زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

سنبل خانم پارسالی ما گل داده و عطرش فضای خانه را پر کرده.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود. 
آتش خاموش در کتابناک
×
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

 

اسفند ماه است و بازار خرید و تهیه وسایل سفره ی هفت سین گرم است. مادربزرگم به اسفند ماه « بایرام آیی » می گفت. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. امسال دیگر دغدغه ای برای خرید ماهی قرمز ندارم. ماهی های قشنگم بزرگ شده و در کنارم زندگی راحتی دارند. به قول دوستم هاله ، ماهی های خوشبختی دارم. در طول روز هر قدر هم به علت کار و مشغله فراموششان کنم ، هنگام غذا یادم می آید که بجز من کوچولوهای خوشگلم هم گرسنه اند. بجز غذای خشک ،  گاهی وقتها از آنها با آرتیمیا یا کرم خونی پذیرائی می کنم. هر وقت هم اسفناج تازه می خرم برایشان به اندازه ی یک قاشق چای خوری آب پز کرده و می دهم که نوش جان کنند. خانه ی کوچکشان تنگ آب نیست. بلکه خانه ی مستطیل شکلی است با گل و گیاه که نسبت به جثه و تعدادشان جای کافی دارد. آنها چند سالی است که با من زندگی می کنند. احساس می کنم مرا می شناسند. 

خرید ماهی قرمز را نه تنها تحریم نمی کنم ، بلکه نوروز سال نود و دو برای نوه خانم کوچولوی نازم نیز می خرم و به او یاد می دهم که ماهی هم مثل ما جان دارد و جان شیرین خوش است. او باید یاد بگیرد که با حیوانات مهربان و به فکر شکم گرسنه و سلامتی آنها باشد. همانگونه که مادر و مادربزرگم یادمان دادند که با گربه ها مهربان باشیم. هر روز هنگام ناهار استخوانهای داخل آبگوشت را جدا کرده و به گربه مان می دادیم. او هر روز هنگام ناهار دم در دهلیز می نشست و غذا می خورد. هر وقت غذای گوشتی نداشتیم از او با تکه پنیری و ماستی پذیرائی می کردیم. آموخته بودیم که کبوتر و گنجشک هم مثل ما موجود زنده اند و شکمی دارند که باید سیر شود. آنها نیز از سفره ی پربرکت خانه هایمان سهمی می گرفتند. خرده ریزه های نان و برنج غذای خوشمزه ی آنها بود. مادربزرگ و مادرمان از تعریف و تمجید خانم همسایه که شوهرش کفترباز بود و هر از گاهی آبگوشت مقوی کبوتر می پختند چندششان می شد و دلشان به حال کوچولوها می سوخت.

کودکان ما باید بدانند که ما انسانها مسئول بی خانمانی حیوانات هستیم. جنگل را نابود می کنیم و برای آسایش خودمان خانه و جاده می سازیم.  جلوی رودخانه سد می بندیم که دریاها خشک و پرندگان دریائی دربدر شوند. با قطع درختان،  به کبوتر و گنجشک ستم می کنیم و حالا نوبت ماهی های قرمز زبان بسته است که به بهانه ی ایرانی نبودنشان و چه و چه ، باید از زندگی مان حذف شوند. بخریم تا روی دست فروشنده نماند و نمیرد. بخریم و برایشان خانه ای کوچک و زیبا تهیه کنیم.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

 

اریش اوزر

خدا رحمتش کند. نور بر قبرش ببارد .

 

Wikipedia

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

پاسی از شب گذشته. چشمانم بسته اما گوشهایم می شنوند. از جا بلند می شوم و به طرف هاله می روم.

من:« هاله ، بیداری؟»

هاله:« بله بیدارم. چرا نمی خوابی؟»

من:« می شنوی؟ صدای گریه را می گویم. زنی ضجه می زند.»

هاله:« این صدای همیشگی شان است. حتما دارند شوخی می کنند  و ... چه می دانم »

من:« نه زن دارد ناله می کند. حرفهایش مشخص نیست. اما مثل اینکه التماس می کند.»

هاله:« حوصله داری جانم؟ به من و تو چه؟ ائو سؤزسوز ، گور عذاب سیز اولماز / خانه بدون بگو مگو و گور بدون عذاب نمی شود.»

من:« اما نمی توانم . گوش کن ، داره گریه می کنه.»

هاله:«  می فهمم . اما کاری از من و تو ساخته نیست. به من و تو چه؟ بگیر بخواب.»

من:« یعنی تو هر شب این صدا را می شنوی؟»

هاله:« بعضی وقتها هم صدای خنده می شنوم. خوب طبیعی است جانم. بگیر بخواب.»

من:« یعنی تو دلت می آد بخوابی؟ »

هاله:« چشماتو ببند جانم . یک وردی چیزی بخوان تا خوابت بیاد. فردا باید اول صبح از خانه بیرون برویم.» 

چشمهایم را می بندم. دعا می خوانم. مادربزرگم می گفت آیت الکرسی بهترین دعا برای تمرکز حواس است. بخوانی آنچه که می خواهی از ذهنت بیرون رود ، می رود.

*

اول صبح است. سپیده سر زده.  با عجله از خانه بیرون می آییم. آمبولانس سر کوچه ایستاده است.

هاله:« صبح بخیر. چی شده؟»

راننده ی آمبولانس:« صبح به خیر. نیمه های شب زنی خودکشی کرده. گویا ناراحتی روحی داشته و قرص زیادی خورده و تموم کرده. آمدیم جنازه را ببریم.»  

من:« هاله دیدی گفتم دلم شور می زنه؟ همین بود.»

هاله:« کاری از دستمون ساخته نبود و نیست. اصلا به من و تو چه؟ هر کاری مراحل قانونی خودش را دارد؟»

من:« البته که به من و تو چه؟ من و تو هم یکی از آنها هستیم. اصلا اگر دیر می جنبیدیم ، یکی دیگر از کنار جسدمان رد می شد و می گفت به من و تو چه.»  

هاله:« طفلکی این ور دنیا که فلک نگذاشت آب خوش از گلویش پایین برود. خدا کند آن ور دنیا گرفتار سوال و جواب نکیرمنکر نشود. حالا عجله کن . هوا سرد است و اگر به اتوبوس نرسیم  مجبوریم بیست دقیقه توی این سرما بایستیم و سر وقت نرسیم و ... »

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

به بهانه ی روز زبان مادری و به یاد مرحوم پدرم که الفبا را این چنین یادم داد:

الف مثل آغاجدی

ب یانی یاستی

پ اونا به نزه ر 

 ت اونا بنزه ر

ث اونا بنزه ر 

 جیم بیر قولاخدی 

 چ اونا بنزه ر 

 ح اونا بنزه ر 

 خ اونا بنزه ر 

 دال بئلی بوکوک

ذال اونا بنزه ر

 ر داغدان ائنیر

 ز اونا بنزه ر

ژ اونا بنزه ر 

 سین سوپورگه ده

شین شوکولاتدا 

 عین عاغیللی قیز 

 غین اونا بنزه ر 

 لام چؤمچه کیمی

میم بیر عصادی

نون بیر کاسادی 

ایچینده شوربا

 هه همدان دا

الفبا را کامل یادم داده بود که همین مقدار را به خاطر دارم. 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :