زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢

به بهانه مهرماه و به یاد معلم کلاس اولمان مرحوم خانم امینی

اولین روز درس بود.همراه دو دختر همسایه روبرویی ، حکیمه و حمیده که بزرگتر از من بودند، وارد حیاط مدرسه شدم. مدرسه خانه ای قدیمی با اتاقهای تو درتو بود. بالای پله های حیاط زنی جوان و شیک پوش ایستاده بود . ماتیک قرمز خوش رنگی برلب داشت. لبهایش عروسک پلاستیکی دو ریالی ام را به پادم آورد. آخر لبهای عروسک دو ریالی ام هم قرمز حوش رنگ بود. خواهر بزرگ با لاک ناخنش رنگ کرده بود.بغل دست خانم ناظم زنگوله ای به دیوار آویزان بود. او دستش را داخل زنگوله برد و تکانش داد و صدایش همه جا پیچید. دو دختر قدبلند جلو آمدند و صف ما را که تازه وارد بودیم مرتب کردند. یکی از دخترها خوش اخلاق و دیگری بدجنس بود. دختر بدجنس در گوشمان زمزمه کرد که : « اول لر تنبل لر – سوت وئرمه سن اؤلرلر / اول ها تنبل ها شیرشان ندهی می میرند.»

دختر خوش اخلاق یواشکی گفت :« سر به سرشان نگذار زمانی ما هم مثل اینها بچه بودیم. خانم ناظم بشنوه خط کشمان می زنه.»

دختر بدجنس ساکت شد وما را با صف های منظم به کلاس راهنمائی کرد. خانه دومی که بیش از نصف عمرمان آنجا گذشت. با خاطرات زیبایش. اکنون که فکر می کنم خط کش خوردن ها و عصبانیت ها و اضطراب از سر صف بردن و تنبل کشیدن و ... همگی خاطراتی هستند که با یادآوری و تکرارشان احساس خوشی به من دست می دهد. خان ناظمی که طرح درسی مهمش انبار و خط کش تخته ای و تنبل کشیدن سر صف بود. خانکم معلمی که وسایل کمک درسی اش ترساندن از خانم ناظم و خانم مدیر بود. از خانم مدیر که او را زری خانم می نامیدند نمی ترسیدم. قیافه اش شبیه معلم ها نبود . مثل خانم ناظم ابهت نداشت و ترسناک نبود. بانوئی تپل و بلند قد از نوع خانه دارها بود. بیشتر به خانم خانه شبیه بود تا خانم مدیر.

اما خانم امینی معلم کلاس اول مان مهربان و دوست داشتنی بود. بالای لبش خال سیاه رنگی داشت. خال هر از گاهی به طرف راست یا چپ گونه اش جرکت می کرد. 

درس ریاضی برایم مشکل ترین درس بود . هر روز از یک تا صد نوشتن برایم کاری عبث و تکراری بود. مثل طوطی می خواندم و دفتر را سیاه می کردم. طفلک معلم از دست من سرگیحه گرفته بود. بالاخره روزی از روزها مرا پای تخته سیاه صدا کرد. کم مانده بود از ترس زهره چاک شوم.گفت :« ببین دخترم شمارش از یک تا ده را خیلی راحت یاد می دهم.

*

اما چگونه توانستم شمارش اعداد از یک تا ده را هم به ترکی آذربایجانی و هم به فارسی یاد بگیرم ؟

من اوشاقلیقدان بئله حساب و اونا باغلی اولان درسلرده چوخ تنبلیدیم . اول کلاسیندا رحمتلی خانم امینی دای منیم الیمدن زارا جانا گلدی . گونلرین بیر گونونده کلاسا گلیب منی گئنه ده حساب زنگینده تخته سیاهین باشینا چاغیردی  . جانیزدان ایراق قورخومدان آز قالدی جانیم چیخا . اوزامان منه دئدی :

باخ سنه چوخ راحات اؤرگه دیرم .

بیر ایکی ، بیزیمکی

اوچ دؤرد ، قاپینی اؤرت

بئش آلتی ، ساموار آلتی

یئددی سه ککیز ، فیرنگیز

دوققوز اون قیرمیزی دون

اون بیر اون ایکی ، ائرمنی بؤرکی

*

وای نقدر خوشوما گلدی سونرا دئدی ایندی فارسی جا نا سایماغی دا سنه اؤرگه دیرم اؤرگه نمه سه ن وای حالینا :

یک ، یک ، یککه دانیشما

دو ، دو ، دومبالاخاج آشما

سه ، سه ، سه فئح دانیشما

چهار ، چهار ، چادراوی آشما

پنج ، پنج ، پنجره دن باخما

شش ، شش ، شیشمه سن الله

هفت ، هفت ، هفته بیجار تورشوسو

هشت ، هشت ، معلمدن قورخوسو

نه ، نه ، نوحه اوخورلار

ده ، ده ، ده لینی قووورلار

*

به یاد مرحوم خانم امینی یک دقیقه سکوت می کنم و فاتحه و یاسین می خوانم و از خدا برایش آرامش روحی و بهشت برین آرزو می کنم.

برای معلمین عزیزم اگر در قید حیاتند سلامتی و آرامش و برای رفتگان روحش شاد آرزو می کنم.

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

در هوای سرد و بارانی گوشه ای کز کرده و پرهایش را جمع کرده و بی حرکت مانده بود. اول فکر کردم که مرده است. پر جفت شده اشش را با دو انگشت گرفته و خواستم داخل ظرف زباله بیاندازم که تکانی خورد و انگشتهایم را به سرعت از هم باز کردم تا پرهایش کنده نشود. روی کاشی نشست و بال و پر باز کرد. فوری عکسی گرفتم و تا پنجره را باز کردم شتابان بیرون پرید و روی گلبرگ شمعدانی سفید نشست. اما فرصت عکس گرقتن دوباره نداد همراه با باد سرد صبحگاهی رفت و دور شد.
اتاق گرم راحت را رها کرد تا در آسمان بی کران ، از باقی مانده عمر کوتاهش لذت ببرد. به قول زنده یاد فریدون مشیری :لیک آزادی گرامی تر عزیز

 

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢

هوا سرد شده است. باران بی ملاحظه می بارد. دلم به هوای مادربزرگ پر می زند. می خواهم چندین و چند سال به عقب برگردم. دخترکی هشت ساله شوم. بگویم : « سردم است علاالدین را روشن کنید. »

مادرم جواب بدهد :« دخترجان حالا وقت روشن کردن علاالدین نیست. خیلی زود است . تابستان تمام نشده و پاییز هم از راه نرسیده است.»

بگویم :« به من چه ! به من چه ! سردم است.»

مادربزرگ داخل استکان کمرباریکش چایی داغ بریزد و کنارم بنشیند. پتو را روی زانویم بکشد و بخواند و از من بخواهد که با او زمزمه کنم. هر دو با هم بخوانیم  و گرمای مهر مادری به دل و جانمان را گرمائی شیرین و جان بخش بدهد.

دلم برایش تنگ شده. دوست دارم بیاید تا برایش داخل استکان کمرباریک چائی بریزم و در این هوای سرد و بارانی دستان چروک خورده اما گرمش به دستان سردم جانی تازه ببخشد و باز مثل کودکی ها ، هم بخوانیم.

آی بؤیوک آنام هارداسان گل کی بیرلیکده سس – سسه وئریب « اوشودوم ها اوشودوم» اوخویاق 

** 

اوشودوم ها اوشودوم     

داغدان آرمید داشیدیم

آرمیدیمی آلدیلار               

منه ظولوم سالدیلار

من ظولومدن بئزارام           

کتان کؤینه ک یازارام

کتان کؤینه ک میل میلی     

گل اوخو بیزیم دیلی

بیزیم دیلی مو دیلی          

بیزیم دیلی نور دیلی

اورمودان گلن آتلی            

بئلینده داری گه تدی

دارینی وئردیم قوشا          

قوش منه قاناد وئردی

قاناد چاالدیم اوچماغا       

حق قاپیسین آچماغا

حق قاپیسی کلید دیر       

حق قاپیسی قیفیلدیر

قیفیل ده وه بوینوندا         

ده وه شیروان یولوندا

شیروان یولو سر به سر    

ایچینده آهو گه زه ر

آهونون بالالاری             

منی گؤردی آغلادی

باشا قارا باغلادی

**

گؤیگله ها گؤیگله  

گؤیگله بیر قوشویدو           

باغچایا قونموشویدو

به ی اوغلو گؤرموشویدو     

اوخوینان وورموشویدو

من اوخوندان بئزارام          

کتان کؤینه ک یازارام

کتان کؤینه ک میل میلی    

گل اوخو بیزیم دیلی

بیزیم دیلی مو دیلی         

بیزیم دیلی نور دیلی

اورمودان گلن آتلی           

بئلینده داری گه تدی

دارینی وئردیم قوشا         

قوش منه قاناد وئردی

قاناد چالدینم اوچماغا       

حق قاپیسین آچماغا

حق قاپیسی قیفیلدی     

حق قاپیسی کلیددی

کلید ده وه بوینوندا          

ده وه کرمان یولوندا

کیرمان یولو سر به سر    

ایچینده مئیمون گه زه ر

مئیمونون بالالاری          

منی گؤردو آغلادی

باشینا قارا باغلادی

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢


16 شهریور روز وبلاکستان بر وبلاک نویسان کلاسیک و نو مبارک. 
*
 چرا کسی چیزی ننوشته ؟ چرا فراموش شدی وبلاک ؟ چرا لینکهایت را پاک می کنند ؟ چرا بایگانی شده ای ای دفتر یادداشت ، ای سنگ صبور ، ای مخبر خبرهای ممنوعه ، ای سر به راه سر بزیر ، ای راضی بی مدعا ، ای خاموش ، روزت مبارک.

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢

به یاد مادربزرگ ها و صفای قصه هایشان. زبان شیرینشان که همچون قند و عسل در دل و جانمان مزه می کند. مادربزرگ را عشق است.

پیشیک سن نه ظالیم سن  

 

بیر گون واریدی ُ بیرگون یوخیدی. آللاهدان سونرا هیچ کیم یوخیدی.بیر قاری ننه واریدی . اونون بیر اینه کی واریدی . گونلرین بیرگونونده قاری ننه ینه ن اینه ک سؤزله شه رلر . قاری نه نه دیه ر :«  اینک سن نه ظالیم سن .»

اینه ک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب منی کسیب اتیمی دوغرامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن .» 

قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک منیم اتیمی اوغورلامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»

پیشیک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بوز اوستونده زویوب یئره ییخیلمازدیم .» 

قاری ننه دییه ر : « بوز سن نه ظالیم سن .» 

بوز دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، گون منی اریتمه زدی .» 

قاری ننه دییه ر : « گون سن نه ظالیم سن .» 

گون دییه ر: « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بولود منیم اوستومو دوتمازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « بولود سن نه ظالیم سن .»

بولود دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، یاغیش منده ن یاغمازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « یاغیش سن نه ظالیم سن .» 

یاغیش دییه ر : « من ظالیم دئیله م من ظالیم اولسایدیم ، اوت  منده ن گؤوه رمه زدی .»

قاری ننه دییه ر : « اوت سن نه ظالیم سن .» 

اوت دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، مال داوار منی یئمه زدی .»

قاری ننه دییه ر : « داوار سن نه ظالیم سن .»

داوار دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب باشیمی کسیب اتیمی دوغرامازدی .»

قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن . » 

 قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک اتیمی اوغورلامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»

پیشیک دییه ر : « من ظالیمه م من ظالیم . یوک آلتی یایلاقیمدی ، یوک اوستو قیشلاقیمدی ، میلت نه پیشیرسه ، اودا منیم قویماغیمدی .  »

ناغیلیمیز قورتولدو گؤیدن بیر نئچه آلما دوشدو . بیریسی ناغیل دئیه نین قالانی دا ائشیدنلره یئتیشدی . یئدیم ایچدیم ، مطلبیمه یئتیشدیم .

 *

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢

نمی دانم اسمش چیست. برگهای بزرگی دارد. میوه و گلش استوانه ای شکل و درازی اش حدود بیست سانتی متر یا بیشتر و کمتر است. میوه اش خوشه ای و مثل دانه های ریز تمشک است. اما نمی دانم قابل خوردن است یا تزئینی است. همین طوری خوشم آمد و عکس گرفتم

.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢


مرحوم مادربزرگم می گفت: « بیر الده ایکی قارپیز داشیسان ایکی سی الیندن یئره دوشوب پاتدار.»   

حالا این مثل حکایت من شده . دو دست دارم و پنج هندوانه . سعی کردم همه را در دستها فشرده و به مقصد برسانم. اما نشد و دلم نخواست هیچ کدام به زمین بیفتند و به قول مادربزرگم بترکند. حالا هندوانه ها را یکی یکی برداشته و تا نیمی از راه می برم . عجله دارم که زودتر به مقصد برسانم چرا که عمر ها کوتاه است و عزرائیل در چند قدمی بنی آدم . بدون پیش بینی و بی خبر می آید و دست آدمیزاد را می گیرد و می برد. چاره ای جز رفتن نداری. دلت نخواهد کشان کشانت می برد.      

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢

هاله :« این نخ چه خوش رنگه ، می خواهی چکارش کنی؟»  

من :«  می خواهم یک پلیور قشنگ برای خودم ببافم.»

عطیه :« واخسئی ! از سن و سالت خجالت بکش از پنجاه خیلی گذشتی. نوه هم که داری . برازنده تو نیست این رنگها رو بپوشی.»

هاله با تعجب :« چرا برازنده نیست؟ این رنگ که قرمز و زرد و نارنجی نیست ؟»

عطیه :« چی داری می گویی ؟  زنی با این سن و سال  که نمی تواند از رنگهایی چون بنفش روشن و سبز و آبی بپوشد. »

من :« اما من از این رنگها خوشم می آید . این رنگها که زننده نیستند.»

عطیه :« نه جانم برای جوانها خیلی هم خوش رنگ و مناسبند. برای مادربزرگ ها مناسب نیستند.»

صالیحا :« تو رو خدا حال مردم را نگیر توی مملکت ما هم این رنگها زننده نیستند. »

هاله :« خوب صالیحا جان عطیه است دیگر . ضد حال است ضد حال »

عطیه :« رنگهای مناسب زنان سالخورده خاکستری و سرمه ای و قهوه ای و سیاه و .. و رنگهای تیره است . از من گفتن بود . حالا خود دانی.»

شب هنگام ، با شروع تلویزیون میل ها را به دست گرفتم  اما دیگر دستهایم برای بافتن علاقه ای نشان نمی دادند. در برنامه اخبار خاتون سرشناس را دیدم. کت دامن خوش رنگی به تن داشت. خوش رنگ تر و روشن تر از رنگ نخ من. او که خیلی پیرتر از من است . چرا رنگهای شاد برازنده اوست و برازنده من نیست؟

از بعضی رنگهای تیره خوشم می آید . اما هر رنگی برای مجلسی مناسب است. من دوست ندارم همه اش تیره بپوشم. دوست ندارم دیگر.

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :