زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم . با هم بازی می کردیم و با هم سربه سر کوچکترها می گذاشتیم. در عالم کودکی مان زندگی شاد و بی غمی داشتیم. یکی از نگرانی های جدی ما ، اوضاع  کارنامه هایمان بود. معدل یا نمراتی که قابل قبول مادرانمان نبود کتک جانانه ای برایمان به ارمغان می آورد. برای تسکین خودمان به مصداق چوب معلم گله هر کی نخوره خله ، ما هم می گفتیم چوب مامان جون گله هرکی نخوره خله. یادش به خیر خشم مادرمان ، حیاط خانه و فرارمان به گوشه ای از حیاط و چشم به انتظار پدر ماندن ، این ناجی قهرمان روزهای کودکی مان . او که به خانه می آمد ، دستش را می گرفتیم و وارد اتاق می شدیم. بعضی وقتها دلم برای دوست جان عجیب می سوخت . آخر حیاط خانه شان خیلی کوچک بود و مادرش می توانست با یک چشم به هم زدن بگیردش و حسابی تنبیه اش کند. اما خدائیش ما هر دو بچه های خوبی بودیم و کمتر تنبیه می شدیم.
مادردوست جان گل های شمعدانی و عروس  ( بگونیا ) پرورش می داد. اواخر خردا که کارنامه هایمان را گرفتیم و خوشحال به خانه برگشتیم یکی از گلدانهای کوچک عروس را به من هدیه داد. چقدر خوشحال شدم.   
خبر درگذشت مادر دوست جان را شنیدم. دلتنگ شدم. آخرین باری که او را دیدم میان سال و زبر و زرنگ بود. زمان شتابان می گذرد . خدا  رحمتش کند و به دوست جان صبر عطا کند.
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢

شیرین است ، به شیرینی لالائی های مادر .
خوش رنگ است به خوش رنگی صورت سفید و گلگون مادر. 
خوشمزه است مثل دست پخت مادر.
طعم شیرین مادر می دهد آنچه که مادر هدیه می دهد.

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

باور ندارم ، این اوست که آهسته قدم برمی دارد و به سوی من می آید.

این اوست که مهر مادری از چشمان خسته اش زبانه می کشد اما گرمای مطبوعی می بخشد.

این اوست که با کمر خمیده و عصای سیاه رنگش از دوردست می آید و من همچون کودکی خردسال به طرفش می دوم و در آغوشش آرام می گیرم. چقدر گرم و مطبوع است ، آغوش خسته اما پرمهرش. دامانش مثل سابق بوی گل محمدی می دهد. از مهربانی اش می نوشم اما سیراب نمی شوم.

خسته از گرد راه  می رسد. می نشیند و پاهایش را دراز می کند. صندلی را جلویش می گذارد . چادر سبز خوش رنگش را بر سر کرده و نغمه الله اکبر سر می دهد. مثل همیشه سوره ها را شمرده شمرده  و آهسته می خواندو در دنیای زیبای خود محو معبودش می شود.

به آرامی روبرویش می نشینم و محو صدا و سجده و عبادتش می شوم. تسبیح به دست می گیرد تا ذکر بگوید. صبرم تمام می شود جلویش زانو می زده و از دستش می گیرم. بوسیده و لای جانمازش می گذارم. صندلی را کنار کشیده و به آغوشش می خزم.گونه های خسته و چروک خورده اما گرم از مهر مادری اش را غرق بوسه  می کنم. بالش را برداشته و روی پاهای دراز کشیده اش می گذارم. آنگاه سر به روی بالش گذاشته و همچون کودکی برایش ناز می کنم و او برایم لالائی می خواند:

لای لای دئدیم یاتاسان / لالایی گفتم بخوابی

قیزیل گوله باتاسان  / تو گلهای سرخ غرق بشی

قیزیل گوللر ایچینده  / بین گلهای سرخ

شیرین یوخو تاپاسان / خواب شیرین پیدا کنی

*

لای لای گول قیزیم لای لای / لالایی دختر گلم لالایی

آییم اولدوزوم لای لای / ماه و ستاره ام لالایی

اوزون ساچین داراییم / گیسوی بلندت را شانه بزنم

تئلینه گول دوزوم لای لای / و لایش گل بچینم لالایی

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :