زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱

من : چرا در قفس را باز گذاشتی؟ قناری ات از قفس می پرد.
عطیه : نه نمی تواند بپرد گیسویش را کوتاه کرده ام.
دختر عطیه : نو رو خدا می بینید. پر پرنده ی بدبخت را قیچی کرده تا نتواند پرواز کند.
عطیه : نه جانم ، نه عزیزم ، من چه کار با پر قناری دارم گیسویش را قیچی کرده ام. از ته دل به این قناری خوشگلم می رسم. بهار و تابستان برایش مریم چمنی جمع می کنم و نوش جان می کند. این قناری پیش من خوشبخت است.
دختر عطیه : نه مادر جان بیچاره را ناقص کردی و ادعای خوشبختی می کنی؟ می بینید دلم خیلی می سوزد. قناری بیچاره . نمی دانم  وقتی پر ش را قیچی می کرد دردش گرفت یا نه. توی کف دست مامان پر پر می زد.
عطیه : نه جانم توی دستم گرفته بودم یک کمی ترسید. تازه گیسویش را کوتاه کردم دست و بازویش را که قطع نکردم.
*
از آن روز مدتی می گذرد . اما هر وقت عکس این مریم چمنی را که از باغچه ی خانه ی قدیمی ام گرفته ام می بینم دلم به درد می آید. احساس خوشی ندارم . گویی عطیه قیچی در دست دارد بازوهایم را قطع می کند.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

کلاس هفتم بودم . حدود یک سالی می شد که تلویزیون به شهرمان راه یافته بود. برنامه ها عصر شروع می شد و شب ساعت دوازده خاتمه می یافت. تلویزیون سیاه و سفید پخش می شد.  ما نداشتیم . علت اصلی اش حرام بودنش بود. خانم صلاحی در مجلس روضه خوانی اش گفته بود که در هر خانه ای که تلویزون باشد نماز باطل است. تازه فرشته های خدا هم از آن خانه می گریزند و الی آخر. اما آقاجمشیدمان از این حرفها باکی نداشت. او از همان افتتاح تلوپزیون یکی خریده بود. تلویزیون او شاوب لورنس بود. از همانهائی که در و پیکر داشتند و آقا جمشیدمان قفلش می کرد و کلید را دست خاله بزرگ می داد. خاله بزرگ هم الحق و الانصاف مهربان و فهمیده بود. اجازه می داد سریال عصر حجر و سرزمین عجایب را نگاه کنیم. موضوع فیلم سرزمین عجایب از این قرار بود که یک هواپیما در فضا راهش را گم می کند و سر از سرزمین عجایب درمی آورد. ساکنین سرزمین عجایب آدمهای بسیا ر بزرگی بودند . به اندازه ای بزرگ که ساکنین هواپیما در کنار آنها به اندازه ی عروسک بودند. آدم بزرگ ها آنها را آدم کوچولو و ساکنین هواپیما آنها را غول یا آدم بزرگ صدا می کردند. حیوانات و گل و گیاه این سرزمین نیز مثل آدمهایش  بزرگ بودند. روزی یکی از آدم کوچولوها توی دام عنکبوت افتاد و دوستانش نتوانستند نجاتش دهند و عنکبوت بی انصاف وبی مروت او را همچون مگس شکار کرد و خورد. یادم می آید آن روز من و دوست جان چقدر غمگین شدیم. اگر خجالت نمی کشیدیم گریه هم می کردیم. 

روزی از روزها گوینده گفت که حالا حبیب برایمان ترانه ای زیبا می خواند و بعد از لحظاتی جوانی لاغر اندام و سیاه چرده و ریشو ، گیتار بدست شروع به خواندن کرد. ترانه ها و اشعارش بر دل نشست. دوست جان می گفت:«  برای مادرش و زنش می خواند. می گویند هر دوشان مرده اند.» بعد دو تائی برای روح مادر و زن حبیب فاتحه می خواندیم.آخر مادربزرگم می گفت :«  برای کسی که ئمرده و دستش از این دنیا کوتاه شده ریال فاتحه خواندن خیلی صواب دارد.» 

دیروز همراه با بارش برف ضبط صوت کوچکم ترانه ی « خرس کوکی یا همان ببار ای برف » را زمزمه می کرد و من به حال و هوای آن قدیمها به دوست جان فکر می کردم. اگر پیشم بود باز دوتائی فاتحه می خواندیم و بعد باهم ببار ای برف را زمزمه می کردیم و خواهر بزرگه سر به سرمان می گذاشت و می گفت :« آه نگاه کنید به صدای دلنوازتان بلبل ها دور پنجره جمع شده اند.» 

یادش به خیر ، من و دوست جان دوستان خوبی برای هم بودیم. حالا او کجاست؟ دلم برایش عجیب تنگ شد.

*

هفتم اوخوردوم. بیر ایل اولوردوکو تلویزیون شهریمیزه گلمیشدی . آخشاملار برنامه لری باشلیردی ، گئجه ساعات اون ایکی ده ده قورتاریردی. تلویزیون آق – قره گررسه دیردی. بیزیم یوخوموزویدو. نییه کی صلاحی خانیم مرثیه لرینده دئمیشدی :« تلویزیون اولان ائوده ناماز باطیل دی. هله ته زه ! آللاهین ملاکه لری ده او ائودن قویوب قاچارلار.» 

آما بیزیم آقاجمشید بو سؤزلردن قورخوب ائله مزدی. او تلویزیون گلمک همان بیرسین آلمیشدی. آدی شاوبلورنس ایدی. همانلاردان کی تاختا ایچینده ایدی و قاپی سی یان قیفیلی دا واریدی. آقا جمشیدیمیز ائشییه چیخاندا اونون قاپیسین باغلاییب آچارین بؤیوک خالایا وئره ردی. آللاه اوسته آدام وار دا ، بؤییوک خالادا مهربان و قاناجاقلی ایدی .اجازه وئره ردی « عصر حجر » ایله « سرزمین عجایب » فیلمینه باخاق. 

سرزمین عجایب فیلمینین ناغیلی بئله سیدی کی بیر اوچاغ گؤیده یولون ایتیریر و بیر عجایب یئردن باش چیخاردیر. بو یئرده آدام لار چوخ یئکه ایدیلر. اوقدیر یئکه کی بیزیم اوچاغین آداملاری اونلاترین یانیندا بیر قولچاق بؤیوکلویونده گؤرسه نیردیلر.یئکه آداملار اونلارا جینقیلی آدام و اوچاغین آداملاری یئکه آداملارا دانقا یا  یئکه آدام دئییردیلر.بو اولکه ده جر – جاناوارلار ، گؤی – گؤوه رنتی لر ده چوخ یئکه ایدیلر. گونلرین بیر گونونده جینقیلی آداملارین بیر تورتوخویانین تورونا دوشدو . یولداشلارینین دا گوجو چاتمادی اونو توردان قورتارا. انصافسیز ، مروت سیز تورتوخویان دا  ، یازیغی میلچک کیمی تورلاییب یئدی . یادیما گلیر کی او گون من له یولداش جان نه قدیر غصه یئدیک . اوتانماسایدیق آغلاردیق.

گونلرین بیر گونونده ده برنامه دئین دئدی کی ایندی حبیب گلیب بیزه اوخوماق اوخویاجاق. نئچه آن دان سونرا بیرآریق ، قره شین و ساققاللی اوغلان الینده گیتار،اوخوماغا باشلادی. اونون اوخوماقلاری و شعرلری آدامین اوره یینه یاتیردی. یولداش جان دئییردی : « آناسینان آروادینا اوخویور دئییرلر ایکی سی ده اؤلوب .» سونرا من ایله یولداش جان اونلارین روحونا فاتحه اوخوردوق. آخیر بؤیوک آنام دئیردی کی هر کیم کی اؤلوب الی بو دونیادان اوزولوب اونا فاتحه اوخوماق چوخ صواب دی.

دونن قار یاغا – یاغا خیردا ضبط صوتوم « یاغ ای قار » ی اوخوردو. من اؤز حال – هاوامدا یولداش جانیما فیکر ائلیردیم. اگر بوردا اولسایدی گئنه ده حبیبین آناسینا ، آروادینا فاتحه اوخویوب ، یاغ ای قاری اوئخویاردیق. بؤیوک باجی دا بیزنن باش – باشا قویوب دئیردی : « باخین بولبوللر سیزین سه سیزه پنجره قاباغینا ییغیشیبلار.»

هی او گونلر هی ! من ایله یولداش جان بیر بیریمیزه چوخ یاخجی یولداشیدیق . ایندی هاردادی؟ چوه گؤیلومه دوشوب .

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱

چه موجودات کم توقعی هستند این گیاهان زینتی . کافی است از گلفروشی گرفته و به خانه بیاوری. گلدانش را عوض کنی و با خاک برگ تازه و کمی آب سیرابش کنی. پشت پنجره اتاقت بگذاری تا هر صبح با طراوت و لبخند مخصوصشان  صبحت را به خیر کنند. نه زبانی برای فحش دارند. نه دهانی برای کج کردن ، نه چشمانی برای چپ نگاه کردن  و نه دست و لگدی برای جفتک زدن ، دارند.  حیف پنجره ای نیست که بی گل باشد؟

داشتم در میان گل و گیاه می گشتم که چشمم به این گلدان افتاد.از فروشنده اسم و مشخصات گیاه را پرسیدم و سپس عکسی به یادگار از این گیاه گرفتم. اسمش پیر گیاه است. 

پیر گیاه ساقه های سبز دارد. برگهایش کروی و براق و گوشتی به شکل حبه انگور و به اندازه غوره های بسیار کوچک هستند. اما خوشه ای نیستند. بلکه به طور متناوب بر روی ساقه ها قرار گرفته اند. نگهداری از این گیاه نیز آسان است. در ولایت ما به این نوع گیاهان که بی ادعا رشد می کنند و از دور و بر گلدان به طرف پایین آویزان شده و به حال و هوای خود دست و بازو به این طرف و آن طرف دراز می کنند آشار داشار می گویند.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱

و روز دیگر را  که صحرا از عکس خورشید طشتی نمود پر از خون ، دروازه بگشادندو بر در نفار و مکاوحت بربستد و ائمه ومعارف شهر بخرا به نزدیک چنگیزخان رفتند و مقصوره بایستاد و پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد......

چنگیز خطبه سخن بعد از تقریرخلاف و غدر سلطان چنانکه مشبع ذکری است ، در آن آغاز نهاد که شما گناههای بزرگ کرده اید و این گناههای بزرگ ، بزرگان شما کرده اند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می گویم ، سبب آنک من عذاب خدایم اگر شما گناههای بزرگ نکردتی ، خدای چون من عذاب را بر شما نفرستادی. و چون از این نمط فارغ شد ... ..

یکی از بخارا پس از واقعه گریخته بود و به خراسان آمده . حال بخارا از او پرسیدند گفت : « آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» و جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند اتفاق کردند که در پارسی موجزتر از این سخن نتواند بود و هر چه در این جزو مسطور گشت خلاصه و ذنابه این دو سه کلمه است که این شخص تقریر کرده است.

منبع : تاریخ جهانگشا اثر عطاملک جوینی که در حدود سال های 650 تا 658 هجری قمری تالیف شده است.

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :