زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩

 

عید قربان ، عید فطر ، عید غدیر ، عید نوروز ، شب یلدا ، و .. و .. همه و همه بهانه هائی هستند که یاد و خاطره بزرگترهایمان را گرامی بداریم. به بهانه کوچکتر بودن به دیدارریش سفیدان و گیس سفیدان بشتابیم. صدائی را ، سخنی را تکرار کنیم و از فراموشی بپرهیزیم. دیشب گیس سفید بودم و جوانترها به دیدنم آمدند. روز خوبی بود.سفره تنهائی ام با صدای خنده و شادی شان پر شد. راستی چه نعمتی و چه هدیه ای بهتر از دیدن شادی عزیزان؟

امروز صبح نوبت من بود. بایستی گوشی را می گرفتم و زنگ را به صدا درمی آوردم. فراموش نکرده بودم نوبتم را. اما دستی به گوشی و دستی دیگر بر دل داشتم. می دانستم که صدای منتظرت را هرگز نخواهم شنید. سال گذشته که زنگ زدم ، گوشی را فوری برداشتی و بدون مقدمه جواب سلامم را دادی و گفتی که عید تو هم مبارک حاجی لار ثوابیندا اولاسان / شریک ثواب حاجی ها بشوی .

پرسیدم : از کجا می دانستی که من پشت خطم؟

گفتی : احساست کردم. دلم خبر داد که توئی. گوشم شنیدن صدایت را مژده داد.

امسال نبودی ، خانه خالی از صدای مهربان تو بود. چقدر دلم برایت تنگ شده پدر.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

ماتیلدا و پنجاهمین سالگرد ازدواجش

روزی از روزها ماتیلدا زنگ زد و گفت که سه روز دیگر سالگرد ازدواج شان است و می خواهند کیکی کوچک پخته و مجلس خانوادگی ساده ای بگیرند و در کنار هم پنجاه سالگی زندگی مشترک شان را جشن بگیرند. از من نیز خواست که در مجلس شادی شان شرکت کنم. با کمال میل قبول کردم و روز موعود با دسته گلی برای تبریک و شرکت در مراسم شان به خانه شان رفتم. ماتیلدا پیرزن هفتاد و چند ساله مهربانی است . بازنشسته است و بیشتر اوقات خود را صرف کمک و راهنمائی به دیگران می کند. بنا به اظهار خودش زندگی سخت و پر مشقتی را پشت سر گذاشته است. خودش می گوید : « همسرم بسیار سخت گیر و بد خلق بود. اخلاق و رفتار پسرم یک کمی نسبت به پدرش بهتر است و نوه ام بسیار اجتماعی است و زن جوان اش را درک می کند و دو تائی با هم زندگی مشترک موفقی را شروع کرده اند.» گاهی اوقات درد دل هایش موجب می شود که او را با زنان کشورمان مقایسه کنم. آن قدیم ها آسمان همه جا همین رنگ بود. اکنون نیز همین رنگ است با این تفاوت که در این غربتستان حقوق زنان رعایت می شود و در آن وطنستان خدا نکند که سر و کارت به ماده 24 یا ماده 23 و غیره بکشد. انجا کسی برنده است که یکی از چهار « پ » را داشته باشد. اگر هر چهار « پ » را یکجا داشته باشد که کارت تمام است.

خلاصه که در آن جشن کوچک مرد قبل از خاموش کردن شمع ها رو به همسرش کرده گفت :« پنجاه سال ، با شادی و غم کنار هم زندگی کردیم. پنجاه سال برابر نیم قرن است و نیم قرن مدتی طولانی است. ما غم و شادی هایمان را با هم قسمت کردیم. اما بیشتر اوقات از زندگی لذت بردیم. البته که بار مشکلات بیشتر بر دوش تو بود و زمانی که من جوان و خود خواه بودم ، تو صبر و بردباری نشان دادی . میان سال که شدیم به خود آمدم و فهمیدم که چقدر زحمت کشیده ای. دوست دارم زنده بمانیم و هفتاد و پنج سالگی ازدواجمان را نیز در کنار هم جشن بگیریم.»

سپس انگشتری طلای بسیار زیبائی را به همسرش هدیه داد.

جشن ساده و آرام و بسیار زیبائی بود.

 

*

Hochzeits Jubiliäen

1 Jahr: Baumwollene Hochzeit

5 Jahre: Holzene Hochzeit

6 Jahre: Zinnerne Hochzeit

7 Jahre: Kupferne Hochzeit

8 Jahre: Blecherne Hochzeit

10 Jahre Rosenhochzeit

12 Jahre: Petersilienhochzeit

15 Jahre: Gläsene oder Kristallene Hochzeit

20 Jahre: Prozellanhochzeit

25 Jahre: Silbene Hochzeit

30 Jahre: Perlenhochzeit

35: Jahre: Leinwandthochzeit

37 Jahre: Aluminiumhochzeit

40 Jahre: Rubinhochzeit

50 Jahre: Goldene Hochzeit

60 Jahre: Diamantene Hochzeit

65 Jahre: Eisene Hochzeit

67 Jahre: Steinerne Hochzeit

70 Jahre: Gnadenhochzeit

75 Jahre: Kronjuwelenhochzeit

*

 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩

عصر یک روز تعطیلی ، هاله بعد از چند وقتی خسته از سر کار به دیدنم آمد. چائی دم کردم و نشستیم و ازهر دری سخن گفتیم. حرفهای تمام این مدتی که همدیگر را ندیده بودیم روی هم انباشته و به تللی از سخن تبدیل شده بود. دیر وقت بود و شامی خوردیم و باز صحبت مان گل کردو دیر وقت شد. هاله از جای بلند شد و در حالی که خداحافظی می کرد گفت : « ( باجی باجین اؤلسون سؤز چوخ واخ یوخ / خواهر خواهرت بمیره حرف زیاد و وقت نیست.) حالا باید عجله کنم که به اتوبوس نمی رسم.» گفتم :« ساعت را نگاه کن ، حالا خیلی دیر شده و دیگر نمی توانی اتوبوس پیدا کنی. شب را همین جا می مانی.»

متن کامل 

*

نمی دونم چرا بعضی نظرات حذف میشه

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

 چند کوچه آن طرف تر ، نزدیکی خانه مان پیرزنی زندگی می کند. او حدود پنج سالی است که هشتاد و دو سال دارد و به قول خودش کم کم دارد پیر می شود. هر وقت که می بینمش یاد گوذرچی محله قدیمی مان در راسته کوچه می افتم. گوذرچی پیرمردی بود که چماق بلند و قهوه ای رنگی بدست می گرفت و شب تا صبح در گوچه پس کوچه های خلوت شهر کشیک می داد. روزی درگذشت و مرحوم جایش را به پاسبان های کلانتری داد. اما یاد و خاطره اش در ذهن مان برای همیشه ماند. او حساسیت عجیبی نسبت به زباله ها دارد. مثل مامور مخفی پشت پنجره اش می ایستد و بیرون را تماشا می کند. از خانه که بیرون می روی احساس می کنی یک جفت چشم پشت پنجره خانه روبرو کار گذاشته اند. هر دو سه روز یک بار که زباله ها را بیرون می برم ، سر و کله اش پیدا می شود. با دقت نایلون را نگاه می کند و می پرسد :« داخل زباله هایت شیشه خالی و کاغذ و روزنامه که نداری؟» جواب می دهم :« نه جدایشان کرده ام.» لبخند رضایت بر لبهای رنگ پریده اش می نشیند و می گوید :« آه خیلی خوب یاد گرفته ای خیلی ها این حرفها سرشان نمی شود.» می گویم :« خوب خیلی ها گناهی هم ندارند. اینجا فقط یک ظرف زباله هست و ما همه آشغالهایمان را اینجا می ریزیم.» می گود :« خوب من که به همه جای ظرف های زباله را نشان داده ام. چرا بجز شما و یکی دو نفر دیگر ، هیچ کسی به خودش زحمت نمی دهد ؟ این که درست نیست. کاغذها و شیشه های خالی باید در ظرف زباله مخصوص ریخته شوند تا بازیابی شان امکان پذیر باشد. می بینید ما که نبودیم دنیا بکر و دست نخورده بود. ما که وارد این دنیا شدیم همه چیز را به هم ریختیم. دنیا را کثیف می کنیم و به فکر جبران خرابکاری هایمان نیستیم.» به سخنانش ادامه می دهد گله می کند. از دستها و پاهایش شکوه می کند که دیگر به فرمانش نیستند. از هفت بچه اش حرف می زند که هر کدام سرگرم کار و زندگی خودشان هستند و هر شب یکی از نوه هایش پیش او می آیند ونمی گذارند شب تنها بخوابد. در مورد دختر و پسر و نوه هایش خیلی می گوید. این کار روزانه اش است. من و بقیه همسایه ها گاهی می ایستیم و به حرفهایش گوش می کنیم. بعضی وقتها هم عذرخواهی می کنیم که دیرمان شده و باید به اتوبوس برسیم. تا حدودی اسم بچه ها و نوه هایش را یاد گرفته ایم.

از هفته پیش متوجه شدیم که چشمان جستجوگر و کاوشگرش با اضطراب و غمگین نظاره گرمان است. پرسیدم :« چی شده حال شما چند روزی است که طبیعی نیست.» با تاسف فراوان گفت :« دارم کوچ می کنم.» پرسیدم :« خیر باشد کجا؟ » آهسته گفت :« به خانه سالمندان.» یکه خوردم . باورم نشد. چشم در چشمانش دوختم. خودش ادامه داد :« دیگر راستی راستی پیر شدم.نمی توانم خودم به تنهائی کارهایم را انجام دهم. بچه هایم دنبال نان می دوند. نوه هایم هم بزرگ شده اند. یکی دارد ازدواج می کند. ان دیگری آماده سفر به برلین است. همین طوری یکی یکی دارند می روند. من هم شبها نمی توانم تنها بخوابم. می روم خانه سالمندان. یک اتاق بزرگ دونفری داده اند. شاید با هم اتاقی ام دوست شوم و حوصله مرا داشته باشد.»

امروز که برای بردن زباله ها بیرون رفتم ، آنیتا را دیدم. داشت با نایلون زباله از روبرو آمد. هر دو بعد از سلام و احوالپرسی چشم به پنجره خانه پیرزن دوختیم. از یک جفت چشم کنجکاو خبری نبود. کارگرها داشتند خانه را رنگ می زدند تا مستاجری جدید بیاید. آنیتا گفت :« دیشب خوشحال بودم که پیرزن رفت و از کنترل هایش راحت شدم. اما حالا دلم برای چشمان کنجکاوش برای پرحرفی هایش تنگ شده.» زباله ها را در ظرف آشغال ریختیم و با هم به طرف ظرف کاغذپاره ها رفتیم. به قول آنیتا چند سالی است که به تعلیمات پیرزن عادت کرده ایم حیف است با رفتنش فراموش کنیم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :