زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢

شب یلدا بود و یک دنیا صلح و صفا و دوستی .

شب یلدا بود و نخود و کشمش و تخمه هایی که اورقیه آنا در تابستان از هندوانه و خربزه و آفتاب گردان گوشه حیاط جمع  کرده و با نمک تفت داده بود.

شب یلدا بود و گندم سرخ کرده مادربزرگ که قاویرقا نام داشت.

شب یلدا بود و پشمکی  شیرین و خوشمزه.

شب یلدا بود و هندوانه ای که دعا می کردیم پوچ  ( ایچی  کئچمیش ) نباشد و بیشتر وقتها  دعاهایمان برآورده نمی شد و به شکستن تخم های ریز و درشتش قناعت می کردیم.

شب یلدا بود فامیل های دور هم جمع شدن ها و به بهانه ی پوچی هندوانه خندیدن ها.

شب یلدا بود و کاسه پرآب و دو سوزن داخل آب مادربزرگ .

شب یلدا بود و حافظ و فال حکیمانه اش.

در آن شب یلدایی که بود و زیبا و خوش بود کاری به کار تلویزیون نداشتیم. کسی به کسی اس ام اس نمی فرستاد. هیچ کس با موبایل بازی نمی کرد. همه حواس پیش همراهان و هم اتاقان عزیزبود . بعضی وقتها هم برق می رفت و زیر نور لامپایی که از پدربزرگ مرحوم به یادگار مانده بود ، می نشستیم و سایه های بزرگ و کوچک شده مان ، زیر نور چراغ ، وسیله ای برای خنده و تفریح مان می شد. دست هایمان زیر نور چراغ اشکال گرگ و روباه وزاغ می گرفت .

این چنین بود که شب های یلدا خیلی خوش می گذشت. به اندازه ای که در گوشه دلمان خاطراتی بس زیبا ثبت می کرد و دفترمان از این خاطرات خوب و به یاد ماندنی پر می شد.

آیا جوان های امروزی نیز می توانند با اس ام اس ها و موبایل نیم وجبی خود خاطراتی به زیبایی خاطرات ما ثبت کنند؟

***

چیلله گئجه سیدی

چیلله گئجه سیدی ، بیر دونیا سئگی ، یولداشلیق ، ایستی قانلیق

چیلله گئجه سیدی ، نخود کیشمیش ایله  اورقیه آنامین قاوین – قارپیز دان ، حیه ط بوجاغیندا اکدیغی گونه باخان توخوموندان ییغیب قاویردیغی چه وده کلر.

چیلله گئجه سیدی ،  بؤیوک آنامین قاویردیغی بوغدا ایلا ، کی اونا قاویرقا دئییردیلر.

چیلله گئجه سیدی ، شیرین دادلی پشمک ایله.

 چیلله گئجه سیدی ، قارپیزیلان کی دعا ائلیردیک ایچی کئچمیش اولماسین ، نه یازیق کی دعالاریمیز قبول اولموردو ، آنجاق اونون یئکه – خیردا چه رده کلرینن کئچینیردیک.

چیلله گئجه سیدی ، قوهوملارینان بیریئره ییغیشیب ، ایچی کئچمیش قارپیزی اورتایا قویوب گولمک.

چییله گئجه سیدی ، بؤیوک آنامین تاسیلا ایچینده کی دولو سو و ایینه لر.

چیلله گئجه سیدی  ، حافظ ایله حکمتلی فالی.

او چیلله گئجه سی ائله گؤزلیدی ، ائله خوشویدو کی ، داها تلویزیون لا ایشیمیز یوخویدو. کیمسه ، کیمسه یه اس ام اس یازمیردی. کیمسه موبایل ایلا اوینامیردی. هامینین فیکری اتاق دا ایله شن اورتام دایدی. هردن ده بیر برق لر گئدیردی. بیز قالیردیق  ، رحمتلی بؤیوک آتامدان قالان لامپا چیراغی. لامپاچیراغینین آلتیندا کیچیلیب – بؤیوین کؤلگه لریمیز بیزیم شن لیکیمیزه اورتاق اولوب گرلدورمه یه کافی ایدی.اللریمیز لامپانین ایشیغینین آلتیندا قورد ، تولکو ، ایلان و قارغا شکلینه دوشوردو.

بئله سینه ایدی کی چیلله گئجه لری چوخ گؤزل بیر گئجه اولوردو. اوقدر گؤزل کی اوره ییمیزین بیر کؤشه سینده گؤزل بیر خاطیره یازیلیردی. خاطیره دفتریمیز شن لی و یاددان چیخمامالی بیر گون ایله دولوردو.

دئییرم یوخسا ایندی کی جاوانلار ائیلیه بیلرلر اس ام اس لرینن ، یاریمچیق موبایل لارینان بیزیم خاطیره لریمیز کیم خاطیره یازالار؟  

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢
دئدیم : دیلبر حوب آچیلمیش
دئدی : گولدور یاناقیمدا
دئدیم : عنبرمی ساچیلمیش
دئدی : تردیر دوداکیمدا
دئدیم : یوزه چکمه پرده
دئدی : اوغرامیشیم درده
دئدیم : آبی کوثر نرده
دئدی : داملار دوداقیمدا 
دئدیم : محبی یم بیلور
دئدی : حلوت کیلساک نولور
دئدیم : کورکام اویکوم گلور
دئدی : باش کوی کوجاقیما
*
حوب : خوب
یوز : اوز
نرده : هاردا
حلوت : خلوت
کیلساق : قیلساق ، ائتسک ، ائئیله سک
کورکام : قورخارام
اویکوم : یوخوم
کوی : قوی
کوجاق : قوجاق
*
 
dedim: dilber hub açılmış
dedi: güldür yanağımda
dedim: anber mi saçılmış
dedi: terdir dudağımda
dedim: yüze çekme perde
dedi: uğramışım derde
dedim: ab-ı kevser nerde
dedi: damlar dudağımda
dedim: muhibbi yem bilür
dedi: halvet kılsak n'olur
dedim: korkam uykum gelür
dedi: baş koy kucağıma

قانونی سلطان سلیمان - تخلص : محبی

*
http://gayagizi3.blogspot.de
شعرلر - ترجمه لر
*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

بعضی وقت ها آدمی به قدری مایوس می شود که قلم نیز حوصله نوشتن را از دست می دهد و دلش می خواهد کوتاه کوتاه بنویسد وسپس سکوت کند. اما گاهی یک جمله کوتاه یک کتاب سخن با خود دارد. 
یاد قیزیندان باجی چیخماز : از دختر بیگانه خواهر نمی شود. 
کسی که خواهر واقعی ات نیست نمی تواند خواهر واقعی برایت باشد. 
قاین آنادان آنا چیخماز : مادر شوهر یا مادرزن ، نمی توانند مادر واقعی تو باشند.
*
این پست کوتاه کوتاه ، تقدیم به دوست جان
*

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
نگار همسر و همرزم کوراوغلو : نگار دختر سلطان عثمانی است که قصر پر زرق و برق پدر، زندگی اشرافی آمیخته به تزویر و دورویی قلب حساس او را به تنگ آورده و از سوی دیگر آوازه ی کوراوغلو و جامعه ی آرمانی چنل بئل، شوق رسیدن بدان سرزمین را در دل او بیدار کرده است. او از تملق، چاپلوسی، زر وزور، فساد و قساوتی که در دربار می گذرد به جان آمده است و آرزو دارد در سرزمینی آباد و آزاد در کنار مردی آزاده و دلاور زندگی کند. پس نامه ای به کوراوغلو می نویسد و از او می خواهد که اگر جوانمردی است که آوازه اش همه جا را پر کرده است و دلاوری است که بیمی از سلطان ندارد بیاید و او را همراه خود ببرد و کوراوغلو نیز با لباس اوزانها (آشیقها) بدانجا می آید و بعد از رزمی جانانه، نگار را بر ترک اسب خود می نشاند و به چنلی بئل   می آورد . نگار، همسر کوراوغلو می گردد و جنگجویی دلاور؛ که کوراوغلو را از اشتباهات فراوانی مبرا می سازد و برای دلاوران آن سرزمین، مادری مهربان و راهنمایی آگاه می شود . او در تمامی جنگها، شمشیر به دست می گیرد و علیه دشمنان وطنش می‌جنگد.
منبع : داستانلاردنیاسی
*
هاجر همسر و همرزم قاچاق نبی : هاجر همسر نبی از جقوق مردم دفاع می کرد و چندین بار دستگیر و زندانی شد که قاچاق نبی همراه سوارانش او و زندانی های دیگر را نجات داد. هاجر سوار بر اسب ، تفنگ به دست می گرفت و همراه همسر به دفاع از مردم می پرداخت.
*
کلدانیه همسر و همرزم بابک خرم دین 
*
نوشابه حکمران عادل شهر زنان آمازون آذربایجان 
*
زینب پاشا رهبر زنان تبریز در دوره  مشروطه – اینجا نوشته ام
*
خورشید بانو ناتوان : در سال 1830 میلادی در شهر شوشا به دنیا آمد .دختر مهدی قلی خان حاکم خانات قره باغ و بهترین غزل سرای آذربایجانی در قرن نوزدهم است. او به زبان ترکی آذربایجانی و فارسی شعر می سرود. خورشید بانو رهبر انجمن ادبی مجلس انس بود. وی در سال 1897 درگذشت.
*
حیران خانم  : در زمان فتحعلی شاه و نایب السلطنه اش عباس میرزا می زیسته است. او در تبریز متولد شده و همراه خانواده به شهر نخجوان کوچ کرد. در جنگ ایران و روس نامزدش به جبهه رفت و دیگر باز نگشت.او به نلمزدش وفادار ماند و تا آخر عمر ازدواج نکرد. حیران خانم از طایفه بزرگ دنبلی های آذربایجان است.او مدت ها در نخجوان و ارومیه و خوی زندگی کرد.
*
حکیمه بلوری : در سال 1926 در ولایت خمسه شهر زنجان به دنیا آمد و در سال 2000 در باکو درگذشت. شاعری توانا بود و شعر معروف تبریز یکی از شاهکارهای ادبی اوست  که جاوید تبریزی خوانده است.  
تبریز
قوللاریم دولانا بوینونا بیر گون
گئنه باش قویارام دیزینه تبریز
حسرتدن هیجراندان جانا دویموشام
دویونجان باخارام اوزونه تبریز
*
بولانیق سولارین آخسین دورولسون
تزه گول لرینه بوسات قورولسون
سهند جمالینا بیرده وورولسون
بیر غبار قونماسین اوزونه تبریز
*
گولوستان باغینین سئیرینه گه لیم
لاله یاماجیندا بیرده دینجه لیم
اوتن گونلرینه یئتیشمه ز الیم
دوشوم هئچ اولماسا ایزینه تبریز
*
آنا تبسمین آی ایشیغی دیر
قولوم قامتیوین سارماشیغی دیر
شعریم بو دونیانین یاراشیغیدیر
اینجی سی توکه نمه ز خزینه تبریز
*
سن شاعیر عمرومه وقار وئریبسه ن
سولوب سارالمایان گولعذار وئریبسه ن
اعتبار وئریبسه ن ایلقار وئریبسه ن
هر ایگیت اوغلونا قیزینا تبریز
 *
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

گفتگو با چرخ خیاطی
شاعر : عالم تاج قائم مقامی ( ژاله )
راستی ای چرخ سینگر جادوئی ها می کنی
خود نداری جان و اعجاز مسیحا می کنی
سر نمی بینم ترا و اندیشه مغزی فکور
در تو می بینم که هر ساعت هویدا می کنی
دست من چالاک بود اندر خیاطت ای عجب
کان چه من با دست می کردم تو با پا می کنی
چون بجنبی با فلک در گردش آری قطب را
عقل را زین داوری مبهوت و شیدا می کنی
در دل خاموشت ای فولاد در هم رفته چیست ؟
کاین چنین بر میجهی از جای و غوغا می کنی
چون به دست افشانی افتی پای سنگین پربه راه
با هزاران ناز بار دوش دیبا می کنی
حقه ای در کار باشد حیلتی در پرده است
آنچه را در دیده ما آشکارا می کنی
افکنی هر دم هزاران بخیه را بر روی کار
لیک سر در زیر دارد آنچه بالا می کنی
حقه بازا ، درزیا ، جادوگرا ، معجز ورا
هر زمان لعلی دگر از پرده پیدا می کنی
مادران ما به ماهی می توانستند دوخت
جامه ای کان را تو در یک دم مهیا می کنی
دستها پر پینه می شد دیده تاری پشت خم
تا کنند آن که اش تو اکنون سهل و زیبا می کنی
راز کارت چیست آخر ای عجوزه ، گوژپشت؟
کانچه تن ها می کنند آنرا تو تنها می کنی
ای هنرور ، ای فرنگی ، راستی بدرود باش
کاین چنین خدمت به دنیا و اهل دنیا می کنی
جسم از تب خسته را با داروئی جان می دهی
چشم ظلمت بسته را با شیشه ای وا می کنی
گه چراغ برق سازی ، گه ترن ، گه تلگراف
گاه مومین لوله ای را نغمه پیما می کنی
عمر ما طی می شود در یک معما ساختن
تو به دست علم حل هر معما می کنی
شیخ ما دیروز را سرمایه امروز کرد
آن توئی کامروز خود را وقف فردا می کنی
او زند دم ای عمو اما ز دانش می زند
تو کنی فخر ای پسر اما به آبا می کنی
آخر ای فرزند رازی ، ای نبیره بوعلی
بینوا اجداد خود را از چه رسوا می کنی
در ره تقلید شیخ و خواجه با طبعی ضعیف
کوشش بی حاصل و تحصیل بی جا می کنی
خطه قفقاز را از کف به آسان می دهی
لیک در میدان دعوا شور و غوغا می کنی
گر شکست از رومیان را چون شکست از تازیان
با گرامی شوی من یکباره حاشا می کنی
در شکست مرد دانی جای هیچ انکار نیست
یا که آنرا نیز فتحی عبرت افزا می کنی
دست زور و دست دانش چیره سازد مرد را
ناتوان باشی که فریاد از توانا می کنی
فتح را با عزم و همت از شکست آری به دست
ور نه آه خویش را با ناله سودا می کنی
ژاله شب نزدیک شد برخیز و فکر وصله باش
بر کدامین مستمع باب شخن وا می کنی
حاکمی ، میری ، وزیری ، مملکت داری ؟ که ای ؟
کاین همه بحث از نظام ملک دارا می کنی ؟
رمز و راز ملک داری را شهان دانند و بس
ترک این افسانه ها را نمی کنی یا می کنی

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

حقوق زن و مرد
شاعر : عالم تاج قائم مقامی ( ژاله )

مرد اگر مجنون شود از شور عشق زن، رَواست
زان که او مَردَست و کارش برتر از چون و چراست
لیک اگر اندک هوایی در سر زن راه یافت،
قتل او شرعاً هم اَر جایز نشد، عُرفاً رَواست
1بر برادر، بر پدر، بر شوست رَجم‌‌ او از آنک
عشق دختر، عشق زن، بر مردِ نامحرم خطاست
همسر یاران رها کن، زن‌برادر، زن‌پدر
مرد را شاید، وَرَش فرمان حرمت ز انبیاست
لیک زن گر یک نظر بر شوهر خواهر فِکَند،
خون او در مذهبِ مردانِ غیرت‌وَر، هَباست
کار‌‌‌ بد، بد باشد اما بهر زن، کز بهر مرد،
زشت، زیبا، ناروا جایز، خطاکاری سزاست
کار مردان را قیاس از خویشتن ای زن! مگیر
در نوشتن، شیر شیر و در نیستان، اژدهاست 2
ز اتحادِ جانِ زن‌های خدا، گفتار نیست
بُس سخن‌ها ز اتحادِ جانِ مردانِ خداست 3
نیست زن در کار بد بی‌باک، وَر خود علتش،
ترس شو یا باس دین، یا نقش عفت یا حیاست 4
لیک مرد از کار بد، نه شرم دارد، نه هراس
زان‌که خودخواهیش حاکم، شهوتش فرمانرواست
مرد پندارد که میل زن فزون از اوست، لیک
اتهامش بی‌اساس و ادعایش نابجاست
بشنو از من، جنس زن را زن شناسد، مرد نه
وانچه می‌بندند بر زن، اتهامی ناسزاست
مرد غیرت دارد و بر طبع مردان غیور،
سخت باشد گر زنش چون ماهِ نو، ابرو نماست
آن‌که زن را، «بچه‌ها» یا «خانه‌ی ما» داده نام،
چون توانَد دید کان عورت به مردی آشناست؟
خاص مردان است این حق‌های از مذهب جدا
مذهب ما گرچه اکنون در کفِ زورآزماست،
این کتاب آسمانی، وین تو، آخر شرم دار!
این تو، این آیین اسلام، آن‌چه می‌گویی، کجاست؟
کِی خدا پروانه‌ی بیداد را توشیح کرد؟
کِی پیمبر جنس زن را این‌چنین بیچاره خواست؟
گر محمد بود، جنّت را به زیر پای زن،
هِشت و با این گفته، مقداری ز جنس مرد کاست
گر پیمبر بود، زن را هم‌طراز مرد گفت
وی بسا حق‌ها که او را داد و اکنون زیر پاست
خود طلاق ما به دستِ توست، اما آن طلاق،
گر ز دین، داری خبر، مردودِ ذاتِ کبریاست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر هست و «اَن خِفتُم» ز پی 5
آیتِ «لَن تستَطیعوا» نیز فرمان خداست 6
چون تواند مرد، عادل زیست با زن‌های خویش؟
کاین یکی زشت است و پیر، آن یک، جوان و دلرباست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر جُزئی از حق‌های توست،
آیتِ «لَن تَستَطیعوا» نیز از حق‌های ماست
رُو بدین فرمان نظر کن، تا بدانی کان جواز،
تابع امری محال است اَر تو را عقل و دَهاست.
*

1 ـ رَجم: سنگسار، سنگباران

..
2 - اشاره به شعر مولوی بلخی است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر
..
 3ـ هم اشاره به شعر مولای روم است:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد، جان‌های مردان خداست
..
4ـ باس: وحشت
..
5ـ (سوره‌ی نساء آیه‌ی 3): دو یا سه یا چهار زن بر تو مباح است، اما اگر بترسی که قادر بر اجرای عدالت میان آن‌ها نباشی، پس به یک زن قانع باش.
..

6ـ (سوره‌ی نساء، آیه‌ی 129): محققاً نمی‌توانی بین زنان خود عدالت به‌کاربندی، گو این‌که بر آن حریص باشی

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

پیام به زنان آینده
شاعر : عالم تاج قائم مقامی ( ژاله )

مرد اگر زن را بیازارد به عمدا مرد نیست
کاگهی بی درد را اصحاب صاحب درد نیست
در پس هر گرد اگرگوئی سواری جنگجوست
غیر طفلی نی سوار اندر پس این گرد نیست
قسمت ما زین مسلمانان ایمان ناشناس
غیر اشک گرم و آه سرد و روی زرد نیست
قید عفت ، قید سنت ، قید شرع و قید عرف
زینت پای زن است ، از بهر پای مرد نیست
اجتماعی هست و نیروئی زنان را در فرنگ
در دیار ما هم از زن جمع گردد ، فرق نیست
لیک ضعف روح ونقص فکر وفقر اعتماد
ساخت موجودی زما ، کش خویش از آن در خلق نیست
خود تو گوئی رخت بخت و دامن اقبال ما
جز به دست کولی رمال صحراگرد نیست
می شوی مجذوب ار وان گرم گوئی های او
لیک مزدش راست پرسی جز نگاهی سرد نیست
در خطوط دست ما رمزیست لیک این رمز را
آنکه یارد با چراغ علم روشن کرد نیست
این قدر دانسته ام از رمز کاندر کار ما
اعتبار او فزون از کعبتین ممرد نیست
وان نجوم و نکته ای آموخت که ات گویم به جد
روز کس روشن زیر اختر شبگرد نیست
پرت خواهی شد از اقلیم وجود ای زن از آنک
مر طفیلی را نصیبی غیر نفی و طرد نیست
زندگی با خورد و خواب آمیخته است ای جان ولی
پای تا سر زندگی موقوف خواب و خورد نیست
دست و پائی ، همتی ، شوری ، قیامی ، کوششی
شهر هستی جان من جز عرصه ناورد نیست
ور بخوانم قصه شهنامه گردآفرید
خنند و گوید که زن شایسته ناورد نیست
آخر ای زن جنبشی کن تا ببیند عالمی
کان چه ما را هست هم زان بیشتر در مرد نیست
من ز دنیا رفته ام ای نازنین آیندگان
رفتگان را جز کتاب و گفته راه آورد نیست
وانچه باقی ماند از مجموعه اشعار من
برگ خشکی هست بر شاخ سخن گر ورد نیست
سرد باشد شعر من زانرو که طبع گرم نی
گرم گردد منطق ار گوینده را دل سرد نیست

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :