زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ دی ۱۳٩۱

شب یلدا بود و حافظ شیرازی و ظرف آب و سوزن مادربزرگ و دستان مادر که برایمان انار دانه می کرد. پدر چشمانش را بست و این چنین زمزمه کرد:

ای حافظ شیرازی

بر ما نظر اندازی

ما طالب یک رازیم

تو کاشف هر رازی

تو را به جان نبات خانم شیرازی

بر ما نظر اندازی

آن گاه صفحه را باز کرد و برایمان خواند

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

به جان دوست که غم پرده شما ندرد

گر اعتماد به الطاف کارساز کنید

نخست موعظه پیر می فروش این است

که از معاشر ناجنس احتراز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

*

چقدر دلم تنگ شده برای دستهای مادر که انار دانه می کرد ، پدر و کتاب حافظ زوار دررفته اش ، مادربزرگ و سوزن و کاسه آبش و قاه قاه خنده هایش وقتی که سوزن ها به هم نزدیک می شدند.

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

اگر

اگر عروس مان کور و کچل نبود ، هیچ عیبی نداشت. در همه ی موارد به کار می رود . مثلا در مورد خانه و رانه نیز.

اگر مدرسه نمیشه ، بگذارش مکتب. طعنه ای است مردم آسان گیر را

اگر بخت ما بخت بود ، دست خر هم وایه خودش درخت بود. به مزاح در حسرت از شور بختی خود آرند.

اگر تخمه ی شور است ، اگر پسته ی کور است ، به ما ده که ضرور است. نهایت احتیاج و غنیمت شمردن فرصت .

اگر تو ختمی ، ما شب چله ایم . کنایه از هفت خط بودن و نهایت زیرکی.

اگر تو گز کنی نبری ، وجب کنی ندری ، نه آن کنی که باید ، نه آن شوی که شاید. در صورتی که کار درست انجام نشود به نتیجه ی مطلوب نمی رسد.

اگر دختر بگوزد صدا ندارد ، اگر عروس بگوزد دارامب دورومب . در اشاره به ناسازگاری سنتی مادرشوهر و عروس آرند.

اگر دست بدهی شانه نداری. کنایه از کسی که مورد محبت قرار گیرد و ناسپاسی کند.

اگر فیل در جنگل نبود گاومیش خیلی پز می داد. مترادف حوضی که ماهی ندارد قورباغه سپهسالار است.

اگر مردی برو از شهرداری یک پایان نامه بگیر. کنایه از کاری بسیار پردردسر.

کتاب کوچه احمد شاملو – با همکاری آیدا سرکیسیان

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
آن قدیمها  ترلان برای شست و شوی ملافه های چرک به خانه مان می آمد ، همراه مادر ، به جان ملافه ها و رحت چرکها می افتادند . چنگشان می زدند ، به هم می ساییدند. ذئبلر ، بعضی وقتها سه بار می شستند. با برف و سپس صابون و آبکشی و در مرحلع آخر لیل . بالاخره ملافه ها روی طناب از سفیدی و تمیزی برق می زد. عصر همان  دستهای مادرم تاول می زد. همچون لبوی پخته سرخ می شد. به دستهایش کرم نیوآ می مالید. می گفتند که این کرم معجزه می کند. اما نمی کرد. شب ، هنگام خواب وازلین آغشته به آبلیمو را که از اختراعات ترلان بود ، به دستهایش می مالید و می خوابید. روز بعد که ملافه ها خشک می شد ، نوبت به نخ و سوزن می رسید تا دستهای خسته اش را بخراشد. ملافه را روی فرش پهن می کرد و لحاف پشمی را روی آن پهن و سپس روی دیگر ملافه را پهن کرده و دورتادور لحاف را می دوخت. این بار انگشتش سوراخ می شد. تا این که به انگشتانه عادت کرد. بزرگ که شدیم به کمکش شتافتیم. اما او زرنگ تر و سریعتر از ما بود. تا ما لحاف خودمان را بدوزیم ، او دو لحاف دوخته بود. یک از همسایه ها می گفت :« چرا این همه زحمت بیخودی می کشی ؟ با سوزن ته گرد وصل کن. خیلی راحت است.»
می گفت :« وای باشیما خیر! مگر اینجا بیمارستان است؟»     
حالا دیگر شستن ملافه ها راحت شده است. به جای شکافتن ملافه و دوختن دوباره اش بعد از شستن ، آنها را به شکل گونی می دوزند و یک طرفش را هم دکمه می دوزند که باز و بستن اش آسان باشد. تازه لحافهای نازک را هم می شود بدون درآوردن ملافه شان داخل ماشین لباشسوئی انداخت و شست و تر و تمیز و آماده استفاده کرد. اما من دلم برای لحاف های خودمانی تنگ شده است. این لحاف به آن دوخت و دوز مرتب  که مادرم از ما انتظار داشت نیست . اما کاری است حاصل اوقات فراغت و قلاب بافی شبهای طولانی زمستان و تماشای فیلم و سریال. لازم نیست نخ و کاموای نو از بازار بخرید . با تکه های کاموا که از بافت های مختلف باقی مانده ، می شود بافت و سر هم کرد.
 
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱

عاشورا بود و من و هاله و  گل صنم ، داشتیم در مورد خاطرات گذشته صحبت می کردیم. آداب و رسوم و مراسم مذهبی ولایتی که بیشترین سالهای عمرمان را در آنجا گذرانده بودیم. ذکر خیری بود از صبحانه عاشورای عنبرشاهی ها ، خورش هویج زن قصاب ، شعله زرد زهرا خانم ، حلوای آرد مادر حکیمه ، آش کشک کوره پزها ، آش امام که به آن امام آشی می گفتند. آش امام نذری تبریز نبود. مردم ولایتی شب عاشورا در خانه ای که نذری پخته می شد ، دیگ بزرگ آش را بار می گذاشتند و هر کسی هر چه می توانست یا می خواست می آورد و داخل آش می ریخت. مواد آش گوشت مرغ و گوسفند و انواع حبوبات از قبیل نخود و گندم و بلغور و غیره بود. آش تا صبح می جوشید و جوانان عزادار مواظب پخت و پزش بودند و صبح خانواده ها ظرف در دست به آن خانه می رفتند و آش امام و همراه آن یک پیاله شیره انگور یا همان دوشاب خودمان می گرفتند و سر سفره شان برده و نوش جان می کردند. همین طوری از این در و آن در می گفتیم که پینار « دوست ترکیه ای ما »  زنگ زد و گفت:« ناهار نخورید که برایتان عاشورا می آورم. »

با تعجب پرسیدم:« یعنی چه ! امروز عاشوراست ! چه می آوری؟»  

گفت :« سر به سرم نگذار جانم . عاشورا می آورم دیگر.»

سخن کوتاه کردم و گفتم که منتظرش هستیم. بالاخره پینار با قابلمه ای در دست وارد شد و گفت :« تا سرد نشده بخوریم.»

با کنجکاوی پرسیدیم :« چه پخته ای ؟ باید خیلی خوشمزه شده باشد.»

لبخندی زد و گفت :« روز عاشورا شوخی تان گرفته؟ گفتم که عاشورا پخته ام.»

سفره مان آماده بود و پینار درب قابلمه را باز کرد. داخل قابلمه آشی بود که با گندم و بلغور و نخود پخته شده بود. داخل این آش پر از میوه های خرد شده  مانند انجیر و قیسی و گلابی و ... و خلال بادام بود. شکر هم به اندازه کافی ریخته و مثل شعله زرد شیرین شده بود. گفت :« ما به آشی که در این روز مبارک می پزیم ، عاشورا می گوییم. »

سپس تعریف کرد که پیامبر اسلام و خلفای راشدین و دوازده امام برایشان محترم و مقدس هستند و در روز عاشورا آش عاشورا می پزند و دعا و قرآن می خوانند و الهیات گوش می کنند.

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :