغییر ارز از مارک آلمان به یورو ، آلدی قیمت فروش را بر عکس فروشگاههای دیگر کنترل کرد که موجب رضایت مشتری هایش شد. اکنون فروشگهاهای آلدی در اکثر کشورهای جهان شعبه دارند.
بنیانگذار دکان فقرا درگذشت.
زندگی اسرارآمیز موسس فروشگاههای زنجیره ای آلدی
به بهانه فوت یکی از دو موسس فروشگاه های زنجیره ای آلدی
فروشگاه زنجیره ای دو برادر را میلیاردر کرد
آلدی در ویکی پدیا

*

 دعوت به همکاری مرکز اطلاعات ام . اس . برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی درنگ آماده شود
نمی دانم سراینده این بیت کیست . اما بیت فوق را برای اولین و آخرین بار از مرحوم دبیر تاریخ مان شنیدم. می گفت :« زندگی خود یک جنگ سرد و خطرناک واقعی است با این تفاوت که اسباب جنگ جنگجویان میدان ، کلاه خود و زره و شمشیر است وهنگام شکست ، بوی خون و خاک و مرگ را که جنگجوبا چشم می بیند وحشت در دل و جانش خانه کرده ، جان سالم هم بدر برد چندی نگذشته زهره چاک می شود و به بهانه های مختلف به سوی مرگ می رود غافل از این که جنگ سرد زندگی وحشتناک تر ازآن است که بتوان فکر کرد. شکست در جنگ زندگی آدمی ذره ذره آب و قطره قطره رنج کش می کند. با این حال آدمیزاد شکرگزاراست که می توانست بدتر از این هم باشد.

کلاه خود و زره و تیر و کمان و شمشیر برنده ما در جنگ سرد زندگی ما ، اعمال ماست و شمشیر برنده تر از تیغ بران ، زبان پدرسوخته مان است که هر چی می کشیم از دست همین زبان می کشیم که گاهی بی موقع می چرخد و ما را داخل چاهی می اندازد که صد عاقل بالغ نمی تواند رهایمان کند. در میدان جنگ زندگی چه بسا زبانی که می چرخد و می چرخد و می چرخد و بی وقفه می گوید و از گفتن باز نمی ایستد ، غافل از این که شنونده پی به یاوه گوئی اش می برد و نقشه های تنظیم شده از قبل اش را نقش بر آب می کند و بر خلاف او زبانی که سکوت اختیار کرده و فقط گوش می کند ، گوئی که از خود دفاع می کند آن هم دفاعی جانانه با نگاهی نافذ و گویا. آری زندگی جنگ است و در این راه ایستادن جایز نیست که ایستادن و ناامید شدن خود شکست است. با کسی که می گوید چاره ای نیست با زمانه بساز موافق نیستم. چرا باید به محض شکست همه گناهان را به گردن زمانه بیاندازیم و با تلخی ها کنار بیاییم و بسوزیم و بسازیم ؟
حدیث بی خردان است با زمانه بساز
زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز»
نام شاعر این بیت را نیز نمی دانم. کسی می داند؟ آن زمان ها که او سخن می گفت به چشم دبیری به حرفهایش گوش می کردیم که یک ساعت و اندی فرصت سخن رانی دارد . بگذار سخن بگوید و خدای نکرده درس نپرسد که خیط می شویم. یا درس تازه ندهد که تکلیفمان زیاد می شود. در اصل درس می داد. درس های فراموش نشدنی. روح اش شاد
*

عایشه چهره یک زن افغان

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

تمشک

با تشکر از سلطان که نام این تمشک به گویش گیلان را نوشته است.

اسم این تمشک وولوش یا ولش است . در گیلان -
volosh

سال ها پیش بود کلاس هشتم تمام شد و تابستان شروع شد. یک روز سر سفره ناهار از صحبتهای مادر و پدرم متوجه شدیم که تعطیلات تابستان به مشهد سفر خواهیم کرد. آن هم همراه فامیل اتوبوسی اجاره خواهیم کرد. من و مهناز و مهرناز خیلی خوشحال شدیم. سفر با اتوبوس را خیلی دوست داشتیم. ضبط صوت آقا شوفر اتوبوس ترانه های اتوبوسی پخش می کرد. هر چند که سفر با ماشین دایی وسطی خیلی راحت تر بود. دایی وسطی مان هر وقت ما را به تهران می برد سر راه برایمان هر چه که دوست داشتیم می خرید. کانادا درای زرد ، تخمه ژاپنی . بادام شور، و ... اما او کاست اتوبوسی نداشت. من و مهناز و مهرناز به این ترانه و این ترانه و این ترانه اتوبوسی می گفتیم. شاد بودند و خاطرات خوش سفر را در ذهن مان هک می کردند.
سفرمان هم زیارت بود و هم سیاحت. از شهرهای شمالی گذشتیم. به کنار دریا رفتیم. آنجا بود که برای اولین بار گیاهی دیدیم که برگ و ساقه تیغ دار داشت اما رز و گل محمدی نبود. دانه های میوه اش شبیه توت ، اما توت هم نبود.رنگ میوه ها قرمز و کبود بود. قرمزها ترش و کبودها شیرین بودند. آنقدر خوردیم که دندان هایمان کال شد. اسم اش چه بود ؟ هیچ کداممان ندانستیم که این حکایتی دیگر دارد.
بعد از آن همه سال یار دیگر در این غربتستان این گیاه تیغ دار شبیه رز اما نه رز ، شبیه توت اما نه توت ، را دیدیم . تمشک میوه شمالی. میوه آب و هوای بارانی. دیگر نه دندانی برای خوردن هست و نه دوستان آن عهد و ایام . آن روزگار که زندگی همچون طعم تمشک ترش و شیرین بود ، خوردن اش نیز حال و هوائی دیگر داشت. اکنون هوس چیدن داری و دندان خوردن نه. اما می توانی بپزی و مربایش کنی . شربت درست کنی. داخل مربای هویچ و هر مربای دیگر که دوست داری خوش رنگ شود بریزی. آن وقت نیازی به رنگ مربا نداری.

*
اما من این مربای تمشک را چنین پختم

اول تمشک ها را خوب شستم و داخل قابلمه ریختم و رویشان شکر پاشیدم و گذاشتم تا صبح بماند. تمشک برخلاف توت فرنگی و گیوی آب پس نمی دهد. سپس به ازای یک لیوان آب یک لیوان شکر را در قابلمه ای دیگر جوشاندم و شیره مربا درست کردم. بعد تمشکهای شکر پاشیده شده را داخل شیره قوام آمده ریخته و گذاشتم که فقط یک بار بجوشد. از روی اجاق برداشتم و گذاشتم سرد شود. در این روش دانه های تمشک له نمی شود و می توانیم در تزئین کیک و روی بستنی استفاده کنیم. سر سفره صبحانه هم زیبا و اشتها آور است. اما دانه های بسپار ریز دندان شکنی دارد. من دو نوع مربا درست می کنم. در نوع دوم اول تمشک ها را با شکری که رویشان پاشیده ام خوب می پزم به گونه ای که له شود و بعد از صافی می گذرانم. دانه های ریز جدا می شوند . سپس مایع بدست آمده را داخل شیره قوام آمده ریخته و می پزم.باید مواظب باشیم که شیره مان زیاد رقیق نباشد. یا هنگام پختن تمشک آب زیاد داخل آن نریزیم. این مربا تا حدودی شبیه ژله یا مارمالاد می شود.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩

به یاد محمد نوری

 

در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد 

در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد 

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران 

ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان 

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان 

ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان 

سبزی صد چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران 

ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان 

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان 

ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان 

در روح و جان من می مانی ای وطن 

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن  

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

  سرانجام تیر ماه گرم و داغ جایش را به مرداد سپرد و رفت. هوای بسیار گرم از خر شیطان پایین آمد و جا را برای نسیم خنک خالی کرد. تابستان با گرما و میوه های رنگارنگش ، مرباهای خوشمزه مادر و زیرزمین پر از تاقچه های کوچک و تاقچه های پر از ظروف مربا را به یادم می اندازد. بعد از ظهرها که مادر و مادربزرگ به مجلس روضه خوانی می رفتند ، ما هم به زیرزمین می رفتیم و به یهانه گرسنه بودن به جان مرباهای خوشمزه می افتادیم. آلبالوی هسته گرفته ، گل محمدی خوش عطر و بو و زردآلوی درسته را با لذت می خوردیم. دانه های آلبالو و زرد آلو را می خوردیم و شیره مانده در پیاله مان را قاتق نانمان می کردیم. گل محمدی را چقدر دوست داشتم. مربای گل محمدی با گل تر مزه دیگری داشت. گلبرگ ها را دانه دانه از شیره جدا می کردم و به دهان می گذاشتم. گلبرگ زیر دندانمانهایم صدای خش خش خفیف و بخصوصی داشت. از صدایش لذت می بردم. گاهی وقتها شیره مربا را به ماست مان اضافه می کردیم و می خوردیم. مرباهای تابستان و رب و آبغوره و رشته پلوئی و بلغور و سایر حبوبات و سبزی خشک ها ، سیب زمینی و پیاز ، که آذوقه زمستانی مان بودند، زیر زمین خانه هایمان را پر از برکت و نعمت می کردند. نانوای سر کوچه هم نان پانزده روزمان را یکجا می آورد. آن زمان ها که صف نان وجود نداشت. شاگرد نانوا هر چند روز یک بار نان ها را پشت دوچرخه اش می گذاشت و به نوبت دم در خانه هایمان می آورد. زندگی با همه سختی هایش راحتی هائی داشت. مربای هویچ و به و کدو تنبل نیز در فصل پائیز پخته و آماده می شد. پختن و آماده کردن مربای کدو تنبل کار زیادی داشت . خرد کردن و قالب زدن و خواباندن کدوها داخل آهک و سه روز و چند بار آب اش را عوض کردن کار کدبانوهای خانه بود. بعدها بالنگ هم به میدان آمد و سر سفره بر دیگر مرباها رجز خواند و مدت زمانی گل سر سبد و حلوای پسین سفره ها شد. اکنون با وجود میوه های گوناگون انواع گوناگون مربا از عدد و شماره خارج شده است.
*
آن روز عصر همراه دوستان لب رودخانه رفتیم تا از هوای گرم و آفتابی لذت ببریم. هنگام بازگشت اورزولا گفت :« من باید به آلدی بروم . فردا میهمان دارم و می خواهم کیک میوه بپزم باید یوهانیس بئرن بخرم »
هاله گفت :« من هم برای نوه ام انگور فرنگی می خرم.»
الهامه گفت : « من هم می آیم ببینم اگر روس آلچاسی داشته باشد بخرم.»
پینار هم دلش می خواست فرنگی اوزوم بخرد. اما من هوس کرده بودم قاراقات بخرم. آن هم از آن قرمزهایش که ترش مزه نیز هست. هر پنج نفرمان وارد آلدی شدیم . برایم اسم هائی که شنیدم جالب بودند. روس آلچاسی دیگر چیست ؟ انگور فرنگی چه شکلی است؟ من هیچ تا به حال به یوهانیس برن دقت نکرده ام . آخر اینجا برن زیاد است. اشتاخل برن ، یوهانیس برن ، هین برن ، بروم برن ، ارد برن . خلاصه همه خرید کردیم و یکی یکی از آلدی بیرون آمدیم تا از همدیگر خداحافظی کنیم و به خانه مان برویم. دستها و بسته ها را نگاه کردم . بجز وسایل دیگر . همه مان خرید مشترکی داشتیم و آن قاراقات ( یوهانیس یرن ، روس آلچاسی ، انگور فرنگی ، فرنگی اوزوم ) بود.بی اختیار یاد این حکایت مولانا افتادم.

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگر است

همدلی از همزبانی خوشتر است

به خانه برگشتم قاراقات یا همان انگور فرنگی را شستم و دانه ای در دهان گذاشتم ترش ترش بود. یاد بچگی ها به خیر که وقتی از سبزی فروش سر کوچه گوجه سبز می خریدیم سفارش می کردیم که ترش ترش باشد. یا لواشک ترش را که با ولع می خوردیم. دیدم که نمی توانم بخورمش پس چه کارش کنم ؟ حیف این میوه نیست. فکری به خاطرم رسید . بهتر است که مربا یپزم.


طریقه پخت :
ساقه های کوچک را جدا کردم و دانه های انگور فرنگی را داخل کاسه ریختم رویش شکر پاشیدم و گذاشتم شب تا صبح بماند . صبح روز بعد با آب و شکر شیره مربا درست کردم . وقتی شیره به غلظت مناسب رسید ، انگورفرنگی ها را به آن اضافه کرده با قاشق هم زدم و گذاشتم فقط یک دور بجوشد. بعد اجاق را خاموش کردم و گذاشتم که مربا سرد شود. در این روش میوه مربا له نمی شود و دانه درشت می ماند. بهتر است شیره اش زیاد غلیظ نباشد. تفاوت پخت مربای انگورفرنگی با توت فرنگی و گیوی در این است که وقتی روی گیوی و توت فرنگی شکر می پاشیم تا صبح آب پس می دهند. اما انگورفرنگی آب پس نداد.
این مرباها برای تزئین روی کیک نیز مناسب است و زیبا دیده می شوند.

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩

شاه عابباس نان تنبل لر

دئییر گونلرین بیر گونونده شاه عابباسا خبر وئره رلر کی تنبل لر چوخالیبلار و هئچ ایش گؤرمورلر جماعاتا دا موزاحیمدیلر . بونلارنان بیز نئینییه ک ؟ شاه عابباس امیر وئره ر کی تنبل لرین هامیسینی دوتوب بیر مئیداندا بیر یئره ییغالار . سورا امیر وئره ر اونلارین دؤرت دؤوره سینده اوت یاندیرار لار دئییه هر کیم یالواریب دئمه سه « آنلامامیشام منی اوتدان قورتارین توبه دای ایشله ره م » اوتدان چیخارتمایین قویون یانسینلار .

شاه عابباسین امیرینی فوری ایطاعت ائلییب تنبل لری بیر یئره ییغیب دؤرت دؤوره لرینده اود یاندیرارلار . اونلاریکی هوشلو باشلیدیلار تئزجه نه  هایلانارلار کی آنلامامیشیق اوتدان قوراتارین دای ایشله ریک . توبه کی تنبل لیک ائله مه ریک . ها بئله بیر بیر تنبل لر ایستی یاخینلاشدیقجا هایلانیب اؤزلرینی یانماقدان قورتارارلار . آخیرا ایک نفر لاپ لاپ تنبل قالار . بیریسی گوجونه ن اؤزونه زخمت وئریب دییه ر : آی یاندیم منی چیخاردین .

او بیریسی گؤره ر بیر باشدان آز قالیر یانا بیر باشداندا ارینیر اوقدر سؤز دانیشا . یانینداکی تنبلی دومسوکلر دییه ر : منیم ورمیمدن ده دئنه ن .

....

                        شاه عباس و تنبل ها

 

می گویند روزی به شاه عباس خبر می دهند که تنبلها زیاد شده اند و کار نمی کنند و مزاحم مردم نیز هستند با آنها چه کنیم ؟ شاه عباس دستور می دهد همه تنبلها را در میدانی جمع کنند و دورشان آتش روشن کنند تا بسوزند . هر کدام که فریاد برآورد که « نجاتم دهید دیگر توبه می کنم و تنبلی نمی کنم و قول می دهم کار کنم » نجاتش بدهید . امر شاه عباس اجرا می شود . تنبلهائی که باهوش بودند می فهمند که شاه قصد شوخی ندارد در همان مرحله اول فریاد توبه سر می دهند . به دین ترتیب یکی یکی از آتش خشم شاه رها می گردند . آخر سر دو نفر تنبل ترین ها می مانند . یکی می بیند که آتش به او نزدیکتر شده است از طرفی از آسوختن می اترسد و از طرف دیگر تنبلیش می گیرد آن همه حرف را یکجا بگوید . بالاخره ناچار می شود و به فریاد می افتد که توبه و ... تبل آخری که حوصله حرف زدن نیز ندارد . یکی به او می زند و می گوید : از بابت من نیز بگو .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :