زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

شش ماه اول سال 1389 تمام شد. فروردین اش به خوشی شروع شد. اردیبهشت اش پدر را از ما گرفت و جای خالی اش دلمان را لبریز از درد و غم دوری اش کرد. رفتن اش را باور نکردم زیرا که آنجا نیستم تا جای خالی اش رفتن اش را بر من تحمیل کند. اکنون آنچه که از پدر برایم به یادگار مانده ، عکسی است بر دیوار که بر من لبخند می زند. فرقی ندارد از کدام گوشه اتاق نگاهش کنم. او همانجا ، پشت قاب شیشه ای عکس با تمام خاطراتش لبخند اش با کت و شلوار قهوه ای روشن اش ، کنار من است و با من لبخند می زند.

شهریور اش با اتفاقات جالب و شاد غافلگیرم کرد و نیمه سال را به خوشی به پایان رساند و زندگانی را خواه تیره خواه روشن برایم زیباتر کرد.

سال جدید تحصیلی شروع شد. دانش آموزان و معلمین به استقبالش رفتند. روپوش بچه ها ، جنب و جوش دانش آموزان و اولیا مرا به گذشته ها برد. به روزهائی که پدرو مادر، ما را به بازار می بردند. آن زمانها بازار تبریز به این وسعت نرسیده بود. بازار در باشماقچی بازاری و امیر بازاری و شیشه گرخانه و ... و خلاصه می شد. از شیشه گرخانه دفتر و خودکار و خودنویس و مداد و خط کش و جلد نایلونی و کاغذ کادو و نوار چسب و سریش می خریدیم. بجز این ها خوردنی های خوشمزه تبریزی مانند : لوقا ، اریس ، قرابیه ، سوت شیرنی سی ، نقل و نبات ، تسبیح شیرنی سی و ...و آنجا فراوان بود. فضای شیشه گرخانه بوی عطر و گل و عنبر می داد. خرداد ماه هم برگ مو و گوجه سبز کال می آمد. هسته گوجه سبز کال ترش و خوشمزه را جدا می کردیم و داخل دلمه برگ مو می ریختیم. با همین گوجه سبز کال و جعفری ، آبگوشت آلچا جعفری هم می پختیم. بعد نوبت به باشماقچی بازاری می رسید. کفشها با قیمت مناسب به فروش می رسید. پدر برای هر کدام یک جفت کفش می خرید. آخر سر هم روپوش و کت و شلوار خریداری می شد. آه یادم رفت دختر بچه ها روبان هم به سر می زدند. روبان سفید برای کلاس پنجمی و کلاس ششمی ها و روبان قرمز برای کلاس پایین تر ها . جنس روبان پارچه ای یا پلاستیکی بود. با موهای شانه زده روبان به سر به مدرسه می رفتیم. عده ای از دخترها چادر به سر می کردند و عده ای دیگر بدون چادر به مدرسه می رفتند.

با چه شوقی برای دفترها و کتابهایمان جلد می گرفتیم. پدر با حوصله در جلد گرفتن کتاب و دفترهایمان کمک مان می کرد. چه روزهائی داشتیم .

هفته اول مدرسه به شادی می گذشت . پس از سه ماه تعطیل ، دوباره همکلاسی هایمان را می دیدیم . دلمان از دیدن اولیای مدرسه شاد می شد. بابا و ننه مدرسه را بیشتر از هر کسی دوست داشتیم. الحق والانصاف آنها جای خالی پدر و مادرمان را در مدرسه پر می کردند. بیمار که می شدیم ما را به خانه می رساندند. وسط ظهر که در مدرسه می ماندیم مواظب ما بودند. مادر سرایدار مدرسه مان که زنی بسیار پیر بود گاهی برای ما مثلی و حکایتی تعریف می کرد. وقتی به بهانه عید فطر و قربان و نوروز سراغش می رفتیم با بازوانی گرم ما را در آغوش می کشید. انگار که نوه هایش هستیم. اگر چه سالهای سال است که او را ندیده ام اما چهره چروک خورده و قامت خمیده اش ، انگشتان حنا ئی رنگش از نظرم محو نمی شود. چقدر مهربان و دوست داشتنی بود آن پیرزن.

اما همان هفته اول مهر ماه نیز وسط ظهر مدرسه می ماندیم. گوشه ای از حیاط روزنامه ها را پهن می کردیم و می نشستیم. از سفرهای تابستانی مان ، فیلم هائی که دیده ایم ، از سرانجام قصه های ر. اعتمادی که در مجله جوانان به چاپ می رسید و از طنزهائی که در همین مجله می خواندیم ، سخن می گفتیم. روزی داشتیم شعر طنزی را که از مجله جوانان یاد گرفته بودیم می خواندیم که خانم کاشف سر رسید و مچمان را گرفت و گفت : « سالی که نکوست از بهارش پیداست. » شاید خودش هم می دانست که دانش آموز برای شلوغی و خنده و گریه خلق شده است. عصبانی نشد ، سخت نگرفت سرش را به تندی تکان داد و برگشت و به طرف دفتر مدرسه رفت.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

ویکتور خارا
اولین بار که اسم ویکتور خارا را شنیدم ، اوایل انقلاب بود. می گفتند که او از اهالی شیلی است و در شهری کوچک در حومه سانتیاگو به دنیا آمده و نواختن گیتار را از مادرش یاد گرفته است. از کودکی سری پر بلا داشت. پدرش کارگری الکلی بود. وقتی سخن از الکل در خانه به میان می اید شرح نداده وضع زندگی مشخص می شود. در همان حال و هوای انقلاب ، کاستی از او به بازار آمده بود و بین جوانان دست به دست می گشت. او با شجاعتش ، با بازوانش که با ضربات بی رحمانه تبر تکه پاره شده بود ، با قتل فجیع اش مشهور خاص و عام شده بود. او بین جوانان به سمبل مقاومت و رشادت تبدیل شده بود. بعضی از ترانه هایش را با ترجمه فارسی گوش می کردیم. اکنون پس از گذشت سالها این ترانه اش را از یوتیوب پیدا کردم . با ترجمه و زیرنویس : امید دادآر


نمی خوانم ( تنها ) بدان جهت که خواندن را دوست دارم
یا بخواهم با صدایم خودنمایی کنم
بلکه می خوانم برای بیان گفته هایی که به وسیله گیتار صادقم جان می گیرد
گیتاری که قلبش از زمین است
و همچون کبوتران پرواز می کند
ترانه من بسان آب مقدس
شجاعت و مرگ را تبرک می بخشد
پس ترانه ام آنگونه که ویولتا می گفت
هدفش را یافته است
آری گیتار من یک کارگر است
کارگری که رایحه بهار را بو می کشد
گیتارم متعلق به آدمکشان نیست
حریص و آزمند پول و قدرت نیست
بلکه متعلق به مردمی است
که کار و کوشش می کنند
تا آینده به گل نشیند
چرا که زمانی ترانه معنی می دهد
که ضربان قلبش نیرومند بتپد
و از سوی مردمی خوانده شود
که در حال جان باختن نیز با صفا و صداقت
ترانه خودشان را می سرایند
برای چاپلوسی نیست که می خوانم
یا واداشتن بیگانگان به گریه و ناله
من برای بخش کوچک و دوردست
سرزمینم می سرایم
که هرچند باری بیش نیست
اما ژرفایش را پایانی نیست
سرزمینی که رویش آغاز می کنیم
و به پایان می رسیم
ترانه ای سرشار از شجاعت
ترانه ای همیشه زنده تازه و پویا

جسد ویکتور خارا در 16 سپتامبر1973 در خیابان پیدا شد.

*

آگاتا کریستی در 15 سپتامبر1890 به دنیا آمد . او نویسنده معروف کتاب های پلیسی و جنائی بود. اکثر هم سن و سال و همدوره های من موسیو پوآرو و مادام مارپل را می شناسند. از این دو خاطره ها داریم. بیوگرافی و لیست کتاب هایش در ویکی پدیا هست.

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد. اما این دوست که از اقوام دورمان نیز بود، تا آخر عمرش شرمندگی رفتار ناخوشایندش را بر دوش کشید. او هر سال عید فطر به دیدن پدرم می آمد و آهسته نجوا می کرد « حلالم کردی؟ حلالم نکنی تا فردای قیامت رهایت نخواهم کرد.» گاهی وقتها پدر از سماجت او به تنگ می آمد و می گفت :« یعنی چه؟ اتفاقی چند سال پیش افتاده خوب یا بد تمام شد و رفت. آخر تمرین و تکرار چه فایده ای بجز یادآوری و دل چرکینی دارد؟ این آدم چرا متوجه نمی شود؟» او معتقد بود که پدرم نماز و روزه اش همیشه کامل است و از آنجائی که آدمی ساکت و آرام و سرش توی لاک خودش است و کاری به کار کسی ندارد ، باید بیاید و عید فطر را تبریک بگوید و دل پدر را به دست آورد.
او سالها قبل از پدر از دنیا رفت.
امروز صبح با دلی گرفته به خانه پدر زنگ زدم تا برای چندمین بار نبودنش بر دلم نشتر بزند که صدای سلام و تبریک و دعای رحمت کند از پشت گوشی به گوشم رسید و آبجی بزرگ گفت : « امروز قره بایرام پدر است.» دل گرفته ام گرفته تر شد. بغض را گلویم را گرفت دلم می خواست گریه کنم که آبجی ادامه داد :« ببینم به نظر تو آقای ... الان رفته پیش آقامون و اونجا هم مخ پدر پیرمون رو می خوره و نجوا می کنه؟»
میان گریه خندیدم و خنده ام موجب شد که او هم حالی و دلی پیدا کند و عید مبارکی بگوید.
*
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
*
عید فطر مبارک
*
شش سالگی نق نقوی وبلاکستان مبارک
*
اینجا یک عاقد از اتفاقات گوناگون و گاهی بامزه می نویسد
*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

اول صبح سوار اتوبوس شدم . داشتم پیش دوستم می رفتم که در اداره ای کار واجبی داشت و به او قول داده بودم پیش دخترک اش بنشینم تا او برگردد. دخترکی که معلول مادرزادی است و پدرش به همین بهانه چند سالی است که مادر و دخترک را ترک کرده و جایی گم و گور شده و مادر برای یافتن اش زمین و آسمان را نگشته ، چون مرد را در خانه اش مهمانی بدون احساس مسئولیت می دید و گویا جایش را نیز می داند و به همین سبب می گوید گئدن قوناغین تئز گئتمه سی یاخجی دیر / میمانی که قرار است برود ، زود رفتن اش بهتر است.
اما مگر می شود از جگر گوشه به این آسانی گذشت. آن هم به جرمی که مرتکب نشده؟ معلول به دنیا آمدن که تقصیر نوزاد نیست. در همین فکر و خیال بودم که در ایستگاه بعدی اتوبوس توقف کرد و پیرزن موطلائی همراه پسرش سوار شد. پیرزن و پسرش را خوب نمی شناسم اما بیشتر وقتها آنها در همین ایستگاه سوار اتوبوس می شوند و به نانوائی وسط شهر می روند و پیرزن نان و نان شیرمال و یک استکان قهوه برای خود و یک ساندیس گیلاس برای پسرش می خرد. همانجا روی صندلی می نشینند و می خورند و می آشامند و پسر با زبان الکن حرفهائی می زند که مفهوم نیست و مادر با حوصله جواب اش را می دهد و گاهی صدای خنده بلند پسر فضای نانوائی را پر می کند و مادر خوشحال از خوشحالی پسر، همراه او می خندد و دوباره سوار اتوبوس می شوند و به خانه برمی گردند. از چهره پسر معلوم است که باید سی و چند سالی داشته باشد. شوهر پیرزن چند سالی است که درگذشته و به قول خودش او را با زحمت نگهداری فرزند تنها گذاشته است. آنها زوج خوشبختی بودند اگر پسرشان معلوم نمی شد. هر وقت این پیرزن موطلائی را می بینم دلم عجیب هوای مادر می کند. با چادرنماز گلی اش ، با گلابی که همیشه بعد از وضو بر دست و صورت می کشد و عطر گل محمدی می دهد. مادری که برف پیری موئی تیره بر سرش نگذاشته ، مادری که زمستان زندگی را می گذراند. چه بسا که فردا صدایش را نیز از پشت گوشی تلفن نشنوم. با این فکر و خیال اشک روی مردمک چشمانم نشست و راه دیدم را بست. کیفم را باز کردم تا دستمالی بردارم که چشمم بر کتاب « ماه نیمروز » شهریار مندنی پور افتاد. از کیفم درش آوردم و شروع به خواندن اولین قصه این مجموعه « رنگ آتش نیمروزی » کردم. پلنگ آهسته آمد و دخترک سروان مینا را ربود و برد و خورد و سروان به قصد انتقام به شکار پلنگ رفت او را یافت. دم دستش بود نشانه اش گرفت. نفس در سینه ام حبس شد. من نیز همراه رفیق سروان نجوا می کردم : « بزن که دندان های آن حیوان پخش و یلا شوند. بزن دیگر لامصب » اما سروان هر سه تیر تفنگ را به هوا زد. چشم در چشم پلنگ شد. آنگاه در جهت مخالف حیوان به راه افتاد و از کوه سرازیر شد. من نیز همراه رفیق سروان سرش داد زدم :« چرا نزدی ؟ چرا نزدی بی عرضه؟ خون بچه ات را حرام کردی ..» زانویش تا شد به صخره ای تیکه داد و گفت :« نمی شد .. نمی شود گوشت بچه ام توی تنش است .. نمی شود .. خون بچه ام تو رگهایش است ...»
و تا پایین کوه گریه می کند . گوئی صدای گریه اش را ، ناله دردناک عاجزش را می شنوم. دلم گریه می خواهد. خشکم می زند. صدائی مرا به خود می آورد .« خانم آخر ایستگاه است.» من دو ایستگاه جلوتر رفته ام. باید پیاده شوم و منتظر اتوبوس بعدی شوم تا به مقصد برگردم. اما هنوز دیر نشده پیاده بروم بهتر است.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

مهدی اخوان ثالث اسفند ماه سال 1307 در مشهد به دنیا آمد و چهارم شهریور 1369 چشم از جهان فرو بست و در توس کنار آرامگاه فردوسی آرام گرفت. مزارش هر کجا می خواهد باشد. سنگ قبرش هر گونه که می خواهد نوشته شود. سنگ قبر داشته باشد یا نداشته باشد ، چگونه می توانی فراموش کنی ؟ وقتی با « لحظه دیدار نزدیک است » اش هیجان و شوق دیدار را تجربه کرده باشی ، با « زمستان » اش سرما در عمق وجودت بیداد کرده باشد ، با « خوزستان » اش مرثیه خوان خاک به خاک و خون کشیده خوزستان شده باشی ، با « ارغنون » اش نوای عشق و جنون نواخته باشی ، با « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » اش مرزهای سیاسی و فلزی و کاغذی را شکافته و هموطنان ات را با دل و جان لمس کرده باشی ، با « هذیان » اش در تب و تاب سوخته باشی ، با « قاصدک » اش در انتظار پیام و خبر خوش سوخته باشی ، با « شکر خدا» یش همراه شوی و شکرگزار.
بگذار هر جا که خوابیده آرام بگیرد که در دل و جانم ، در لحظه لحظه خاطراتم زنده است.
*
تو
تو زشت ترین چهره تاریخ جهانی
هر چند که تاریخ پر از چهره زشت ست
آید ز پی آنکس که قلم دارد و غربال
نیمای من این را به یکی نامه نوشته ست
آینده به تحقیق نبازد به گذشته
دریاست ، بزن هر چه ترا نیمه خشت ست
امید مبادا که به نومید گرائی
دریاب که بافنده دادار چه رشته ست
خرداد 1342

*

مرا دوباره بسازید و پرورش بدهید

از این که اکنون هستم خوشم نمی آید

خدای من تو مرا باز آفرینی کن

پدر بگو که مرا مادرم ز نو زاید

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩

درست یادم نیست گویا دختر دبیرستانی بودم.شام مهمان داشتیم . مادرم به آشپزخانه رفت که شام بپزد. آبجی بزرگ سماور بزرگ را روشن کرد و به تعداد مهمانها قندان و استکان و نعبلکی آماده کرد. من پتوها را آوردم و دولا کرده دور تا دور اتاق پهن کردم. بالش ها و متکاها را هم دور تا دور دیوار چیدم. بعد مهناز و مهرناز پیدایشان شد. باهم قاشق و بشقاب را آماده کردیم . سفره را به اتاق آوردیم. چند تا از پیاله ها را با مربای گل محمدی و ترشی بادمجان پر کردیم. دو تا پیاز بزرگ هم پوست کنده داخل دوتا نعبلکی کنار پیاله های مربا و ترشی گذاشتیم. مهمانها آمدند. از اول قرار بود که شام را زود بخوریم و همه با هم بنشینیم و سریال جدیدی را که قرار بود از تلویزیون پخش شود ، تماشا کنیم. سفره را پهن کردیم و قاشق و بشقاب و مربا و ترشی و پیاز و نمک و نان را چیدیم. آبجی بزرگ داخل قوری بزرگ چائی دم کرد و سماور را دوباره پر از آب کرد تا برای بعد از شام بجوشد و آماده شود. من و مهناز و مهرناز هم به آشپزخانه رفتیم. زیر زمین خانه مان آشپزخانه مان هم بود. از اتاق ها تا حیاط دوازده پله می خورد و از حیاط تا زیر زمین که آشپزخانه باشد هفت پله دیگر داشتیم. مادر پلو و خورش را می کشید و ما با عجله به بالا می بردیم تا سرد نشود. بعد از شام هم به سرعت قاشق و بشقاب و بقیه ظروف را به زیرزمین بردیم که زود بشوئیم تا شروع شدن سریال جدید کارمان را تمام کنیم. آب روی اجاق داغ شده بود. کمی از آب داغ را داخل قابلمه خالی پلو ریختم دستکشهای پلاستیکی را پوشیدم و آب را گرم و برای شستن مناسب کردم و مقداری پودر رختشوئی داخل آن آب ریختم و اسفنج را روی ظروف کشیدم. کار مهناز آب کشیدن ظروفی بود که من می سابیدم. آخر سر هم مهرناز ظروف شسته و تمیز را با حوله مخصوص خشک کرد. این بار زیاد حرف نمی زدیم . چرا که باید تا شروع سریال کارمان را تمام می کردیم. بالاخره کار شستن و خشک کردن تمام شد. اشپزخانه را یک کمی جمع و جور کردیم و بالا رفتیم. هنوز سریال شروع نشده بود. مهمانها دورتادور اتاق نشسته بودند و بچه ها جلوی مادرشان روی زمین نشسته و به زانوی مادرتکیه داده بودند.آن زمان روزگار با حالا فرق می کرد. بچه ها چه کوچک و چه بزرگ از بزرگترها اطاعت می کردند. وقتی به بچه می گفتند ساکت ، ساکت می شد.
سریال همراه با موسیقی شروع شد. « مرد اول » اسم هنرپیشگان سریال و کارگردان و الی آخر. تا آنجائی که به خاطر دارم. مردی داشت حرف می زد و زنی بسیار زیبا و طناز ایستاده و بهت زده گوش می کرد. گویا مرد می گفت :« که پسر وارث پدر است و تو پشت سر هم دختر می زائی با اجازه ات زنی دیگر اختیار می کنم تا برایم پسر بزاید و .. » و از این قبیل حرفها. سپس از اتاق خارج شد و حال زن زیبا به هم خورد و زنها دوره اش کردند. در آخر اولین قسمت این سریال هم زن جدید آمد و روبروی زن اول و دخترهایش بر زمین نشست.
قسمت اول تمام شد و پدربزرگ در حالی که چشم بر صفحه تلویزیون دوخته بود ، گفت :« ای خاک بر سرت مرد حسابی این زن بیچاره چه گناهی دارد . خدا هر چه مصلحت است آن را می دهد. مگر دختر چه عیبی دارد ؟ خود مرا می بینی هفت دختر داشتم. یکی شان جوان بود که از دست دادم. جگرم سوخت می دانی جگرم سوخت. خدا را خوش نمی آید . ناشکری ، خدا را خوش نمی آید.»
حاجیه خانم از اول سریال آهسته و بی صدا می گریست . کسی چیزی نمی گفت همه از ته دل همدردی می کردند.
من و مهناز و مهرناز احساس خوشی نداشتیم. بعنی دختر وارث پدر نیست ؟ مادربزرگ گفت :« از خدا که نمی توان چیزی را به زور خواست. خدا خودش می داند به چه کسی دختر و به چه کسی پسر بدهد. به زور خواستن شگون ندارد. خیلی ها به زور پسر خواسته اند و تولدش را ندیدند. » آن گاه آهسته ادامه داد :« حالا خیلی ها می گوید دختر یا پسر بودن بچه به مرد مربوط می شود .استغفرالله! استغفرالله. »
در قسمت های بعدی سریال آن را هم درست به خاطر نمی آورم بعد یا قبل از تولد پسر ، مرد درگذشت. سریال را بیشتر به سبب دیدن چهره زیبا و طناز زن اول دنبال می کردم. اما اسمش به یادم نبود. تا این که روزی از روزها او را در سریال آینه دیدم. وای این همان زن اول سریال مرد اول هست. حالا اسمش را یاد گرفتم . مهین شهابی. بعد از آن در بعضی فیلم ها دیدمش . آخرین بار اینجا اسمش را خواندم خبر درگذشت اش را. او نیز به خاطره ها پیوست

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :