زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

یادش به خیر ، آن قدیمها هنوز ایمیل و یاهو و فیس بوک و دوربین فیلمبرداری و تماس ویدیوئی و چه و چه ، هیچ کدام به دنیا نیامده بودند. نامه و نامه رسان و تمبر و پاکت و مهر باطل در خدمت مان بود و زندگی برای خودش عالمی داشت. اسفند ماه  هر سال ، ماه تلاش و تکاپو برای خرید کارت پستال های رنگارنگ بود. می توانستیم از هر مغازه ای تمبر و پاکت و کارت پستال بخزیم . در خانه پشت کارت پستال هایمان را با اشعار بهاری و نوروزی و فانتزی و غیره تزئین کرده و پاکت را می بستیم و داخل قوطی پست که سر هر کوچه گذاشته شده بود ، می انداختیم. چند تا کارت پستال هم برای روز مبادا نگه می داشتیم که اگر کسی برایمان کارت تبریک فرستاد که ما برایش نفرستاده ایم ، فوری جواب نوشته و بفرستیم.

بجز کارت تبریک نامه نوشتن هم رسم معقول و پسندیده ای بود.« پس از عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر از احوال ما جویا باشید الحمدو لله سلامتی حاصل و جای هیچ گونه نگرانی نیست فقط نگرانی از طرف شماست و ... » اوایل نامه را با این بیت مزین می کردیم

مرکب در قلمدان مثل آب است   

خجالت می کشم خطم خراب است

 بیت آخر نامه هم طبق معمول بیت زیر بود

ای نامه که می روی به سویش

از جانب من ببوس رویش  

دلمان که برای عزیزانمان تنگ می شد ، نامه اش را برداشته و می خواندیم.   

امروز که کمدم را مرتب می کردم ، چشمم به نامه هایی افتاد که  مرحوم پدر و برادرم  برایم نوشته بودند. سپس نامه های مهربان مادرم که با خط و زبانی ساده و شیرین برایم نوشته بود. از خواندن نامه های مهربان مادرم سیر و خسته نمی شوم. گوئی روبرویم نشسته و با من حرف می زند. کلمه ها و جمله ها را درست مثل زبان ترکی ، اما با لغات فارسی ادا می کند. اشکهایی که از چشمانم سرازیر شده و گونه هایم را خیس می کند ، مرا به خود می آورد. دلم می خواهد باز پستچی زنگ خانه را به صدا درآورد و بگوید نامه دارید و من با اشتیاق نامه را بگیرم و روی پاکت را بخوانم و درحالی که در را پشت سرم می بندم با عجله نامه را باز کنم و با ولع بسیار بخوانم.  

دلم می خواهد برای مهربان مادرم نامه ای بنویسم و اول نامه را با بیت

اگر پروانه بودم می پریدم

سر ساعت به خدمت می رسیدم

حیف که پروانه نیستم پر ندارم

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱

شهریارین سریالینا باخیب گؤرنده کی خان ننه شهریار دنیایه گلمه میشدن قاباق اؤلوب .

*

وقتی سریال شهریار را تماشا می کنی و می بینی که خان ننه قبل از به دنیا آمدن شهریار درگذشت. پس شهریار شعر  « خان ننه هایاندا قالدین؟ »  را به یاد و خاطره ی که سرود؟ 
*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱

چند روز پیش که با دوستان دور هم جمع شده و از این در و آن در صحبت می کردیم ، خبردار شدیم که دوست مان، پروین، دخترش را به خانه بخت فرستاده است. بعد پروین خانم با اب و تاب تمام، ماجرای دامادِ کلاهبردار را توضیح داد:

متن کامل  در مجله مرد روز

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱

صبحی سرد و ابری بود. پنجره را باز کردم و این کوچولو را کنار پنجره دیدم. گوئی از شدت سرما یخ زده و به دیوار چسبیده بود. دو انگشتم را جلو بردم و ساق پایش را گرفتم. به سرعت تکان خورد. فکر کردم از خواب بیدارش کردم. فوری انگشتهایم را از هم باز کردم که بر اثر تکان ساق پایش از جا کنده نشود. داخل اتاق برگشتم و دستمال کاغذی برداشته و پشت پنجره پهن کردم تا او را برداشته و روی دستمال کاغذی بگذارم . شاید گرمای اتاق حالش را جا بیاورد. دوباره که نگاه کردم ندیدمش. یا رفته و یا ضعف کرده و از لبه پنجره پایین افتاده بود. دلم به حالش سوخت.  طفلی زبان نداشت که بگوید از سرما و گرسنگی می لرزد. 

این طفلکی زمانی را به خاطرم آورد که چهار تا بوقلمون داشتیم. برایمان هدیه آورده بودند. توی حیاط کهنه وقدیمی رها شده و هر روز به دنبال دانه ، باغچه را زیر و رو می کردند. قبل از آمدن آنها ، مورچه ها در گوشه ای از حیاط برای خود لانه ساخته بودند. هر روز اول صبح بیدار شده و برای یافتن دانه با نظم  و پشت سر هم حرکت کرده و از درخت گلابی وسط باغچه بالا می رفتند. بالای درخت دنبال چه می گشتند نمی دانم. بوقلمونها مورچه ها را هم ریشه کن کردند. در یک روز سر زمستانی بابای دوست جان آمد و یکی یکی بوقلمونها را سر برید. احساس بسیار بدی داشتم. مادرمرده ها این طرف و آن طرف می دویدند. شاید می دانستند که نوبت به آنها هم می رسد. گفتم :« اگر اینها زبان داشتند چه می گفتند؟» بابای دوست جان گفت :« اینها بی زبان خلق شده اند که انسانها از گوشتشان استفاده کنند. دویدنشان به خاطر ترس از بریده شدن سرشان نیست. خوب عادتشان است برای دفاع از خود می گریزند.» اما من باورم نشد. یعنی درست هم گفته باشد دلم نخواست باور کنم. بماند که پوست کندن و تمیز کردنشان در آن سرمای زمستان روز جمعه ام را خراب کرد.

ای کاش جانوران هم می توانستند حرف بزنند. دردشان را بگویند. آهو التماس کند و بگوید شکارچی تو را به امام رضای غریب دست از سر بچه ام بردار. یا بچه آهو به شکارچی التماس کند که مادرم را نکش . یا همین گاو شیرده بگوید صبر کن شکم بچه ام را سیر کنم بعد بقیه شیرم مال تو.

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱

بچه که بودیم این همه گلفروشی نبود. مرحوم اورقیه آنایم می گفت :« گل می خواهی ؟ برو به صحرا و هر چقدر دلت می خواهد بچین.» اما دل من گل صحرائی نمی خواست. من عاشق شمعدانی های مؤمنه خانم بودم که گلهای سفید داشت. بهار که می شد شمعدانی ها را از زیرزمین بیرون می آورد و در باغچه حیاط می کاشت.تابستان که همراه مادر برای مجلس روضه خوانی به خانه شان می رفتم ، دهانم از دیدن آن همه گل سفید باز می ماند.کافی بود که یک شاخه کوچک بچینم و داخل گلدان کوچک بکارم اما مادرم اجازه نمی داد و می گفت:« باید از خودش اجازه بگیری وگرنه  حرام مال بوی آتماز – مال حرام قد نمی کشد.» مؤمنه خانم را می گوئی می گفت :« اگر به هر کسی شاخه ای گل بدهم که گلی برایم نمی ماند.» شمعدانی های حاجیه خانم  سرخ خوش رنگ بود. او شمعدانی هایش  را داخل ظروف خالی حلبی روغن کاشته و دور حوض کوچک مستطیل  خانه شان چیده بود. اما دستش درد نکند که دست و دلبازتر از مؤمنه خانم بود. یک شاخه کوچک شمعدانی که یک کمی قدبلند تر از چوب کبریت بود به من داد. مادر دوست جانم هم گلدانهای کوچک و بزرگ بگونیا که ما به آن عروس می گوئیم پرورش می داد. او هم یک گلدان کوچک عروس به من هدیه داد.  روزی از روزها بیمار شدم و مؤمنه خانم به بهانه عیادت از من به خانه مان آمد و یک گلدان کوچک شمعدانی سفید برایم آورد. آخ که چقدر کیف کردم. بعد از رفتن او دوست جان گفت :« ای کاش من هم بیمار شوم و مؤمنه خانم برای من هم شمعدانی سفید بیاورد.» اما مادرم به ما اطمینان داد که این شمعدانی های کوچک در عرض دو سه سال باغچه را پر خواهند کرد. آن وقت می توانید به دوستانتان نیزهدیه بدهید. 

بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی دوست جان به دیدنم آمد و با خوشحالی دو شاخه جوانه گل گندمی و چهار شاخه برگ بیدی که ما آشار داشار می گفتیم آورد و گفت : « جائی که مهمان بودیم حیاط پر از این گلدانها بود. خانم میزبان دید که خیلی نگاهشان می کنم از هر کدام چند شاخه چید و به من داد .گفت که کافی است داخل گلدان کوچک بکارم و مرتب به آب و آفتابشان برسم. زود رشد می کنند و بزرگ می شوند. من هم به هر یک از دوستان شاخه ای دادم و اینها برایم باقی ماند که آوردم با هم تقسیم کنیم.»

آن روز من و دوست جان بسیار خوشحال بودیم. چون هر دومان ،  پنج گلدان کوچک داشتیم که متعلق به خودمان بود. تابستان قشنگمان با پرورش گلدانها سپری شد.

امروز که شاخه های آشارداشار را داخل آب دیدم یاد دوست جان افتادم. کاش می دانست که چقدر دلم برایش تنگ شده.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

"Das perfekte Promi-Dinner" vom 30.12.2012

Mehrzad Marashi - Ina Menzer - Julia Josten - Carlo von Tiedemann

"Das perfekte Promi-Dinner برنامه مسایقه آشپزی است که یکشنبه ها از ساعت هشت و ربع شب ، از کانال vox  پخش می شود. این برنامه چهارنفر شرکت کننده دارد . پیش غذا و غذای اصلی و دسر پخته و نوش جان می شود و شرکت کنندگان نسبت به طعم غذا و مهمانداری و تزئین شفره و غیره امتیاز می دهند. کسب کننده بیشترین امتیاز برنده اعلام می شود. شب سرگرم کنترل کانال بودم که بر جسب اتفاق مهرزاد مرعشی را سر میز شام دیدم و کنجکاو از این که غذای ایرانی اش مورد توجه خواهد بود یا نه. البته در کانال  vox  از روز دوشنبه الی جمعه مسابقه آشپزی است. معمولا در هر مسابقه هفتگی پنج نفر شرکت می کنند و هر روز یکی از آنها غذا می پزد و همان روز امتیاز می گیرد و جمعه امتیازها را بررسی می کنند و بیشترین امتیاز برنده اعلام می شود. در این برنامه ها بعضی اوقات ایرانی ها هم شرکت می کنند که امتیاز قابل توجهی کسب نمی کنند. تا جائی که یادم می آید جوانی ایرانی برای پیش غذا کوکوی سبزی انتخاب کرده بود. بقیه شرکت کنندگان گفتند که غذا خیلی سبز و در عین حال خشک بود. برای چلو کبابش نیز ایراد خشک بودن را گرفتند. 

مهرزاد مرعشی با کسب 29 امتیاز از سی امتیار برنده مسابقه آشپزی یکشنبه در کانال تلویزیون  voxشد.  

کشک بادمجون تزئینی زیبا و اشتها آور داشت. مهرزاد نان لواش هم آورد و به مهمانانش روش گذاشتن غذا لای نان و خوردنش را نیز یاد داد. 

زرشک پلو با مرغ و ته دیگشش هم عالی تزئین شده بود. مزه اش را هم پسندیدند.

شعله زردش با آن تزئین زیبایش که در سایت اسم دیگری برایش نوشته اند حرف نداشت. 

میز غذا و مهمان نوازی اش هم حرف نداشت. برای مهمانانش هم بدون موزیک و با آن صدای رسایش ترانه ای زیبا خواند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :