زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش 
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت 
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مشت
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت 
سر تسلیم من و خاک در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سروخشت 
ناامیدم مکن از سابقه روز الست 
تو چه دانی که پس پرده که خوبست و چه زشت 
نه من از خانه ی تقوی بدر افتادم و بس 
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت 
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل 
تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت 
گر نهادت همه اینست زهی پاک نهاد 
در سرشتت همه آنست زهی پاک سرشت 
باغ فردوس لطیفست ولیکن زنهار 
تو غنیمت شمر این سایه ی بید و لب کشت 
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی 
یکسر از کوی خرابت برندت به بهشت
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

Solange du da bist

تا تو هستی

نویسنده : مارک لوی

ترجمه : مهدی طارمی – سردانی

داستان از اینجا شروع میشود که « لورن » زن جوان و پزشک ماهر بیمارستان مموریال ، بعد از یک روز پرکار ، خسته و کوفته به آپارتمانش که روبروی پل « گلدن گیت » است برمی گردد. او قرار است صبح روز بعد به مرخصی یک هفته ای برود. او در سفر با اتومبیل قدیمی اش ، تصادف می کند و به شدت زخمی می شود. او را به بیمارستان مموریال می رسانند و اگر چه اکثر پزشکان امیدی به زندگی دوباره او ندارند ، اما استاد لورن که دکتر سرشناس بیمارستان مموریال است او را تحت عمل جراحی قرار می دهد.

از این طرف مادر لورن آپارتمان دختر را خالی می کند و سگ او « کالی » را که دختر قبل از سفر به مادرش تحویل داده بود ، نزد خود نگه می دارد. « آرتور»آرشیتکت جوان و ماهر ساکن جدید آپارتمان می شود. او خسته از اسباب کشی وارد حمام می شود و با کمال تعجب زن جوان و زیبایی را داخل کمد لباس خود می بیند. این زن جوان روح لورن است. هیچ کس بجز آرتور این روح را نمی بیند. پاول دوست نزدیک آرتور فکر می کند که دوستش بر اثر کار زیاد دچار یک سری ناراحتی های روحی شده است. آرتورو لورن همیشه در کنار هم هستند و مرد جوان تلاش می کند به کمک لورن که پزشک ماهری است راهی برای نجات معشوق پیدا کند. در این گیر و دار لورن خبردار می شود که پزشکان مادر او را قانع کرده اند که دستگاههای وصل شده را از بدن او باز کنند تا بمیرد. چون آنها امیدی به زنده شدن دوباره لورن ندارند و ماندنش در بیمارستان را کاری عبث و پرهزینه می دانند. مادر تا حدی راضی شده و فقط تا دوشنبه فرصت می خواهد.

آرتور دست به دامن دوستش پاول می شود و از او می خواهد که برای ربودن کالبد لورن به او کمک کند. سرانجام آرتورو پاول با کمک لورن کالبد را از بیمارستان می ربایند و به خانه ای که در « خلیج مونترای » از مادر آرتور به ارث رسیده می برند.

خبر ربوده شدن کالبد لورن به پلیس می رسد. « پیلگز» و همکارش « ناتانیا » پس از تحقیق به این نتیجه می رسند که کار ، کار آرتور است. پیلگز به خلیج مونترای می رود و پس از یک سری تحقیق و کنجکاوی یقین پیدا می کند که کالبد لورن در یکی از اتاقهای خانه ی آرتور نگهداری می شود. او به آرتور می گوید که اگر هم اکنون مخالفتی نکند و او کالبد را به بیمارستان برگرداند قول می دهد که آب از آب تکان نخورد و پرونده را بایگانی کند و گرنه با حکم بازرسی خانه برمی گردد و کار آدم ربایی برای او حداقل به پنج سال حبس تمام می شود. آرتور ماجرا را از سیر تا پیاز برای پیلگز تعریف می کند و او کالبد لورن را با خود به بیمارستان مموریال برمی گرداند.

آرتور و روح لورن باز در کنار هم هستند و با هم به سینما و تئاتر و تماشای دریا و باله و کنسرت می روند. تا این که پس از گذشت سه ماه ، یک روز صبح روح لورن یواش یواش ناپدید می شود و کاری از دست آرتور برنمی آید. آرتور ده روز تمام در آشفتگی و غم از دست دادن لورن به سر می برد. تا این که یک روز پاول به دیدن او می آید و می گوید که پیلگز ده روز است که هر روز به تو زنگ می زند و تو گوشی را برنمی داری. می گوید که کار مهمی دارد. در مکالمه تلفنی پیلگز به او خبر می دهد که لورن ده روز است که از کما بیرون آمده . آرتور سراسیمه خود را به بیمارستان می رساند و از آن پس هر روز به عیادت لورن که هنوز بیهوش است می رود. پس از چند روزی لورن به هوش می آید اما آرتور را بجا نمی آورد.

نویسنده: شهربانو - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

مدتهاست که شبها پای تلویزیون می نشینم و سریال و فیلم های سینمائی رنگارنگ و جوراجور خارجی تماشا می کنم. در بیشتر سریال های این وردنیا دختر و پسر با هم آشنا می شوند. بعد به خانه ی هم کوچ می کنند و بعد از دو سه سالی بچه هاشان به دنیا می آید و سپس می نشینند و با هم مشورت می کنند که توافق اخلاقی دارند یا نه و یواش یواش به فکر ازدواج قانونی می افتند. دیشب که قسمت اول شهریار را تماشا می کردم ، در صحنه ای بادی وزیدن گرفت و پرده را کناری زد و پدر شهریار ، کوکب خانم را بدون نقاب دید و یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شد و از خدا چه پنهان که کوکب خانم هم دل به سید داد و چه شاعرانه برای هم حافظ خواندند. از این صحنه ی ناب قدیمی خیلی خوشم آمد. سید شب به خواهرش خبر داد که عاشق شده است و خواهر زد زیر گریه. اما چرا گریه؟ صحنه ای که روحم را آزرد ، مراسم عقد خوانی بود. سید می خواست صیغه ی عقد را جاری کند که سر و صدا بلند و حیاط خانه از تفنگ به دستان و زخمی ها پر شد. یعنی ما بندگان طفلک خدا هر جا که می رویم و در هر فیلمی که می بینیم ، باید مزه ی چاشنی تلخ قتل و مرگ و تفنگ را هم در ذهن و جانمان بچشیم؟ آخه خدا را خوش می آد؟

*

از گریه بدم می آید. گریه را که شروع می کنی ، دیگر زبانت برای گفتن حرف حق ات ، در دهان نمی چرخد. نمی توانی از خودت دفاع کنی. گریه امانت را می گیرد. تلاش کردم گریه را ترک کنم و کم کم عادت کردم که کمتر و بندرت گریه کنم . اما حیف که دیر جنبیدم.

*

گریه از چشمانتان دور و لبانتان همیشه خندان باد

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

گلچین گیلانی می گوید:

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا

من اما از خودم می پرسم چه می شود که آدمها یکی پس از دیگری از خیر زیبائیها می گذرند و شتابان می گریزند؟ گویی می گویند : دنیا نگهدار پیاده بشم. تو هم نگه نداری ، خودمو از پنجره ات به بیرون پرتاب می کنم.

آخ که دلم به شدت به درد می آید از شنیدن خبر خودکش ها ، خودسوزی ها و ....

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

اولین روزی بود که از مادر جدا می شدم . می بایست نیمی از زندگیم را بدون مادر بگذرانم. روز اول چقدر سخت بود که زنی خط کش به دست را به جای مادر ببینی که بالای پله ها ایستاده و به بچه ها زل می زند ، چپ نگاه می کند ، می ترساند. هم اویی که مجبورت می کند که نظم پیشه کنی. او مثل مادر گذشت ندارد. جواب هر خطا خط کش است و تنبل سر صف نفرت انگیزتر از هزار خط کش . بعد اتاقی که کلاس نامیده می شود. نه پتویی که رویش بنشینی و نه متکایی که تکیه گاهت باشد و نه پدری که هنگام دعوا با داداش کوچکه و داداش بزرگه به دادت برسد. نه مادربزرگی که هنگام دعوای مادرت تو را از دستش برهاند. روی نیمکت چوبی می نشینی و از یک تا صد را می نویسی . به اندازه ای که دفترت از اعداد ریز و درشت پر شود و زنگ بعد آب – آب – بابا – آب .

از روز اولی که به مدرسه رفتم ، روز اولی که از مادر جدا شدم ، شاید چهل و شش سال می گذرد. هروقت اسم کلاس اول و خانم معلم کلاس اول را می شنوم. چهره ی خانم معلم کلاس اول در نظرم نمایان می شود. مرحوم خانم امینی ، مهربان بود. دوست داشتنی بود و عجب حوصله ای داشت ، وقتی که قهر می کردم و کیفم را برمی داشتم و با گریه می گفتم که با تو قهرم می روم خانه ی خودمان.

از همان کلاس اول تا کوچ به غربتسان مدرسه خانه ی دومم بود. هنوز هم ، هر سال اولین روز مدرسه دلم نمی خواهد بیدار شوم . مثل سالگشت از دست دادن یکی از عزیزترین هایم. احساس پیری و از کار افتادگی زودرس ، چه احساس عجیب و آزار دهنده ای است. اول مهر عجیب دلم تنگ می شود برای مرحوم خانم امینی ، مرحوم دبیر تاریخمان ، مرحوم آقای رحیمی ، خانم ناهید کاشف . حتی همان خانم ناظم بد اخلاق خط کش به دست که نگاه خشمگینش را دوست نداشتم. انصاف نیست که دلتنگش نشوم آخر هر چه باشد خیلی زحمت کشید. هر کسی روشی برای کار خود دارد. شاید او هم این خلق و خوی خشن را رمز موفقیت خود در امر برقراری نظم در مدرسه اش می دانست.

اول مهر دلم تنگ می شود برای پدر. برای روزهایی که دست در دست او راهی مدرسه می شدم. تا سر کوچه با هم می رفتیم و با هم تمرین می کردیم « پروردگارا تو را به یگانگی می ستاییم و به پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم . و ... » زنده یاد شهریار دوست داشت دوباره در آغوش خان ننه اش به دوران کودکی اش برگردد. اما من آرزو دارم دست در دست پدر به دوران کودکی برگردم.

 

جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر

 

پدر جانم تو دلت نمی آمد گریه کنم / گریه نمی کنم از چشمانم اشک می ریزد

*

اینجا گوش کنید :

 جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / عاشیق زولفیه

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :