زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

یاندیریب یاخدی منی / سوزاند و خاکسترم کرد

داغ – داشا چاخدی منی / به سنگ و کوهم زد

مرد بیلیب آرخالاندیم / مردش پنداشتم و به او پناه بردم

نامرددیر ییخدی منی / نامرد است و به زمینم زد

*

داغلار داغلادی منی / مصیبتها داغدارم کردند

زولفون باغلادی منی / زلفانت بندم کردند

نامردین بلاسیندان / از بلایی که نامرد گرفتارم کرد

ائللر آغلادی منی / ایل و طایفه به حالم گریست

*

داغلار باتیبدی قارا / کوهها پر برف شده

اووچو دوشوبدو دارا / شکارچی به سختی افتاده

اوزووه گولن دوستون / دوستی که در رویت می خندد

قاییت بیر قلبین آرا / برگرئد و آنچه در دلش می گذرد ببین

*

داغ باشین چن آلارمی؟ / بالای کوه را مه می گیرد؟

آلسا کؤلگه سالارمی ؟ / بگیرد سایه می اندازد؟

بیر مظلومون قیصاصی / مگر قصاص مظلوم

بیر نامردده قالارمی ؟ / دامن نامرد را نمی گیرد؟

*

عزیزینم دوست آشی / عزیز من آش دوست

دوست چؤره یی دوست آشی / نان دوست و آش دوست

دشمنین گول له سیندن / از گلوله دشمن هم

یامان اولار دوست داشی / سخت تر است ضربه دوست

*

عزیزیم آتار منی / عزیزم رهایم می کند

هر درده قاتار منی / به هر دردی گرفتارم می کند

نامرد گلیب مرد اولماز/ نامرد مرد نمی شود

دوسلوقدا ساتار منی / در دوستی هم مرا می فروشد

*

عزیزیم داغا گلیر / عزیزم به به هنگام مصیبت می آید

بولبوللر باغا گلیر / بلبل به باغ می آید

نامردین قایداسی دیر/ این رسم نامرد است

جان وئرن چاغا گلیر / در لحظه جان دادن می آید

عزیزیم دالداسینا / عزیزیم در پناهش

غونچه گول دالداسینا / غنچه در پناه گل

نامرد ائله نامرددیر / نامرد ، نامردی است که

اؤزو نه ، دالداسی نه / آشکارش چیست که نهانش چه باشد

*

عزیزینم آی باتدی / عزیزم ماه غروب کرد

اولدوز باتدی آی باتدی/ ستاره و ماه غروب کرد

یاریم بی وفا چیخدی / یار من بی وفا شد

منی اغیارا ساتدی / مرا به اغیار فروخت

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
آن روز والنتین بود ، سالروز عشق مستی ، سوختن و خاکستر شدن ، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم ، برای همدیگر عشقنامه می خواندند. قلب سرخ و بوسه های آتشین به یکدیگر هدیه می دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می بوسیدند خیره نگاه می کرد. گاهی زیر لب زمزمه می کرد و غر می زد . گوئی مادربزرگم کنارم نشسته و یک ریز غر می زند : تو حیاوا لعنت قیز، آتاوا لعنت خاریجه ! ( تف ! لعنت به حیایت دختر! بر پدرت لعنت خارجه!) آخرالزمان شده است به خدا! دختر که نباید به پسر دوستت دارم بگوید . پسرکه به اندازه کافی از خود راضی هست دیگر، قولتوقلارینادا قارپیز یئرله شدیرمه ک نه گرک ( هندونه زیر بغلش گذاشتن چه لزومی دارد. ) مرحومه مغفوره سر از قبر بیرون بیاور و ببین در این خارجه چه قیامتی برپاست
در آن حال و اوضاع و در عالم رویاهایم به سالها پیش سفر کردم . به چهل سال یا سی و پنج سال ، یا کمی دورتر. نوجوان که بودیم ، شرم بود و حرمت بود و ترس بود و ... خیلی دلایل و مسائل دیگر نیز همراهشان بود
نوجوان که بودیم
سر کوچه بود و چهار راه شهناز بود و دم مغازه اوستا علی بقال بود
لبخند سلام می کرد
چشمک نوای دوستت دارم سر می داد
اخم خبر از قهر و دل آزردگی می داد
و لب آهسته و محرمانه ترانه عشق و دلدادگی می سرود
عشق و دلدادگی اینچنین زیبا و فراموش نشدنی بود
عاشق و معشوق برای دیداری چند لحظه ای سر کوچه و لب رودخانه به انتظار می نشست
...
کوچه میزین باشی سو گلن آرخدی / سر کوچه مان نهری جاریست
دوروم چیخیم کوچویه یار گلن واختدی / میروم سر کوچه بیاستم وقت آمدن یار است
قارداشیم دا دوروب دربند باشیندا / برادرم نیز سر کوچه ایستاده
گئدیب گؤره بیلمیرم اوقاتیم تلخدی / نمی توانم یارم را ببینم اوقاتم تلخ است
...
من عاشیق قوزو قوربان / من عاشق بره قربان
قوچ قوربان قوزو قوربان / قوچ قربان ، بره قربان
یارین گلن یولونا / به راهی که یار می آید
که سه رم قوزو قوربان / بره قربان می کنم
..
من عاشیقم بیر یارا / من عاشق یک یارم
بیر اولدوزا بیر آیا / عاشق یک ستاره ، یک ماهم
بیرگون دؤزه بیلمیرم / یک رو.ز طاقت دوری ندارم
نئجه دؤزوم بیر آیا ؟ / چگونه یک ماه تحمل کنم ؟
..
عاشیق سؤزون گیزله دیر/ عاشق حرفش را پنهان می کند
سؤزون دوزون گیزله دیر / حرف راستش را پنهان می کند
سن چمنه چیخاندا / وقتی تو به چمن و صحرا می روی
لاله اؤزون گیزله دیر / لاله از شرم خودش را پنهان می کند
..
عاشیق گوله باخدی / عاشق به گل نگاه کرد
بولبول ده گوله باخدی / بلبل به گل نگاه کرد
نازلی یار گولومسه دی / یار نازنینم لبخند زد
آغیزدان گولاب آخدی / از دهانش گلاب سرازیر شد
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
داشتم روز والنتین را به عروس صالیحا که دسته گل رز سرخ رنگ زیبائی به دست گرفته و همراه مادرشوهر به خانه شان برمی گشت تبریک و دعای خیر می گفتم که به پای هم پیر شوید . هر روزتان روز عشق و خوشی باشد که عطیه خانم گفت : چرا این روز را ؟ روز والنتین اصلی ما ایرانیان 29 بهمن است نه 25 بهمن. تبریکت را 29 بهمن بگو تا اینها بدانند که والنتین اصلی متعلق به ما است. عروس صالیحا هم اعتراض کرد و گفت : نه خیر والنتین اصلی همین امروز است. من و صالیحا هم تماشاگر این اوضاع بودیم. آخر سر صالیحا به عروسش با اشاره و چشمک فهماند که سر به سر این خانم نگذار که از نظر سنی بزرگتر است و به عروس نیامده با بزرگترها جر و بحث کند و طفلک عروس کوتاه آمد. صالیحا برای اینکه حرفی بزند که هر دو طرف راضی باشند گفت: والنتین روز عشاق است و روز بسیار خوبی است چه خوب که خدا هر سال سه چهار بار از این روزهای خوش به آدمی بدهد. این گلها را امروز به شوهرت هدیه می کنی و 29 بهمن ماه هم برایش ادکلن می خری و هدیه می کنی.هر دو راضی شدند هم عطیه خانم که به نظرش صالیحا را وادار به قبول فرهنگ ما کرده و هم عروس خانم که به همسر عزیزش دوبار هدیه داده و هم صالیحا که دهان عطیه خانم را بسته و هم من که تا رسیدن به خانه عطیه خانم راضی و خوشحال و ساکت خواهد نشست و کله ما را با دلایل فراوانش نخواهد خورد.
مادربزرگ مرحومم به تبریز که می آمد شب اول باید خانه خاله بزرگ می رفت. آن وقت تا از جایش بلند می شد ، من و داداش بزرگ یک بازویش را محکم می گرفتیم و پسرخاله بزرگ و پسرخاله وسطی بازوی دیگرش را. ما می گفتیم باید شب خانه ما بخوابی ، پسرخاله بزرگ و پسرخاله وسطی می گفتند نه خیر مادربزرگ شب اول پیش ما می خوابد. پسر خاله بزرگ می گفت : مامان من بزرگتر از مامان شماست و اولویت با ماست، ما هم می گفتیم نه خیر پدر ما بزرگتر از پدر شماست پس اولویت با ماست . طفلک مادربزرگ ، ما از یک بازویش می کشیدیم و پسرخاله ها از بازوی دیگرش . مادربزرگ می گفت : این طوری مرا بکشید که دو شقه می شوم و می میرم و شما بی مادربزرگ می مانید. بالاخره رهایش می کردیم و او مهمان خاله بزرگ می شد و پسرخاله انگشت اشاره اش را به دماغش می زد و می گفت : از هوا کوفته می آد ، بوی دماغ سوخته می آد.اگر مرحوم مادربزرگم در قید حیات بود من نیز دوبار برایش گل می فرستادم یکی در روز والنتین که امروز باشد و دیگری در روز سپندارمذگان که 29 بهمن ماه باشد. عشق عشق است چه تفاوتی دارد . عشق به بانوی پیری که با قصه ها و مثل های شیرینش شهد در کاممان می ریخت.
این هم بایاتی های مناسب والنتین
*
گولو دردیم تاباغا / گل را چیدم و در طبق گذاشتم
قویدوم قالدی ساباحا / برای فردا گذاشتم
یارا مهمان گئدنده / وقتی مهمان یارم می شوم
دورار چیخار قاباغا/ به پیشوازم می آید
*
عزیزیه م بو باغا / عزیز من به این باغ
بو باغچایا بو باغا / به این باغچه به این باغ
بیر دفعه اوزون گؤرسم / اگر یک بار رویش را ببینم
جانیم وئررم صداغا / جانم را فدایش می کنم
*
بویارا کیم صداغا؟ / کی تصدق این یار؟
کیم قربان کیم صداغا؟ / کی قربان و کی تصدق یار؟
من مجنون وارثی یم / من وارث مجنونم
قویمارام کیمسه داغا / کسی را به نزدیکش راه نمی دهم
*
*عزیزیه م گول باغدا / عزیز من گل در باغ
بلبل باغدا گول باغدا / بلبل در باغ گل در باغ
سن سیز باغا گیرمه رم / بی تو به باغ نمی روم
خزل اولا گول باغدا / حتی اگر پژمرده شود گل در باغ
*
والنتین و خوش آمد عشق
جشن سپندارمذ
سیری در تاریخ والنتین
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

تماشای سریال هنری هشتم ( تودورزها ) ، دیدن اجساد - زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکی بیگناه - آویزان از دارهای چوبی ، رقص آرام کودک بیجان با نوازش باد ، التماس مادر پیر برای زنده ماندن و بی رحمی جلاد ، همچون کابوسی وحشتناک خواب از چشمان می رباید. برای تسکین دل آشفته ات از ته دل خدا را شکر می گوئی که در زمان هنری هشتم به دنیا نیامده ای. آنگاه مقایسه می کنی آن شاهان را با این شاهان ، افغانستان ، عراق و .. و .. و اکنون کشتار بی رحمانه در سوریه. 

جانی را که پروردگار به بندگانش هدیه داده به چه اجازه ای می گیری جلاد؟

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

یاندیریب یاخدی منی / سوزاند و خاکسترم کرد

داغ – داشا چاخدی منی / به سنگ و کوهم زد

مرد بیلیب آرخالاندیم / مردش پنداشتم و به او پناه بردم

نامرددیر ییخدی منی / نامرد است و به زمینم زد

*

ادامه بایاتی ها در اینجا 

http://gayagizi3.blogspot.com/

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

من و دوست جدیدم ریتا هفته ای دو روز به کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری می رویم. آقا معلم روزهای دوشنبه مان ، نویسنده و محقق مسائل اجتماعی است. موضوعات انشایش آسان است و با علاقه می نویسیم. بعد از خواندن متن مان نیز با تشویق و امیدواری نقاط ضعف و قوت انشایمان را توضیح می دهد. هفته گذشته از ما خواست که به نانوائی یا قهوه سر کوچه مان برویم و قهوه ای خریده و مدتی آنجا بنشینیم و مشتری ها را زیر نظر بگیریم و قصه کوتاهی بنویسیم.  به ما اصمینان داد که  با همین نگاه کردنها می توانیم قصه ای خواندنی بنویسیم.

حرفهای او « تاکسی نوشت » ناصر غیاثی را به یادم آورد. تاکسی نوشتهای او را خواندم و اگر فرصتی دوباره داشته باشم باز می خوانم.

آقا معلم روزهای پنج شنبه مان ، آدمی عبوس و تندخو است. هر بار که سر کلاس می آید پنج یا شش کلمه را در تخته سیاه می نویسد و از ما می خواهد قصه ای کوتاه با همین کلمات بنویسیم. هفته گذشته روی تخته سیاه نوشت ( آب – ترس – سگ – شلیک – پلیس – دستگیر )

نوشتم : صبح از خانه بیرون آمدم . دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای پارس سگ همسایه را شنیدم. به طرف سگ رفتم و دیدم صاحبش خاتم لوتای پیر روی زمین افتاده است. خیلی ترسیدم چون  فکر کردم قاتلی چیزی گلوله ای به طرف او شلیک و زخمی اش کرده ، خواستم به پلیس زنگ بزنم که دیدم نه حال لوتا خانم خوب است و فقط زمین خورده است. از روی زمین بلندش کرده و کمکش کردم که روی نیمکت بنشیند. آب را از داخل کیفم درآوردم و جرعه ای خورد . وقتی مطمئن شدم حالش خوب است ، خداحافظی کرده و به راه خودم ادامه دادم.

آقای معلم بعد از خواندن انشایم اخم کرد و گفت:« خانم این یک قصه بچه گانه است.»

ریتا گفت:« اتفاقا خوب است. بچه ها یاد می گیرند که نسبت به بزرگترها و کمک به آنها بی تفاوت نباشند.»

لورا گفت:« قصه بچه گانه هم هنر می خواهد. قصه خوبی بود. نقاشی پسرم خوب است اگر بخواهی دوتا نقاشی برایش می کشد.»

آقا معلم با اخم گفت:« نه نمی شود. این انشا یک چیزی کم دارد. پس قاتل و جسد و پلیس کو؟»  

خلاصه که انشای هیچ کدام از ما را نپسندید و نیم ساعتی وقت داد که بازنویسی کنیم. ریتا و لورا با اشاره از من خواستند که دست به قصه ام نزنم و قصه دیگری بنویسم. صفحه کاغذ سفیدی برداشتم و نوشتم:

صبح از خانه بیرون آمدم. دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای شلیک گلوله ای را شنیدم و پس از آن پارس سگ بینوای خانم همسایه. با عجله خودم را به سگ رساندم. دیدم که خانم همسایه نقش بر زمین افتاده است. با دست شانه اش را تکان دادم و یک لحظه چشمم به شکم خون آلودش افتاد. طفلکی گلوله به شکمش خورده و درجا مرده بود. با ترس و وحشت به پلیس زنگ زدم. کارآگاه مک تئیلا و اورشیو  با عجله خود را به محل حادثه رساندند. داشتم برای کارآگاه مک تئیلا جریان را تعریف می کردم که اورشیو جلو آمد و گفت:« خانم محترم شما را به جرم قتل خانم همسایه دستگیر می کنم.»

از ترس زبانم بند آمده و با لکنت گفتم :« من بی گناهم.»

گفت:« اثر انگشت شما را روی شانه خانم همسایه پیدا کردیم.»

می خواستند دستبند به دستانم ببندند که از ترس زهره چاک شدم و همان لحظه جان دادم و مردم.» 

بعد از خواندن انشا گره از ابروان آقا معلم باز شد و گفت :« اولش را خوب پیش آمدید . اما آخر قصه تان غم انگیز بود. شما می توانید از ترس غش کنید و بیهوش شوید اما اجازه مردن ندارید. زیرا که شاهد و سرنخ ماجرا هستید. اگر بمیرید قصه ناتمام باقی می ماند. باید زنده بمانید و به کمک پلیس دنبال قاتل بگردید و پیدایش کنید. شما استعداد نوشتن رمان های پلیسی و جنائی را دارید.»

گفتم :« از لطف شما سپاسگزارم اما من ترجیح می دهم غش کنم و بمیرم . کارآگاه تئیلا و اورشیو خودشان قاتل را پیدا می کنند و اگر نیاز به کمک باشد مونک را هم خبر می کنند.»

از آقا معلم اصرار بود و از من انکار و از ریتا و لورا و بقیه همکلاسی ها و خنده های ریز.

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

نویسنده: شهربانو - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
گفت:« اتفاقا اگر بیائی سه تائی فیلم را می بینیم. من هم قول می دهم تا شروع فیلم ، شام را بخوریم و سفره را جمع کنیم و تا تمام شدنش از جایم بلند نشوم. تازه قول هم می دهم که فقط املت درست کنم»
قبول کردم و رفتم. اورزولا و هاله از دوستان خوب و مهربان و دلسوز من هستند. همانطور که خودش قول داده بود ، گوجه فرنگی ها را توی ماهی تابه چید و روی اجاق گذاشت و یک کاسه سالاد درست کرد و به کمک هم سفره را چیدیم. اورزولا برای پختن املت چند دانه تخم مرغ را در کاسه ای می ریزد و به هم می زند و داخل ماهی تابه می پرد. اما املت وطنی ما را هم دوست دارد و با اشتها می خورد. تازه تخم مرغها را شکسته و به گوجه فرنگی های پخته اضافه کرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد.عطیه خانم بود. دلش تنگ شده و آمده بود. با اینکه بیشتر اوقات موجب آزار دوستان می شود، اما همیشه دلمان برایش می سوزد. با هزار مشکل و بدبختی زندگی می گذراند. بقول خودش با سیلی صورتش را سرخ می کند. هاله عقیده دارد که این زن از بس رنج کشیده که حالا عقلش کار نمی کند. نمی فهمد چه می گوید و با تلخ زبانی مردم را می آزارد. حرفهایش را از این گوش بگیر و از آن یکی گوش در کن.» اما اورزولا می گوید :« از کسی که اذیتت می کند دور شو. حیف زندگی نیست که فدای آدمیزاد مردم آزار شود؟»
خلاصه که داشتیم املت خوشمزه هاله را می خوردیم که یک دفعه شوخی بی مزه عطیه گل کرد و گفت:« ببینم اگر یکی بچه تان را از داخل شکمان بیرون بیاورد و نیمرو کند و بخورد ، خوشتان می آید؟ این تخم مرغ بچه نازنین مرغی است که با هزار آرزو تخم کرده و دلش می خواست رویش بخوابد تا جوجه شود. بعدش هم با جان و دل ازش مواظبت کند.»
یک لحظه احساس کردم که لقمه در گلویم تبدیل به سیخی شده و کم مانده خفه ام کند. هاله گفت:« عطیه جان ، حالا وقت این حرفهاست؟»
اورزولا گفت:« خدا خیلی چیزها را برای خوردن ما آفریده که تخم مرغ هم یکی از آنهاست. خدا خودش در کتاب آسمانی نوشته و اجازه داده که بخوریم. ما که کار خلافی انجام نمی دهیم.»
عطیه که متوجه قیافه های ما و کوری اشتهایمان شده بود ، گفت :« ای بابا شما چرا همه چیز را به دل می گیرید؟ شوخی کردم. چند وقت پیش مهمانی داشتیم خورش فسنجان پخته بودم و نمی دانستم ایشان گیاه خوار است. یک دفعه سر سفره گفت شما دارید جسد می خورید. قاتل با شماها فرقی ندارد. او هم موجود زنده می کشد شما هم. من هم خواستم شوخی کنم.»
اورزولا با صدائی مملو از گله گفت:« شوخی بی مزه ای بود. چند بار به تو توصیه کرده ام که وقتی حرف می زنی اول فکر کن بعد حرف بزن ، اما تو اول حرف می زنی و بعد فکر می کنی.»
گفت:« چه کار کنم ، خواستم شوخی کنم. خوب ببخشید اگر ناراحتتان کردم. خواستم حرفی زده باشم.»
یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که می گفت :« دانیشماق گوموشدن اولسا ، دانیشماماق قیزیلدان دی / اگر حرف زدن از جنس نقره باشد ، حرف نزدن از جنس طلاست.
لفظ « شوخی » در سه مورد به کار می رود: وقتی آدمی حرفی می زند که نباید بزند و متوجه حرف ناخوشایندش می شود – شوخی کردم – می گوید و سرپوشیده عذر می خواهد.
کسی که می خواهد به نوعی سخنی آزار دهنده به کسی بگوید حرفش را می زند. وقتی طرف را رنجیده خاطر دید و به هدفش رسید – شوخی کردم – می گوید و کار را تمام می کند.
کسی که با نیت خنداندن و خندیدن و دلخوشی شوخی می کند که به این هم می گوئیم « هنک –هنک آخیری بیر دیه نک / یعنی آخر شوخی دلخوری و دعواست.شوخی جدی ترین و تلخ ترین حرف است.» خدا رحمتش کند. الهی که نور به قبرش ببارد.

خواب دیدم - در رادیو زمانه

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :